تبليغاتX
حیاط خلوت
 
 

 

 

 

دو ماه پیش بود که رفتیم شمال .یک ویلای دنج ، به همراه همسرم و چند تن از اقوام . هوا غالباً نیمه ابری و مطبوع بود و باد می وزید .

من معمولاً دفتر و دستکم را برمی داشتم و به کنار ساحل می رفتم و روی یک نیمکت سنگی می نشستم و به دریا چشم می دوختم ، و به موجها و به سنگهای ریز و درشت ِ کنار ِ ساحل و به افق . نفس عمیق می کشیدم بوی دریا را حس می کردم .

کاملاً خود را آماده کرده بودم تا اگر شده حتی برای مدت ِ کوتاهی ، مانند یک ریاضیدان ِ جسور و فعال رفتار کنم . بارها شنیده بودم که ریاضیدانان ِ بزرگی ، برخی از مسائل حل نشده خود را هنگام قدم زدن در سواحل ِ دریا حل کرده اند و من هم اصرار داشتم در این تجربه با آنان سهیم شوم !

کتابم را روی نیمکت گذاشتم ، همراه با کاغذ و قلم . روی کتاب و کاغذها سنگهای درشت گذاشتم تا باد آنها را نبرد . مدتی مشغول بودم و به صورت مسئله خیره شده بودم . گاهی آفتاب می آمد و گاه ابر ، آسمان را تیره می کرد . من کلاه ِ حصیری بر سر داشتم . پسر بچه خرد سالی آمد و کنارم نشست . با تعجب مرا و دفتر و دستکم را نگریست . گفت : " آقا شما دانشمند هستید ؟ " گفتم : " نه ، ولی دارم یک مسئله را حل می کنم . " چند دختر جوان ِ دوچرخه سوار از کنارم گذشتند.

گاهی سر بلند می کردم و به دریا چشم می دوختم و ذهنم را رها می کردم . باد شدت گرفت . مسئله را در یک حالت ِ خیلی خاص حل کردم . از کتاب جدا شدم و دیدم که یکی از اقوامم با پیراهن قرمز رنگ ، کنارم نشسته است و با آرامش مرا می نگرد .

دوباره مشغول شدم . دم دمای غروب بود . دریا طوفانی شده بود . کسی در کنارم نبود . تنها بودم . تنهای ِ تنها . باد به شدت از سوی ِ دریا به چهره ام می تاخت و بند ِ کلاهم ، به گردنم فشار می آورد . با دست به زحمت نوشته هایم را نگاه داشته بودم .

چند بار مسئله ای را که در حالت ِ خاص حل کرده بودم مرور کردم و ذهنم را پیش راندم تا اینکه ناگهان ایده حل ِ مسئله ، مانند ِ " خورشیدی که از اعماق درآید " ، در ذهنم تلا ء لو گرفت . به افق خیره شدم . آخرین پرتو های خورشید خاموش می شد . 

 

 

  نوشته شده در  سی ام مرداد 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

زمانی که دوازده سال داشتم ،در   عالم ِ  نوجوانی ، شعر ی  را سرودم و به مادرم دادم . آن زمان

مادرم به شعرهایم  خیلی علاقه داشت و همه آنها را جمع آوری ، و در دفتری با جلدی قرمز رنگ

( که هنوز آن را دارم ) یادداشت می کرد.

با توجه به اینکه در سال ۱۳۵۸شور و شوق ِ انقلابی زیادی در کشور جاری بود ، شعرم کمی جنبه

 انقلابی ، حماسی داشت . از قضا چند ماه بعد ، یکی از کارگردانان مطرح  سینمای  ایران ( که به

دلایلی نامش را نمی برم ) ، در خانه عمویم ، مشغول ِ فیلمبرداری ِ نخستنن فیلم ِ بلندش بود

( البته او در آن دوران هنوز " مطرح"  نشده بود ) . دلیلش هم این بود که عمویم خانه ای داشت

شبیه خانه " قمر خانم " با یک حیاط بزرگ و همچنین  یک حوض بزرگ  که دور تا دور ِ آن نزدیک ۶۰

اتاق نقلی بود ، که عمویم  همه را  اجاره داده بود و به هر حال برای فیلمبرداری مناسب تشخیص

 داده شده بود .

گویا بحث شعر و شاعری به میان آمده  و عمویم کمی از من تعریف کرده و آنچه از شعرم را در حافظه

داشت ، برای شخص ِ کارگردان خوانده و او هم خوشش آمده بود .

بالاخره کار به جایی کشید که عمویم به مادرم زنگ زد و مادرم شعر را تلفنی ، برایش خواند وبدین

طریق شعرم  بدست آقای کارگردان رسید و از طریق ِ وی ، راهی ِ برنامه کودک و نوجوان ِ آن دوران

شد و چند روز بعد ، مجری ِ برنامه ، آن را با حرارتی انقلابی در تلویزیون خواند .

فردای ِ روزی که شعرم از تلویزیون خوانده شد ، به مدرسه رفتم و دیدم که کلاس خالی است ، چرا

که عده ای  از همکلاسی هایم پشت ِ در ، و عده ای دیگر در کلاس ِ بغل ، پنهان شده بودند . وقتی

 وارد ِ کلاس شدم همگی بر سرم ریختند و به میمنت ِ پخش ِ شعرم از تلویزیون ، تا جایی که

می خوردم ،مرا با شور و شعفی انقلابی زدند !

 

                                                       ***************

 

به هر حال آن شعر"تاریخی" را در اینجا می آورم :

 

                               خوابـــــــیده  بودم                 ناگاه صدای ِ تیری

                                مرا بــــــیدار کرد                   نــاگــــاه   فریـادی

                                مـــــــرا آگاه  کرد                   نــــاگـــــاه لاله ای

                               مرا امــــیدوار کرد                   نــــاگاه   گلوله ای

                               مرا  خبــردار  کرد                   ناگــاه سیــنـــه ای

                               مرا غمـنـاک   کرد                   نـــــاگــــاه ناله ای

                               مرا دوان دوان کرد                 نــــاگاه    گلوله ای

                                                 بر ســیـنه ام نـشـسـت

 

                                                                                      ۵۸/۱۲/۲۶

 

 

 

  نوشته شده در  شانزدهم مرداد 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

زما نی که دردانشگاه  شیراز در  دوره کارشناسی تحصیل می کردم ، این شعر را ، که از سروده های

یکی از دانشجویان بود ،  در تابلو اعلانات دانشکده ادبیات  خواندم . آن را بسیار پسندیدم و یادداشت

 کردم. اما به هر حال متاسفانه نام آن دانشجو را بیاد نمی آورم :

 

                   بیــا   ای   بهـــار   زمستــانیم                بیـا  راحت   جان    طـوفانیم

                        بیـا   دامنت را زمینی   بســاز               برای  دو چشمـان     بـارانیم

                       تو مفهوم   پیوند  یک   روزه ای               و من معنی عشق   طولانیم

                   بنازم فلک را چه نیکو   نگاشت              خطی از فراقت  به   پیشانیم

                       منم  واژه  سبز  قاموس  عشق              به امـید  آنـم که  بر   خوانیـم

                       به  عطر  گل  یاس   در   باغچه               قسم مخورم بی تو فردا  نیم           

                       بیا ای مرا شور و عشق و  امید              که من کشتی بـحر  طـوفانیم

               

  نوشته شده در  پانزدهم مرداد 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 
 

من  غریب  خلوت  تنهاییم  

سوزد  از غم سینه سوداییم                  

چشم من بارانی ابر فراق                    

داغدار لاله صحراییم

من اسیر بند زندان  تنم  

بیقرار این دل شیداییم

آه سرد من نشان  درد  من  

دردمند نکته  داناییم

همچو نیلوفر به بالا  سرکشم  

 چون  زمینی  نیستم  بالاییم

 

  نوشته شده در  چهاردهم مرداد 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

 

آلفرد هیچکاک

میخواهم بسیار صادقانه ، مطلبی را برایتان بگویم که شاید  بیان آن اندکی جرات بخواهد . اما قبل از آن ذکر مقدمه ای لازم است : من بسیاری از نقدهای مهم بر فیلم های هیچکاک را خوانده ام . تمام کتاب فرانسوا تروفو ( سینما به روایت هیچکاک ) را نیز مطالعه کرده ام  و همچنین بسیاری از فیلم های این کارگردان را نقادانه تماشا کرده ا م . این حرفها را به این دلیل گفتم که بدانید آنچه قصد دارم بگویم از روی جهالت نیست اما به هر حال حرفم این است :

 از اکثر فیلمهای هیچکاک ، اصلاً و ابداً خوشم نمی آید .

 

**********

 

شاید مهمترین دلیل مخالفت من با آثار هیچکاک ، تصنعی بودن آنها است که در تک تک ِ فریم های فیلمهای او موج می زند . برایم کاملاً مشهود است که او برای ثبت برخی از فصل های فیلم های خود ، چه استادانه مسایل تکنیکی فیلم را حل و فصل کرده است ، اما تقریباً هر بار که من یکی از فیلم های او را تماشا کرده ام ، تصنع  فیلم های او آزارم داده است و این تصنع همیشه به من گوشزد کرده است که :

" اگر کمی از این صحنه فاصله بگیری ، هیچکاک را خواهی دید که بر صندلی خود تکیه زده و همچنین فیلمبردار و دیگر عوامل تولید فیلم را می بینی ، که مشغول ضبط این قسمت از فیلم هستند . "

 

************

 

اگر بخواهم پرونده این بحث را با انصاف بیشتری پایان دهم ، باید اذعان کنم که برخی  از صحنه های فیلم های هیچکاک برایم جالب است ، ( فصل هایی از فیلم هایی مانند سرگیجه ، بیمار روانی  و پرندگان ) اما  این فصل ها در میان حجم انبوه ِ تولیدات ِ هیچکاک ، سهم ِ بسیار ناچیزی در کارنامه وی دارد .

 

  نوشته شده در  نهم مرداد 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

مسعود کیمیاییرابرت رودریگز

یادم می آید وقتی برای اولین بار فیلم دسپرادو را می دیدم ، قرابت زیادی برایم داشت . در فصلی از فیلم ، آنتونیو باندراس را حسابی لت و پار کرده بودند _ شاید حدود سی ، چهل کارد ریز و درشت به سویش پرتاب شده بود  و  او آنها را یکی یکی از بدنش خارج می کرد و خون فواره می زد و ... _ و او خسته و خونین و مالین از کنار دیواری می گذشت و در حین راه رفتن به آن دیوار تکیه می زد و خون ِ زخمهایش روی دیوار ردی قرمز رنگ به جای می گذاشت .

درست در همین صحنه بود که علت قرابت را درک کردم . شاید از ابتدا ، به طور غریزی ، نزدیکی این فیلم را با کارهای کیمیایی احساس کرده بودم ، اما در این صحنه بود ، که آن ارتباط را کاملاً درک کردم ، چرا که به یاد لحظه ای از فیلم گوزنها افتاده بودم ، جایی که در ابتدای فیلم ، قدرت ( فرامرز قریبیان ) ، خسته و زخمی به محله قدیمی خود باز می گردد و خون ِ زخم ِ خود را ، بر دیوار مدرسه زمان ِ تحصیلش می کشد .

 

 

*************

 

بعدها ، شباهتهای ساختاری و مضمونی بیشتری را در آثار ِ این دو هنرمند درک کردم ، که مهمترین آنها ، حضور یک قهرمان ِ خسته ، زخمی و تنها بود و دلسوزی و دلجویی و تحسینی که نثار آنها می شد .

اما از همه ایها مهمتر ، شباهت زیر بین کیمیایی و رودریگز برایم برجسته تر شد :

هر دو کارگردانهای بسیار قابلی هستند و در خلق برخی از لحظات "سینمایی" بسیار مهارت دارند ، اما در عین حال _ متاسفانه _  نویسندگان قابلی نیستند و فکر می کنم ، این ضعف ، بزرگترین آسیب را به آثار ِ این دو هنرمند زده است و هنوز هم می زند .

به عنوان نتیجه گیری از این بحث ، نظر من این است که اگر این دو کارگردان ، فیلمنامه های خوب ِ نویسندگان ِ دیگر را ، دستمایه کار خود قرار دهند ، بیشتر موفق خواهند بود .

 

  نوشته شده در  هفتم مرداد 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

  من شبروام ز خورشید روزی مرا خبر کن               آغشته ام  به  اطراق از  خیمه ام  گذر   کن

  بوی بهار   شادی در کوچه  باغ   عشقم              با یک دو  صد   کرشمه  آوا  دهد  خطر  کن   

  من   لولیم ،    خرابم ،  آغشته   گناهم              ای معجز    مسیحا ،  جانم  ز  تن  به در کن            

  وامانده   از  دیارم ، از یار  و  یار  و    یارم              با  من بیا حذر کن ، از دشت غم  سفر کن

                                     

بهمن ( یا دی ) ۱۳۷۲ کرمان  

توضیح : اکنون که پس از چندین سال این شعر را مرور میکنم ،

می بینم که قافیه هایش اصلاً درست نیست (خبر - گذر - خطر و ...)

به هرحال ، علی رغم این مشکلات از آن خیلی بدم نمیآ ید .

  نوشته شده در  چهارم مرداد 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 
جیم جارموش

چقدر آثار جیم جارموش را دوست دارم و چقدر شیفته نگاه مستقل ، بدیع و فارغ از پیشداوری های او ، به دنیا و انسان هستم و از میان آثار او ، چقدر فیلم  شبح سگ را می ستایم.

یادم می آید زمانی مقاله ای از پاول هالموس (ریاضیدان) خوانده بودم که در آن اشاره کرده بود ، اگر یک مریخی ، بازی گلف را برای اولین بار ببیند ، به احتمال زیاداز خود خواهد پرسید ، چرا این زمینی ها این قدر به خود زحمت می دهند؟ و چرا توپ را با دست برنمی دارند تا آن را در سوراخ بیندازند ؟
شاید بتوان گفت نگاه جارموش به دنیا و زندگی ، تا حد زیادی شباهت به نگاه چنین مریخی ای دارد که گویی برای اولین بار است به زندگی انسانها ، روابط آنها و دنیای پیرامونشان می نگرد. اگر بخواهم حرفهایم را در قالب دیگری تکرار کنم می توانم بگویم که کار استادانه جارموش ، آشنایی زدایی از دنیایی است که از کودکی به آن خو کرده ایم . دنیایی که دیگران به هر نحو که خواسته اند آن را برایمان تفسیر و تعبیر کرده اند ، به گونه ای که دید ما را آلوده و ملوث ساخته اند و کار جسورانه جارموش زدودن این آلودگیها است .

 شبح سگ ، نام ِ یک قاتل حرفه ای است که به آیین خاصی ( سامورایی ) اعتقاد دارد و کلیه اعمال خود را بر اساس آن آیین تنظیم کرده است . مناسک خاصی را بجا می آورد و حتی در آدمکشی نیز از این مناسک تبعیت می کند .کبوتر باز است و از کبوترهای خود به عنوان پیک استفاده می کند .شبح سگ ، مرید کسی است که زمانی از مرگ نجاتش داده است و آخرالامر نیزهمان شخص، در دام مرگ گرفتارش می سازد .

                                     **************************

همچنانکه در مقدمه اشاره کردم ، یکی از مهمترین شگردهای جیم جارموش ، آشنایی زدایی و ساختار شکنی است . مواردی که به ذهنم می آید :

1- یک گروه مافیایی کوچک دست و پا چلفتی :بر خلاف فیلم های متعارف (که دسته تبهکاران مخوف ، هولناک و آدم کش معرفی می شوند ) گروه مافیایی ، در این فیلم رفتاری بسیار کودکانه و در برخی موارد ابلهانه دارند .( مثلاً در فصلی از فیلم چند تن از آنها در پیاده رو ایستاده اند و بچه ای از طبقه چندم یک ساختمان ، اسباب بازی های خود را به سمت آنها پرتاب می کند. یکی از اعضای گروه مدتی نسبتاً طولانی در آنجا می ایستد و با حالتی مسخره می گوید : " بچه بی تربیت " و بچه نیز به محض شنیدن این جمله ، یکی دیگر از اسباب بازی های خود را به سمت او پرتاب می کند! )

ناتمام است

  نوشته شده در  چهارم مرداد 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM