تبليغاتX
حیاط خلوت
 
 

 

مرد وارد کافی شاپ شد و گوشه ای نشست . در منتهی الیه سمت راست . اندکی جابجا شد و به در و دیوار کافی شاپ خیره شد . دیوارها و سقف ، قهوه ای رنگ بود  و نور ملایمی از چراغ های دیواری می تابید . مرد ، بوی غلیظ  توتون را در هوا استشمام می کرد و همچنین بوی تند قهوه را . به مقابلش نگاه کرد . هنوز فنجان های مشتریان قبلی ، روی میز بود . یک دستمال کاغذی مچاله شده هم  کنار زیر سیگاری  افتاده بود .  درون زیرسیگاری ، دو تا ته سیگار بود . یکی از آنها هنوز دود می کرد . مرد ، به ته سیگارها خیره شد . هر دو ، سیگار دانهیل بود . قهوه ای رنگ . از نوع بسیار باریک و بلند که طعم سردی دارد و پس از کشیدن ، ریه ها را خنک می کند . سیگاری بیرون کشید و آتش زد .

برای لحظه ای ، فنجانی را که مقابلش بود ، در دست گرفت . جای ماتیک پر رنگی روی لبه فنجان خودنمایی می کرد . به رنگ بنفش بسیار خوشرنگ . با حسرت به لبه فنجان نگاه کرد . ناگهان صدای بلند خنده دختر و پسری که در گوشه دیگر کافه نشسته بودند ، او را به خود آورد . مرد سرش را بالا آورد . پیشخدمت داشت روی میز را جمع می کرد . خیلی سریع میز را خلوت کرد و دستمال کاغذی و یکی از فنجان ها را در سینی خود گذاشت  و پیشدستی ها را جمع کرد . سپس زیر سیگاری تمیزی را به جای قبلی گذاشت . پیشخدمت به فنجانی که در دستان مرد بود ، خیره شده بود . مرد همچنان آن را به گونه ای نامطمئن در دست داشت . پیشخدمت از خیر فنجان گذشت و گفت :

- " چی براتون بیارم ؟ "

مرد پک محکمی به سیگارش زد و در حالی که دود آن را بیرون می داد با لحنی کشدار گفت :

- " ا .. یه ...فنجان نسکافه ، بیار ...لطفا . "

پیشخدمت بوی الکل شدید را حس کرد که از دهان مرد متصاعد می شد . بوی الکل ، با بوی دود سیگاری که مرد آن را بیرون می داد ، مخلوط شده بود . پیشخدمت رفت . مرد دوباره به لبه فنجان خیره شد . دوباره پک محکمی به سیگارش زد . فنجان را نزدیک صورتش گرفت و جای ماتیک را بو کرد . بوی تند ماتیک ، او را از خود بی خود کرد و شروع کرد به گریستن . آرام و بی اختیار اشک می ریخت . هر از چند گاهی ، دوباره جای ماتیک را روی لبه فنجان بو می کرد و گریه اش را از سر می گرفت .

دختری که آن سوی کافه نشسته بود ، اشاره کوتاهی به پسر همراهش کرد . پیشخدمت دوباره آمده سر  میز .  فنجان نسکافه را از سینی  برداشت و آن را روی میز ، جلوی مرد گذاشت . مرد هنوز گریه می کرد . پیشخدمت زیر لب با نفرت گفت :

- " بازم یه دیوونه دیگه . "

پیشخدمت رفت به سمت دختر و پسر جوان و صورتحساب را  درون یک پیشدستی قرار داد  و آن را روی میز گذاشت  . پسر پرسید :

- " این یارو چه مرگشه ؟ "

پیشخدمت جواب داد :

- " مست لایعقله . اومده اینجا یاد بدهکاری هاش افتاده . هر دو سه روز یه بار ، یه همچین مشتریایی به تورمون می خوره . "

پیشخدمت دور شد . پسر به دختر گفت :

- " می خواهی بریم ؟ "

دختر گفت :

- " آره . بریم . "

پسر صورتحساب را از روی میز برداشت . دختر آخرین جرعه قهوه اش را نوشید . جای ماتیک صورتی رنگ دختر ، روی لبه فنجان حک شده بود .

 

پانوشت : فکر می کنم در فضا سازی و شخصیت پرداری ، به طور ناخودآگاه تحت تاثیر داستان " یک گوشه پاک و پر نور" اثر همینگوی  بوده ام .

البته جایی که پیشخدمت می گوید : " بازم یه دیوونه دیگه " کاملا از آن داستان خودش را به اینجا کشانده ! ممنون از تیزبینی دوست عزیزم آقای مهدی حسینی که این مشابهت را تشخیص دادند و آن را بیان کردند .

 

 

  نوشته شده در  بیست و هفتم اسفند 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

 

بارها در داستانهای ذن ، حکایت هایی را خوانده بودم از این قبیل :

سالک : " نیروانا چیست ؟ "

استاد : " گنجشگکان را ببین بر شاخسار درخت خرمالو . "

سالک : " نیروانا چیست ؟ "

استاد : " نغمه های گنجشک بر شاخسار . "

سالک : " نیروانا چیست ؟ "

استاد : " گنجشک را بنگر که بر شاخسار نیست ! "

و اینچنین بود که سالک به نیروانا دست یافت .

 

***********

همیشه درمانده بودم که چه رمزی است در پاسخ های استاد که سالک را به کشف حقیقت نایل می کند ؟ تا اینکه خودم امروز حکایتی اینچنین را از سر گذراندم :

نزدیک پارک نیاوران بودم و پیاده به سمت میدان تجریش می رفتم . هوا ابری و بسیار مطبوع بود . بهاری و خنک  و باد می وزید . جریان زندگی و دنیا بسیار بسیار عادی و روزمره بود . دخترکی شادان ، دست در دست مادرش داشت . دخترک لباس بافتنی قرمز رنگ بر تن داشت و مادرش داشت بسته ای محتوی آب نباتهای متنوع و رنگی را می گشود که به او بدهد . دخترک ذوق کرده بود و می خندید . چند قدم جلوتر دختر بسیار جوانی روسری خود را از سر برداشته بود و موهای کوتاه شده اش را به دختری که همراهش قدم می زد نشان می داد و می خندید . دختر من را که دید ، روسریش را دوباره بر سر گذاشت . هنوز می خندید . دختر شلوار نسبتا گشادی پوشیده بود و سبزه رو بود . سمت چپم ، یک خودرو حمل لبنیات کنار یک سوپر مارکت توقف کرده بود و مرد جوانی ، بسته های شیر را از خودرو ، به داخل سوپر مارکت می برد . پسری گوشه خیابان سوار بر پراید سیاه رنگش توقف کرده بود و موبایلش را به گوشش چسبانده بود و  حرف می زد . همچنانکه گفتم  جریان زندگی و دنیا بسیار بسیار عادی و روزمره بود .

من بدون هیچ دلیل منطقی ، شروع کردم زیر لب به زمزمه این بیت :

" بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست "

و در یک آن ، یک لحظه ، یک دم ، پی به عمق لطافت و زیبایی و شکوه وکمال این بیت بردم . بیتی که از نوجوانی همیشه لغلغه زبانم بود .

 

  نوشته شده در  بیست و دوم اسفند 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

زن عکس را به طرف مرد گرفت و گفت :

- " این عکس دخترمه ، ترانه . اونم شوهر آمریکاییشه ، دیوید . "

مرد عکس را در دستانش گرفت  و مدتی به آن خیره شد .

- " اونا تو کالیفرنیا با هم آشنا شدن . دیوید مهندس راه و ساختمانه . الان  دفتر کارش تو نیویورکه . دخترم خیلی ازش تعریف می کنه . راستش ترانه قبل ازاینکه از ایران بره ، اینجا کلی خواستگار داشت . خواستگارهای خوش تیپ ، پولدار و تحصیلکرده ، ولی ترانه همه رو جواب می کرد ."

ناگهان هواپیما افتاد در یک چاه هوایی . زن به طور غریزی جیغ کشید . هواپیما دوباره به حالت عادی برگشت . زن هم همینطور . کمی ناراحت شده بود که چرا جیغ کشیده . کمی تامل کرد و ادامه داد :

- " دخترم همیشه دلش می خواست از ایران بره و همونجا تشکیل خونواده بده .  ترانه خیلی شانس آورد ، شوهرش یه پارچه آقاست .  "

مرد کنار پنجره نشسته بود و هر از گاهی به آسمان نگاه می کرد . بعد از مدتی مرد عکس را به زن پس داد و به آرامی گفت :

- " چقدر دخترتون شبیه شماست . "

- " آره ، بچه که بود بیشتر شبیه باباش بود . ولی تو ۱۴ ، ۱۵ سالگی یهو قیافه اش عوض شد . الان همه می گن شبیه من شده . ترانه گاهی بامن شوخی می کنه و میگه : مامان خودمونیم ، عجب شانسی آوردم ها ! "

زن داشت می خندید . مرد دوباره از پنجره هواپیما ، خیره شد به ابرهای پنبه ای شکل زیبایی که در مقابل دیدگانش بود . حس می کرد درون ابرها غوطه می خورد . مرد سرش را تکیه داده بود به پنجره و چشمانش را بسته بود . زن می خواست دنباله حرفش را بگیرد . نگاهی به مرد انداخت و منصرف شد . آنها در یک ردیف نشسته بودند : مرد کنار پنجره بود ، زن وسط نشسته بود ، و دختر جوانی هم کنار زن نشسته بود و به یک موزیک تند متال گوش می داد .

مرد از لای پلکهایش به آسمان خیره شد . نزدیک غروب بود . سرعت هواپیما به گونه ای بود که می توانست مدتها ، غروب خورشید را نظاره کند . هواپیما با همان سرعتی که خورشید سعی می کرد خود را در افق پنهان کند ، بسویش پیش می رفت . حدود ۳۰ دقیقه گذشت . در طول این نیم ساعت  ، زن یک ریز و بدون لحظه ای توقف ، مشغول صحبت با دختر کنار دستی اش بود . دختر ، دستگاه پخش موزیک را خاموش کرده بود و حرفهای زن را  گوش می کرد  . مرد صدای زن را می شنید که با دختر صحبت می کرد :

- " آخه باید به کی بگیم . قیمت بلیط هواپیما هم ، که همینجوری داره زیاد میشه . .. "

مرد سردرد گرفته بود . وقتی کمی عصبی می شد سر دردش شدت می گرفت . یادگار جنگ بود : ترکشی که نزدیک شقیقه اش جا خوش کرده بود . دکترها گفته بودند عمل کردن آن خطرناک است ، و عمل ، ممکن است به اعصاب بیناییش آسیب برساند . خورشید ابرها را به آتش کشیده بود . صدای زن به گوش مرد می رسید :

- " این sms  جدید برام اومده . ببین چقدر بامزه اس !  یه سوال پرسیده . جوابش رو بخون . من که مردم از خنده وقتی جوابش رو خوندم ... "

دوباره هواپیما افتاد در یک چاه هوایی . زن ساکت شد . ناگهان هواپیما بشدت شروع کرد به لرزیدن . با تکانهای متناوب و بسیار شدید . بچه کوچکی که در ردیف جلو ، در آغوش مادرش خوابیده بود ، بیدار شد و شروع کرد به گریه کردن . تکان های هواپیما ادامه داشت .

زن طاقتش را از دست داد و شروع کرد به جیغ کشیدن . مرد لحظه ای به خانم جوانی که در ردیف جلو نشسته بود نگاه کرد . زن جوان چشمانش را بسته بود و زیر لب آهسته دعا می خواند . هواپیما همچنان به شدت بالا و پایین می رفت . صدای جیغ و فریاد زن ها و بچه ها از چند ردیف جلوتر هم به گوش می رسید . اما مرد ، با تعجب می دید که  زنی که پهلویش نشسته بیش از همه بی طاقت شده . جیغ و فریادهایش ، عملا همه فریادها را پوشش داده بود . مرد سعی کرد زن را آرام کند . لحظه ای به او نگاه کرد . صورت زن مثل گچ سفید شده بود و چشمانش در کاسه دو دو می زد . مرد گفت :

- " چیزی نیست ، نترسید . الان تمام می شود . "

مهماندار خود را به زحمت ، به بالای سر زن رساند . با مهربانی دستش را روی شانه زن گذاشت و یک لیوان آب به او داد و گفت :

- " چیز مهمی نیست . یه جبهه هوای طوفانیه ، الان ازش رد میشیم  . "

هواپیما هنوز تکان می خورد . دختری که موزیک متال گوش می کرد ، وحشتزده به فضای مقابلش خیره شده بود . زن هنوز بلند جیغ می کشید . صدای بسیار زیر و گوشخراشی داشت . مرد بیاد آورد زمانی را که در عملیات فتح خرمشهر زخمی شده بود . او را با هواپیمای ارتشی    C-130 ، همراه مجروحان دیگر به شیراز منتقل می کردند که ناگهان سه میگ عراقی ، به دنبال آنها گذاشتند . بیاد آورد که خلبان  C-130 چطور بی مهابا هواپیما را پیش می راند و آنها نزدیک ۲۰ دقیقه تکانهای وحشتناک تر از این را تحمل کرده بودند . مرد به خاطر آورد که همه زخمی ها داشتند اشهد خود را می گفتند .

ناگهان هواپیما آرام گرفت . زن ساکت شد . مدتی گذشت . واقعا زن آرام شده بود . جرعه ای آب نوشید و با دستمال ، اشک را از گوشه چشمانش زدود . صدای مهماندار در بلندگو به گوش می رسید :

- " مسافرین محترم . با عرض معذرت از تکانهای هواپیما که ناشی از برخورد ناخواسته با یک جبهه هوای پرفشار بود ، به اطلاع می رسانیم که حدود ۲۰ دقیقه دیگر در فرودگاه فرانکفورت به زمین خواهیم نشست ..."

زن در طول راه دیگر با کسی سخن نگفت .

 

  نوشته شده در  هفدهم اسفند 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

سخنی با سارای حریرفروش رویای کودکیم

و " سارا زادگان " آتشفروز کابوس میانسالیم .

سیمین بهبهانی

 

 

سارا چه شادمان بودی با بقچه های رنگینت :

شال و حریر و ابریشم ، کالای چین و ماچینت .

سارا ! چه راستگو بودی آن دم که چشم معصومت

آیینه سحر می شد وقت قسم به آیینت .

سارا ! چه شرمرو بودی وقتی کسی نظر می باخت

با گونه های از نرمی گلبرگ یاس و نسرینت .

سارا ! چه در امان بودی آن دم که مرد همراهت

خار ملامتت می شد زنهار دست گلچینت .

سارا ! چه مهربان بودی با مادر مسلمانم ،

با برق اشک همدردی در دیدگان غمگینت .

سارا نهفته در قلبت نقش ستاره داوود

پیدا ستاره ای زرین بر گردن بلورینت ...

با قوم خود بگو سارا ! هرگز نبوده تا امروز

یک لحظه خشم وبیزاری با مردم فلسطینت .

سارا ! گریستی آتش بر قتل عام خونباری ،

صهیون نشان دوزخ شد از شعله های نفرینت .

سارا ! بگوی با موسا : " سودای دین دیگر کن

کز ننگ خود جهانخواری داغی نهاده بر دینت ! "

سارا بپرس از موسا ک : " این افعیان نمی بینی ؟

یا اژدهای افعی کش تن میزند ز تمکینت ؟ "

****

سارا جنازه ها اکنون افتاده بر زمین عریان ،

برکش کفن _ اگر داری _ از بقچه های رنگینت !

 

۲۹ شهریور ۱۳۶۱

پس از قتل عام صبرا و شتیلا

سیمین بهبهانی

کتاب دشت ارژن

 

  نوشته شده در  چهاردهم اسفند 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

شد ز غمت  خانه سودا دلم

در طلبت رفت به هر جا دلم

در طلب زهره رخ ماهرو

می نگرد جانب بالا دلم

فرش غمش گشتم وآخر ز بخت

رفت بر این سقف مصفا دلم

آه که امروز دلم را چه شد ؟

دوش چه گفته است کسی با دلم  ؟

از طلب گوهر گویای عشق

موج زند ، موج ، چو دریا دلم

روز شد و چادر شب می درد

در پی آن عیش و تماشا دلم

از دل تو در دل من نکته هاست

اَه ، چه ره است از دل تو تا دلم

گر نکنی بر دل من رحمتی

وای دلم ، وای دلم ، وا دلم

ای تبریز ! از هوس شمس دین

چند رود سوی ثریا دلم ؟

 

مولوی

 

پانوشت : ای خدا ، این مولوی دیگه چه اعجوبه ای بود ؟ چقدر قشنگه این بیت :

فرش غمش گشتم وآخر ز بخت

رفت بر این سقف مصفا دلم

 

  نوشته شده در  دهم اسفند 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

                                            من ( سمت راست ) و برادر بزرگم رامین ( سمت چپ )

 

 

سالها پیش .من و برادرم بزرگم رامین  ( که اکنون در نروژ زندگی می کند ) .در حیاط خانه قدیمی مادر بزرگم هستیم . در رشت .

خیلی این عکس را دوست دارم . آن را کنار آیینه اتاقم آویزان کرده ام . اکثر اوقات که از خواندن خسته می شوم ، به این عکس چشم می دوزم و نیم نگاهی هم به تصویرم در آیینه می اندازم . جالب است که چهره ام ، نسبت به دوران کودکیم خیلی کم تغییر کرده .

عجیب این عکس برایم مالامال از حس نوستالژی است . شاید باور نکنید ، اما هنوز سنگ های درشت حیاط خانه مادربزرگم را ، با کف پاهایم حس می کنم .

 

  نوشته شده در  پنجم اسفند 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

دوست نویسنده و گرامی ام ، خانم فرشته توانگر از من دعوت کرده است تا کتابهای به سرانجام نرسیده ام را ( برای عبرت خودم یا دیگران ؟ ) معرفی کنم . راستش را بخواهید ، شاید بهتر بود از این امر معاف می شدم ، چرا که فعلا از این فضا خیلی دور هستم . به هر حال از قدیم گفته اند هر چه از دوست رسد نیکوست . پس سعی می کنم موقتا زمان حال را نادیده بگیرم و ( به قول سینمایی ها ) فلاش بک مختصری بزنم به گذشته نه چندان دور :

 

۱- جامعه باز و دشمنان آن ( نوشته کارل پوپر ، ترجمه عزت اله فولادوند ):

مطمئنم کتاب پر مایه ای است ، اما هرگز آن را تمام نکردم .

 

۲- رنگها ( نوشته : لودویگ ویتگنشتاین ، ترجمه لیلی گلستان )

کتابی که آن را با شوق و ذوق بسیار زیاد خریدم . هر بحث از چند جمله کوتاه تشکیل شده و مانند اکثر کارهای فلسفی ویتگنشتاین بند بند و کوتاه است . مانند آیه های کتاب مقدس . اما واقعا چیز زیادی از آن سر در نیاوردم و رهایش کردم .

 

۳- هایدگر و پرسش بنیادین ( نوشته بابک احمدی )

کتابی است حجیم . مطمئنم یک روز تمامش خواهم کرد . ولی فعلا نیمه کاره مانده .

 

۴- کوری  (نوشته خوزه ساراماگو ، ترجمه مینو مشیری )

علی رغم تبلیغات زیادی که برایش شده بود و ترجمه ها ی متعددی که از روانه بازار شد ، نیمه کاره ماند . کل داستان نمادین بود ، آن هم به شیوه ای بسیار  مبالغه آمیز و غیرهنرمندانه  .

 

۵- آینه های دردار (نوشته هوشنگ گلشیری )

سبک بسیار بی روح و کسل کننده ای داشت . به نظرم فرمالیسم مفرط بسیاری از آثار مرحوم گلشیری  ، خواننده را دفع می کرد .

 

دعوت خانم توانگر ازطرف من منتقل می شود به  دوستانم : آقای علی محمد نظری ، خانم مانو ( اسم مستعار است ) و آقای محمد مهدی پور غلام .

 

  نوشته شده در  پنجم اسفند 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

منم آری منم

            که از این گونه تلخ می گریم

که اینک

          زایش من

از پس دردی چهل ساله

در نگرانی این نیمروز تفته

در دامان تو که اطمینان است و پذیرش است

که نوازش و بخشش است .

در نگرانی این لحظه یاس .

که سایه ها دراز می شوند

و شب با قدم های کوتاه

                   دره را می انبارد...

 

 

از کتاب : مرثیه های خاک

شاعر : زنده یاد احمد شاملو

 

  نوشته شده در  سوم اسفند 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM