
در ایستگاه هستم . یک ایستگاه متروک . تنهای تنها . در محوطه جلو ایستگاه هستم و در یک صندلی خالی نشسته ام . گرگ و میش است و سپیده دارد نفس نفس می زند . مدتی می گذرد . هوا کمی روشن تر می شود . با کمی زحمت فضای اطرافم را بهتر می بینم . مقابلم ریلهای قطار قرار گرفته که از هر دو سو ، تا بی نهایت امتداد یافته و در افقی نامعلوم گم شده .
سرد است و در خود فرو رفته ام . به صندلی های خالی نگاه می کنم و به راهی که حتما باید به تنهایی طی کنم . سفری کاملا شخصی . کاملا یگانه .
حتی ایستگاه ، حتی قطار بی سرنشین ، حتی مسیر ریل ها ، حتی آن لحظه پر هیبتی که آخرین نفیر قطار در فضا طنین می افکند و حتی صدای قار قار دور کلاغ تنهایی که به گوشم می رسد ، برای من است . برای من و نه هیچ کس دیگر .
صدای دور قطار را می شنوم . نفس هایم به شماره افتاده . می ترسم . در روشنی پگاه ، افق دور را می نگرم و قطاری که نزدیک می شود ، نزدیک می شود و نزدیک می شود . دوباره صدای سوت ممتد آن به گوشم می رسد . هر چه قطار نزدیک تر می آید ، مخوف تر می شود . بسیار بزرگ است و بسیار طویل و بسیار مهیب . سیاه رنگ ترین رنگ سیاهی که تاکنون دیده ام . می ایستد . در واگن مقابلم باز می شود . با ترس پله ها را یکی یکی بالا می روم . قطار خالی است . خالی خالی . روشنی صبح بر شیشه ها افتاده و کمی چشمانم را آزار می دهد . در کوپه سمت چپ می نشینم . کاملا نزدیک پنجره . نفس های ملتهبم به شیشه مقابل صورتم می خورد . سرمای شیشه را روی پوست صورتم حس می کنم . شیشه را بخار می گیرد . صدای نفس نفس زدن قطار به گوشم می رسد . صدا سنگین است . صدا بم است . صدا موحش است . صدا پر ابهت است . صدا ضرباهنگی کاملا متناوب دارد و پس از خاتمه مجددا آغاز می شود . گویی صدا هشدار میدهد که این توقف موقت است ، که این مسیر بی بازگشت است ، که این آخرین فرصت است .
پس از مدتی کوتاه ، نفس نفس زدن قطار با نفس نفس زدن من یکی می شود . دقیقا با همان کیفیت و دقیقا با همان ریتم . آرام گرفته ام . از پشت شیشه بخار گرفته ، ایستگاه متروک را می نگرم . دست و پاهایم کرخ شده . قادر نیستم هیچیک را تکان دهم . حتی یک تکان مختصر . چشمانم را به زحمت باز نگاه داشته ام . دوباره به صدای نفس نفس زدن قطار ، گوش می دهم . دیگر نمی توانم نفس بکشم . نفیر بلند قطار را می شنوم . صدا کم کم برایم محو می شود . آخرین نگاه را به ایستگاه می اندازم . ایستگاه در روشنی صبحگاهی می درخشد . قطار حرکت می کند و مرا با خود می برد . دیگر برای همیشه مرده ام .

مدرسه ابتدایی که من می رفتم ، نزدیک خانه مان بود . خیلی نزدیک . مدرسه این طرف کوچه بود و خانه ما آن طرف کوچه . تقریبا روبروی هم . شاید حدود هفت قدم از هم فاصله داشتند . اسم مدرسه بود : " پیک هنر " که فکر نمی کنم زیاد اسم با مسمایی بوده باشد . یادم می آید کلاس اول بودم ، بعد از درس فارسی ، خانم معلممان به ما دیکته گفت و برگه ها را جمع کرد . بعد از مدتی مرا صدا زد و دستی بر سرم کشید و گفت : " بارک الله . تنها کسی که قورباغه را درست نوشته ، توئی . باقی بچه ها یا نوشته اند غورباغه ، ویا قورباقه . " و من کلی ذوق کردم .
یک معلم انگلیسی هم داشتیم که بعدها فهمیدم بهایی است و از قضا مرا خیلی دوست داشت . اسمش خانم مانی بود . اکثرا دخترهای کلاس را مجبور می کرد مرا ببوسند ! یادم می آید دخترک بسیار شیرین و زیبایی با پوست روشن و چشمان آبی آسمانی ( به اسم لادن ابوالملوکی ) همکلاسم بود . یک روز خانم مانی ، که انگارمثل همیشه سر کلاس وقت زیاد آورده بود ، به لادن گفت : " زود باش برو رامتین رو ماچ کن ! " او هم یه راست و بی مقدمه اومد منو محکم بغل کرد و بوسید . درست یادمه ، بعد از اینکه لادن منو بوسید ، خانم مانی رو کرد به کلاس و گفت : " به به به ، چشم و دلم روشن ! " و من کلی خجالت کشیدم .
البته اوضاع همیشه هم به این خوبی نبود . یک بار سر کلاس با یکی از دوستام که یهودی بود ، دعوایم شد . معلم ریاضی مان فهمیده بود که من مقصرم . خط کش چوبی بسیار بلند و بسیار پهنش را درآورد و با لبه آن شروع کرد محکم مرا زدن . منتظر بود گریه یا عذرخواهی کنم . همینطور مرا می زد و مخصوصا با لبه خط کش می زد که خیلی دردناک بود . من هم همینطور خونسرد و آرام نگاهش می کردم . بالاخره خسته شد و با عصبانیت رو کرد به من و گفت : " پوست کلفت ! "
دوستی داشتم به نام سیامک سیاسی که واقعا در حرکات و سکناتش نشانه های اشراف زادگی و اصالت خانوادگی هویدا بود . پدرش سفیر ایران در سوئیس بود و جالب اینکه بعدها فهمیدم با هم فامیل دور هستیم . رابطه من با او خیلی شبیه رابطه ناخدا خورشید و ملول بود . ( اگر فیلم ناخدا خورشید را دیده باشید ! ) یعنی دائم توی سر و کله هم می زدیم و در عین حال یک رابطه دوستی بسیار محکم و عمیق و تا حدی مردانه هم بین ما برقرار بود . یادم می آید ، یک بار سیامک خواست به من مشت بزند . من پشتم به دیوار بود . جاخالی دادم و مشت سیامک محکم خورد به آجرهای دیوار و زخمی شد . بعد با حالتی بسیار مردانه دست زخمی اش را نگاه کرد و نگاهی هم به من انداخت . بچه ها فورا خبر را به گوش خانم مدیر رساندند . یادم هست که تمام بچه های مدرسه را به صف کردند : کلاس اولی ها تا کلاس پنجمی ها . البته ما هم قاطی آنها بودیم . گویی داشتیم برای ایفای یک مراسم مقدس آماده می شدیم . بعد ، من و سیامک را از صف خارج کردند . از چند پله بالا رفتیم و در محوطه جلو کلاس ها که مقابل حیاط مدرسه بود قرارمان دادند . بعد خانم مدیر رفت پشت تریبون . گویی داشتند دقیقا یک مراسم سنتی اعدام با طناب دار را اجرا می کردند . خانم مدیرگفت : " بچه ها این دو تا رو هو کنید ! " بعد ناگهان جمعیتی نزدیک سیصد نفر دستانشان را بالا گرفتند و با انگشتهای اشاره شان ، من وسیامک را نشانه رفتند و یک صدا گفتند : " هو ... هو ... هو ... ! " سیامک هنوز دست زخمی اش را با دست چپ گرفته بود و با غرور مردانه ای ، گاهی به من و گاهی به جمعیت مقابلش نگاه می کرد .
بارها شنیده و خوانده بودم که ژان پل سارتر علی رغم شهرت زیادی که به عنوان یک فیلسوف و متفکر اگزیستانسیالیست به هم زده است ، در حوزه فلسفه آدم کوچک و کم اهمیتی است . در کتاب فلاسفه غرب اثر برایان مگی ، خواندم که هایدگر از کتاب پر اهمیت سارتر در آن دوران ( یعنی کتاب " هستی و نیستی " او ) با لفظ " کثافت " یاد کرده است و باز هم بارها شنیده بودم که شخصیت ادبی سارتر بسیار پررنگ تر و عمیق تر از شخصیت فلسفی اش است .
به هر حال ، سارتر همواره برایم از آن گونه شخصیت هایی بوده است که قضاوتم درباره اش ، همواره براساس نقل قول های دیگران شکل گرفته بود تا برداشت های شخصی خودم . و حتی راستش را بخواهید هرگز درست نفهمیده بودم که چرا به او جایزه ادبی نوبل را دادند . ( که البته او آن را رد کرد ! ) تا اینکه امروز داستان کوتاه دیوار را از او خواندم . با ترجمه شیوای ابوالحسن نجفی . باور کنید مدتها بود این چنین تحت تاثیر یک داستان قرار نگرفته بودم . شخصیت پردازی ظریف و دقیق ، فضا سازی استادانه ، روانشناسی و روانکاوی جالب آدمهای داستان ، مایه های بسیار بسیار ظریف ضد جنگ ، پوچی قهرمان بازی های بچگانه ، و نهایتا پایان بسیار بسیار غیرمنتظره این داستان ، برایم فوق العاده دلچسب بود .

دیروز رفته بودم درمانگاه آمپول بزنم . شلوغ بود . تا وارد شدم دیدم زنی چادری همراه با دختر یکی دو ساله اش رفت داخل اتاق تزریق . ناگهان فریاد و ضجه های دخترک در راهرو طنین انداخت . دخترک قریاد می کشید و من صدای مادرش را می شنیدم که سعی می کرد دردانه اش را آرام کند . آمدند بیرون . دخترک لباس بافتنی آبی رنگی بر تن داشت . موهایش کوتاه بود و گوشواره کوچکی از گوش سوراخ شده اش آویزان بود . هنوز گریه و هق هق می کرد . من در راهرو ایستاده بودم و به دیوار تکیه زده بودم . دسته کلیدم را از جیب شلوارم درآوردم و آن را مقابل چشمان دخترک گرفتم و تکان تکان دادم . دخترک مرا با ترس و تعجب نگاه کرد . گریه اش بند آمده بود . نفر بعدی که مردی عظیم الجثه بود ، وارد اتاق تزریق شد . دخترک را دیدم که در آغوش مادر آرام گرفته . مادر آهسته به پشتش می زد . ناگهان دیدم دخترک دارد می خندد .
اشک در چشمانم حلقه زد . ای کاش آلام روحی نیز به سادگی آلام جسمی ، راحت فراموش می شد .

زنک مکث کرد و در این لحظه او هم نگاهی به مک مورفی انداخت . مک مورفی شانه اش را بالا انداخت و با آه بلندی دستهاش را محکم کوبید به زانوش و خودش را از توی صندلی بیرون کشید و ایستاد . دستهاش را از دو طرف باز کرد و خمیازه ای کشید و دوباره دماغش را خاراند و راه افتاد به آن ور اطاق جایی که زنک کنار دفتر پرستاران نشسته بود . راه که می رفت شستهایش را به گوشه جیب شلوارش قلاب کرده بود . من می دیدم که دیگر برای جلوگیری از کار دیوانه واری که به سرش زده بود بکند خیلی دیر شده است و مثل بقیه فقط تماشا می کردم . با قدمهای بلند راه می رفت ، خیلی بلند ، و همین طور شستش به گوشه جیبش قلاب بود . نعلهای پاشنه پوتینش از برخورد با موزاییکها جرقه می زد . او دوباره هیزم شکن شده بود ، قمار باز خانه به دوش گذشته شده بود ، جنگجوی گردن کلفت سرخموی سابق شده بود ، کاوبویی شده بود که یکراست از تو دستگاه تلویزیون پریده بود وسط خیابان و نفس کش می طلبید .
همین طور که به آن طرف می رفت چشمهای پرستار از حدقه درآمده بود . فکرش را نمی کرد که مردک کاری بکند . به خیال خودش در این جلسه پیروزی نهایی را کسب کرده و نشان داده بود که ارباب کیست . ولی حالا مردک مثل غول دارد می آید .
دهان زنک کم کم باز می شد و چشمهاش دنبال نوچه های سیاهش می گشت . نزدیک بود از ترس سکته کند . ولی او قبل از اینکه به زنک برسد توقف کرد . جلوی پنجره دفتر ایستاد و با صدای کشیده و عمیقی گفت که چقدر به یکی از آن سیگارهایی که آن روز صبح خریده احتیاج دارد ، بعد دستش را کرد تو شیشه .
شیشه مثل استخری که توش شیرجه رفته باشند ، تکه تکه شد و پرستار با دستهاش گوشهاش را گرفت . مک مورفی یکی از کارتنهای سیگار را که اسمش روش نوشته شده بود برداشت و یک پاکت از توش درآورد و دوباره کارتن را گذاشت سرجاش و رو به پرستار کرد که مثل یک مجسمه گچی سر جاش نشسته بود ، و خیلی دوستانه شروع کرد به روفتن ریزه های شیشه که روی کلاه و شانه زنک جمع شده بود .
- " خانم جان باید ببخشید . خیلی متاسفم . آن شیشه آن قدر پاکیزه بود که من به کلی یادم رفت آنجا شیشه ای هست . "
فقط دو ثانیه طول کشید . برگشت و از زنک که هنوز بی حرکت نشسته بود و عضلات صورتش می پریدند و می جهیدند ، دور شد و دوباره آمد این ور اطاق به طرف صندلیش و سیگارش را آتش زد .
صدای زنگی که تو سرم پیچیده بود بند آمده بود .
بخشی از رمان پرواز بر فراز آشیانه فاخته
نوشته کن کیسی
ترجمه سعید باستانی

من اصلا آدم سیاسی ای نیستم . یعنی نه علاقه ای به آن دارم ، و نه از آن زیاد سر در می آورم و همواره نظرم برخلاف خیل عظیمی بوده است که سیاست را آمیخته با کوچکترین و منفردترین اجزا زندگی ما می دانند . کسانی که کوچکترین جریان فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی و ... را نمی توانند بدون حضور سیاست معنی کنند .
به هر حال با این مقدمه خواستم بگویم که من دیروز فیلم بادبادک باز را دیدم . اما عجیب این است که اصلا نتوانستم ذهنم را از سیاست " پاک " کنم و با فراغت خاطر به تماشای این فیلم بنشینم .
فیلم بر اساس رمانی به همین نام ساخته شده . نام خالق اثر خالد حسینی است . گویا اصل کتاب به زبان انگلیسی نگارش یافته و مدتی است که به فارسی هم ترجمه شده .
زیاد وارد جزئیات فیلم نمی شوم . در همین حد بگویم که " امیر " ، پسر یکی از روشنفکران صاحب منصب افغانی است و دوستی به نام حسن دارد که در بادبادک بازی مهارت بسیار دارد . ( امیر بعدها در می یابد که حسن در واقع برادرش بوده است . ) پدر امیر( که نقش او را همایون ارشادی بازی می کند ) به دلیل گرایشات ضد کمونیستی اش ، پس از حمله روسها به افغانستان ، با پسرش امیر به آمریکا فرار می کنند . امیر پس از سالها زندگی در آمریکا و پس از مرگ پدر، در می یابد که حسن برادرش بوده و اکنون کشته شده . حسن فرزندی به نام سهراب داشته و قبل از مرگ ( به عنوان وصیت نامه ) از امیر خواسته که سهراب را از دست طالبان نجات دهد.
امیر جسارت به خرج میدهد و بازمی گردد . افغانستان در چنگ طالبان است . تصاویر بسیار موحش و ددمنشانه ای را به نظاره می نشینیم : سنگسار زنان ، تعرض به کودکان ، ویرانی ها و ... . امیر از نزدیک گسترش فقر و جهالت را که ناشی از تعصبات خشک و کورکورانه طالبان است ، می بیند و بالاخره برادرزاده اش را می یابد . در حالی که طالبان از او بهره برداری جنسی می کنند . خلاصه پس از در گیری با سرکرده آنان ، امیر و برادرزاده اش می گریزند و مجددا به آمریکا " پناه " می برند .
و تصویر پایانی فیلم دشت بسیارفراخ و سرسبزی است در سانفرانسیسکو . امیر به یاد دوران خردسالی ، با برادرزاده اش بادبادک بازی می کند . در حسرت بادبادکهایی که با برادرش حسن بر فراز کابل هوا می کرده است .
و بادبادک در آسمان لایتناهی سانفرانسیسکو ، اوج می گیرد و اوج می گیرد و اوج می گیرد و می رقصد و می رقصد و می رقصد و ...
و من وهن بزرگی را احساس می کنم . وهنی بسیار بزرگ . وهنی بسیار بسیار بزرگ .
ای آمریکایی های آرام ، این افغانی های بی گناه ، در شهر های محقر و خانه های محقر خود ، داشتند به خوشی و سلامت زندگیشان را می کردند و اگر شما طالبان را علم نکرده بودید ، دیگر نیازی نبود که از خانه و کاشانه شان به شما پناه بیاورند و رویای بادبادکهای گمشده کودکی خود را در سرزمین شما جستجو کنند . ای آمریکایی های آرام !
نفس هایم به شماره افتاده بود . دور سوم بود . با خودم قرار گذاشته بودم ، پنج دور کامل بدوم . هوا گرم و آسمان صاف صاف بود . بدون حتی یک تکه ابر . عرق از سر و رویم می بارید . کمی سرعتم را کم کردم . ناگهان صدایی از پشت سرم به گوش رسید :
-" Excuse me ! "
کمی به سمت راست متمایل شدم و دونده ای با لباس و کلاه ورزشی از من سبقت گرفت . بار دوم بود که او را می دیدم . کمی به حرکاتش دقت کردم . بسیار منظم و حساب شده می دوید . دقیق مثل یک ساعت . کاملا حرفه ای بود . سرعتم را زیاد کردم . از لابلای سیم توری بلندی که سمت چپم قرار داشت ، به دریاچه مصنوعی نگاه کردم . انعکاس آفتاب بر سطح آب چشمم را می آزرد . دریاچه بسیار بسیار وسیع بود و درست در وسط پارک NY-GARDEN قرار داشت و تقریبا از هر جای پارک می شد بخشی از آن را دید . در حال گذر از یک مسیر باریک بودم که دختر جوانی با موهای خرمایی رنگ را دیدم که جلوی من می دوید . موهای دم اسبی اش ، در حال دویدن مرتب بالا و پایین می رفت . این بار نوبت من بود :
-" Excuse me ! "
دختر به سمت راست متمایل شد و از او جلو زدم . سرم را بالا آوردم . حس کردم دختر در چهره ام دقیق شده است و با کنجکاوی مرا می نگرد . سرعت گرفتم و موقتا از دریاچه دور شدم و وارد محل بسیار وسیعی شدم که درختان تنومند زیادی در قلب آن جای داشت . چرا دور سوم تمام نمی شد ؟ به اطرافم نگاه کردم . شهروندان نیویورکی بیشتری را در گوشه وکنار دیدم . یک زن جوان با بیکینی ، در گوشه ای روی چمن طاقباز ، دراز کشیده بود و حمام آفتاب می گرفت . جلوتر در سایه یک درخت و روی یک نیمکت ، زن و مرد سیاهپوستی با دختر کوچکشان ، می خندیدند . احتمالا مرد در حال تعریف کردن یک لطیفه بود . چشمان زن گشاد شده بود و می گفت :
-" Woow , you are kidding . "
و می خندید . لحظه ای به چشم انداز پارک که در سمت چپم قرار داشت نگاه کردم و از ابعاد آن به حیرت افتادم . این پارک بخش بسیار وسیعی از شرق نیویورک را پوشش می داد . وقتی به نیویورک رسیدم ، اولین چیزی که برایم ضروری جلوه کرد ، خو کردن با تغییرات وحشتناک ابعاد بود . خیابان های بسیار عریض . آسمان خراش های بسیار بلند . خودروهای بسیار عظیم . ساندویچ های بسیار بزرگ . پارک های بسیار وسیع ...
دور سوم تمام شد . خسته شده بودم . از خیر ۲ دور دیگر گذشتم . سرعتم را به تدریج کم کردم و روی نیمکتی ، مقابل دریاچه نشستم . دختری که از او سبقت گرفته بودم خودش را به من رساند و کنار من روی نیمکت نشست . او هم مثل من نفس نفس می زد . مدتی گذشت . دختر در حالی که به دریاچه مقابل نگاه می کرد ، نفس های عمیق می کشید و هر از گاهی هم نیم نگاهی به من می انداخت . پس از مدتی ، ناگهان بدون مقدمه گفت :
- " سلام استاد ! "
یک آن از اینکه فارسی صحبت کرده بود ، یکه خوردم .
دوباره مرا نگاه کرد .
- " مرا بجا نمی آورید استاد ؟ "
این اواخر که ایران بودم ، دیگر واقعا از شنیدن کلمه " استاد " خسته شده بودم . اینجا هم ول کن نبودند . پرسیدم :
- " نه ، دانشجویم بودید ؟ "
- " آره ، دانشگاه آزاد ، واحد تهران شرق "
- " چه سالی ؟ "
- " حدودا چهار سال قبل "
دوباره نگاهش کردم . زیبا بود . چشمان میشی و پوست روشنی داشت با ابروان باریک کمانی و بینی و لب های کوچک . در کل ، حالت بسیار موقر و زنانه ای در او موج می زد . موهای دم اسبی اش را باز کرد . عرق کرده بود . با دست عرق چهره اش را پاک کرد .
- " ترم آخر با شما ریاضی مهندسی داشتم ، خاطرتان هست ؟ "
- " راستش من خیلی به چهره دانشجویانم دقت نمی کنم . اگر هم دقت کرده بودم ، احتمالا شما را با مانتو و روسری دیده بودم ، که قاعدتا با الآنتان خیلی تفاوت داشته . "
- " یادتون هست چقدر التماستون کردم که نمره منو بدین ؟ "
دوباره نفس نفس می زد . دو جوان آمریکایی روی نیمکت مقابل ما نشسته بودند و آب معدنی می نوشیدند . یکی از آنها چشم از ما برنمی داشت . پیرمردی کنار نیمکتی که ما نشسته بودیم ، به درختی تکیه داده و با لذت آبجو می نوشید .
- " یادتون هست استاد ؟ ترم آخر بودم . شما نمره منو ندادین . قبلش دو ترم مشروط شده بودم . وضع معدلم هم خیلی خراب بود . به من ۸ دادین . دوباره اون ترم هم مشروط شدم . سه ترم پشت سر هم مشروط شدم . "
یه چیزایی داشت یادم می اومد . سعی می کردم قیافه دختر را با مانتو و روسری مجسم کنم . دختری خجالتی رو به یاد آوردم که با گریه برای درس ریاضی مهندسی نمره می خواست . یادم می آمد چقدر پشیمان شدم که به او نمره پاسی نداده بودم . جوان آمریکایی ، که مقابل ما نشسته بود ، هنوز خیره به ما نگاه می کرد . گویا فهمیده بود که گفتگوی دوستانه ای بین ما در جریان نیست . پیرمرد کنار دستی ام هم ، پشت سر هم آروغ می زد .
- " واسه همین هم از دانشگاه اخراج شدم . به خاطر بی مبالاتی شما . "
دختر نفس عمیقی کشید . چهره اش برافروخته شده بود . دو جوان ، ما را نگاه می کردند و سرهایشان را به حالت تاسف تکان می دادند .
- " ترم آخر قرار بود بیام اینجا و کارم رو شروع کنم . مدرکم رو هم قبول می کردند . ولی به خاطر حماقت شما ، چهار سال از زندگیم رو از دست دادم و دوباره دارم همون درس های مزخرف رو می خونم . الآنم دوباره ریاضی مهندسی دارم ، که هروقت کتابو باز می کنم ، یاد قیافه نحس شما می افتم . "
آرام نگاهش کردم . نمی دانستم چه بگویم . پیرمردی که کنارم دستم به درخت تکیه داده بود ، مست کرده بود و بلند بلند می خندید .
- " خیلی خوشحالم که توی یه کشور آزاد گیرت آوردم و تونستم راحت حرفامو بهت بزنم . شما استادا همتون از دم عقده ای هستین . عقده حقارت دارین . همتون عین خوک هستین . خوکهایی کثیف و متعفن . "
بلند شد . آرام آرام دور شد در حالی که داشت اشکهایش را پاک می کرد . من آرام نشسته بودم . به نیمکت مقابل نگاه کردم . دو جوان آمریکایی رفته بودند . انعکاس آفتاب بر سطح آب ، چشمم را می آزرد . پیرمرد ، داشت می خندید و آروغ می زد .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|