تبليغاتX
حیاط خلوت
 
 

 

 

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

 

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها ، ز ابرها ، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

 

به راه پر ستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

 

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان ، به بیکران ، به جاودان

 

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

 

نگاه کن که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی سیاه دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن

تو می دمی و آفتاب می شود

 

فروغ فرخزاد

 

  نوشته شده در  بیست و هشتم اردیبهشت 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

 

دیگر باید از این کشتی طوفان زده دل برکنم . باید پاروها  را برچینم ، بادبانها را فرو آورم و دمی بیاسایم . فارغ از بیم صخره های سترگ ، گردابهای هولناک و طوفانهای مهیب و رها کنم دغدغه گمگشتگی را و هراس از بی سرانجامی را و رها کنم وسوسه های دروغین لذتهای خفته در سرزمین های دوردست و خیالی را .

دیگر باید جدال خاموش با سرنوشتم را فراموش کنم و به تقدیر سربسپارم . باید غوطه خورم در فهم بیهودگی امیدها و تلاش ها و رنجها .

دیگر باید از این کشتی طوفان زده دل برکنم . باید پاروها  را برچینم ، بادبانها را فرو آورم و دمی بیاسایم . می خواهم برعرشه  ، خاموش بایستم و افق دوردست را خیره شوم و رها کنم کشتی را به دست امواج  ، به دست طوفانها ، به دست غرقابها و به دست فراموشی .

شاید صخره ای مهیب ، قاصد خاموشی ام گردد و شاید جزیره ای گنگ و مه آلود ارمغانی شود برای  حیرتم .

 

  نوشته شده در  بیست و هفتم اردیبهشت 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

پریشب خواب جالبی دیدم :

یک پسر بچه شاد و شیطان و بازیگوش و خندان و پرانرژی کنار دستم نشسته بود که آرام و قرار نداشت . خوب نگاهش کردم . خودم بودم ! در سن ده ، یازده سالگی . با تعجب به خودم نگاه می کردم  و باورم نمی شد که خودم را در کنارم می بینم . اما پسر بچه ( ای که خودم بودم ) اصلا از دیدن مرد (ی که خودش بود ) تعجب نکرده بود ! گویی فهم ماجرا برایش خیلی ساده نبود . شاید هم کل ماجرا برایش خیلی خیلی ساده ، و در عین حال خیلی خیلی  پوچ و بی اهمیت بود .

کسی ( که بیادش نمی آورم ) مقابلمان بود که می خواست از ما عکس بگیرد . من به پسر بچه ( ای که خودم بودم ) گفتم : " تو رو خدا یه دقیقه آروم بگیر ، یه عکس یادگاری با هم بندازیم ! " . خلاصه بچه آرام گرفت . محکم بغلش کردم . در حالی که  داشت می خندید عکس گرفتیم . من زل زده بودم به موهای صاف و سیاه و پرکلاغی رامتین ده ، یازده ساله و در فکر تارموهای سفید رنگی بودم که قاطی موهای سیاهم ، در حال ازدیاد بودند .

 

  نوشته شده در  بیست و دوم اردیبهشت 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

به دعوت دوست گرامی ام خانم marry  ، 10 کتاب جالب و بامزه ای را که تاکنون خوانده ام معرفی می کنم :

1- آلیس در سرزمین عجایب – نویسنده : لوئیس کارول – ترجمه : زویا پیرزاد

2- با آخرین نفسهایم – نویسنده : لوئیس بونوئل – ترجمه : احمد امینی

3- شبیه یک شرح حال – نویسنده : آکیرا کوروساوا – ترجمه : امید روشن ضمیر

4- داستان غم انگیز و باورنکردنی ارندیرای ساده دل و مادر بزرگ سنگدلش – نویسنده : گابریل گارسیا مارکز – ترجمه : بهمن فرزانه

5- I want to be a mathematician  - نویسنده : Paul R.Halmos

6- گزیده داستانهای کوتاه از نویسندگان معاصر ایتالیا – ترجمه : فیروزه مهاجر و کامران شیردل

7- استنلی کوبریک شاعر بصری – نویسنده : پل دانکن – ترجمه : بهرام صفری راد

8- من که حرفی ندارم – نویسنده : آلبرتو موراویا – ترجمه : رضا قیصریه

9- درسهایی درباره ادبیات روس – نویسنده : ولادیمیر ناباکوف – ترجمه : فرزانه طاهره

10- کارناوال فدریکو فلینی – به کوشش : مسعود فراستی

 

از دوستانم آقای علی محمد نظری ، آقای محمد مهدی پورغلام  و خانم با اسم مستعار me دعوت می کنم در این بازی شرکت کرده و 10 کتاب بامزه ای را که تاکنون خوانده اند ، معرفی کنند .

 

  نوشته شده در  هفدهم اردیبهشت 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

همزمان شیر آب سرد و گرم را باز کرد . طبق عادت شیر آب سرد را کمی بیشتر . صبر کرد و دستش را زیر آب گرفت . ولرم بود . زیر دوش رفت و ضامن شیر را به سمت بالا زد . آب با فشار بر پیکرش ریخت . شروع کرد گردنش را به سمت چپ و راست حرکت دادن . کمی صبر کرد و بعد  شیر آب سرد را بیشتر باز کرد و شیر آب گرم را بست و سپس  نفسش را در سینه حبس کرد . احساس می کرد خستگی و اضطراب و اندوه و دلتنگی و ملال این بعد از ظهر تابستانی دارد از سطح پوستش خارج می شود . موهای پرپشت و بلندش را با دست بلند کرد . فشار آب سرد را بر روی شانه و پشت و سینه هایش بیشتر احساس کرد . مدتی در همین حال باقی ماند و خیره شد  به نور خفیفی که از لای در ، به داخل حمام رخنه کرده بود . برق رفته بود و اگر در را کامل می بست ، حمام مانند قبر تاریک می شد . به حدی که هیچ چیز دیده نمی شد .

خستگی اش التیام و اعصابش آرامش یافته بود . شیر آب را بست و حوله روبدوشامبری زرد رنگش را پوشید . هنوز داخل حمام بود که ناگهان صدایی از اتاق خواب آمد . صدایی بود دور و گنگ . گویی کسی به در بسته بکوبد . ناگهان یخ کرد . در طول دو هفته اخیر ، سه بار مجتمع مسکونی شان را دزد زده بود . فرزانه با خود گفت : " شاید وقتی دوش می گرفتم ، کسی آمده تو ؟ " مدتی صبر کرد . یک آن بیاد مرتضی افتاد و اینکه اینجور مواقع چه سر نترسی داشت و اینکه چقدر با او احساس آرامش می کرد . نا گهان ، بی اختیار گفت : " مرتضی ؟ " احساس حماقت می کرد . راستی چرا مرتضی را صدا زده بود ؟ چرا هنوز باور نمی کرد که او مرده ؟ واقعا مرده ؟ مدتی تامل کرد . سعی کرد به یاد بیاورد که دیشب ، شب هفت مرتضی بوده .

دوباره همان صدا . همان صدای گنگ . همان کوبش . فرزانه جرات کرد و گفت : " کی اونجاست ؟ " لای در را بیشتر باز کرد . خورشید داشت غروب می کرد و آخرین پرتوهای طلایی رنگش را بر اتاق خواب می تاباند . هنوز هوا روشن بود . باز هم جرات کرد و از حمام خارج و داخل اتاق خواب شد . کشوی اول میز آرایشش باز و عکس های عروسی شان روی تخت بود .  " من کشو را باز کردم ؟ من عکس ها را بیرون آوردم ؟ " هرچه فکر می کرد بیاد نمی آورد . عکسی که روی عکس های دیگر قرار داشت ، همان عکسی بود که مرتضی آن را خیلی دوست داشت . عاشقانه دست در گردن همدیگر انداخته و در چشمان هم خیره شده بودند .

دوباره همان صدا . فرزانه برای یک لحظه دید که پرده تکان می خورد . به سرعت از روی تخت گذشت و به سمت پرده رفت و آن را پس زد . آخرین بارقه های خورشید ، خاموش می شد . شب پره ای ، خود را به شیشه پنجره می کوبید . به یاد آخرین شعری افتاد که مرتضی ، دو روز قبل از آن تصادف مرگبار ، برای فرزانه گفته بود :

 

"من آن ترانه ام

 وقتی که شب پره

                   مشتاق و بی قرار

از پشت شیشه ها

          فریاد می کشد ... "

 

اشک از چشمان فرزانه باریدن گرفته بود .

 

  نوشته شده در  ششم اردیبهشت 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

زمان چیز نابکاری است . مثل بولدوزر است . ستمگر ، ویرانگر ، پر زور و خشن . خرد و داغان و له می کند و جلو می آید . و کاری ندارد به اینکه آنچه را که زده و لت و پار کرده است ، یک خانه کلنگی است یا یک نهال تازه سر از خاک در آورده .

 

زمان چیز بسیطی است . به نوعی شاید بسیط ترین چیزی که می شناسم . مثل رگبار تندی است در یک بعد از ظهر تابستان . بر همه چیز و همه کس به یک اندازه می بارد و چاره ای نداری جز آنکه حضورش را تحمل کنی . حتی اگر سر پناهی را مامن خود سازی ، باز هم حضور بسیطش را بر تو تحمیل می کند . حی و حاضر است .

 

زمان چیز قابل انعطافی است . منبسط و منقبض می شود . درست مثل خارپشت . این انبساط  و انقباض زمان هم پدیده جالب و شگفتی است . می توانی یک لحظه ناب و کمیاب و پرمعنا را برای خودت وسعتی ببخشی به گستره ابدیت و قادری یک دوره زمانی پرآزار و  طولانی را در حجم  کوچکی بسته بندی کنی و آن را در پستوهای ذهنت پنهان سازی .

 

زمان چیز عادلانه ای است . گذشت آن ، همه را مجبور به اعتراف می کند . اعترافی که غالبا توام با سکوت است ، و اکثرا از آن گریزانند .

 

  نوشته شده در  دوم اردیبهشت 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM