تبليغاتX
حیاط خلوت
 
 

 

 

شب است و اکنون که این چند خط را می نویسم ، شامم را تمام کرده ام . خوشبختانه هوا کمی آرام شده است و توانستم به راحتی آتش را مهیا کنم . کمی گرم شده ام ، اما هنوز سوزش پوست صورت و دستهایم التیام نیافته .

تا نزدیک ظهر، هوا کاملاً ساکن بود و ابر ِ یکدست ِ تیره ای تمام آسمان را پوشانده بود . به سمت شمال حرکت می کردم و از روی دریاچه یخزده مادال ، پیش می رفتم . خوشبختانه  قطر یخ در این فصل از سال بسیار زیاد است و خطری ما را تهدید نمی کرد . سگها ( بعد از گذشت ِ پنج روز) خیلی خسته بنظر نمی رسیدند . تاکنون آلیگا به خوبی از عهده فرماندهی سگها و هدایت ِ سورتمه ، برآمده است . اعتمادم به او خیلی زیاد شده . گویی کوچکترین واکنش های ِ مرا احساس می کند . مثلاً وقتی از دور منطقه ناامنی را در سمت ِ راست تشخیص می دهم ، قبل از اینکه مسیر سورتمه را تغییر دهم ، آلیگا به چپ می پیچد و شش سگ دیگر را نیز به تبعیت از خود وا می دارد . واقعاً یک سگ  قوی ، جسور و استثنایی است . سونیا  و سانی  کمی بد قلق اند . همدیگر را خیلی دوست دارند ( خواهر و برادرند ) و اگر آنها را به موازات ِ هم به سورتمه ببندم ، فوراً به سمت ِ هم حرکت می کنند و مسیر ِ سورتمه را تغییر می دهند . چند وقت است که آنها را پشت ِ سر ِ هم  به سورتمه می بندم .

بعد از ظهر بود که  باد ِ آرامی از سمت شمال وزیدن گرفت . اما همانطور که انتظار داشتم ، پس از مدتی کوتاه ، طوفان به پا شد . سورتمه را متوقف و سگها را باز کردم . سونیا و سانی  به سر وکول ِ هم می پریدند و در برف غلت می زدند . سگها را دو به دو به هم بستم و مطابق معمول  سونیا و سانی را در یک گروه قرار دادم ، در حالی که آلیگا تنها بود . طوفان شدیدتر شد . دیگر هیچ چیز را بدرستی تشخیص نمی دادم . به زحمت می توانستم چشمهایم را باز نگه دارم . باد به شدت دانه های ِ ریز و درشت ِ برف را به صورتم می کوبید . باید می جنبیدم ، وگرنه در سرمای ۳۶ درجه زیر ِ صفر، از سرما یخ می زدم . خوشبختانه چادرم به سرعت آماده شد . قبل از اینکه درون ِ چادر بروم ، به سگها سر زدم . هر جفتی ، سر ِ خود را روی شانه دیگری گذاشته بود . آلیگا هم پوزه اش را روی ِ دستانش قرار داده و آرام گرفته بود . همگی چشمان خود را بسته بودند . گویی آنها هم فهمیده بودند که چاره ای ندارند ، جز آنکه برای ِ چند ساعت ، سرما را تحمل کنند .

نزدیک پنج ساعت در چادر بودم . در هیاهوی ِ نفیر ِ باد که با شدت به چادرم می کوبید ،  صدای ناله سانی  را می شنیدم . سه ماه ِ پیش دست چپش شکسته بود ، و سرما ی ِ زیاد ، آزارش می داد . بالای ِ سرش رفتم  و دیدم که دست ِ چپش را می لیسد . آن را آرام در دستم گرفتم و با مقداری پارچه بستم . در ادامه سفر باید او را از سگهای دیگر جدا و در سورتمه حمل کنم.

بعد از چند ساعت هوا آرام شد . از چادر بیرون آمدم  . افق های اطرافم ، از هر حیث ، کاملاً مشابه بودند : هنوز ابر ِ تیره یکدست ، آسمان را پوشانده بود و خورشید شامگاهی ِ قطب ، از پشت ِ آن ، تلالو خفیفی داشت . یک جهان ِ خاکستری و بدون ِ انتها .

سگها هنوز خواب بودند . آتش را مهیا کردم . دود و گرسنگی ، سگها را بیدار کرد . هنوز به خاطر پالتو پوستم  سگها کمی از من می ترسند . خرس را دو هفته قبل شکار کرده ام و به همین دلیل هنوز پالتوام ، بوی خرس ِ زنده می دهد .

شام  دو قطعه بزرگ گوشت ِ ماهی ِ آزاد  داشتم . به سگها هم روده ماهی دادم  که آن را با لذت زیاد خوردند . قصد دارم نیم ساعت ِ دیگر حرکت کنم . دلم برای ِ خانه ام  تنگ شده .

 

 

 

  نوشته شده در  سی ام شهریور 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

 

سالهاست به این سوال فکر میکنم:یک مجنون دنیا را چگونه تجربه میکند ؟ عشق یا نفرت،به چه شکل برایش معنا مییابد ؟ چطور خشمگین می شود ؟ آیا او هم تصاویر دنیای ِ واقعی را به همان گونه ای که ما می بینیم ، می بیند ؟ یا خود ، چیزی به آن می افزاید ؟ یا چیزی از آن کم می کند ؟ اصوات را چطور ؟ چقدر رویا هایش به رویاهای ما شباهت دارد ؟ و سوالاتی از این دست .

                                             

 

                                                                ********

 

یکی از دلایلی که فیلم فارست گامپ را خیلی دوست دارم ، این است که پاسخ ِ معقول و بسیار هنرمندانه ای به بخشی از این سوالات می دهد . البته فارست گامپ ، مجنون نیست . فردی است که ضریب هوشی پایینی دارد و عواطفش را به بدوی ترین شکل ممکن بروز می دهد . بدون هیچ حجاب یا نقابی . برای او نمی توان بیش از یک پرسونا متصور شد و از یک حیث می توان گفت که به " خلوص عریانی ِ درون " رسیده است و چهل و دو گرم عریانی خود را کامل کرده است . 

 

                                                                 ******** 

 

در فیلم ، فصل ِ بسیار درخشانی است که هر  بار من آن را می بینم ، نفسم  بند می آید . فصلی که در آن کنشهای ِ آنی و غریزی ِ فارست گامپ ، به زیباترین شکل ممکن ، به تصویر در آمده است . قبل از آن شاهد هستیم که فارست ، به دختر ِ مورد ِ علاقه اش ( به نام جنی ) ، پیشنهاد ِ ازدواج داده ، اما جنی ، به دلیل "غیر عادی "بودن ِ فارست ، تقاضای او را رد می کند. جنی ، آن شب را  با  فارست به صبح می رساند . اما روز  بعد در  حالی  که فارست  هنوز  در  خواب است ، او  را  بی  خبر  ترک می کند و اکنون فارست از خواب برخاسته و فهمیده که تنها شده است و :

 

 

۱- دوربین روی هدایایی که زمانی  فارست به جنی داده بوده ( و اکنون او آنها را برایش جا گذاشته ) لحظه ای درنگ می کند  سپس حرکت می کند ، تا به چهره فارست می رسد . چهره او را می بینیم که با حسرت و خشم ، هدایای ِ خود را می نگرد .

 

( سکوت )

 

۲- دوربین روی تختخواب ِ خالی جنی لحظه ای درنگ می کند و حرکت می کند تا به چهره فارست می رسد . چهره او را می بینیم که با حسرت ، کنار ِ در ایستاده است و به جای ِ خالی ِ جنی می نگرد .

 

( سکوت )

 

۳- فارست در اتاق ِ خانه اش ، ساکن وساکت کنار پنجره نشسته ، در حالی که پشتش به پنجره است و به روبرویش خیره شده است . دوربین به آرامی به او نزدیک می شود .

 

( سکوت )

 

۴- دوربین پاهای ِ فارست را نشان می دهد که کفش ِ کتانی به پا دارد و به تدریج به سمت ِ بالا حرکت می کند . فارست را می بینیم که روی ِ صندلی در ایوان ِ خانه اش نشسته و به مقابلش زل زده است .

فارست به آرامی کلاه ِ ورزشی ِ قرمز رنگ ِ خود را بر سر می گذارد و با تانی از صندلی بر می خیزد و شروع به دویدن می کند . مونولوگ ِ فارست روی تصویر می گوید : " آن روز بدون هیچ دلیل مشخصی ، تصمیم گرفتم کمی بدوم ."

 

و این چنین است که دویدن او آغاز می شود : به مدت ۳ سال و ۲ ماه و ۱۴ روز و ۱۶ ساعت !  

 

 

  نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

چهار سال پیش در چنین روزی ، مادر بزرگم از دنیا رفت . در ۸۴سالگی . روزهای آخر ، در بیهوشی و اغما بود و درست مثل یک کودک ، بی پناه و معصوم شده بود . گویی پس از ۳۶ سال ، جایمان را با هم عوض کرده باشیم . نگاهش یک نگاه ِ گنگ و دور بود . گویی همه جا را می نگرد اما چیزی را نمی بیند . نگاهش طوری بود که انگار دارد با همه چیز و همه کس وداع می کند . شاید من هم داشتم خودم را برای ِ وداع با او آماده می کردم . بالای ِ سرش می ایستادم و مدتها به چهره معصوم و موهای ِ کم پشتش خیره می شدم و به یاد ِ عادتهای زیبایش می افتادم :

نمازهایِِ اول ِ وقتش ، تسبیح گرداندنش  ، دعا خواندنش و علاقه دیوانه وارش به رنگ ِ آبی ِ آسمانی ( همیشه وقتی وارد خانه اش می شدم ، ناگهان در یک اتمسفر ِ آبی قرار می گرفتم که برایم خیلی دلچسب بود ) .کتابخانه کوچکی داشت که آنها را کنار ِ میزش ، ردیف چیده بود . خانه بسیار تمیز و مرتبی داشت با یک آشپزخانه کوچک .

وقتی از پنجره آشپزخانه ، بیرون را می نگریستم ، بسیاری از خانه های سفالین ِ شهر رشت و جنگل و مزارع ِ دوردست را می دیدم . اکنون که پس از چند سال ، خاطراتم را از خانه مادر بزرگم مرور می کنم ، احساس می کنم که _ بدون آنکه خودم از این موضوع آگاه بوده باشم _ همیشه زیباترین لحظاتم در خانه مادر بزرگم ، در کنار ِ این پنجره می گذشته است : هوای ِ نمناک و مطبوع و پاکیزه شمال را فرو می دادم و به چشم انداز ِ مقابلم خیره می شدم .

روز ِ آخر ، وقتی بالای ِ سر ِ مادربزرگم بودم ، فهمیدم که مرگ نزدیک است . به زحمت نفس می کشید و چشمانش دو دو می زد .می دانستم که حضورم را حس می کند و می دانستم اکنون چقدر نیاز به شنیدن ِ آیات ِ قرآن دارد . در حالی که  آرام نوازشش می کردم ، سوره الرحمن را برایش خواندم :

بسم اله الرحمن الرحیم – الرحمن – علم القران – خلق الانسان – علمه البیان – ...

و دیدم که سینه مادربزرگم از حرکت باز ایستاد .

 

  نوشته شده در  بیست و دوم شهریور 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

 

 

 

 

اگر نطر مرا ، درباره هنرمندترین بانوی ِ ایران جویا شوید ،

بدون ِ لحظه ای تردید ، پاسخ می دهم : فروغ فرخزاد

 

  

 

 

تمام روز در آیینه گریه می کردم

بهار پنجره ام را

به وهم سبز درختان سپرده بود

تنم به پیله تنهاییم نمی گنجید

و بوی تاج کاغذیم فضای آن قلمرو بی آفتاب را

آلوده کرده بود  

 

   

  

  نوشته شده در  بیستم شهریور 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بیرون از اتاق مادربزرگم ایستاده ام و به کفشها نگاه می کنم . تقریباً یک سال دارم . یک دالان ِ طولانی را بیاد می آورم که همیشه بوی نم میدهد و آجری رنگ است . اتاق مادربزرگم ، انتهای این دالان است . وقتی از اتاق بیرون می آیم ، یک توپ ِ بادی ِ بزرگ در دستانم است . به دالان نگاه میکنم . حیاط ِ خانه را از دور ، تشخیص می دهم . حدود پانزده پله ، در طول ِ دالان ، باید پایین بروم ، تا به حیاط برسم .

یک پالتوی ضخیم ِ پشمی بر تن دارم . مادرم ، کلاه ِ متصل به پالتو را برسرم گذاشته است. پله ها ، سنگی اند و بسیار محکم و به رنگ ِ قرمز . ارتفاع هر پله زیاد است ، خیلی زیادتر از حد ِ معمول . تا آنجا که بزرگترها هم با زحمت ، از آن بالا و پایین می روند .

ناگهان توپ از دستم رها می شود ، و من آن را می گیرم ،اما پایم به یکی از کفشها گیر می کند . همچنانکه توپ را در آغوش دارم ، از بالای ِ پله ها ، قل می خورم و پایین می آیم .تمام این لحظات را به یاد می آورم : همراه با توپ  ، کله معلق می زنم و به بالا پرتاب می شوم و روی پله بعدی می افتم ، و پله ها را به همین منوال طی می کنم تا بالاخره به پایین پله ها می رسم .

می ایستم . اصلاً احساس ِ درد نمی کنم . در حالی که هنوز توپ در دستانم است ، با تعجب به مادرم ، که با وحشت ، بالای ِ سرم ایستاده ، نگاه می کنم .

 

 

  نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

 

 

 

یک مرد ژاپنی ، اسلحه شکاری خود را به یک شکارچی مراکشی هدیه می دهد . او ، اسلحه را به یکی از همسایگان ِ خود ، که یک مرد عائله مند ِ است و از طریق گله داری امرار معاش می کند ، می فروشد. یکی از پسران این مرد ، با این اسلحه شکاری ، از فاصله ای نسبتاً دور ، به اتوبوس گردشگران آمریکایی شلیک می کند . تیر به یک زن آمریکایی اصابت می کند . شوهرش به تکاپو می افتد ...

 

 

                                                       **************

 الخاندرو گونزالس ایناریو

کاملاً آشکار است که این داستان ، محمل بسیار مناسبی است برای کارگردانی چون الخاندرو گونزالس ایناریو، تا چند داستان ِ نیمه کوتاه را ، با مهارتی تحسین برانگیز ، در هم ادغام و نهایتاً  اثر خود را تکمیل کند . داستانهایی  که هر یک حکایتهایی کوتاه ، اما تاثیرگذار است از آرزوها ، اشتیاقها ، هراسها ،نگرانی ها ، محرومیتها ، لذتها ، رنجها  و تعلقهایی که قومیت ها را از یکدیگر متمایز می کند ( یا به یکدیگر نزدیک می سازد ؟ )

همچنانکه می دانیم سه عنصر اساسی داستان نویسی کلاسیک عبارتند از :

1- وحدت زمان 2- وحدت مکان 3- وحدت موضوع

داستان فیلم بابل به گونه ای است که  با توجه به توالی زمانی داستانها ( که البته از لحاظ زمانی کمی از هم فاصله دارند ) مورد اول در آن رعایت شده است  و مورد سوم نیز با اندکی تسامح لحاظ گشته است ( هر چند شخصاً اعتقاد دارم داستان ِ مستخدم خانواده آمریکایی که برای جشن عروسی ِ پسرش به مکزیک میرود  ، نسبت به کلیت ِ فیلم کمی بی ربط است  چرا که " اسلحه شکاری " مانند چنگکی سه داستان ِ دیگر را به یکدیگر متصل کرده است که در این داستان مجبور می شویم محوریت " اسلحه شکاری " را کنار بگذاریم ) و بیشترین ساختار شکنی مربوط به مورد دوم است که در داستان فیلم کاملاً به کنار گذاشته شده است . 

کلاً فیلم به گونه ای است که هر یک از اپیزودهای آن تا جایی که ممکن بوده است ، در اپیزودهای دیگر ادغام شده و قطعات مختلف این " پازل " ، سرانجام معماری کل فیلم را پیکربندی کرده است و به همین دلیل است که در اوج ِ یکی از اپیزودها که در مراکش می گذرد ، صحنه به مکزیک قطع می شود و سپس از آنجا به ژاپن سرک می کشیم و مجدداً به مراکش بازمی گردیم و به همین روال فیلم ادامه می یابد .

برخی از این برشها بسیار حساب شده است . مثلاً هنگامی که یک " پزشک " روستایی زخم آمریکایی مجروح را بدون داروی بیحسی ، بخیه می زند و  او از رنج فریاد میکشد ، صحنه برش می خورد به ژاپن ، هنگامی که دختر ِ کر و لال "سعی" می کند صدایی از حنجره خود خارج کند ، تا دیگران "حرفهایش" را اندکی درک کنند .

کارگردان ، گاه با چنین برشهایی سعی در ایجاد حس ِ تقابل ِ کنش های انسانی می کند و گاه این تقابل ، در یک فصل از فیلم به نمایش در می آید ، مانند رفتارهای عصبی و پرخاشگرایانه گردشگران آمریکایی ِ بحران زده ، در مقابل با واکنش های آرام و صبورانه اهالی ِ روستای ِ فقیر نشین ِ مراکش . و گاه کارگردان ما را به تامل وامی دارد که انسانها ، علی رغم تفاوتهای عمیق فرهنگی ، تا چه حد کنشهای مشترکی از خود بروز می دهند :

برای مثال ، کاملاْ آشکار است که اکثر واکنشهای دختر کر ولال ِ ژاپنی و یکی از پسران ِ مرد فقیر ِ مراکشی ، ریشه در محرومیتهای جنسی آنان دارد . اگر چه این دو محرومیتهای ِ خود را به روشهای مختلف ( منطبق با فرهنگ ِ خود ) "تسکین" میدهند .

گاه کارگردان پیشداوری های  بیننده غربی  را  بکلی دگرگون می سازد .  مخصوصاً با توجه به تبلیغات گسترده منفی ای  که رسانه های غرب پس از واقعه یازدهم سپتامبر نسبت به اسلام داشته اند فیلم بابل سعی در ایجاد نوعی تفاهم میکند و تصویر نسبتاً درستی را از رحمت اسلامی  به نمایش می گذارد . فصلی از فیلم را مثال می زنم :

آمریکایی زخمی را در اتاقکی جای داده اند که پیرزنی مسلمان با هیبتی رعب آور در آن ساکن است . کنشهای پیرزن ، تصورات بیننده را در هم میریزد : کودکان از روی کنجکاوی سرک کشیده اند و موجب ناراحتی آمریکایی ِ مجروح  شده اند. پیرزن آنها  را از پنجره ها دور می کند و برای آرامش ِ آمریکایی ، با مهربانی ِ زیاد ، چیزی مانند ِ چپق به او می دهد و نوازشش می کند.

یا یک مراکشی ِ جوان ِ مسلمان ، که نهایت ِ تلاش خود را برای بهبود آمریکایی زخمی میکند ، در نهایت از دریافت هرگونه پولی از سوی شوهر او ، امتناع می ورزد. 

 

در خاتمه به جند مورد برجسته فیلم اشاره می کنم :

۱-بازی های هنرپیشگان ، که فکر می کنم بسیاری از آنان غیر حرفه ای هستند ، فوق العاده تاثیر گذاراست . مثلاً دقت کنید به بازی هنرپیشه ای که نقش ِ پدر ِ خانواده فقیر مراکشی را ایفا می کند ، که واقعاً حیرت انگیز است .

 

۲- پس از اینکه یکی از پسران در محاصره پلیسها کشته می شود ، صحنه بسیار بسیار لطیف و شاعرانه ای را می بینیم . خاطره پسر کوچکتر از برادرش ( که اکنون مرده است ): هر دو بر قله ای ایستاده اند و دستان ِ خود را گشوده اند و باد ، با شدت تمام ، برآنان می وزد و آن دو فارغ البال می خندند . 

 

 

 

۳-نام بابل ، در داستانهای کهن ، اشاره به تقابل و ضدیت های قومی و فرهنگی دارد . برای اطلاع بیشتر می توانید  این جا  را ببینید .

 

۴-به نظر من ، برای ارایه یک نقد "قرآنی" از فیلم بابل، تنها این دو آیه از سوره زلزله کفایت می کند:

فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره

و من یعمل مثقال ذره شرا  یره

 

 

  نوشته شده در  هفتم شهریور 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM