تبليغاتX
حیاط خلوت
 
 

 

دیشب خواب عجیبی دیدم  که فضای آن کمی شبیه تابلوهای سالوادور دالی بود :

در یک دشت وسیع ایستاده ام . دشتی بسیار بسیار وسیع و مسطح . چمنهای ریز و درشت آن را به یاد می آورم . هوا بسیار مطبوع است . معتدل و بهاری . نزدیک عصر است . آسمان ابری است . باد به شدت می وزد و موهایم را آشفته می کند . در کنار یک تخته سیاه با ابعاد غول آسا ایستاده ام و دارم به مخاطبین ناشناسی " حافظ شناسی " درس می دهم . طول تخته سیاه حدود ۵۰۰ متر است و ارتفاع آن نزدیک ۵۰ متر .  شاگردان کلاسم خاموشند . سرهایشان پایین است و تند تند یادداشت برمی دارند . پس از مدت کوتاهی ، یکی از دوستانم با جیپ ارتشی وارد می شود و در گوشه ای پارک می کند . ( او در عالم واقع ، استاد علوم رایانه ای در دانشگاه واترلو در کانادا است . ) دوستم مرا به نام صدا می زند . به سویش می روم . مدتهاست که ندیدمش . یکدیگر را در آغوش می گیریم . از اینکه دوستم مرا در خلال کلاس " حافظ شناسیم " دیده است به خود می بالم . هنوز باد بشدت می وزد . دوباره از دور نگاهی به تخته سیاه می اندازم و از ابعاد غول آسای آن ، به حیرت می افتم .

 

  نوشته شده در  سی ام دی 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

 

۱- آیا اگر هنرمندی ، اسلوبی کاملا واقعگرایانه را برای ارائه مضمونی کاملا غیر واقعی به کار برد ، نتیجه اثری واقعگرایانه است ؟

( مثل بحثی که همیشه حول و حوش فیلم " شکارچی گوزن " در جریان بوده است : کارگردان فیلم با سبکی کاملا واقعگرایانه ، واقعیت جنگ ویتنام را تحریف کرده و نقش دو جبهه متخاصم را در فیلم تغییر داده و بیشتر جنایتهای آمریکایی ها را در این جنگ ، به ویتکنگ ها منتسب کرده است ! )

 

۲- آیا اگر هنرمندی ، اسلوبی کاملا غیرواقعگرایانه را برای ارائه مضمونی کاملا واقعی به کار برد ، نتیجه اثری غیرواقعگرایانه است ؟

( مثل اکثر نقاشی های وان گوگ ، که حتی وقتی که یک صندلی کوچک کاملا واقعی را نقاشی می کند ، سبک کارش اکسپرسیونیستی است ! )

 

۳- آیا بالاخره رئالیسم ، ارتباطی منطقی با واقعی بودن  ِ مضمون  ِ اثر هنری دارد ؟

 

پانوشت : بحث با این دیدگاه ، درباره رئالیسم را اولین بار در نقد رابین وود بر فیلم شکارچی گوزن خواندم . عنوان مقاله بود : " همه چیز فرو می پاشد " . در کتاب اومانیسم در نقد فیلم ، ترجمه روبرت صافاریان . 

 

 

 

  نوشته شده در  بیست و چهارم دی 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

دستم خورد به پارچ آب و پارچ واژگون شد . آب ریخت روی میز و پخش و پلا شد . زل زدم به آب . یه توده قلنبه . منو یاد تالاب انزلی می انداخت ... یاد یکی از عکس هامون افتادم . اوایل ازدواجمون بود . هفت سال پیش . ماه عسل رفته بودیم بندر انزلی . سوار یک قایق دراز و باریک بودیم . رفتیم  تالاب انزلی . توی عکس درختای تالاب پیدا بود . ریشه های درختها از آب بیرون مانده بود . هر دو به دوربین لبخند زده بودیم ...راستی آخرین باری که به من لبخند زدی کی بود ؟ ۵ ماه پیش ؟ ۶ ماه ؟ اومده بودین  مرکز ترک اعتیاد ملاقاتم . تو و اون برادر قلدرت با هم اومده بودین . یه لبخند مصنوعی هم  گوشه لبهایت بود . ازت پرسیدم : " چرا فرزانه رو نیاوردین ؟ " گفتی : " تولد یکی از دوستاش بود . "  دروغ می گفتی . هر احمقی اینو می فهمید . دلت نمی خواست بچه منو تو اون حال و روز ببینه . حالم از همه چی به هم می خورد . حتی از تو . با اون لبخند و اون سکوت سردت . مخصوصا از دکترای عوضی اونجا و پرستارای بی تربیت و بی شعورش . از رژیم غذایی کثافتشون . از ورزشهای صبحگاهی احمقانه شون و جملات قصاری که هر روز به بند ناف ما می بستن : " چشماتونو ببندین و بگین ما خیلی خوشبختیم و نفس عمیق بکشین . " ...نفس عمیق . الان خیلی خوشبختم . خیلی . با خوشبختی مدام خیلی فاصله ندارم . خیلی کم . شاید حتی یه وجب . چی می گم . ذهنم قر و قاطی شده . هنوز مزه گس اون قرصای اکس تو دهنمه .مردی که تو پارک بود ، خیلی تعجب کرده بود . با قهقهه گفت "  ایشااله که خوش میگذره . " ایشااله . نزدیک ۵ دقیقه است که محتویات لیوان رو یک جا سرکشیدم ...

دوباره زل زده ام به تالاب انزلی که پخش شده روی میز . چقدر قورباغه توی این تالاب وول می خوره !  صدای غور غور قورباغه ها ، اذیتم می کنه . همیشه از قورباغه ها بدم می اومده ... خدایا ! باورم نمیشه . هیچوقت فکر نمی کردم یه روزی اینقدر ازت متنفر بشم . دو ماه بود که از اونجا مرخص شده بودم  . یهو دیدم مثل اجل معلق بالای سرم وایسادی و با اون چشمهای وق زده ات ، با نفرت منو نگاه می کنی . لبهایت از خشم می لرزید . با اون صدای گوشخراشت  جیغ می زدی : " تو قول داده بودی . اسماعیل ! تو قول داده بودی دیگه نری سراغ این کثافتا ! " نمی دونم چی شد . چطور شد که دستم روت بلند شد ...آخ خدا . چقدر دستم درد می کنه . دست راست . وقتی تو مرکز ترک اعتیاد بودم ، آروم و قرار ندشتم به خاطر این دست درد لعنتی . هی داد می زدم : " لامصبا ! یه خورده مورفین بیشتر بزنین ! " و اون پرستار لندهور احمق مدام می گفت : " به اندازه کافی مورفین زدیم جناب خاکباز ، کمی تحمل کنین . " من گریه می کردم و دستم را محکم می کوبیدم به لبه آهنی تخت . بعد از یه مدت دستم را به تخت می بستند . .. دستم را به لبه قایق موتوری گرفته بودم . پهلویم نشسته بودی . قایق خیز برمی داشت و تو از شادی جیغ می زدی و یواشکی پایت را به پایم می فشردی . جوری که راننده قایق نبینه .  سرت را آوردی نزدیک و آروم ازم پرسیدی : " چند تا دوستم داری ؟ "...آخرین باری که دیدمت پای چشمات کبود شده بود . دست فرزانه را گرفته بودی و دنبال خودت می کشیدی . بچه زبون بسته گریه می کرد . ترس رو تو چشماش می دیدم . از من می ترسید . دوست داشت با تو بیاد . گفتم : " نمی گذارم بچه رو ببری ! " ...

هم چیز برام بی معنی شده بود . اونقدر میکشیدم که گذشت زمان رو احساس نکنم . دوری تو رو . دوری فرزانه رو . نه ، چی می گم . شاید همه اینها بهانه است . من هیچکس را به اندازه خودم دوست نداشته ام . هر چی رو که داشتم و نداشتم فروختم و خرج سور و ساتم کردم . یکی بود که هر روز برام جنس می آورد . دیگه نمیاد . از بس از او  نسیه گرفتم . فهمید که چیزی از ما نمی ماسه . دستم درد می کرد . اونقدر دستم را به در و دیوار کوبیده بودم که کبود شده بود . اما بالا خره تصمیمم را گرفتم . دو ساعت پیش بود .  مردی که تو پارک بود گفت : " چند تا ؟ " گفتم : " چند تا داری ؟ " گفت : " نزدیک پنجاه تا " . گفتم : " همه رو می خوام " . کلی التماس کردم تا حلقه ازدواج رو جای پول قبول کرد . وقتی قانعش کردم که جواهرهای روی حلقه اصله ، بالاخره قبول کرد . خیلی تعجب کرده بود . با قهقهه گفت "  ایشااله که خوش میگذره . "...

دیگه دستم درد نمی کنه . چقدر تالاب انزلی  روی میز  قشنگ شده ...

 

  نوشته شده در  نوزدهم دی 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

مادربزرگ من

          با آن همه لطافت و آبی بیکران

                             درخاک خفته است .

 

یادم نمی رود :

          تسبیح و جانماز

                   قرآن همیشه باز

 

و چند برگ

          از کتب روزگار دور :

 

تعبیر خوابها که نمی دانم از که بود

و آن کتاب کهنه که دائم گشوده بود

و زیر لب ، دعای سحرگاهی تو بود .

 

یادم نمی رود :

          آن روزهای آخر که همچو کودکان

                   معصوم و بی گناه

در انتظار آبی پر مهر و بیکران

         

خاموش مانده بودی و حسرت به دل که آه :

          تسبیح و جانماز

          قرآن همیشه باز ؟

 

یادم نمی رود :

          آهسته در کنار تو خواندم دعای راه

          از آن کتاب کهنه که دائم گشوده بود

          و زیر لب دعای سحرگاهی تو بود

 

یادم نمی رود :

          که بال پر کشیدی و رفتی از این جهان

          رو سوی آن ترنم آبی و بیکران

         

 

  نوشته شده در  هفدهم دی 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

حدود یک هفته پیش ، فیلم  " مرد مرده " اثر جیم جارموش را دیدم  و هنوز حیرتم حتی ذره ای کم نشده ( که هیچ ، دایم رو به فزونی است  ) .

چقدر دنیایی که جارموش خلق می کند ، پر جذبه ، پر رمز و راز ، هراس آور و در عین حال فریبنده است . دنیایی که از جهان بینی بسیار متفاوت و " سرخ پوستی " او نشات می گیرد . دنیایی که  در آن باید به عمق رفت  و نترسید . دنیایی که  باید بسیار درنگ کرد ، بسیار نگاه کرد ، بسیارغوطه خورد ، بسیار محتاط بود و بسیار کم تفکر ( دو دو تا چهار تایی ) کرد !

جارموش به طرزی خارق العاده ، جهان بینی کاملا عجیب و غریب خود را به ما تحمیل می کند ، به گونه ای که چاره ای جز تسلیم در برابر آن نداریم .

 

 

 

پ . ن : راستش را بخواهید ، اصلا نمی توانم احساسات خود را پس از دیدن این فیلم به درستی بیان کنم . هر چه فکر کردم ، دیدم فضای فیلم های جارموش ( مخصوصا این فیلم مرد مرده ) به طرزی شگفت و اسرار آمیز در حال و هوای شعرهای بیدل است و بیش از همه این غزل از او :

 

چون کاغذ آتش زده مهمان بقاییم

طاووس پرافشان چمنزار فناییم

کم نیست اگر گوش دلیل خبر ماست

از دیدن ما چشم ببندید صداییم

آیینه تحقیق مقابل نپسندد

تا محرم آغوش خودیم از تو جداییم

پیش ِ که درد هوش گریبان تحیر

دل منتظر فرصت و فرصت همه ماییم

در دشت توهم جهتی نیست معین

ما را چه ضرور است بدانیم کجاییم

بیدل به تکلف اثری صرف نفس کن

عمری است تهی کاسه تر از دست دعاییم

   

  نوشته شده در  چهاردهم دی 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

 

 

آثار رنه ماگریت را دوست دارم . کارهای او به بهترین شکل ممکن ، آزادی هنرمند را در بیان مضامین پیچیده بازتاب می دهد . آزادی ای که در بستر یک سوررئالیسم ناب حرکت می کند و به گونه ای شگفت انگیز ، جلوه هایی از عریانی روح انسان را نمایان می سازد .

 

 

  نوشته شده در  سیزدهم دی 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

ناگهان جیغ کشید و وحشتزده عقب رفت . ماهی از دستش رها شد و زمین افتاد . کارد بزرگ آشپزخانه هم همینطور . پایش را سریع پس کشیده بود ، وگرنه کارد ، روی پای راستش فرود می آمد . نمی توانست باور کند .

دستهایش را مقابل صورتش گرفته بود و به دستکش های صورتی رنگش زل زده بود. ماهی را با ترس و به آرامی از زمین بلند کرد . هنوز ذرات ریز و درشت یخ ، روی فلس ماهی می درخشید . ماهی با چشمان درشت و بی حالتش ، خیره به او نگاه می کرد . هنوز یخزده بود . سفت و شق و رق . پس چطور ممکن بود ؟ وقتی کارد را روی فلس ماهی گذاشته بود تا آن را بتراشد ، ناگهان در دستانش حرکت کرده بود ! خیلی آرام . خیلی ملایم و نرم . اما حرکت کرده بود . می توانست قسم بخورد که دمش را تکان داده بود ! هر چند می دانست امکان ندارد . زن دوباره ماهی را به آرامی در دستانش گرفت و به کله اش خیره شد . ناگهان ماهی در دستانش جان گرفت . در حالی که بشدت دمش را تکان می داد ، از دست زن بیرون پرید و خود را دوباره روی زمین انداخت .

ماهی شروع کرد به تقلا کردن و بالا و پایین پریدن . دمش را با شدت تمام به زمین می کوفت .نفس زن بند آمده بود . دوباره جیغ کشید .

از خواب بیدار شد . در رختخوابش بود . صدای تند ضربان قلبش را می شنید . در آن گیجی ، صدای دیگری هم به گوشش رسید :  صدای خر خر شوهرش بود . ساعت دیواری را نگاه کرد . ۲ بعد از ظهر بود . زن همچنانکه دراز کشیده بود ، نفس عمیقی کشید . کمی آرام شده بود . شوهرش هنوز خر خر می کرد . صدای خر خر شوهرش ، او را آرام می کرد . زن دوباره رفت زیر ملافه . پس از مدتی کوتاه ، زن رویش را به سمت شوهرش برگرداند . شوهرش را دید که به هیبت یک ماهی عظیم الجثه ، با چشمانی گرد و بی حالت او را می نگرد . ماهی عظیم الجثه ، زبان باز کرد . زن می دید که لبهای ماهی درشتی که کنارش دراز کشیده ، به آرامی باز و بسته می شود .

ماهی عظیم ، با مهربانی زیاد  به زن گفت :" چی شده عزیزم ؟ خواب بد دیدی ؟ " 

زن به آرامی ملافه را روی سرش کشید و گفت : " نه عزیزم ، چیز مهمی نیست ! " زن زیر لب گفت : " خدایا ، به من رحم  کن ! " و چشمانش را بر هم گذاشت و سعی کرد بیدار شود .

 

  نوشته شده در  سوم دی 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM