تبليغاتX
حیاط خلوت
 
 

قسمت دوم :

باد خنک وسایه های انبوه و عمیق درختانی که سرپناهمان شده بودند ، سر حالم آورد . از بالای شانه راننده ، خیابان ، پیاده روهای چپ و راست و درختان انبوه بالای سرم را نگاه می کردم . راننده همچنان با سرعت می تاخت . نفسی عمیق کشیدم و هوای تازه را فرو دادم . دوباره بوی الکل در فضا پیچید . به راننده نگاه کردم و دیدم که دارد دور دهانش را پاک می کند  و سر یک بطری آب معدنی را می بندد  و بعد ، دیدم که بطری را به آرامی  کنار باک موتور گذاشت . برای یک لحظه ، موتور تعادل خود را از دست داد ، به چپ پیچیدیم و بعد به راست ، اما دوباره به حالت اول بازگشتیم و بعد دوباره سرعت گرفتیم . ناگهان باران گرفت و قطرات باران را بر گونه ام احساس کردم . برای لحظه ای در این خیال فرو رفتم که چقدر خوب می شد اگر باران همینطور نرم نرمک می بارید و من همینطور در طول راه ، بوی برگهای باران خورده را فرو می دادم . اما به یاد آوردم که تا همین چند لحظه قبل ، آسمان آفتابی بوده . به آسفالت خیابان نگاه کردم : خشک ِ خشک . به آسمان نگاه کردم : صاف ِ صاف ، بدون حتی یک لکه ابر . دوباره قطره ای بر گونه ام چکید . سرم را کمی چرخاندم و چهره موتور سوار را از نیمرخ نگاه کردم : داشت گریه می کرد و این ، اشک های او بود که همراه با باد بر چهره ام می نشست . ابتدا فکر کردم باد ِ تند ، چشمهایش را می آزارد و اشکهایش را سرازیر می کند ، اما وقتی دقت کردم ، دیدم که او واقعا دارد گریه می کند . میانسال بود . با نیمرخی مهربان و دوست داشتنی ، بینی و لبهای کوچک ، پوست صاف و روشن و موهایی پرپشت و جوگندمی و کوتاه . پشت فرمان بغض کرده و چهره اش را در هم کشیده بود و اشک می ریخت و گاه ، با یک دست فرمان موتور را می گرفت و با دست دیگرش ، اشک هایش را از چهره اش پاک می کرد . آهسته به شانه اش زدم . گفتم :

- آقا ... حالت خوبه ؟

جوابم را نداد . رسیده بودیم نزدیک پارک ساعی . دوباره ترافیک سنگین شد و پشت خودروها توقف کردیم و او ، دوباره بطری آب معدنی اش را باز کرد ، و جرعه ای از آن نوشید . جرعه ای از مشروبی که داخل بطری ریخته بود . 

ادامه دارد ...

 

  نوشته شده در  بیست و هفتم آبان 1388   توسط رامتین گلبانگ  | 

قسمت اول :

کنار میدان ولی عصر ، میان جمعیت بی قرار ، در انتظار تاکسی ، برای رفتن به میدان ونک ایستاده بودم ، اما تاکسی که از راه می رسید ، مردم مثل مور و ملخ هجوم می بردند و از سر و کول هم بالا می رفتند و به زور خود را جلو می کشیدند تا زودتر سوار شوند . مدتی گذشت . من همینطور ایستاده بودم که یک موتوری از مقابلم گذشت و گفت :

- موتور ؟

و من هم که طاقتم تمام شده بود ، سرم را تکان دادم . وقتی با او صحبت می کردم ، طور عجیبی حرف می زد ، حوصله نداشت  و درست نمی توانست صحبت کند . فکر کردم خسته است . با این همه  کمی چانه زدیم  و بالاخره سوار شدم . سریع گاز داد و راه افتادیم . خیلی ناشیانه از میان خودروها ویراژ می داد و به زحمت می توانست تعادل موتور را حفظ کند . نزدیک سه راه فاطمی ، ناگهان زد روی ترمز و من پرت شدم جلو و همانطور که از پشت گرفته بودمش ، به او نزدیک تر شدم . او را بغل کرده بودم و وقتی به جلو پرت شدم ، سر و گردن و پشتش ، تمام فضای دیدم را پر کرد . تازه متوجه شدم که چقدر ورزیده و چهارشانه است . پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم ، تابستان بود و هوا گرم بود و باد گرم می وزید . او هم مثل من عرق کرده بود ، اما بدنش بوی نامطبوعی نمی داد . چراغ سبز شد ، گاز داد و برای لحظه ای از او کنده شدم . در سایه ی سایبان درختان خیابان ولیعصر ، خنکای مطبوعی بر من می وزید . ترافیک کمتر شده بود و او هم فارغ البال رانندگی می کرد . دوباره بوی تنش مشامم را پر کرد . اما بوی تنش بوی عرق بدن نبود ، بلکه بوی خفیف و ملایم الکل بود : بوی مشروب .

 

ادامه دارد ...

 

  نوشته شده در  بیست و چهارم آبان 1388   توسط رامتین گلبانگ  | 

دوست دارم ، وقتی که مهلت چند روزه زندگی ام در این عالم خاک به انتها رسید ، چشم باز کنم و ببینم که تنها هستم ، در یک کلبه چوبی ، کنار ساحلی با زمین ماسه ای نرم ، روی یک صندلی چوبی قدیمی ، کنار پنجره ای .

اتاقی که بوی چوب فرسوده می دهد ، همراه با بوی نم و بوی شن و ماسه . باد پرده سفید رنگ حریر مقابل پنجره را آرام تکان می دهد . و من آن قدر نزدیک پنجره هستم که نوازش رقص حریر پرده را ، بر چهره ام احساس می کنم . به ساحل چشم می دوزم . به صدای امواج گوش می کنم و می گذارم باد ساحلی چهره ام را نوازش کند . مدتی فکر می کنم . مرگ در عالم خاک ، همچون یک رویای شبانه ذهنم را مشغول کرده است . رویای شبانه ام دارد می گریزد و دور می شود . مثل بوی علفی که نمی دانم از کجاست . بوی علفی که  می آید و می رود .

 

  نوشته شده در  سی ام مهر 1388   توسط رامتین گلبانگ  | 

چهل سالگی سن عجیبی است . حالت برزخی غیر قابل توضیحی را در آدم می دمد ، می دمد و باز دوباره می دمد . و این برزخ ،  بد جوری پدر آدم را در می آورد . حالتی است میان حرکت و سکون ، میان التهاب و آرامش ، میان سرمستی و وقار ، میان جوانی و پیری ، میان اشتیاق و سیری ، میان شهوت و رخوت ، میان کوچ کردن و ماندن ، میان  دل به دریا زدن و سکنی گزیدن ، میان نعره و زمزمه ، میان قهقهه و لبخند ، میان گستاخی و آرامش .

این حالت گاه شیرین و دلپذیر است و گاه خفقان آور . مثل وقتی که در بستر بیماری افتاده ای و تب می آید و می رود ، و تو نمی فهمی که داری خوب می شوی ، یا اینکه اوضاعت دارد وخیم تر می شود ؟

چیزی درونت گر می گیرد ، و جانت را به آتش می کشد و تو نمی دانی چه مرگت است ؟  نمی دانی که این شعله های حقیری است که رو به اضمحلال می رود و یا ققنوسی است که دارد از زیر خاکستر، بر می آید و روحت را به تلاطم وا می دارد ؟

 

  نوشته شده در  دوازدهم مهر 1388   توسط رامتین گلبانگ  | 

دو هفته پیش چالوس بودم . داشتم کنار دریا قدم می زدم ، هوا مرطوب بود و باد می وزید . آسمان ابری بود . ابرهای خاکستری و بنفش همه جای آسمان انباشته شده بودند . بوی علف می آمد ، بوی شن و ماسه و بوی موج می آمد . ناگهان یک زوج جوان را دیدم که از روبرو به سویم می آمدند . نزدیک تر که شدند ، دیدم رنگ موهای دختر جوان سفید است . سفید ِ سفید ( گویی این رنگ تازه مد شده ) .

نمیدانم چطور شد که ناگهان حس کردم او خود ِ خود ِ جیم جارموش است که دارد در چالوس با ترنم و تبختر گام برمی دارد و به سویم می آید . همه چیز برایم محو شده بود . فقط جیم جارموش را می دیدم که سیلان داشت و در هاله ای اثیری فرو رفته بود و در آن غوطه می خورد . جیم جارموشی که نگاهش داشت کرانه ساحل را در می نوردید . جرات کردم و جلو رفتم .

به یاد لحظه درخشان فیلم DOWN BY LAW   بودم که اخیرا آن را دیده بودم : سه زندانی بیگناه در سلول خود دارند با هم پوکر بازی می کنند . ناگهان ورق های بازی را به هوا پرتاب می کنند و با هم دم می گیرند :

I scream, you scream, we all scream, for ice-cream.

سه زندانی ، به میله های سلول خود چنگ می زنند ، خود را از آن آویزان می کنند و بی مهابا فریاد می کشند و پس از آن همه زندانیان در سلول های خود با آنها هم آواز می شوند و نعره هایشان در فضای زندان طنین می افکند :

I scream, you scream, we all scream, for ice-cream.

I scream, you scream, we all scream, for ice-cream.

I scream, you scream, we all scream, for ice-cream.

 

حس می کردم جارموش دارد از ورای عینک آفتابی و کاملا تیره خود به من نگاه می کرد . نگاهش را از پشت عینک ، عمیق و مهربان بود . گویی می فهمید چه می گویم ، گویی می دانست که دارم به

I scream, you scream, we all scream, for ice-cream.

فکر می کنم . دستش را بر شانه ام گذاشت . نگاهش می کردم ، باد ساحلی در موهای یکدست سپید او، موج می انداخت ... مدتی گذشت ...

داشتم راه می رفتم . دختر سفید مو به من نزدیک تر شده بود . نگاهش کردم . او هم لحظه ای مرا نگریست . هوا مرطوب بود ، باد می وزید ، آسمان ابری بود ، بوی علف می آمد و بوی شن و ماسه و موج . 

 

  نوشته شده در  نهم مهر 1388   توسط رامتین گلبانگ  | 

این روزها که به مناسبت هفته دفاع مقدس ، فیلم های مستند جنگی قدیمی را از تلویزیون تماشا می کنم ، بدجوری بغض گلویم را می گیرد ، واقعا بدجوری . خیره می شوم به این موجودات عجیب و غریب و اشک در چشمانم حلقه می زند . حس می کنم که دارم به موجوداتی می نگرم که میلیون ها سال قبل از این ، ساکن سیاره ای دوردست بوده اند . سیاره ای که اکنون چندین میلیون سال نوری از من فاصله گرفته است .

موجوداتی که در یک سرزمین بی آب و علف ( به نام جبهه ) ، این سو و آن سو می دویدند ، در خاکریزهای خود پنهان می شدند ، برای لحظاتی سر از خاکریز خود بیرون می آوردند ، به جایی که نمی دانم کجاست شلیک می کردند ، دوباره پنهان می شدند ، سرک می کشیدند ، سینه خیز میرفتند ، راست قامت می ایستادند ، زخمی می شدند ، سرک می کشیدند و ...

چه سبکبال بودند این موجودات در این سیاره دوردست . گویی دائم از جاذبه سنگین سیاره شان فرارمی کردند . مثل جیوه پخش می شدند و تمام مرزبندی ها را پس می زدند ، در خود فرو می رفتند و جاری می شدند .

گاهی حس می کنم که در این سیاره دوردست ، برای این موجودات عجیب و غریب ، جنگ بهانه ای بود تا فنا ناپذیری خود را به اثبات رسانند ، تا وسعت نگاه خود را به جهان هدیه کنند ، تا افق بی مرز خود را بر سیاره شان بگسترانند . جنگ برایشان بهانه ای بود تا بخندند ، مهر بورزند و عشق ببازند . تا نوحه سر دهند ، گریه کنند ، و به راهی بی بازگشت قدم بگذارند . تا برای آیندگان انقراض موجوداتی از جنس خود را فریاد زنند . تا در گوشه ای از کهکشان جا خوش کنند که دیگر هیچ بنی بشری حتی تصوری از الوهیت آنها را در مخیله اش راه ندهد .

 

  نوشته شده در  هفتم مهر 1388   توسط رامتین گلبانگ  | 

وارد قهوه خانه که شدم ، حس غریبی به جانم افتاد . قهوه خانه جایی بود شبیه زیرزمین ، کم نور با یک ته مایه سبز تیره اما نمی فهمیدم این ته مایه سبز تیره رنگ ، از کجا می آید . دودی که با غل غل غلیان ها آمیخته شده بود ، در هوا موج می زد و در باریکه های نور که از پنجره های مشبک بیرون زده بود ، می رقصید . هنوز همان حس غریب آشنای ابتدایی همراهم بود . حس می کردم قبلا این جا بوده ام ، در حالی که یقین داشتم که برای اولین بار است این قهوه خانه را می بینم . حس مرموزی بود ، مثل وقتی که کسی را برای اولین بار می بینی ، اما چیزی درونت نهیب می زند ، غنج می رود ، ذوق ذوق می کند و منکر می شود که این دیدار ، دیدار نخستین است .

شاید شبیه این قهوه خانه را در یکی از کابوس هایم دیده بودم ؟ و یا شاید در حال غوطه خوردن در یکی از کابوس هایم بودم ؟ کابوسی  با طعم دود و غلیان ؟

رفتم و گوشه ای دنج پیدا کردم . کفش هایم را با دقت درآوردم و روی تخت چوبی ای که یک فرش ضخیم پوشانده بودش ، به آرامی نشستم . سفارش یک غلیان دادم با طعم لیمو . طعم مورد علاقه ام . دست کردم در جیبم و تسبیح سبزم را از جیبم بیرون کشیدم . تسبیح زیاد بدرد بخوری نبود : پلاستیکی و درب و داغان ، اما با این همه خوشدست بود . دانه ها را دوتا دوتا در دستانم می گرفتم و قل می دادم و می سراندم و جلو می رفتم تا به انتها می رسید و دوباره دانه ها را در دستانم از طرف دیگر می سراندم و جلو می رفتم . به یاد تسبیح یادگاری پدربزرگم افتادم که شاه مقصود بود ، با دانه های سبز خوش رنگ و درخشان مانند حبه های انگور ، که وقتی دانه های آن به هم می خورد ، صدای ریز ، خفه ، ملایم و دلنشینی از خود بیرون می داد .

غلیان آماده شد ، آن را مقابلم گذاشتند ، همراه با یک سینی فلزی محتوی یک قوری بزرگ و یک استکان کوچک . دوباره به فضای سبز و دودآلود مقابلم خیره شدم و شروع کردم به پک زدن به غلیان . مدتی گذشت . سرخوشی کیفوری یه سراغم آمده بود . برای خودم چای ریختم و دوباره محکم پک زدم . دود آمیخته با طعم لیمو درونم را آکنده بود . چشمانم را بستم و شروع کردم به گرداندن تسبیح .

هیکل درشت و سیاهی ، آمد و مقابلم ایستاد ، کفش هایش را در آورد و روی تخت نشست .

- خوب جا افتاده ، مگه نه ؟

صدای عجیبی داشت : بم ، یکنواخت ، زنگ دار و خسته . طنین صدایش در هوا موج می انداخت و با غل غل غلیان ها در هم می آمیخت . یک صدای غیر انسانی ، مهربان و وحشی . نفهمیدم منظورش چای است یا غلیان  که جا افتاده ؟ در هر حال گفتم :

- بله ، ... جا افتاده .

- دفعه اوله که این جا تشریف میارین ؟

- بله ... فکر می کنم .

جرات نمی کردم نگاهش کنم . از هیکل بزرگ و صدای بم و زنگ دار و یکنواخت اش می ترسیدم . دوباره پک محکمتری به غلیان زدم و دود را فرو دادم . چشمانم را بستم و گفتم :

- اما مثل اینکه شما کاملا با اینجا آشنایید ؟

یک لحظه جرات کردم و سرم را بالا آوردم و به چهره اش خیره شدم ، اما در چهره اش در سایه روشن فرو رفته بود و تنها تصویر کوچکی از چشمهایش را می دیدم . چشمهایی درخشان و وحشی . گفت :

- آره ، من هر روز اینجا هستم ، آخه اینجا مال منه !

ناگهان صدای ریز و خفه و ملایم و دلنشینی به گوشم خورد . اشتباه نمی کردم . هیکل مقابلم داشت تسبیح می گرداند . به تسبیحی که در دستانش چرخ می خورد نگاه کردم : سبز بود ، با سنگهای درخشان ، شبیه حبه های انگور . گویی اشتیاق مرا فهمیده بود . تسبیح را به طرفم گرفت و با همان صدای بم و زنگ دارش گفت :

- بیا بگیر ، یه دور برو !

تسبیح را گرفتم و شروع کردم به سر دادن و قل دادن دانه های آن . باورم نمی شد ! حاضر بودم قسم بخورم که تسبیح شاه مقصود یادگاری پدر بزرگم را در دست دارم . تسبیحی که پنج سال همیشه همراهم بود ، اما دو ماه قبل آن را گم کرده بودم . آن را موقع خواب گذاشته بودم بالای سرم ، روی میز ، کنار ساعت قدیمی شماطه دار ، اما صبح آن روز غیبش زده بود . همه جای خانه را برای یافتنش زیر و زبر کرده بودم ، اما گویی آب شده بود و به زمین رفته بود . هیکل مقابلم ، گویی افکارم را می خواند ، چشم در چشم من دوخت ، هنوز صورتش در سایه روشن ها موج می زد . چشمان وحشی اش را به من دوخت :

- مال توئه ، مگه نه ؟

با تردید گفتم :

- آره ! ... ولی چطور ؟

با همان صدای زنگ دارش ادامه داد :

- دو ماه پیش پیدایش کردم ، صبح که اومدم اینجا بود ، درست همین جایی که الان تو نشسته ای !

باورم نمیشد . چطور حاضر بود تسبیح شاه مقصود را بی هیچ دلیلی به من بدهد ؟

- آخه چطور ممکنه ... من که تا به حال اینجا نیومده بودم ؟

بلند شد که برود . این بار در صدای زنگ دارش ، اطمینان موج میزد :

- مال خودته ، خیلی هم قدیمیه ، شاه مقصود اصل .

کفش هایش را پوشید و رفت و در تاریکی قهوه خانه گم شد . تسبیح را در دستم فشردم و چشمانم را بستم و پک محکمتری به غلیان زدم و دود آغشته به طعم لیمو را تا جایی که می توانستم در سینه ام حبس کردم .  

 

  نوشته شده در  چهارم مرداد 1388   توسط رامتین گلبانگ  | 

پل راه آهن

                یه آوازه غمناکه تو هوا

پل راه آهن

                 یه آوازه غمناکه تو هوا

 

هر وقت یه قطار از روش رد می شه

          دلم می گه

                   سر بزارم به یه جایی

 

رفتم به ایستگاه

دل تو دلم نبود

 

رفتم به ایستگاه

دل تو دلم نبود

 

دنبال یه واگن باری می گشتم

که قلم بده ببردم یه جایی تو جنوب

 

آی خدا جونم

آوازهای غمناک داشتن چیز وحشتناکیه

آوازهای غمناک داشتن چیز وحشتناکیه

 

واسه نریختن اشکهامه

که اینجور

نیشم رو وا می کنم و می خندم

 

شعر از لنگستن هیوز

ترجمه از احمد شاملو

  نوشته شده در  سوم مرداد 1388   توسط رامتین گلبانگ  | 

شکیبایی

از گون ها آموخته ام

و از تک درختان حاشیه کویر

که در روزه دائمی اند

و گهگاهی

به بوی آبی

افطار می کنند

 

شعر از : سید رضا علوی

 

  نوشته شده در  ششم خرداد 1388   توسط رامتین گلبانگ  | 

دریغا علم پایان ندارد و ما به پایان [ آن ] نخواهیم رسیدن . و البته می خواهیم که ما بدو در رسیم و [ لیکن] نخواهیم رسیدن . نه علم داریم و نه جهل ، نه طلب داریم و نه ترک ، نه حاصل داریم و نه بیحاصلی ، نه مستیم و نه هشیار ، نه با خودیم و نه با او . از این سخت تر چه محنت باشد ! گویی کی باشد که از قیل و قال نجات یابیم . 

نه دست رسد به زلف یاری که مراست

نه کم شود از سرم  خماری که مراست 

 

عین القضات همدانی

 

  نوشته شده در  یکم خرداد 1388   توسط رامتین گلبانگ  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM