
عشق واقعي تعالي مي بخشد و مي ميراند .
براي همين است كه لئون تا قبل از اينكه با ماتيلدا آشنا شود ، يك حالت اثيري دارد . چابك است . مي بيند اما ديده نمي شود . اسير مي كند اما اسير نمي شود . عاصي مي كند اما عاصي نمي شود . مي كشد اما كشته نمي شود . اما با همه اين ها گويي چيزي از انسانيت كم دارد . شادي هايش كودكانه و گاه ابلهانه است . غصه هايش نيز . دنيايش نيز . اما هنگامي كه عشق دخترك در دلش جوانه مي زند و انسانيتش كامل مي شود . زميني مي شود . شادي هايش رنگ ديگر به خود مي گيرد . غصه هايش نيز . دنيايش نيز . درست پس از آنكه ماتيلدا به او ابراز عشق مي كتد ، در ماموريت خود زخمي مي شود . او ديگر هبوط كرده است . ديگر اثيري نيست . زير دوش مي رود و زخم خود را مي شويد . خون زخمش با آبي كه از دوش بر بدنش مي ريزد مخلوط مي شود و از سوراخ راه آب خارج مي شود . از اين جا به بعد ديگر عشق است كه هدايتش مي كند . عشق او به ماتيلدا ، او را اسير مي كند . عاصي مي كند و در آخر مي ميراند .
نمي دانم چرا اين قدر دلم براي محسن مخملباف تنگ شده است . دلم براي مصاحبه طولاني 5 ساعته اش با مجله سروش تنگ شده است . دلم براي فحش و فضيحت هايي كه در دوران حزب اللهي بودنش ، به زمين و زمان مي داد تنگ شده است . دلم براي فيلم هاي شعاري اش تنگ شده است . آنجا كه حاجي موجي مي رفت پشت تريبون و عليه پدر زنش فرياد مي كشيد : " حروم خوري خوشمزه س . حروم خوري خوشمزه س. حروم خوري خوشمزه س . " تنگ شده است . دلم براي فيلم دستفروش تنگ شده است ، آنجا كه ناله هاي يك كودك در جاي جاي فيلم تكرار مي شود و جان آدم را مي خراشد كه " ننه ... ننه ... ننه ... " . دلم براي تحول شگفت انگيز او تنگ شده است . وقتي كه با آدم هايي در كلوزاپ قرار گرفت كه به قول خوش حتي حاضر نبود كنار آنها در يك لانگ شات قرار بگيرد . دلم براي درگيري هايش با مسعود فراستي و سيد مرتضي آويني بعد از فيلم هاي نوبت عاشقي و شبهاي زاينده رود تنگ شده است . چقدر دلم مي خواست كه او اين قدر كار به كار عالم و آدم نداشت و در عين حال عالم و آدم هم اين قدر كار به كار او نداشت ، تا او مثل بچه آدم مي توانست برگردد به ديار خودش .
پانوشت : اخيرا فيلم دستفروش را دوباره ديدم . اواخر اپيزود اول بود كه تصوير جالبي را كشف كردم . زن و شهر مسكين در بازارند و نوزاد در آغوش زن است . تلاش هاي آن دو ، براي سر ِ راه گذاشتن نوزاد ، تا اين جاي فيلم بي نتيجه بوده است . زن و شوهر به بازار طلا فروش ها مي رسند و هاج و واج از پشت ويترين به جواهرات خيره مي شوند . ناگهان مخملباف در هيبت يك رهگذر عادي ، وارد قاب مي شود ، و عبور مي كند . خيلي نرم و عادي از جلوي زن و شوهر عبور مي كند در حالي افق نگاهش دور دست ها را در مي نوردد . يك پيراهن سفيد مندرس بر تن دارد ، كه آن را روي شلوارش انداخته و يك عينك درشت بر چشم دارد . پيكرش لاغر است . ته ريش دارد . با موهاي كوتاه . باورم نمي شد . خود ِ خود ِ مخملباف بود . مخملباف حزب اللهي ِ فحاش ِ ايده آليست ِ چپ گراي ِ عاشق شريعتي و دلباخته ي مطهري ِ آن سالها . خود ِ خودش بود . فيلم را چند بار عقب مي برم و مي گذارم تا مخملباف ِ آن سالهاي دور ، بيايد و دوبار و دوباره از جلوي زن و شوهر نوزاد بدست عبور كند .
صداي قمري از خواب بيدارم كرد . در سنگر بودم و سايه قمري را روي ديوار سنگر مي ديدم كه جابجا مي شود . نمي توانستم باور كنم . صورتم را در بالش فرو كردم . از پنجره كوچك سنگر ، نگاه كردم به ابرهاي پنبه اي شكل و خورشيدي كه داشت از ميان آنها بالا مي آمد . عرق كرده بودم ، يا بهتر بگويم : خيس عرق بودم . مصطفي آمده بود بالاي سرم . گويي فهميده بود كه حالم خوش نيست . در حالي كه با دست چپش ماهيتابه را گرفته بود ، دست راستش را گذاشت روي پيشاني ام . دست گرمش را روي پيشاني ام حس مي كردم . مي دانستم كه تب ندارم . مصطفي با مهرباني نگاهم كرد و آرام گفت :
" تب نداري . ولي انگار يه چيزيت هست ؟ بگير بخواب . صبحونه درست شد ، صدات مي زنم . "
و رفت به سمت گاز پيك نيكي . دوباره سرم را برگرداندم و آن را در بالش فرو كردم . داشتم گريه مي كردم . بالش ، اشك ها و ناله هايم را در خود فرو مي برد . مدتي گذشت . آرام تر شده بودم . از بلندگو قرارگاه صداي مارش نظامي به گوش مي رسيد . هنوز نسيم خنك بر صورتم مي وزيد . از زير پلك هايم حاجي را مي ديدم كه گوشه سنگر نشسته بود و دوباره دل و روده كلاشينكف اش را در آورده بود و داشت تميزش مي كرد . به سرعت دستم را دراز كردم و دفترچه خاطراتم را برداشتم . بايد مي فهميدم كه امروز چه روزي است ؟ به دستنوشته ام نگاه كردم . به خاطراتم كه همه را در سالنامه مي نوشتم . روي جلد سالنامه حك شده بود : سال 1364 . باورم نمي شد . سالنامه را باز كردم و به آخرين برگ آن نگاه كردم . آخرين برگ آن مربوط به ديشب بود . 12 آذر 1364 . پس امروز 13 آذر 1364 بود . گيج شده بودم . همه چيز در ذهنم جابجا شده بود . زمان . مكان . دوست . دشمن . ايران . عراق . مرگ . شهادت . زندگي . اسارت ... به حاجي نگاه كردم و به مصطفي . مي دانستم كه مصطفي شهيد مي شود . مي دانستم كه روي مين مي رود و شهيد مي شود . تاريخش را هم به درستي مي دانستم : 25 بهمن 1364 . مي دانستم كه حاجي مفقودالاثر مي شود . و پيكرش بيست سال بعد به ايران باز مي گردد . به ياد آوردم كه من در مراسم تشيع پيكر حاجي اشك خواهم ريخت . 13 اسفند 1384 . در حالي كه دخترم فرزانه در آغوشم است به دنبال تابوت حاجي آرام گام بر مي دارم و گريه مي كنم . چشمانم را بستم . نمي توانستم از تخت بلند شوم . دوباره سرم را در بالش فرو بردم و گريه كردم . نمي توانستم باور كنم . من تا سال 1391 زندگي خودم را كاملا به ياد داشتم . دقيقا تا 8 ارديبهشت 1391 . و اكنون در سنگر از خواب برخاسته بودم . و اكنون سال 1364 بود . 13 آذر 1364 . من 27 سال زندگي كرده بودم و دوباره بازگشته بودم به جاي اولم . به ياد آوردم . الان 18 ساله هستم . در سال 1391 ، 45 ساله مي شوم . معلم خواهم شد . معلم دبيرستان هدف . با همسرم سوسن و دخترم فرزانه . به ياد چهره 45 سالگي ام مي افتم كه تفاوت چنداني با چهره كنوني ام نمي كند . به سايه قمري روي ديوار نگاه كردم . قمري داشت آواز سر مي داد . مصطفي داد زد :
" صبحونه حاضره ! "
حاجي بلند شد . من دوباره پتو را روي سرم كشيدم . از زير پتو گفتم :
" بچه ها من گشنه ام نيست . مي خوام يك كم ديگه بخوابم . "
از زير پتو مي شنيدم كه مصطفي دارد براي خودش و حاجي چايي مي ريزد . پتو را از روي صورتم كنار زدم و دوباره نسيم خنك را احساس كردم . تصاوير درهم و برهم 27 سال آينده را به وضوح مي ديدم . شهادت مصطفي . شهادت حاجي . اسارت خودم . سقوط جمبوجت ايراني بدست آمريكايها . قطعنامه 598 . فوت امام . جانشيني ها . عزل و نصب ها . شعار ها . درگيري هاي سياسي . آزادي خودم از بند اسارت در مرداد ماه 1369 . اصلاح طلبان . اصول گرايان . رياست جمهوري سيد محمد خاتمي . زمزمه هاي رابطه با آمريكا .
حالم بهتر شده بود . بلندگوي قرارگاه مارش مي نواخت . از پنجره كوچك سنگر باد مي وزيد . دوباره به ياد آوردم . جنگ خليج فارس . انتخاب مجدد خاتمي . محمود احمدي نژاد . 11 سپتامبر . اشغال عراق و افغانستان توسط نيروهاي آمريكايي . انتخاب مجدد محمود احمدي نژاد . درگيري هاي پس از انتخابات سال 1388 . مير حسين موسوي . كروبي . عوامل فتنه . فتنه ؟ مير حسين ؟ كروبي ؟ اين ديگر ممكن نبود . اصلا امكان نداشت . حتما خواب ديده بودم . همه اين ها اوهام بود . و برخي هم كابوس . پتو را كنار زدم . باد با شدت بر چهره ام مي خورد . و صداي مارش نظامي به گوش مي رسيد . عجب كودني هستم من . همه اين ها رويايي بيش نيست . مصطفي داد زد :
" مياي يا نه ؟ دارم سفره رو جمع مي كنم ها "
بلند شدم و رفتم به طرفشان . از دور نگاهشان كردم . مصطفي را . حاجي را . بساط نيمرو را . كم كم خاطرات 27 سال آينده ، داشت از ذهنم پاك مي شد . ديگر حالم كاملا خوب شده بود . به ياد آوردم كه فردا عمليات داشتيم و به همين خاطر . فرمانده قرارگاه دو سه روز بود كه زياد به ما سخت نمي گرفت . دوباره به پنجره كوچك سنگر نگاه كردم . هنوز قمري پشت پنجره بود و سايه اش روي ديوار سنگر ، بررگتر از هميشه به نظر مي رسيد .
هوا خفه و گرفته بود . ابرهاي سياه رنگ ومخوفي سراسر آسمان را پوشانده بود . مدتها بود كه برف مي باريد . من روي يك پل سنگي كوچك ايستاده بودم ، كنار ساحل . صداي برخورد امواج را با پل سنگي را مي شنيدم و لذت مي بردم . صدايي بود آرام و لطيف كه برايم انعكاسي غير دنيوي داشت . يك قايق كوچك از كنارم گذشت . يك ماهيگير بود كه از دريا باز مي گشت . آرام روي قايق ايستاده بود . بدون اينكه پارو بزند ، قايق اش به اسكله نزديك مي شد . گويي دستي نامرئي قايق را به سمت جلو هل مي داد . ماهيگير مانند يك مجسمه ، آرام روي قايق كوچكش ايستاده بود و برف همچنان آرام بر سر و رويش مي نشست . صداي پتك مي آمد . آهنگري داشت آهن گداخته اي را مي كوبيد . صداي پتك در ابتدا كوبنده بود و بعد گويي روي جسم نرمي بنشيند ، در خود فرو مي رفت و آرام مي گرفت . دختركي از كنارم دويد . سگي پارس كرد . صداي برخورد امواج با پل سنگي . صداي بادي كه نمي وزيد . ناگهان مادربزرگم را ديدم . همان لباس آبي هميشگي اش را بر تن داشت و داشت از يك دستفروش پير ، سبزي تازه مي خريد . به سرعت از روي پل دويدم به سمتش و روبرويش ايستادم . مرا برانداز كرد . آنچنان كه گويي يك غريبه ام . گفتم :
" مادر بزرگ ! "
هيچ نگفت .
گفتم :
" فكر مي كردم كه مرده ايد ! "
نگاهم كرد . آنچنان كه گويي يك غريبه ام . برف مي آمد . هوا خفه و گرفته بود . صداي پتك مي آمد .
1- تاريك است . تاريك تاريك . كنجكاويم كه بدانيم در اين تاريكي چه چيز را بايد جست ؟ چه چيز را بايد ديد ؟ خيره مي شويم . اين جا يك اتاق است . يك اتاق تاريك . ناگهان دستي ، دري را مي گشايد و نور از چارچوب در به چارچوب تصوير مي پاشد . زني كه در را باز كرده ، كنار در مي ايستد . در قاب در ، منظره يك دشت فراخ را مي بينيم . باد مي وزد . از دور ، مردي خسته و سوار بر اسب به سوي زن مي آيد .
2- اين بار مرد سوار بر اسب نيست . بيرون در ايستاده . با فاصله اي نسبتا زياد . مردد است كه بيايد داخل ، يا همانجا بيرون بماند . كمي بهت زده است . گويي فهم ماجراهايي كه بر او رفته است ، از عهده اش خارج است . خسته است . مرد بيرون ايستاده و از ميان چارچوب در ، ما را نظاره مي كند . دوباره زن به آرامي به در نزديك مي شود و با تاني ، آن را مي بندد . نور مي ميرد . صحنه در تاريكي فرو مي رود . اما اين بار در تاريكي به دنبال چيزي نمي گرديم .
پانوشت :
1- صحنه آغازين فيلم جويندگان اثر جان فورد .
2- صحنه پاياني فيلم جويندگان اثر جان فورد .
بچه كه بودم ، از تلويزيون فيلمي ديدم كه
داستان غريبي داشت . خيلي غريب . الان كه فكرش را مي كنم ، داستانش مرا به ياد
داستان فيلم هاي برگمان مي اندازد . مثلا مهر هفتم . و جالب اين است كه خاطره اين
فيلم گاهي برخي از صحنه هاي درباره الي را برايم تداعي مي كند ( فكر مي كنم در اين فيلم هم مثل فيلم درباره
الي صحنه اي بود كه عده اي لب دريا با هم واليبال بازي مي كردند ) . علاوه بر اين صحنه واليبال ، لحظات ديگري را
نيز از اين فيلم قديمي به ياد مي آورم : 1-
پسر جواني لب ساحل ، كنار دختر جواني قدم مي زند . 2- همان پسر جوان ، كنار مردي شيك پوش و
ميانسال و آراسته به كت و شلوار ، قدم مي زند . مرد ميانسال پدر دختر جوان و كاملا
آشفته حال است . 3- يادم هست كه صحنه اي وجود داشت كه دختر
دچار سانحه مي شد . سانحه اي بسيار وخيم كه اصلا به يادم نمي آيد چه بود . اما
سانحه آن قدر وخيم و آن قدر جدي بود كه همه ( از جمله شخصيت هاي اصلي فيلم و
بينندگان و حتي خود دختر جوان ) انتظار داشتند كه دختر بميرد ! اما دختر نه تنها
نمرد بلكه پس از سانحه در كمال سلامت با پسر لب ساحل شروع كرد به بازي واليبال . دختر
و پسر در يك تيم بودند ، و رقبايشان در تيم ديگر . پسر مدام دختر را نگاه مي كرد .
گويي براي اولين بار است كه او را مي بيند ( شايد هم براي آخرين بار ) . 4- از تلويزيون گزارش هايي به تناوب پخش مي
شود ، كه يك بحران جدي را اعلام مي كند . 24 ساعت بود كه در كل كره زمين هيچ كس
نمرده بود ! و اگر همينطور پيش مي رفت ، نسل بشر دچار بحران مي شد : كمبود آب ،
غذا ، مسكن و ... يادم هست كه ( وقتي فيلم را در عالم بچگي از
تلويزيون مي ديدم ) چقدر شگفت زده شدم وقتي كه بالاخره فهميدم كه در فيلم ، پسر
جوان ، همان مرگ است . داستان اين گونه ادامه يافت و به پايان رسيد
: پدر دختر ، پي به عشق پسر به دخترش مي برد . همچنين پي مي برد كه دخترش بايد پس
از سانحه مي مرد . همچنين پي مي برد كه پسر جوان ، همان مرگ است كه به دليل عشقي
كه به دخترش دارد ، كلا كار خود را در جهان به تعطيلي كشانده ! ( پسر – كه همان
مرگ است – اگر مي خواست ديگران را بميراند ، قبل از آن مي بايست دختر را بميراند .
مرگ همه موقوف شده بود به مرگ دختر . تا دختر نمي مرد ، همه زندگاني كه بايد مي
مردند ، همچنان زنده مي ماندند ! ) . پدر دختر همچنان پي مي برد كه جهان به دليل
دخترش دچار بحران شده . پدر ( كه از قضا بسيار با فرهنگ و فرهيخته بود ) با پسر
قدم مي زند ( همان صحنه قدم زدن كه در بند
2 به آن اشاره كردم ) و از پسر مي خواهد كه دخترش را بميراند . پسر از دور دختر را
نگاه مي كند . و بالاخره موافقت مي كند . مرگ عشق خود را قرباني مي كند . دختر مي
ميرد . ديگر كسي نشاني از پسر جوان ، باز نمي يابد .
رسيدن مهم نيست . اصلا مهم نيست . آنچه مهم است ، ايمان داشتن به مسير است
ديروز ، نزديكاي غروب . دختركي را ديدم .
حدودا 10 ساله . مشغول بازي فوتبال بود با سه پسرك هم سن وسال خودش . ايستادم و
نگاهش كردم . مدتي طولاني نگاهش كردم . حتي مي توانم بگويم كه چشم از او برنداشتم
. نمي دانم چرا ؟ نگاهش كردم . مي دويد . اما وقعا نمي دويد . يك كفش پاشنه بلند
پايش بود كه نمي گذاشت بدود . نمي دويد . راه مي رفت و مي خراميد . با طمانينه .
با وقار . با آرامش . اندام متناسب و موزونش ، پيچ وتابي اثيري داشت . پوستي سفيد
داشت . بسيار بسيار بسيار شاداب و با طراوت بود . مدام مي خنديد . دلم مي خواست
دخترك تا ابد كنارم باشد . تا ابد با من بماند . دلم مي خواست تا ابد همان جا ،
مقابل من به دنبال توپ بدود و تا ابد همان دخترك 10 ساله اي باشد ، كه همين الان
مي بود . دلم مي خواست آن لحظه اي را كه دخترك مقابلم مي خراميد ، را ضرب مي كردم
در بي نهايت ، تا بتوانم لحظه لحظه ام را از وجود دخترك لبريز كنم . دلم مي خواست
خودم را در وجود او غرق كنم ... در تمام اين مدت ، حتي نيم نگاهي هم به من نكرد .
حتي اصلا حضور من را درك نكرد.
نمي دانم چرا وقتي به آهنگ هاي QUEEN ( فردي مركوري ) گوش مي كنم ، ناگهان فلاش فوروارد مي زنم به مكاني خيالي در زمان آينده . مثلا حول و حوش 2091 ميلادي . نور اندك است . من در آپارتماني ساكن هستم در طبقه 88 ام . همدم من يك روبات است .دود ملايمي در فضا پيچيده . از لابلاي پرده هاي فلزي كه به وضع افقي قرار گرفته ، چشم انداز يك شهر فوق مدرن ديده مي شود . آسمان خراشهاي باريك . خودرو هاي فضايي روي مسيري نامرئئ در فضا با ارتفاع هاي مختلف از سطح زمين در حركتند . مسيرهايي با ارتفاع هايي از پيش تعيين شده . شب است . من كنار پنجره روي زمين نشسته ام و به ترانه QUEEN گوش مي كنم .
THE SHOW MUST GO ON
روبات نگاهم مي كند و كنار من روي زمين مي نشيند . دستان سرد فلزي اش را روي شانه ام مي گذارد و با چشمان قرمز رنگ درشت غير انساني اش ، به من خيره مي شود . نگاهش مي كنم . قرنيه مصنوعي اش ، گشاد و تنگ مي شود . صداي موزيك QUEEN بلندتر و بلندتر مي شود :
WHATEVER HAPPENS I LEAVE IT ALL TO CHANCE
روبات ، جمجمه سنگين فلزي اش را به سرم نزديك و نزديك تر مي كند . صداي پروسسورهاي فوق پيشرفته اش ، كه در درون كاسه فلزي جمجمه اش به پردازش مشغولند ، به گوشم مي رسد . روبات ، دست راست سرد فلزي اش را زير چانه ام مي گيرد و سرم را به آرامي بالا مي آورد . دوباره با چشمان قرمز رنگ غير انساني اش ، در چشمانم خيره مي شود . صداي سوت خفيفي از حنجره فلزي اش در فضا طنين مي افكند . به او نگاه مي كنم . روبات آهسته زمزمه مي كند : I LOVE YOU . سرش را نزديك مي آورد و لبهاي سرد فلزي اش را بر لبانم مي گذارد و مرا مي بوسد . نعره هاي QUEEN رو به خاموشي است .
روي صندلي كنار راننده به انتظار نشسته بودم . مدتي گذشت . سواري پر شد . راننده نشست . سواري راه افتاد . در خيال خودم بودم . ناگهان ديدم ديالوگي به راه افتاده ميان راننده و مسافري كه عقب ، سمت راست ( پشت سر من ) نشسته بود .
راننده : " چسب زخمه ؟ "
مسافر : " مي بيني كه ! "
راننده : " جاهاي ديگه رو هم همينطور چسب زخم مي زني ؟ "
مسافر : " آره . ولي الان يه جايي ام زخمه كه نمي شه روش چسب زخم زد ! "
من مونده بودم كه داستان چيه ؟ رسيده بوديم نزديك سه راه تهرانپارس . پرسيدم : كرايه چقدر مي شه ؟ راننده گفت : پونصد تومن .يه هزار تومناني دادم . راننده پانصد تومان به من پس داد . به پانصد توماني نگاه كردم . از وسط پاره شده بود و يك چسب زخم ، دو نيمه آن را به هم چسبانده بود ! سواري توقف كرد . همه ( به جز راننده ) پياده شديم . به مسافر ( ي كه با راننده ديالوگ داشت ) نگاه كردم . بلند قد و جوان بود . و كمي افسرده به نظر مي رسيد . چشمان درشتش ، پشت عينك درشتش ، درشت تر از آنچه بود به نظر مي رسيد . حس مي كردم از پشت عينكش با بي اعتنايي ( و اندكي تنفر ) به جهان و جهانيان مي نگرد . يك شلوار قهوه اي مخملي به پا و يك كلاه كپي بر سر داشت و آرام قدم بر مي داشت . دوباره به پانصد توماني نگاه كردم و به چسب زخمي كه دو نيمه پاره اسكناس را به هم چسبانده بود .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|