بارها به این شعر نیما فکر کرده ام :
" خانه ام ابری است .
یکسره روی زمین ابری است با آن ... "
یک ذهنیت گرایی ( سوبژکتیویسم ) بسیار ملایم و زیبا در این قطعه شعر هست که همیشه مرا مجذوب خود کرده است : این دنیای ذهنی من است که دنیای عینی من را بنا می کند . دما دم و لحظه به لحظه .
اگر خانه ذهنم غبارآلوده باشد ، آفتابی باشد ، ویران باشد ، مملو از نوستالژی باشد ، بهاری یا زمستانی باشد و یا حتی " ابری " باشد ، دنیایم نیز ، اینچنین خواهد بود .

واقعا هنوز درست نفهمیده ام که چرا برخی ازهنرمندان درک نمی کنند که ممکن است دوره اوج خلاقیت خود را پشت سر گذاشته باشند . چرا به خود و دیگران مجال نمی دهند تا با آرامش ، کارنامه تمام شده شان را به قضاوت بنشینند ؟ چرا دست به تکرار بیهوده خود می زنند و چرا ناکامی های خود را تکثیر می کنند ؟
وقتی گوشه هایی از سریال حلقه سبز را می بینم ، به خود می گویم ای کاش حاتمی کیا این سریال را در پرونده اش نداشت ، و ای کاش خاطره فیلم های جنگی زیبایش را به این سریال کشدار ، کسل کننده ، لوس و بی معنی نمی آلود ، که ملغمه ای از فیلم های اخیر هالیوودی درباره روح و جن و پری و هزار جور کوفت و زهرمار دیگر است .
راستی آیا درک دوران افول خلاقیت هنری برای یک هنرمند تا این اندازه دشوار است ؟ شاید هم هست . وقتی بزرگی چون کوروساوا ( با ساختن فیلمهای متوسط و بی حس و حال آخر خود ) نشان داده که تا چه حد از درک این موضوع عاجزاست ، شاید به حاتمی کیا چندان خرده ای نتوان گرفت .

به نظر من ، سینما قابلیت زیادی برای انتقال مفاهیم پیچیده فلسفی دارد . مثالهای زیادی به ذهنم می رسد : فصل هایی از فیلمهای 2001 اودیسه فضایی ، همشهری کین ، راشومون ، ماتریس و ... اما در این میان ، فصل پایانی فیلم آگراندیسمان ( اثر آنتونیونی ) برایم از همه جذاب تر است :
قهرمان فیلم ( پس از ماجراهای متعددی که بر او گذشته و او را به مرز شکاکیت در چیستی حقیقت نزدیک کرده ) کنار یک زمین تنیس ایستاده است . دو نفر تنیس بازی می کنند . اما توپی در کار نیست ! و جالب اینکه کنشها و واکنشهای این دو تنیس باز به گونه ای است که گویی این ما ( تماشاگران فیلم به همراه قهرمان فیلم ) هستیم که این توپ نامرئی را نمی بینیم ! یکی از این تنیس بازها این توپ خیالی را به بالا پرتاب می کند و سعی می کند که توپ را در نقطه ای مناسب به زمین حریف پرتاب کند . حریفش با یک واکنش آکروباتیک ، این توپ خیالی را بازمی گرداند . جالب تر اینکه این بازی تماشاگرانی هم دارد که مسیر این توپ خیالی را با چشمان خود در هوا و در زمین تعقیب می کنند . پس از مدتی صدای برخورد راکت تنیس بازها با توپ و صدای برخورد توپ به زمین هم به تصویر اضافه می شود . نهایتا این توپ خیالی ، جلوی پاهای قهرمان فیلم می افتد .
همه به او چشم دوخته اند . او اندکی درنگ می کند . اما گویی باید این " بازی " را پذیرفت . او نیز توپ خیالی را از زمین برمی دارد و با قوت ، بسوی یکی از تنیس بازان پرتاب می کند !
پانوشت : برداشتهای فلسفی متعددی می توان از این فصل فیلم آگراندیسمان کرد : ایده آلیسم بارکلی و مخصوصا فلسفه دوم ویتگنشتاین .

دیشب خواب دیدم حافظه ام را از دست داده ام !
تجربه مخوف و موحش و دردناکی بود . احساس می کردم در فضایی مه آلود دست و پا می زنم . احساس می کردم معنا و مفهوم هستی برایم زایل شده . احساس می کردم مانند توپ فوتبالی هستم که روی پاهای یک نوجوان قرار گرفته ام و مدام شوت می شوم به این ور و آن ور .
مانند ماهی آکواریوم از کنار هر شی و هر شخص عبور می کردم ، بدون آنکه فهمی از آن شی یا شخص داشته باشم . شاید دردناکی قضیه در این بود که خودم می فهمیدم که دچار این مشکل شده ام . اگر فهم این مطلب برایم ممکن نمی شد ، چه بسا حتی تجربه خوشایندی می بود !
یادم می آید در خواب ، تلفن زنگ زد . فکر می کنم یکی از دوستانم پشت خط بود . اما هر چه تلاش می کردم نمی فهمیدم چه کسی است . مدتی صحبت کرد . حدود ۵ یا ۶ دقیقه . حتی یک کلمه از حرفهایش برایم مفهوم نبود . فقط آخرین جمله اش را به یاد می آورم : " رامتین ، حالت خوبه ؟ " و من ، پشت تلفن من من می کردم .

دنیای خاکستری را بر دنیای رنگارنگ ترجیح می دهم و سایه روشن را بر آفتاب . دنیای خاکستری مرا به آرامش دعوت می کند . در سیاه و سفید ِ آن ، سادگی ، عمق ، اصالت و تشخصی را احساس می کنم که دنیای رنگارنگ آن را تباه می سازد .

این شعر را در دوازده سالگی گفته ام :
اسبی تند و چابک
قوی و خوش اندام
در راه است
از زیر پای اسب
خاک بر می خیزد
سر اسب بلند است
و دمش برافراشته
یال اسب در حرکت
از وزش تند ِ باد
گوش اسب تیز
از صداهای اطراف
پای اسب زخم
از خارهای بیابان
گویی دارد فکر می کند
به کجا برود ؟
پایان این راه کجاست ؟
کی به سبزه و چمن می رسد ؟
کی به گله خود می رسد ؟
کی به جفت خویش می رسد ؟
کی ...؟

زن گفت : " در بست " . راننده تاکسی سمند ناگهان زد روی ترمز و شیشه مقابلش را پایین آورد . زن با عجله آمد کنار تاکسی و گفت : " می رم خیابان کریمخان ، خردمند جنوبی ، داخل یه کوچه " . راننده خودرو عقبی شروع کرده بود به بوق زدن اما راننده تاکسی اصلا به او اعتنایی نداشت . کمی با هم سر کرایه چانه زدند و بالاخره زن از در عقب سوار شد و نشست . زن به سرعت موبایلش را از کیفش درآورد و شروع کرد به شماره گرفتن . خودرو عقبی آمد جلو و به موازات تاکسی ایستاد . راننده اش با فریاد و عصبانیت داد می زد : " برو اون گوشه نگه دار ، گوسفند ! "
راننده تاکسی دستش را بالا آورد و گفت : " برو پی کارت آشغال " .
زن موبایلش را به گوشش چسبانده بود و حرف می زد . بالاخره تاکسی راه افتاد . راننده هنوز داشت زیر لب فحش می داد : " مرتیکه عوضی " . تاکسی وارد خیابان خرمشهر شد . کمی ترافیک بود . راننده ، تاکسی را کشید سمت چپ و با سرعت گاز داد به سمت خودروهایی که از روبرو می آمدند . زن داشت می گفت : " باور کن داریوش من اومده بودم ...می دونم ، می دونم . بذار حرفمو بزنم ... ا...دیوونه ... نمی ذاره حرف بزنم..." راننده هنوز داشت با سرعت گاز می داد به سمت خودرو های مقابل . اکثر خودروها از ترس ، می کشیدند کنار و نور بالا می زدند . زن داشت می گفت : " اومدم ...به خدا ... به قرآن ، اون روز اومدم سر قرار ... ولی دیر رسیدم " . ناگهان راننده زد روی ترمز و زن پرت شد به سمت جلو . یک خودرو درست مقابل تاکسی وسط خیابان نگه داشته بود . راننده خودرو مقابل داد می زد : " مرتیکه نفهم ، داری عین الاغ ، میای تو شیکم من ؟ " . راننده تاکسی داشت سعی می کرد تاکسی را دوباره به سمت راست بیاورد . " تو رو خدا ... بذار ببینمت همه چی رو توضیح میدم ...دارم میام اونجا پیشت ... " صدای زن می لرزید : " چی ؟ ... چرا نه ؟ ... الو ...الو ..."
رسیده بودند میدان تختی . زن با خشم گفت : " همین بغلا پیاده میشم "
- " پس چی شد کریمخان ؟ "
- " هیچی ، همینجا پیاده میشم . "
-" کرایه همونه ها ... "
زن کرایه را داد و پیاده شد . نزدیک ایستگاه مترو بهشتی بود . چمعیت با شتاب از ایستگاه خارج می شدند. زن روی یک نیمکت نشست و عینک دودی بزرگش را بر چشم گذاشت . آرام گریه می کرد . در آن هیاهو توجه کسی را جلب نمی کرد .

امروز بعد از ۱۲ سال نماز خواندم . دو رکعت . دو رکعت نماز صبح را ساعت یازده و نیم صبح خواندم . اول کمی هراس داشتم . فکر می کردم شاید نماز خواندن یادم رفته باشد ، ولی اینطور نبود . شاید نماز خواندن هم ( نعوذ باله ) کمی شبیه دوچرخه سواری باشد . وقتی یاد گرفتی ، دیگر یاد گرفته ای ... برای همیشه .
وقت قنوت احساس خیلی خوب و متعالی ای داشتم . انگار از زمین کنده شده باشم ، کمی احساس بی وزنی می کردم . دو سه تا از ادعیه قرآن را هنگام قنوت خواندم . واقعا فضای بکر و منحصر بفردی بود . الان هم که این چند خط را می نویسم ، هنوز کمی در آن فضا هستم . " فضای " جالبی است ، فضای عرفان . راستی چقدر خوب است گاهی آدم بدون چون وچرای فلسفی در باب برهان علیت ، برهان نظم ، برهان واجب الوجود و ...بتواند شیرجه بزند در استخر عرفان . استخر عرفان خاصیت عجیبی دارد . نیازی نیست که آدم شنا بلد باشد تا در آن فرو رود . ممکن است کسی در آن " غرق " شده باشد ، اما هرگز کسی را نکشته .
به هر حال ، من که هنوز سالمم !
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|