تبليغاتX
حیاط خلوت
 
 

از سربازان گارد می ترسیدم . با آن لباس های یکدست سیاه و باتوم های سبز لجنی براقشان . با آن تجمع خاموش و پراضطرابشان . با آن کلاه خودهای شیشه ای دراز که چهره شان ، بغضشان ، کینه شان ، ترسشان ، اضطرابشان ، نگاهشان ، لبخندشان ، پوزخندشان  و  حتی شاید اشک هایشان را پنهان می کرد .

از سربازان گارد می ترسیدم ، وقتی که ناگهان در سمت و سو های مختلف می دویدند و مردم را پراکنده می کردند . از سکوتشان می هراسیدم . گرمم شده بود . داشتم خفه می شدم . شیشه خودرو را پایین کشیدم ، اما تنها چیزی که به مشامم خورد ، بوی دور و خفیف گاز اشک آور بود و دود بود و گرما بود و هراس جمعیت بود که از پنجره خودرو ناگهان به داخل نفوذ کرد . داخل خیابان شانزده آذر بودیم . مردم در سکوت شعار می دادند ، در سکوت فریاد می کشیدند ، در سکوت می ترسیدند ، در سکوت می دویدند و در سکوت نعره می زدند .

گرمم شده بود . داشتم بالا می آوردم . گفتم که دیگر طاقت ندارم و باید پیاده شوم . با وجود نگرانی های آقای پناهی ( استاد موسیقی ام ) و کاسپین ( نامزدم ) ، آقای پناهی خودرو را پارک کرد و پیاده شدیم .

در کوچه پس کوچه ها پیش می رفتیم . کاسپین کوچه ها را می شناخت و ما را هدایت می کرد . آمدیم سمت کارگر شمالی و وارد یک کوچه نسبتا عریض شدیم .

ناگهان صدای تیر آمد و قبل از آنکه فرصت کنم واکنشی از خود نشان دهم ، احساس کردم نفسم بند آمده . می خواستم قدم بردارم ، اما نمی توانستم . نقش بر زمین شدم . زنی از دور جیغ کشید و همهمه ای مبهم به گوشم رسید : تیر خورده ! آقای پناهی و کاسپین ، آمدند بالای سرم . کمی جابجا شدم ، روی آسفالت کوچه ، خون حودم را دیدم . باورم نمی شد : خون خودم بود ! ناگهان دردی جانکاه در درونم فوران کرد . باورم نمی شد که تیر خورده ام . آقای پناهی ، گویی باورش شده بود :

" ندا جان ! نترس ! "

صدایی از دور به گوشم رسید : ای وای تیر خورده ! و دوباره صدای جیغ بلند یک زن و دوباره صدای آقای پناهی:

" ندا جان ! نترس ! "

نترسیده بودم . مبهوت بودم . یاد یکی از خاطرات کودکیم افتادم : در ویلای بابا بودیم ، در دماوند . داشتم تاب می خوردم که از پشت با کله زمین خوردم و نفسم بالا نمی آمد . بابا مرا بلند کرد و با ترس و التماس گفت :

" ندا جونم ، نترس ، بابا جون ندا ، نفس بکش ! "

و من بعد از چند لحظه نفس کشیده بودم . اما حالا ، در این کوچه که گرومپ گرومپ صدای پوتین سربازن گارد ، مانند نفیر مرگ در گوشم طنین می انداخت ، نفسم بالا نمی آمد .

یک نفر آمده بود بالای سرم و داشت زخم سینه ام را فشار می داد .

" ندا جان ! نترس ! "

باز هم  صدای  آقای پناهی بود . کاسپین هنوز با بهت مرا نگاه می کرد . یک موتوری آمد نزدیک ، کاسپین از او خواست که مرا تا بیمارستان برساند . موتوری گفت :

" کجاش خورد ؟ "

داشتم خفه می شدم . داشتم خفه می شدم . داشتم خفه می شدم . نفسم بالا نمی آمد . داشتم خفه می شدم . ناگهان دیدم که خون دارد از بینی و دهانم بیرون می ریزد . خدایا ، خدایا ، خدایا ! نگذار بمیرم !

کاسپین با بهت داد زد :

" وای ، وای ، وای ... ، دیوس ها  ... "

" ندا نترس ، نترس ، نترس ؛ نترس ، ندا جان نترس ... " صدای دور استاد پناهی بود . خون داشت چهره ام را می پوشاند . برای آخرین بار به آسمان کثیف و دودآلود و غمگین تهران نگاه می کردم . کاسپین نعره می کشید :

" ندا بمون ، ندا بمون ، ندا بمون ، بمون ! بمون ! بمون ! ... "

اما نمی توانستم بمانم . نمی توانستم بمانم . نمی توانستم ! نمی توانستم ! نمی توانستم ! .... به یاد می آوردم ، وقتی را که در ویلای دماوند تاب می خودم . با دستهایم طناب را محکم می گرفتم و به آسمان پاک و ابرهای پنبه ای بالای کوه دماوند خیره می شدم و کوه دماوند را می دیدم که مانند یک مخروط بزرگ افراشته شده بود . و دستهای محکم و قابل اعتماد و بزرگ پدرم را به یاد می آوردم که از پشت مرا هل می داد و آسمان را به یاد می آوردم که جلو و عقب می رفت و افق دماوند را که جلو و عقب می رفت و درختان و تپه ماهورها و سنجاقک ها که جلو و عقب می رفتند و به یاد می آوردم باد را که بر چهره ام می وزید .

کاسپین نعره می زد :

" دهنتتو باز کن! ... باز کن! ..."

اما نمی توانستم . به آسمان خیره شدم . خون چهره ام را پوشاند و بعد برای همیشه در فضا فرو رفتم .

 

  نوشته شده در  پنجم تیر 1388   توسط رامتین گلبانگ  | 

شکیبایی

از گون ها آموخته ام

و از تک درختان حاشیه کویر

که در روزه دائمی اند

و گهگاهی

به بوی آبی

افطار می کنند

 

شعر از : سید رضا علوی

 

  نوشته شده در  ششم خرداد 1388   توسط رامتین گلبانگ  | 

دریغا علم پایان ندارد و ما به پایان [ آن ] نخواهیم رسیدن . و البته می خواهیم که ما بدو در رسیم و [ لیکن] نخواهیم رسیدن . نه علم داریم و نه جهل ، نه طلب داریم و نه ترک ، نه حاصل داریم و نه بیحاصلی ، نه مستیم و نه هشیار ، نه با خودیم و نه با او . از این سخت تر چه محنت باشد ! گویی کی باشد که از قیل و قال نجات یابیم . 

نه دست رسد به زلف یاری که مراست

نه کم شود از سرم  خماری که مراست 

 

عین القضات همدانی

 

  نوشته شده در  یکم خرداد 1388   توسط رامتین گلبانگ  | 

Mp3 Player  کوچک و  قابل حمل من  ۲گیگا بایت ظرفیت دارد ، که فکر می کنم حدود سه چهارم آن را با ترانه های Celine Dion  پر کرده ام ، یعنی سه CD  کامل از آوازهای او . بیش از سه ماه است که فقط ترانه های او را گوش می دهم و عجیب است که اصلا هم خسته نمی شوم . ابتدا فکر می کردم برایم مثل یک تب زودگذر است ، اما  گویی کم کم  باید به این نتیجه برسم  که این برایم یک لذت مدام و ماندگار است .

مدت هاست که در پیاده روی های طولانی ام  فقط او را محرم تنهایی خود می دانم . فکر می کنم Celine Dion به راحتی ۳ اکتاو را تحریر می کند . برای من صدایش مهیج ، آرام بخش و حتی در پاره ای لحظات ملکوتی است . چقدر صدای این زن را دوست دارم .

 

  نوشته شده در  سی ام اردیبهشت 1388   توسط رامتین گلبانگ  | 

یک زمین خشک ، در دل کویر

پست و جانگداز ، کور و گنگ و پیر

بادهای گرم ، هر طرف وزان

خارهای سخت ، در دلم اسیر

یک دو قطره آب ، آرزوی من

کی فرو چکد ؟ دیر دیر دیر

 

  نوشته شده در  بیست و یکم اردیبهشت 1388   توسط رامتین گلبانگ  | 

قسمت دوم :

سایه سرباز را روی خودم احساس می کردم . سرم را بالا آوردم ، او را می دیدم که مانند شبحی سیاه رنگ درست بالای سرم ایستاده . خورشید به سرباز عراقی یک حالت اثیری و ضد نور داده بود . اگرچه می دانستم خشابم خالی است ، اما دستم به طور غریزی به سمت ژ- 3  رفت . سرباز بلافاصله با کلاشینکوف به سمتم نشانه رفت . چشمانم را بستم و منتظر ماندم . هرگز مرگ را این چنین نزدیک احساس نکرده بودم . زمان برایم منبسط شده بود . مرا در خور فرو می برد . مرا ذوب می کرد ، مرا می گداخت . داشتم در لحظه ای  به عمق ابدیت دست و پا می زدم و غرق می شدم و فرو می رفتم ، اما نمی توانستم به سطح بیایم . فرو می رفتم . یک جریان سیال و چسبناک مرا با خود به اعماق می برد . منتظر شلیک های خفه و کوتاه کلاشینکوف بودم . یک خشاب کامل . احساس ضعف می کردم . تنها چیزی که در آن لحظه می خواستم ، آرامش مطلق بود ، آرامش بی انتها ، آرامش ابدی ، خواب بی بازگشت .

لحظات غریبی بر من می گذشت . غریب ترین و غیرقابل توضیح ترین لحظات زندگیم . برای مدتی نمی دانستم که بیهوش هستم ، و یا اینکه پس از رگبار مهیب و بی ترحم یک خشاب کامل کلاشینکوف دارم جان می کنم . هلاک یک قطره آب بودم و قمقمه ام از صبح خالی بود . خالی خالی . حس می کردم سرباز عراقی دارد به خاکریز نزدیک تر می شود . 

ادامه دارد...

 

  نوشته شده در  یازدهم اردیبهشت 1388   توسط رامتین گلبانگ  | 

قسمت اول :

جیپ ارتشی عراقی ، در میان گرد و خاکی که به هوا می کرد ، از میان دشت فراخ و بی آب و علف و خشک مقابلم ، مانند یک جانور وحشی ، درنده و گرسنه نفیر می کشید و با سرعت تمام به سمت خاکریز پیش می آمد . وقتی جیپ به فاصله تقریبی ۱۵۰ متری ام رسید ناگهان کمی به راست متمایل شد و توقف کرد . راننده و دو سرباز عراقی دیگر ، به سرعت پیاده شدند . یکی از بعثی ها که در صندلی جلو ، کنار راننده نشسته بود ، پیاده نشد . از دور می دیدم که کلاه نظامی اش را از سر برداشته و خودش را باد می زند . احتمالا درجه دار و مافوق سه سرباز دیگر بود .

سال ۱۳۶۴ بود و من یک بسیجی خط شکن بودم . از مادری اهوازی ، و پدری عراقی از اهالی بصره . فارسی و عربی را به خوبی تکلم می کردم . من مامور شناسایی خطوط ارتباطی بعثی ها ، کمینگاه ها و احتمالا میادین مین بودم . معمولا من قبل شروع عملیات ، به قلب دشمن می زدم . اما گویی این بار دشمن داشت به قلب من می زد .

یکی از سربازها ، آرام و با احتیاط به سمتم می آمد . دو سرباز دیگر به سمت خاکریزهای جپ و راستم رفتند که هر کدام حدود  ۱۰۰ متر با خاکریز من فاصله داشت . عراقی ها ، احتمالا بعد از درگیری هایی که نزدیک سحر با گشت شناسایی آنها داشتم ، برای پاکسازی منطقه اعزام شده بودند .

من در خاکریز گرفتار شده بودم و در حالی که سعی می کردم خودم را بیشتر پنهان کنم ، گیج و خسته به سربازها نگاه می کردم . کمی که جابجا شدم ، فهمیدم که توان حرکت ندارم . به یاد آوردم که زخمی ام و به یاد آوردم که از سحر تا آن موقع چقدر خونریزی داشته ام .

سربازی که به سمت من می آمد ، بلند قد و لاغر اندام بود ، لباس نظامی اش به رنگ سبز پر رنگ بود و کلاه آهنی بر سر داشت و تجهیزات نظامی اش نسبتا کامل بود . صدای پوتین هایش را روی خاک خشک و تشنه به وضوح می شنیدم . ظهر بود و آفتاب درست بر فرق سرم می کوبید . از خون ریزی زیاد داشتم بیهوش می شدم . دیگر یقین داشتم که کارم تمام است . اگر مرا در این وضعیت وخیم ، زخمی  و در حال خونریزی و رو به مرگ می دید ، به احتمال زیاد زحمت اسیر کردن مرا به خود نمی داد و تیر خلاص را می زد . سرباز بعثی به نزدیکی های خاکریزم رسیده بود . اگر چند قدم دیگر برمی داشت حتما مرا می دید . چشمانم را بستم و زیر لب شروع کردم به خواندن اشهد . 

ادامه دارد...

 

  نوشته شده در  چهارم اردیبهشت 1388   توسط رامتین گلبانگ  | 

آقای سید منصور حسینی این دو غزل زیبا را از کانادا ( محل اقامتشان ) جهت درج در وبلاگم ارسال کرده اند . خوشحالم که دوست بسیار عزیز و دیرینم  ، در این پست مهمان حیاط خلوت است .

غزل اول :

وقتی ترا در کوچه های عشق دیدم                         انگار نوری در طـُوای عشق دیدم

در شوره زار یأس و در زندان تردید                           خود رابه مأوای کسای عشق دیدم

جایی که نیلوفر بپای عشق جان داد                       آنجا که عاشق را فدای عشق دیدم

پرواز بر فرش تخیّل دست در دست                          دست ترا دست خدای عشق دیدم

لبخندهایت میوه های دانه ذات                              پشت نفسهایت عَـمای عشق دیدم

در چشمهایت کهکشانها خانه دارند                        در چشمها جایی ورای عشق دیدم

آه ای فرات عشق آبی چون هزاران                        کام عطش در کربلای عشق دیدم

با یک تجلـّی بین انگشتان ادراک                          سرها جدا افتاده پای عشق دیدم

 

                                                سید منصور حسینی

                                                      ۱۶/۱/۱۳۸۸

 غزل دوم :

این روزها دل من جای دیگر است                            باور نمی کنی چه هواها در این سراست

آن ماهی دچار به دریای بیکران                              حس می کند که با خود دریا برابر است

نیم وجود او شده خورشید و نیم آن                         "أمّن یُجیب" خوان در صبح باور است

یا آنکه نیم او شده مجنون و نیمه ای                       لیلی شدست و با غم مجنون همسراست

در عاشقی شب من مثل روز شد                           پاییز من بهاروبهارم در آذر است

آهی زعشق وکمی تر مۀ خیال                              درمان درد آینه های مکدّر است

در جستجوی گوشۀ دنجی دلم شنید                      سینای عشق از همه جا با صفا تراست

 

                                                   سید منصور حسینی                                                   

۳۰/۱/۱۳۸۸ 

  نوشته شده در  دوم اردیبهشت 1388   توسط رامتین گلبانگ  | 

وقتی ۸ ، ۹ ساله بودم ، یک نقاشی کشیدم با آبرنگ . یک تونل طولانی و تاریک را کشیده بودم که در انتهای آن ، نور خفیفی سوسو می زد .

مردی را از پشت سر کشیده بودم ، با لباس قرمز پررنگ و درخشان و موهای پرپشت سیاه . شانه به شانه مرد و در سمت چپ او ، کسی در یک لباس سراپا سفید حضور داشت . من که خالق اثر نقاشی بودم ، مطمئن بودم که این راهنمای سفید پوش زیاد به انسانها شباهت ندارد . نمی دانستم کیست اما می دانستم که در آن لحظه باید آنجا باشد . طوری کشیده بودمش که حتی از پشت سر هم می شد شکوه و نجابت و پاکی و خیرخواهی اش را تشخیص داد .

تصورم این بود که آن مرد با لباس قرمز تازه مرده است و دارد به سوی جهان پس از مرگ گام برمی دارد . مرد قرمز پوش هنوز باورش نشده بود که مرده و هنوز چشمانش به تاریکی تونل عادت نکرده بود .

راهنمای سفیدپوش با مهربانی بسیار زیاد دست مرد را در دست گرفته بود و او را به آرامی در طول تونل همراهی می کرد و به آرامی به سوی نور پیش می رفتند . 

 

  نوشته شده در  بیست و هشتم فروردین 1388   توسط رامتین گلبانگ  | 

شنیده ام و خوانده ام که قبلا آدم ها کمتر مثل حالا ، این قدر احمقانه به هم شبیه بوده اند .

شنیده ام و خوانده ام که قبلا خنده ها ، گریه ها ، شادی ها ، ترحم ها ، سطحی نگری ها ، آیین ها ، سرگرمی ها ، دلخوشی ها ، بیزاری ها ، عشق ها ، نفرت ها ، هراس ها ، هوس ها ، امیدها ، یاس ها ، ... ی آدم ها ، تا این حد احمقانه به هم شباهت پیدا نکرده بود .

شنیده ام و خوانده ام که قبلا ( مثلا در قرن هجدهم میلادی ) ، آدم ها هر یک هنجارهای جداگانه ای برای احساسات انسانی خود داشته اند . هر کس برای خنده اش ، گریه اش ، شادیش ، ترحمش ، سطحی نگریش ، آیینش ، سرگرمیش ، دلخوشیش ، بیزاریش ، عشقش ، نفرتش ، هراسش ، هوسش ، امیدش ، یاسش دلیلی داشت و کاری نداشت که آیا دیگران در این احساسات با او سهیم اند یا نه .

شنیده ام و خوانده ام که همیشه در مراسم توزیع جوایز اسکار ، یک عده آدم اجیر شده در سالن ، ردیف های اول و دوم را اشغال می کنند . بعد وقتی هنرمند بخصوصی روی سن می آید ، همه این اجیر شده های خوش آب و رنگ ، در یک لحظه از صندلی خود برمی خیزند و بی مهابا شروع می کنند به کف زدن و ابراز احساسات . و پس از گذشت چند ثانیه ، جمعیت انبوه مدعوین خوش آب و رنگ از جای خود بر می خیزند و به تاسی از ردیف اولی ها و ردیف دومی ها ، بی مهابا شروع می کنند به کف زدن و ابراز احساسات .

 

  نوشته شده در  بیست و سوم فروردین 1388   توسط رامتین گلبانگ  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM