امروز کمی در ذهنم قدم زدم . از کوره راه ها گذشتم . دو سه تا گیاه هرز را کندم . به تصویر خودم در یک برکه ساکت خیره شدم . در دوردست ها مناظر شگفتی نمایان بود . کمی مه آلود ، اما زیبا .


"روباه بسیار چیزها می داند ، اما خارپشت یک چیز بزرگ می داند ."
آرخیلوخوس
کتاب متفکرین روس را سالها قبل خوانده ام و البته فقط بخشهایی از آن را . به هر حال آنچه را الان نقل میکنم از حافظه است چرا که در حال حاظر به کتاب دسترسی ندارم . زیباترین مطلبی که از کتاب بیادم مانده ، یک طبقه بندی کلان است که نویسنده ( آیزا برلین ) از متفکرین برجسته ارائه می کند . هر قدر آشنایی ام با نطرات فیلسوفان و متفکران بیشتر می شود ، می بینم که چقدر این دسته بندی خردمندانه و جالب است . به هر حال در تقسیم بندی آیزا برلین ، متفکرین در دو گروه متمایز جای می گیرند :
۱- خارپشت ها : اندیشمندانی که به یک چارچوب فکری ثابت و منسجم و خلل ناپذیر اعتقاد دارند . شک در وجودشان رخنه نمی کند . از یک فرهنگ بسیار غنی برخوردارند . خالی از تعصب اند و در عین حال به مرام خود پای بندی کامل دارند . تمام نظریات و تفکرات جدید را در قالب چارچوب فکری مورد پذیرش خود جای می دهند و هضم می کنند و یک نوع سازگاری میان تفکرات خود با ایده های جدید برقرار می سازند .
مثال ها : افلاطون ، تولستوی ، دانته ، کاپلستون ، دکارت ، تاگور و ...
۲- روباه ها : اندیشمندانی که دانش بسیار گسترده ای دارند ، اما به هیچ مرام و مسلکی اعتقاد چندانی ندارند . هر ایده ای را بسیار خوب نقد می کنند و نقاط ضعف و قوت آن را به درستی تشخیص می دهند . ذهن بسیار خلاق و پرسشگری دارند . می توانند با بسیاری از متفکرین ارتباط فکری و زبانی برقرار کنند ، در عین حال که به عقیده هیچیک از آنها اعتنای چندانی ندارند .
مثال ها : سقراط ، لئوناردو داوینچی ، داستایوفسکی ، برتراندر راسل ، هیوم و ...
و سپس آیزا برلین نتیجه می گیرد : در عصر مدرنیته ، نسل خارپشتها رو به انقراض می رود و روباهها به سرعت جایگزین آنها می شوند .
پ . ن : من تا جایی که خودم را شناخته ام یک بچه روباهم ، درعین حال که از روباهها زیاد خوشم نمی آید و از صمیم قلب به خارپشتهای در حال انقراض عشق می ورزم . شما چطور ؟
A fool sees not the same tree that a wise man sees.
William Blake
برای من ، یک از جنبه های بسیار ارزشمند و ستودنی آندره مالرو ، " مرگ آگاهی " اوست . او متفکری بود که در طول ِ حیاتش ، در پر خطر ترین حوادث روزگار خود شرکت کرد و آنها را آزمود : جنگهای رهایی بخش هند و چین و جنگ داخلی اسپانیا و همچنانکه خود در خاطراتش شرح می دهد ، بارها تا آستانه مرگ پیش میرود و باز می گردد . نظراتی که درباره مرگ دارد نیز تامل برانگیز است :
" مرگ است که زندگی را بصورت سرنوشت در می آورد . "
یا : " هر کس با موضعی که در برابر مرگ می گیرد ، تعریفی از خود بدست می دهد . "
یکی از دفعاتی که او از مرگ حتمی نجات می یابد ، زمانی است که به همراه یکی از دوستانش با هواپیمای یک موتوره ، بر فراز صحرای عربستان ، برای کشف پایتخت کهن ملکه سبا ( بلقیس) پرواز میکند . هنگام بازگشت ، هواپیما دچار گردباد می شود ، و تا آستانه سقوط پیش می رود و مالرو برای نخستین بار با تجربه " بازگشت به زمین " آشنا می شود که به گفته خود او تحولی عمیق در روحیه و جهان بینیش پدید می آورد .
او در متن زیر ، احساسات خود را پس از این "بازگشت " شرح می دهد .
****************
" مردم همچنان زندگی می کردند . در اثنایی که من به دیارِ کور فرو می رفتم ، آنها به زندگیشان ادامه داده بودند . کسانی بودند که با دوستیهای ناتمام و شوقهای ناتمام از بودن با هم لذت برده بودند و چه بسا کسانی نیز بودند که با شکیبایی یا بیتابی می کوشیدند تا از مصاحبشان اندک اعتنای بیشتری نصیب خود سازند ، و بر سطح زمین همه این پاهای خسته و در زیر میزها چند دست با انگشتهای به هم پیوسته . زندگی بود . در تماشاخانه زمین ، نمایش شیرین شامگاهی آغاز می شد : زنها در پیرامون مغازه ها با عطر ولگردیهایشان ...
آیا پس از اینکه واقعا ً کشته شدم دوباره چند لحظه ای باز نخواهم گشت تا تراویدن آرام زندگی انسانها را ببینم مانند بخار یا قطره هایی که رویه شیشه های سرد را می پوشاند ؟ "
( نقل از کتاب ضد خاطرات ، ترجمه ابوالحسن نجفی و رضا سید حسینی )
دانلد ریچی ، مهمترین منتقدی است که درباره سینمای ژاپن ( و بالاخص کارهای کوروساوا ) تخصص دارد . او در نقد فیلم " ریش قرمز " مطلب بسیار زیبایی دارد . می گوید :
" وقتی در فیلم های کوروساوا ، کسی از پا در می آید و گریه می کند ، بهبودش نزدیک است . "
**************
چقدر دوست داشتم یکی از شخصیت های فیلم های کوروساوا بودم و چند ساعت زیر بارون ، جلوی فیلمبردار و صدابردار و منشی صحنه و مسئولین تدارکات و سیاهی لشکر ها و خود ِ جناب ِ کوروساوا زار می زدم . بعد کوروساوا بلندگو بدست هی به ژاپنی می گفت : " کات ، کات ، بابا می گم کات ! "
اما من همینجور زیر بارون زار می زدم!

همیشه وقتی گفتگوی زیر را در کتاب شازده کوچولو می خوانم ، از خود می پرسم آیا می توان گفت که معشوق ، عاشق را اهلی می کند ؟
****************
شازده کوچولو گفت :
- نه من پی دوست می گردم . " اهلی کردن " یعنی چه ؟
روباه گفت :
- این چیزی است که امروزه دارد فراموش می شود . یعنی " پیوند بستن " ...
- پیوند بستن ؟
روباه گفت :
- البته . مثلا ً تو برای من هنوز پسر بچه ای بیشتر نیستی ، مثل صد هزار پسر بچه دیگر . نه من به تو احتیاج دارم و نه تو به من احتیاج داری . من هم برای تو روباهی بیشتر نیستم ، مثل صد هزار روباه دیگر . ولی اگر تو مرا اهلی کنی ، هر دو به هم احتیاج خواهیم داشت . تو برای من یگانه جهان خواهی شد و من برای تو یگانه جهان خواهم شد ...
شازده کوچولو گفت :
- کم کم دارم می فهمم . یک گل هست ... که گمانم مرا اهلی کرده باشد ...
ترجمه : ابوالحسن نجفی

حس فناپذیری را دوست دارم . این همان حسی است که جذبه های زندگی را برایم پر فروغ می سازد .
دوست دارم مثل فیلمهای ِ علمی – تخیلی ، از تونل فضا - زمان عبور کنم و پرتاب شم به یه گوشه دیگه از عالم ، یه زمان ِ دیگه ، یه مکان ِ دیگه . قاطی ِ اسکیموها بشم ، قاطی سرخ پوستها ، یا شایدم یه خانواده مصری ، یا یه جایی توی ایرلند ، نروژ و یا مراکش . شایدم یک شهرک فضایی در سال 3118 میلادی . منتها با همین فهم و شعور و دانش و مرام ِ الانه خودم ! با همین فرهنگی که الان دارم . ( که معلوم نیست چقدرش حاصل ِ خودسازی ِ خودمه ، و چقدرش نتیجه جبر ناشی از فشارهای جامعه ام ؟ ) با همین تعصبات و همین آسان گیری هایم .
خلاصه همون قدر که اونا برام عجیب و غریبن ، منم براشون ناشناخته و مرموز باشم .بعد کم کم سعی کنیم همدیگه رو بهتر بشناسیم . یه کم اونا سعی کنن ، یه کم من . یه کم اونا علاقه به من نشون بدن ، یه کم من به اونا . و بعد ؟ دلم می خواد روحم صیقل بخوره ! و از روزمره گی رها شم ! دوست دارم لباس ِ اسکیمو ها رو بپوشم و باهاشون برم شکار . سوار ِ سورتمه . فکر می کنم بوی پالتوهاشون باید خیلی خوشایند باشه ! دلم می خواد ، سرخپوستها موهام رو برام ببافن و دو تا گیسوی ِ بافته ام ، بیفته رو شونه هام . بعد صورتم رو رنگی کنن ، ولی رنگش رو خودم انتخاب کنم : قرمز و سفید . غلیظ ِ غلیظ . یکی از دوستای ِ سرخپوستم این رنگها رو بصورت ِ متقارن بکشه روی ِ گونه هام . بعد رو کنم به همشون و کلی بخندم و بوی ِ رنگ ها رو در مشامم احساس کنم . بعد با هم بریم شکار ِ بوفالو . شب در چادرمون ، برای ِ هم لطیفه های ِ سرخ پوستی تعریف کنیم . راستی یه اسم سرخ پوستی هم روم گذاشتن : عقاب سفید .
بعد یه اسب سیاه ِ خوشگل به من بدن و من بگم که دیگه کم کم باید از پیششون برم . چون بازم بوی ِ روزمره گی گرفته ام . بعد از همشون خداحافظی کنم . کلی برای ِ همدیگه گریه کنیم ، طوری که رنگهای سرخ و سفید ِ صورتم ، با اشکام پاک بشن . بعد سوار ِ اسبم بشم و در افق گم شم .

در یکی از کتابهای ِ تعالیم ِ ذن ، از قول ِ یک استاد چنین آمده است :
" زیاد خواندن _ بدون داشتن مراقبه _ مانند کار مرد مستمندی است که گنجینه های ِ دیگران را می شمارد ، بدون ِ آنکه خود ، حتی یک سکه داشته باشد . "
چند روز است که به این موضوع فکر می کنم ، و تازه دارم می فهمم که چقدر فقیرم !

بعد از مدتهای مدید ، همین الان شعری را خواندم ، که دوست داشتم حالا حالا ها تمام نمی شد . حتماً این جا را ببینید .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|