
...کوشیده ام رنجهای هولناک بشر را به یاری قرمز و سبز بیان کنم ... کوشیده ام بگویم : کافه جایی است که آدم می تواند خود را در آن آویزان کند ، دیوانه شود ، یا دست به جنایت بزند .
از نامه های ون گوگ به برادرش تئو
اینترنت هم چیز غریبی است . دیروز برای پیدا کردن حل یک مسئله ریاضی داشتم در آن جستجو می کردم و رسیدم به سایت دانشگاه اورگون ( در آمریکا ) .
اگر چه جواب مسئله ام را آنجا نیافتم ، اما دیدم ریاضیدان جوان 37 ساله ای که در آن دانشگاه نظریه مدول ها را تدریس می کند ، متن کامل جزوات و تمرینات و حل تمرینات را ( که اتفاقا ً همه آنها بسیار خوب تنظیم شده بودند ) ، در صفحه شخصی خودش برای استفاده دیگران گذاشته .
در صفحه شخصی این ریاضیدان یک تصویر بود . تصویری که نمای بیرونی بخشی از دانشکده و درختان اطراف آن را زیر پوشش برف نشان می داد . ( تصویر شماره یک ) خوب به آن تصویر خیره شدم . احساس عجیبی داشتم : انگار قبلاً آنجا بوده ام . حس می کردم داخل این دانشگاه باید جای گرم و نرمی باشد . حس می کردم می توانم درون ساختمان باشم . در یک اتاق دنج وگرم . در یک اتاق کوچک ، از شیشه های بخار گرفته آن ، بیرون را نگاه کنم و منظره زمستانی آنجا را با طبیعت وحشی اش به نظاره بنشینم .صفحه شخصی این ریاضیدان ، پیوند به صفحه دیگری داشت که تصویر خود او در آن بود . ( تصویر شماره دو ) وقتی تصویر این ریاضیدان جوان را دیدم ، احساس قرابت می کردم . حس می کردم دوستم است . حس می کردم دوستش دارم . حس می کردم می توانیم همدیگر را بفهمیم .


تصویر یک تصویر دو
ستاره دیده فرو بست و آرمید . بیا .
شراب نور به رگهای شب دوید . بیا .
ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت ،
گل سپیده شکفت و سحر دمید . بیا .
شهاب یاد تو در آسمان خاطر من
پیاپی از همه سو خط زر کشید . بیا .
ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم ،
ز غصه رنگ من و رنگ شب پرید . بیا .
به وقت مرگم اگر تازه می کنی دیدار ،
بهوش باش که هنگام آن رسید . بیا .
به گامهای کسان می برم گمان که تویی ،
دلم ز سینه برون شد ز بس تپید . بیا .
نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت ،
کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا .
امید خاطر سیمین دلشکسته تویی !
مرا مخواه ازین بیش نا امید . بیا .
سیمین بهبهانی
مرد
به باغ دیدی پروانه را ؟
تمام گلها دیدند ،
نشست و
برخاست ،
و بالهایش رنگین بود .
مرد
چه زود آمد پاییز ،
چه زود رفت ،
چقدر
سنگین بود .
ضیا موحد
پوچی امیدها و هیجاناتی که غالب مردم را در سراسر عمرشان ، بی امان به دنبال خود می کشد ، در همان جوانی زودرس ، به روشنی بر من معلوم گشت . بعدها بزودی بی رحمی آن را کشف کردم . به خصوص در آن سال ها که بزک تزویر و واژگان رخشان با ظرافت و دقت ، بسیار بیشتر از امروز همه چیز را پوشانده بود . به صرف داشتن شکم ، همه محکوم بودند در این مسابقه شرکت کنند .
آلبرت اینشتین
ترجمه : آرام قریب

دیشب خواب دیدم رفته ام نیویورک . و برخلاف همیشه که یک حس درونی در چنین مواقعی غیرواقعی بودن سفر را به من ( در خواب ) هشدار می دهد ، در طول این سفر ، اصلا ً چنین حسی به سراغم نیامد .
یک شهر صنعتی . بی در و پیکر . کاملا ً عاری از فضای سبز . زرد رنگ . کمی هراس آور . هر کس ساز خودش را می زد . بسیار سوررئال . خیابان های عریض و حتی کوچه پس کوچه های عریض .
در کوچه پس کوچه های آن ، سایه روشن ها شدت می گرفت و گاه تاریکی بر روشنی چیره می شد . داشتم از یک خیابان عریض می گذشتم که ناگهان پیچیدم در یک کوچه . در انتهای کوچه ، در تاریکی ، دو تا دلقک دیدم و یک مرد با لباس فاخر سیاه رنگ و یک کلاه سیلندری بسیار بلند . از آن کلاه هایی که شعبده بازها از توی آن خرگوش در می آورند . ترسیدم . برگشتم به خیابان . یک اتوبوس زرد رنگ مرا سوار کرد . دیدم یکی از همکاران سابقم در آن است . مربی بچه های مهد کودک شده بود و به همراه یک خانم دیگر با نگرانی زیاد از بچه های همراهشان ( که در اتوبوس بودند ) مراقبت می کرد .
اتوبوس پیش می رفت . ناگهان دیدم در یک اتاق ناشناس هستم . روی یک تخت . یک دختر ناشناس یک آلبوم عکس نشانم داد . در صفحه اول آن ، عکس یکی از دوستانم بود که الان نیویورک است و عکس یکی از دوستان دوران دبیرستانم .
مرگ رویدادی در زندگی نیست ، ما مرگ را به تجربه در نمی یابیم .
لودویگ ویتگنشتاین

حافظ :
زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعله ای ست که در آسمان گرفت
فروغ فرخزاد :
...
و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش
آفتاب به دنیا آمد...

هر لحظه که با هم بودیم
جشنی بود عید تجلی ،
و در جهان ، من و تو تنها .
سرکش تر بودی ، سبک تر از پر پرنده ای
همچون طوفانی سرمست فرود آمدی
بی حساب پله ها ، و مرا
میان یاس های نمناک
به قلمرو خویش خواندی ، آنسو ،
آنسوی آینه
آرسنی تارکوفسکی
نقل از کتاب تارکوفسکی
نوشته : بابک احمدی

نقطه اوج درام را دوست دارم . گره افکنی نهایی را می گویم . جایی که آشوب و هرج و مرج به منتهی درجه میرسد و هیچ نقطه عطفی متصور نیست . هنگامی که همه چیز و همه کس در ابهام و پیچیدگی و تعلیق غوطه می خورند و غریزه راه را بر تفکر می بندد . لحظه ای که نقابهای پرسوناژها برچیده می شوند و همه رو به سوی ِ یک بدویت ِ ناب می آورند و عریانی ِ روح ، مجال ِ ظهور می یابد .
سپس آرامش و سکونی که بی مقدمه می آید و دور از انتظار و شگفت است و سنگینی می کند مثل یک رخوت طولانی و بی انتها در پی ِ یک سرسام ِ طولانی و جانفرسا .
در مورد گره افکنی نهایی ، مثال های زیادی از داستانها ی کوتاه ، رمانها ، شعرها و فیلم ها یی که دیده ام به ذهنم می رسد ، اما بهترین مثالم نبرد نهایی راهزنان با سامورایی ها و دهقانان در فیلم هفت سامورایی است :
باران ِ شدید و گل و لای . شیهه اسبان . نعره ها ، هراسها و سردرگمی های راهزنان و دهقانان. در عین حال آرامش ِ پنهان ِ سامورایی ها . آشوب و هرج و مرج در نهایت درجه . دهقانان به تدریج ، حلقه محاصره خود را بر راهزنان تنگ تر می کنند . چند تن از راهزنان در یک جایی شبیه خندق گیر کرده اند و با اسبهایشان ، در طول این خندق می روند و بازمیگردند . سرکرده سامورایی ها به آرامی کمان میکشد و تیر ها را یکی پس از دیگری ، رها می کند . راهزنان از اسب خود در گل و لای می افتند .
در یک مکان باز سامورایی ها و دهقانان ، گرد می آیند و به دنبال راهزنانند . صدای شلیک گلوله . و یکی دیگر از سامورایی ها در گل ولای فرو می رود . توشیرو میفونه به دنبال صدا می رود و رئیس راهزنان را در آخرین نبرد ِ تن به تن می کشد و خود نیز می میرد . در یک لحظه جوانترین سامورایی در می یابد که تمامی راهزنان کشته شده اند . زیر باران( که هنوز سیل آسا می بارد ) روی گل ولای ها مینشیند و زار زار گریه میکند .
قطع به :
آواز شادمانه دهقانان ، هنگام کاشت برنج و سه سامورایی ( که از نبرد جان سالم بدر برده اند ) از دور دهقانان را مینگرند . سرکرده سامورایی ها می گوید :
" این دهقانانند که پیروزند ، نه ما "




یادم می آید ، چند سال پیش آقای حاتمی کیا در یک برنامه تلویزیونی شرکت کرده بود و می گفت ( نقل به مضمون ) :
" چرا یک آقای فیلمسازی در بحبوحه جنگ می رود و یک فیلم کاملا ً شخصی می سازد ؟ و هنوز من با این مسئله مشکل دارم که چطور کسی ، در شرایط جنگی می تواند برای دل خودش فیلم بسازد ؟ "
که البته ایشان اشاره به کیانوش عیاری و فیلم زیبای آن سوی آتش داشتند .
****************
راستی چرا همه ما عادت کرده ایم که حتما ً هنرمند متعهد باشد ؟ چرا اگر هنرمند ایرانی بخواهد هنر را برای هنر دوست داشته باشد ، باید پاسخگوی جمع کثیری از " مصلحین سیاسی " یا " مصلحین اجتماعی " باشد ؟ آیا اگر هنر متعهد نباشد دیگر هنر نیست ؟
من هر بار که این جماعت ِ " هنر متعهد " داد و هوارشان بالا می رود ، بیاد تابلو های رنوار می افتم . جالب این است که اگر تعهد اجتماعی را به هر صورتی معنا کنیم ، در کارهای رنوار کوچکترین اثری از آن نخواهیم دید :
امپرسیون هایی از : بانوان ، کودکان ، مناظر طبیعی و ...
و با این همه ، هنر او هنوز ماندگار و شگفت انگیز است .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|