تبليغاتX
حیاط خلوت
 
 

 

در آثار هنری از تمادها لذت می برم . درک ِ حضور آنها مرا به شوق می آورد ، چرا که مرا  به لایه های درونی تری از آن اثر هدایت می کند ، و درک  مرا از آن اثر عمیق تر می کند . عقیده دارم که نمادها محملی هستند که باعث می شود هنرمند بتواند طیف وسیع تری را  مخاطب قرار دهد .

اما نمادهایی برایم دلچسب اند که در بافت ِ متن تنیده شده باشند ، بتوان آنها را دید ، بی آنکه تمرکزمان را بر هم زنند . بتوان وجود آنها را احساس کرد ، بدون آنکه دقیقا ً بتوانیم ردیابی شان کنیم . مثل بارقه ای از شعف و سرخوشی که در لحظه ای می آید و می رود ، و خودمان هم درست علت آن را درک نمی کنیم . دوست دارم نمادها  " جلوه " نداشته باشند . به گونه ای که اگر آنها را نادیده انگاریم ، در ساختار اثر هنری  خدشه ای وارد نشود . به عقیده ام نماد وقتی مناسب به کار رفته است که اگر کسی آن را درک نکرد ، دچار خلل بنیادینی  در فهم آن اثر هنری نشود .

 

یک مثال از به کار گیری بسیار سنجیده نماد : در فیلم " با گرگها میرقصد " ، سربازی که در یک پست متروک و  در همسایگی با سرخپوستان زندگی می کند ، گرگی را می بیند که در حوالی آن پست متروک گشت وگذار می کند . ابتدا قصد کشتن آن را می کند . سپس پشیمان میشود . گرگ ، کم کم به او نزدیک می شود . هر دو از همدیگر واهمه دارند در عین حال که احساس تعلق خاطری نیز به یکدیگر پیدا کرده اند .  پس از مدتی  به هم انس می گیرند . اما این دوستی سرانجامی ندارد ، چرا که نهایتا ً سربازان سفید پوست ، که اکنون در زمره دشمنان آن سربازند ، گرگ را از پا در می آورند .

مشخص است که گرگ در اینجا نمادی از سرخ پوستان است . سرخ پوستانی که  در ارتباط با آن سرباز ،  دقیقا ً همان مسیر دراماتیکی را طی می کنند که آن گرگ طی کرده بوده است !

اما نکته جالب این است که اگر کسی در این فیلم گرگ را به عنوان نماد تلقی نکند و صرفا ً گرگ را گرگ ببیند ، هنوز می تواند از فیلم لذت ببرد .

 

یک مثال از به کار گیری بسیار نسنجیده نماد : در فیلم " روبان قرمز " ، از همان نمای عنوان بندی ، لاک پشتی را می بینیم که از دریا خارج می شود . حدود ده دقیقه در عنوان بندی فیلم ، دوربین لاک پشت را تعقیب می کند ( و کاملا مشخص است که عوامل فنی این فیلم با " درایت " آقای حاتمی کیا چقدر مصیبت کشیده اند تا این نما ها را بگیرند ! ) . این لاک پشت حدودا ً هر پانزده دقیقه یک بار سر و کله اش در فیلم پیدا می شود ، تا بیننده اهمیت آن را فراموش نکند و بالاخره در انتهای فیلم ، این لاک پشت در حفره پر از آبی شیرجه می رود و شنا می کند و می رود پی کارش . مشخص است که شخص کارگردان از لاک پشت نماد سازی کرده است . اما از ابتدا تا انتهای فیلم به جای آنکه بیننده حواسش پی فیلم باشد باید مدام به این پرسش پاسخ دهد : بالاخره این لاک پشت ، نماد چیست  ؟

 

  نوشته شده در  بیست و سوم آذر 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 به یاد هشتم آذر ، دهمین سالگرد بازی ایران و استرالیا

 

در طول زندگیم شاید تنها یک بار شاهد واقعه ای بودم که برایم به معجزه شباهت داشت :

بازی ایران و استرالیا ( در ملبورن )

 

********

پ . ن : شاید این مطلب برایتان جالب باشد :

مقارن این بازی  یکی از دوستانم ( که فلسفه خوانده و الان مدتهاست در نیویورک زندگی می کند و اکثر سایت هایی که به او ختم می شود ، رسما ً فیلتر شده است ) پذیرای مهمانی بود که آمریکایی بود و اتفاقا ً او هم اهل فلسفه بود . دوستم تعریف می کرد که آن دو با هم بازی را تماشا کرده بودند . بعد از پایان بازی ، رفیق آمریکایی و فیلسوف ِ دوستم ، به او گفته بود :

" اگر من جای شما ایرانی ها بودم ، به وجود خدا ایمان می آوردم ! "

 

 

 

  نوشته شده در  بیست و یکم آذر 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

 

بازگشت ( ویرایش دوم ) :

 

وقتی یه روز غمگین              تنهای تنها هستی

وقتی که در اتاقت                 کنار تخت نشستی

وقتی که حس کنم من              کمی بیادم هستی

اونوقت میام سراغت              یه جور که تو نترسی

 

                              *****

 

وقتی یه روز غمگین              روزی که برف می باره

تو خلوتت نشستی                 نگات پر از بهاره

وقتی که از پنجره                 حیاطو نگاه می کنی

وقتی که در سکوتت              من رو صدا می کنی

اونوقت میام سراغت              یه جور که تو نترسی

 

                              *****

 

وقتی یه روز غمگین              تو کنج غم نشستی

اونوقت میام سراغت              یه جور که تو نترسی

رو شیشه پنجره                    یواشکی می نویسم :

" ای نازنین ، عزیزم             هنوز تو فکرم هستی ؟ "

 

  نوشته شده در  شانزدهم آذر 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

 

وقتی که در یک روز  غمگین ،

              باغچه برفی را

                                 از پشت پنجره گرم     

                                           همچون تصاویری مغشوش می نگری

 

 

روح من ،

          خسته ومشتاق

                   باز می گردد

 

 

و روی شیشه سرد بخار گرفته می نویسد :

" دوستت دارم ! "

 

  نوشته شده در  پانزدهم آذر 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

یادم می آید وقتی فاجعه زلزله بم رخ داد ، هر شب اخبار سراسری را با اندوه فراوان نگاه می کردم تا از تعداد کشته شدگان ، مجروحین و وضعیت اسکان موقت زلزله زدگان و ... باخبر شوم .

درست بخاطر دارم یک شب ، برنامه کوتاهی از اخبار به این موضوع اختصاص داشت که پیرزن ۷۵ ساله ای از زلزله جان سالم بدر برده است و او را بعد از ۵ روز از زیر آوار زنده بیرون آورده اند . علت هم این بوده است که هنگام زلزله ، کمد خانه شان روی او افتاده بوده و او هم در طی این چند روز ، داخل کمد بوده !

به هر حال نکته  جالب برایم این  بود : بعد  از پخش  این خبر ، یک  امدادگر  میان سال که  پزشک هم بود ، جلو دوربین قرار گرفت و با وجد و شعف و حالت عرفانی خیلی صادقانه ای درباره این اتفاق سخن گفت و از آن به عنوان یک معجزه یاد کرد و افزود که در هر حال نباید الطاف خداوند را فراموش کرد. 

من با قسمت دوم صحبتهای این پزشک هیچ مشکلی ندارم  ، حتی آن را تایید می کنم . اما نکته بسیار جالب برایم این بود که او در موقعیتی قرار داشت که اگر می خواست ، می توانست هزاران ( بلکه میلیاردها ) دلیل در رد گفته  خود را  با چشم و از نزدیک ببیند :

شهری که با خاک یکسان شده ، چندین هزار کشته و مجروح و بی خانمان بی گناه و ... اما او از این میان ، تنها تمرکز می کند روی سرنوشت پیرزن ۷۵ ساله ای که از داخل کمد زنده بیرون آمده تا اعتقاد خلل ناپذیرش به خداوند را مستحکم تر سازد .گویی او به طور خودکار تصویر مرگ هزاران نفر را از مشاهدات خود حذف می کرد.

این آن چیزی است که من اسمش را پالایش ( فیلترینگ ) مستقیم گذاشته ام :

ندیدن آنچه را که بداهتاً می توان دید .

 

**************

 

چند وقت پیش برای چندمین بار فیلم دزد دوچرخه را دیدم . به بک نکته جالب رسیدم که تا به حال در هیچ نقدی آن را نخوانده بودم .

(قهرمان فیلم از طریق دوچرخه اش امرار معاش می کرده و اکنون آن را دزدیده اند .اکنون برای نجات از فقر یافتن دوچرخه اش برایش حیاتی است ) :

هر چه به پایان فیلم نزدیک تر می شویم ، در نماهای نقطه نظر او ، تعداد دوچرخه هایی که می بینیم ، فزونی می گیرد ، تا جایی که در اواخر فیلم هر نمایی که زاویه دید این شخص است ، مالامال از دوچرخه است : چه دوچرخه های بیشماری که در پیاده رو پارک کرده اند ، و چه انبوه دوچرخه سوارانی که در خیابان رکاب می زنند . گویی  او به طور خودکار تصویر دوچرخه را به مشاهدات خود می افزاید .

این آن چیزی است که من اسمش را پالایش ( فیلترینگ ) معکوس گذاشته ام :

دیدن آنچه را که بداهتاً نمی توان دید .

 

 

  نوشته شده در  هشتم آذر 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

تصویر بسیار گنگ وبسیار مبهمی را به یاد می آورم . از سریال " میشل استروگف " که اوائل انقلاب از تلویزیون پخش می شد . در کل فکر نمی کنم سریال خوبی بوده باشد ، ولی نمی دانم چرا این تصویر سمج ، اینگونه در ذهنم اطراق کرده است . تصویری که همواره برایم یادآور عشقهای عظیم ، رنجهای عظیم  و از خود گذشتگیهای عظیمی است که مادران نثار فرزندانشان می کنند و در بیشتر مواقع بخش بزرگی از آن کاملا ً یک طرفه است . شاید بدون اغراق ، حداقل هر دو روز یک بار ، بدون مقدمه و بی هیچ دلیل خاصی این تصویر ذهنم را به تکاپو وامی دارد. تصویر این است :

در یک اتمسفر سبز رنگ که کمی با سرمه ای مخلوط شده است ، باد می وزد . یک استپ بسیار فراخ در روسیه تزاری . هوا سرد است . میشل استروگف را به همراه چند " یاغی " دیگر ، دستگیر کرده اند . دشمنان او شمشیر گداخته را مدتها مقابل دیدگانش گرفته بوده اند و به همین دلیل ، (موقتاً) کور شده است . میشل استروگف حامل یک پیام بسیار مهم برای تزار است . مخالفان تزار از این موضوع آگاهی دارند . علاوه بر آن می دانند که او در این جمع چند نفره است . اما نمی دانند کدامیک از آنان است . برای آنان کاملاً حیاتی است که او را بازشناسند . اما مادر میشل استروگف نیز در دست آنها اسیر است ، همراه با یک گروه بزرگ دیگر ازروستاییان روس . مادر را از قبل شناسایی کرده اند . مادر را از جمع جدا می کنند . میشل استروگف و همراهان او را مجبور می کنند از مقابل مادر در یک خط عبور کنند . این کار را مکررا ً تکرار می کنند . مادر بدلیل کور شدن فرزندش نسبت به او احساس ترحم می کند و از طرف دیگر سعی در پنهان کردن احساسات خود می کند .

هنوز آن اتمسفر سبز و آبی را به همراه باد در آن دشت بی انتها بیاد می آورم  و لباسهای رنگارنگ روستاییان را و چهره بی تفاوت میشل استروگف را که روی  چشمانش یک زخم عمیق ملتهب است و  بغض فرو خورده مادر کهن سالش را و اینکه بالاخره دشمنان تزار از روی عکس العمل های غریزی مادر ، فرزندش را می یابند و او را از دیگران جدا می کنند و مادر که چون شیشه ترک بر می دارد و چه سوزناک برای فرزندش می گرید .

 

  نوشته شده در  یکم آذر 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 
ریاضیات محض

ترکیبیات به زبان ساده

اویلر ریاضیدان

انجمن ریاضی ایران

مرکز تحقیقات فیزیک نظری و ریاضیات

دکتر عبدالکریم سروش

تحقیقات فلسفی

چای تلخ

بر کرانه جهان

سایت برای بالا گذاری تصویر ( 1 )

سایت برای بالا گذاری تصویر ( 2 )

ریاضی کاربردی

ریاضیات زیبا

وبلاگ تخصصی ریاضی

ساعت رسمی کشورهای جهان

شبکه فن آوری اطلاعات

وب برو

ترفندستان

bestpatogh

rapidshare-search-engine

rapidlibrary

pdf-search-engine

intitle:index.of? mp3 brayan adams

 

  نوشته شده در  یکم آذر 1386   توسط رامتین گلبانگ 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM