تبليغاتX
حیاط خلوت
 
 

 

...کوشیده ام رنجهای هولناک بشر را به یاری قرمز و سبز بیان کنم ... کوشیده ام بگویم : کافه جایی است که آدم می تواند خود را در آن آویزان کند ، دیوانه شود ، یا دست به جنایت بزند .

 

از نامه های ون گوگ به برادرش تئو

 

  نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

اینترنت هم چیز غریبی است . دیروز برای پیدا کردن حل یک مسئله ریاضی داشتم در آن جستجو می کردم و رسیدم به سایت دانشگاه اورگون ( در آمریکا ) .

اگر چه جواب مسئله ام را آنجا نیافتم ، اما دیدم ریاضیدان جوان 37 ساله ای که در آن دانشگاه نظریه مدول ها را تدریس می کند ، متن کامل جزوات و تمرینات و حل تمرینات را ( که اتفاقا ً همه آنها بسیار خوب تنظیم شده بودند ) ، در صفحه شخصی خودش برای استفاده دیگران گذاشته .

در صفحه شخصی این ریاضیدان یک تصویر بود . تصویری که نمای بیرونی بخشی از دانشکده و درختان اطراف آن را زیر پوشش برف نشان می داد . ( تصویر شماره یک ) خوب به آن تصویر خیره شدم . احساس عجیبی داشتم : انگار قبلاً آنجا بوده ام . حس می کردم داخل این دانشگاه باید جای گرم و نرمی باشد . حس می کردم می توانم درون ساختمان باشم . در یک اتاق دنج وگرم . در یک اتاق کوچک ، از شیشه های بخار گرفته آن ، بیرون را نگاه کنم  و منظره زمستانی آنجا را با طبیعت وحشی اش به نظاره بنشینم .صفحه شخصی این ریاضیدان ، پیوند به صفحه دیگری داشت که تصویر خود او در آن بود . ( تصویر شماره دو ) وقتی تصویر این ریاضیدان جوان را دیدم ، احساس قرابت می کردم . حس می کردم دوستم است . حس می کردم دوستش دارم . حس می کردم می توانیم همدیگر را بفهمیم .

 

                  تصویر یک                                                    تصویر دو 

  نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

ستاره دیده فرو بست و آرمید . بیا .

شراب نور به رگهای شب دوید . بیا .

ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت ،

گل سپیده شکفت و سحر دمید . بیا .

شهاب یاد تو در آسمان خاطر من

پیاپی از همه سو خط زر کشید . بیا .

ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم ،

ز غصه رنگ من و رنگ شب پرید . بیا .

به وقت مرگم اگر تازه می کنی دیدار ،

بهوش باش که هنگام آن رسید . بیا .

به گامهای کسان می برم گمان که تویی ،

دلم ز سینه برون شد ز بس تپید . بیا .

نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت ،

کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا .

امید خاطر سیمین دلشکسته تویی !

مرا مخواه ازین بیش نا امید . بیا .

 

سیمین بهبهانی

 

  نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

مرد

به باغ دیدی پروانه را ؟

تمام گلها دیدند ،

نشست و

     برخاست ،

و بالهایش رنگین بود .

 

مرد

چه زود آمد پاییز ،

چه زود رفت ،

چقدر

     سنگین بود .

 

                                                           ضیا موحد

 

  

  نوشته شده در  بیست و سوم آبان 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

 

 

پوچی امیدها و هیجاناتی که غالب مردم را در سراسر عمرشان ، بی امان به دنبال خود می کشد ، در همان جوانی زودرس ، به روشنی بر من معلوم گشت . بعدها بزودی بی رحمی آن را کشف کردم . به خصوص در آن سال ها که بزک تزویر و واژگان رخشان با ظرافت و دقت ، بسیار بیشتر از امروز همه چیز را پوشانده بود . به صرف داشتن شکم ، همه محکوم بودند در این مسابقه شرکت کنند .

 

آلبرت اینشتین

 

    ترجمه : آرام قریب    

                                                 

  نوشته شده در  بیستم آبان 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

دیشب خواب دیدم رفته ام نیویورک . و برخلاف همیشه که یک حس درونی در چنین مواقعی غیرواقعی بودن سفر را به من ( در خواب ) هشدار می دهد ، در طول این سفر ، اصلا ً چنین حسی به سراغم نیامد .

یک شهر صنعتی . بی در و پیکر . کاملا ً عاری از فضای سبز . زرد رنگ . کمی هراس آور . هر کس ساز خودش را می زد . بسیار سوررئال . خیابان های عریض و حتی کوچه پس کوچه های عریض .

در کوچه پس کوچه های آن ، سایه روشن ها شدت می گرفت و گاه تاریکی بر روشنی چیره می شد . داشتم از یک خیابان عریض می گذشتم که ناگهان پیچیدم در یک کوچه . در انتهای کوچه ، در تاریکی ، دو تا دلقک دیدم و یک مرد با لباس فاخر سیاه رنگ و یک کلاه سیلندری بسیار بلند . از آن کلاه هایی که شعبده بازها از توی آن خرگوش در می آورند . ترسیدم . برگشتم به خیابان . یک اتوبوس زرد رنگ مرا سوار کرد . دیدم یکی از همکاران سابقم در آن است . مربی بچه های مهد کودک شده بود و به همراه یک خانم دیگر با نگرانی زیاد از بچه های همراهشان ( که در اتوبوس بودند ) مراقبت می کرد .

اتوبوس پیش می رفت . ناگهان دیدم در یک اتاق ناشناس هستم . روی یک تخت . یک دختر ناشناس یک آلبوم عکس نشانم داد . در صفحه اول آن ، عکس یکی از دوستانم بود که الان نیویورک است و عکس یکی از دوستان دوران دبیرستانم .

 

  نوشته شده در  نوزدهم آبان 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 
لودویگ ویتگنشتاین

 

مرگ رویدادی در زندگی نیست ، ما مرگ را به تجربه در نمی یابیم .

لودویگ ویتگنشتاین

  نوشته شده در  هفدهم آبان 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 
لودویگ ویتگنشتاین

 

من جهان خود هستم .

لودویگ ویتگنشتاین

  نوشته شده در  هفدهم آبان 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

 

حافظ :

زین  آتش  نهفته  که   در  سینه  من  است     

خورشید شعله ای ست که در آسمان گرفت

 

فروغ فرخزاد :

...

و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود

که از حقیرترین ذره هایش

                آفتاب به دنیا آمد...

    

  نوشته شده در  سیزدهم آبان 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

هر لحظه که با هم بودیم

جشنی بود عید تجلی ،

و در جهان ، من و تو تنها .

سرکش تر بودی ، سبک تر از پر پرنده ای

همچون طوفانی سرمست فرود آمدی

بی حساب پله ها ، و مرا

میان یاس های نمناک

به قلمرو خویش خواندی ، آنسو ،

آنسوی آینه

 

آرسنی تارکوفسکی 

                                                   

                                                      نقل از کتاب تارکوفسکی

                                                      نوشته : بابک احمدی

 

  نوشته شده در  دوازدهم آبان 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

نقطه اوج درام را دوست دارم . گره افکنی نهایی را می گویم . جایی که آشوب و هرج و مرج به منتهی درجه میرسد و هیچ نقطه عطفی متصور نیست . هنگامی که همه چیز و همه کس در ابهام و پیچیدگی و تعلیق غوطه می خورند و غریزه راه را بر تفکر می بندد . لحظه ای که نقابهای پرسوناژها برچیده می شوند و همه رو به سوی  ِ یک بدویت ِ ناب می آورند و عریانی  ِ روح ، مجال ِ ظهور می یابد .

سپس آرامش و سکونی که بی مقدمه می آید و دور از انتظار و شگفت است و سنگینی می کند مثل یک رخوت طولانی و بی انتها در پی ِ یک سرسام  ِ طولانی و جانفرسا .

در مورد گره افکنی نهایی ، مثال های زیادی  از داستانها ی کوتاه ، رمانها ، شعرها و فیلم ها یی که دیده ام  به ذهنم می رسد ، اما بهترین مثالم نبرد نهایی راهزنان با سامورایی ها و دهقانان در فیلم هفت سامورایی است :

باران ِ شدید و گل و لای . شیهه اسبان . نعره ها ، هراسها  و سردرگمی های راهزنان و  دهقانان. در عین حال آرامش ِ پنهان ِ سامورایی ها . آشوب و هرج و مرج در نهایت درجه . دهقانان به تدریج ، حلقه محاصره خود را بر راهزنان تنگ تر می کنند . چند تن از راهزنان در یک جایی شبیه خندق گیر کرده اند و با اسبهایشان ، در طول این خندق می روند و بازمیگردند . سرکرده سامورایی ها به آرامی کمان میکشد و تیر ها را یکی پس از دیگری ،  رها می کند . راهزنان از اسب خود در گل و لای می افتند .

در یک مکان باز سامورایی ها و دهقانان ، گرد می آیند و به دنبال راهزنانند . صدای شلیک گلوله . و یکی دیگر از سامورایی ها در گل ولای فرو می رود . توشیرو میفونه به دنبال صدا می رود و  رئیس راهزنان را در آخرین نبرد ِ تن به تن می کشد و خود نیز می میرد . در یک لحظه جوانترین سامورایی در می یابد که تمامی راهزنان کشته شده اند . زیر باران( که هنوز  سیل آسا می بارد ) روی گل ولای ها مینشیند و زار زار گریه میکند .

قطع به :

آواز شادمانه دهقانان ، هنگام کاشت برنج و سه سامورایی ( که از نبرد جان سالم بدر برده اند ) از دور دهقانان را مینگرند . سرکرده سامورایی ها می گوید :

" این دهقانانند که پیروزند ،  نه ما "

 

  نوشته شده در  نهم آبان 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

 

یادم می آید ، چند سال پیش آقای حاتمی کیا در یک برنامه تلویزیونی شرکت کرده بود و می گفت ( نقل به مضمون ) :

" چرا یک آقای فیلمسازی در بحبوحه جنگ می رود و یک فیلم کاملا ً شخصی می سازد ؟ و هنوز من با این مسئله مشکل دارم که چطور کسی ، در شرایط جنگی می تواند برای دل خودش فیلم بسازد ؟ "

که البته ایشان اشاره به  کیانوش عیاری و فیلم زیبای  آن سوی آتش داشتند .

 

 

                                                  ****************

 

راستی چرا همه ما عادت کرده ایم که حتما ً هنرمند متعهد باشد ؟  چرا اگر هنرمند  ایرانی  بخواهد هنر را برای  هنر  دوست  داشته  باشد ، باید  پاسخگوی  جمع کثیری  از " مصلحین سیاسی "  یا  " مصلحین اجتماعی " باشد ؟ آیا اگر هنر متعهد نباشد دیگر هنر نیست ؟

من هر بار که این جماعت ِ " هنر متعهد " داد و هوارشان بالا می رود ، بیاد تابلو های رنوار می افتم . جالب این است که اگر تعهد اجتماعی را به هر صورتی معنا کنیم ، در کارهای رنوار کوچکترین اثری از آن نخواهیم دید :

امپرسیون هایی از : بانوان ، کودکان ، مناظر طبیعی  و ...

و با این همه ، هنر او هنوز ماندگار و شگفت انگیز است .

 

  نوشته شده در  سوم آبان 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM