تبليغاتX
حیاط خلوت
 
 

برف می بارد

آن دورتر

کسی نشسته

با ایمان سپیدش

و بر خطوط بی کاغذ ،

بهار را

نشاء می کند

 

شعر از : شبنم آذر

 

  نوشته شده در  سی ام خرداد 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

بالاخره نفهمیدم . واقعا نفهمیدم . آیا یک لوح مقدس ابدی ، ازلی ، لایتناهی  و قطعی وجود دارد که یک بار و برای همیشه توسط قادر متعال نگاشته شده باشد ؟ می دانم که در قرآن مجید آیه ای به این مضمون وجود دارد و خداوند صراحتا به وجود چنین لوحی اشاره می کند . سابقا که مطالعات قرآنی من بیشتر بود ، این آیه را دیده بودم ، اما متاسفانه این آیه را در حال حاضر ( برای نقل قول در اینجا ) پیدا نکرده ام .

این لوح ، لوحی بسیار بسیار شخصی برای خداوند است ! لوحی که سرنوشت هر فرد ، هر موجود زنده و حتی هر شی در آن مضبوط است . به قول کسانی که دید رایانه ای دارند ، اطلاعات این لوح در یک زمان مشخص ثبت شده و پس از آن بصورت یک " حافظه فقط خواندنی " (Read Only Memory) در آمده است . این اطلاعات ( به جز برای اولیا اله ) کاملا سری است و کاربران معمولی ( که ما باشیم ! ) همیشه هنگام دسترسی به آن ، با پیام " دسترسی ممنوع " (Access Denied) مواجه می شوند .

واقعا وضعیت بغرنجی است ! مثلا به خیال خودمان ، در یک موقعیت بسیار حساس در زندگیمان ، با آزادی اراده ( مثلا ) کامل درباره مسئله ای بغرنج تصمیم گیری می کنیم . در حین تصمیم گیری تمام جوانب کار را می سنجیم . این عمل درست است ؟ اخلاقی است ؟ چه نتایجی در پی دارد ؟ چه مضراتی دارد ؟ اما بالاخره باید بپذیریم که تمام خطوط فکری ما ، تمام مراحل بسیار حساس تصمیم گیری ما ، تمام آنچه را که می پنداریم در حیطه اختیارات ماست ، با قطعیتی موحش ، بصورت " فقط خواندنی " (Read Only) در این لوح متعالی ضبط شده و ما این وسط چیزی بیش از یک عروسک خیمه شب بازی نیستیم !

همانطور که گفتم ، فهم مطلب برایم دشوار است ، اما با این وجود ، چیزی در وجود من هست که به شدت با اعتقاد به چنین لوحی به ستیز بر می خیزد .

یکی از دلایلی که از فیلم نابودگر 2 بسیار بسیار لذت می برم ، این است در داستان این فیلم سعی می شود وجود چنین لوحی ، انکار شود . به یاد بیاورید صحنه بسیار درخشانی که در آن سارا کانر کابوس جنگ اتمی را می بیند و پس از بیداری با خشم و نفرت روی چوب حک می کند :

NO FATE

 

  نوشته شده در  بیست و نهم خرداد 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

نور ملایم صبحگاهی از پشت پرده زرد رنگ اتاق خواب ، روی صورتم ریخته بود . صبح شده بود . دخترم ، سرش را روی سینه ام گذاشته و هنوز خواب بود . معمولا وقتی خیلی خسته بود ، آهسته خر خر می کرد . مثل الان . از وقتی زنم ( سوسن ) رفته بود ، شبها از تنهایی می ترسید و پیش من می خوابید . هر از گاهی ، سراغ مادرش را می گرفت ، و من سعی می کردم یک جوری قضیه را رفع و رجوع کنم .

آهسته از کنارش بلند شدم . دست و صورتم را شستم و کتری را از آب پر کردم و روی گاز گذاشتم و شعله گاز را تا آخرین درجه بالا کشیدم . عجله داشتم و باید زودتر فرزانه را بیدار می کردم تا صبحانه بخوریم . امروز کارم زیاد بود . ساعت ۹ با ناشر یکی از کتابهایم قرار داشتم .آمدم به سمت کتابخانه ام تا نوشته های تایپ شده آخرین رمانم را از روی میز کارم بردارم . عنوان رمان جدیدم را گذاشته بودم " مغاک " که احتمالا به دستور ناشر باید تغییر می کرد .

دم در اتاق کارم  ایستادم  و اتاق را نگاه کردم . قاعدتا باید از آنچه می دیدم حیرت می کردم ، اما چنین نبود . آرام به این معجزه کوچک چشم دوختم : کتابهایم از داخل قفسه بیرون آمده و در فضا شناور بودند ! کتابها در ارتفاع های مختلفی بین کف اتاق و سقف در نوسان بودند . نوسانی ملایم . برخی از آنها گشوده شده بودند و ورق می خوردند . برخی به طور عمودی معلق بودند و تعدادی هم به طور افقی .

کلیات سعدی ، قصه یوسف ، باد هرکجا بخواهد می وزد ، مجموعه آثار ناباکف ، ضد خاطرات ، پینوکیو ، قرآن مجید ، دائره المعارف فلسفه ، منطق الطیر ، مقامات حمیدی ، دیدگاههای ویتگنشتاین ، انسان روح است نه جسد و ... و صدها کتاب دیگرم را می دیدم که در هوا پیچ و تاب می خورند . رمان تایپ شده " مغاک " هم لحظه ای از مقابل دیدگانم عبور کرد . نور زرد خفیف صبحگاهی از پرده مقابل پنجره ، به کتابها می تابید و سایه های آنها ، مانند اشباحی تیره و سرزنده و بازیگوش روی سرامیک کف اتاق می رقصیدند .

برای یک لحظه دیدم دخترم کنارم ایستاده . دستش را در دست گرفتم .  نترسیده بود . این را حس می کردم . هر وقت فرزانه می ترسید ، کف دستهایش عرق می کرد . اما کف دستهایش عرق نکرده بود . نگاهش کردم . او هم آرام به منظره مقابلش خیره شده بود . فرزانه آهسته پرسید :

" بابایی ! "

" چیه بابا ؟ "

" چرا اینجوری شده ؟ "

" چیزی نیست بابا ، درست می شه . "

" بابا ، نیگا کن ، کتاب پینوکیو ! "

به کتاب معلق پینوکیو نگاه کردم . داشت آهسته در هوا پیج و تاب بر می داشت  و صفحاتش ورق می خورد . برای لحظه ای یکی از صفحات مصور کتاب را دیدم . صفحه ای که  مربوط به اواخر داستان بود و پری مهربان آمده بود و می خواست پینوکیو را به یک پسر واقعی تبدیل کند . ناگهان در کتری ، از هجوم بخار آب ، با صدای زیاد شروع کرد به تقلا کردن و بالا و پایین پریدن . برای یک لحظه فرزانه ترسید و جیغ کشید . در یک آن ، کتابها شروع کردند به سقوط آزاد روی کف اتاق !

پیرمرد و دریا ، با آخرین نفسهایم ، زمین انسانها ، صد سال تنهایی ، بودا ، آناکارنینا ، رگتایم ، داشتن و نداشتن ، دیوان فروغ فرخزاد ، ماخ اولا ، درباره فیلمهای کوروساوا و...تالاپ ، تالاپ ، تالاپ . به ترتیب و به تدریج افتادند روی هم و کف اتاق تلنبار شدند و پشته ای بزرگ در مقابل دیدگان ما شکل گرفت .

فرزانه دوباره پرسید :

" چی شد بابایی ؟ "

آهسته گفتم :

" چیزی نیست بابا . "

من زل زده بودم به نور زرد رنگی که از پنجره می تابید و به یاد رمان  " خورشید همچنان می دمد " بودم . هنوز نمی دانستم که من در رویای خودم هستم ، یا در رویای فرزانه ؟ یا هردو ما در رویای سوسن هستیم ؟ و یا اینکه همه اینها واقعی بوده و ما یک معجزه آرام را به نظاره نشسته بوده ایم ؟ اما در هر حال ، در کتری  همچنان با تقلای زیاد ، بالا و پایین می پرید و صدا می داد .

 

  نوشته شده در  بیست و ششم خرداد 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

 

حدودا یک ماه پیش بود . مطابق عادت چندین و چند ساله ام ، داشتم پیاده روی می کردم و مطابق معمول یک مسیر بسیار طولانی را طی می کردم . از راهی بسیار پر پیچ و خم ، از کوچه  پس کوچه های نا آشنا . از هزار توهایی که کم از هزارتوهای بورخس نداشت . شب بود . ناگهان سر از یک بزرگراه درآوردم . بزرگراهی که در ظلمت شب گم شده بود . آمدم به سمت پیاده رو کنار بزرگراه و رفتم به سمت ظلمت . احساساتم در هم و بر هم بود . میل مبهم کشف یک مکان ناشناخته ، همراه با اندکی هراس از تنهایی و  همراه با اندکی لذت از تاریکی ( همیشه از تاریکی و نور بسیار خفیف لذت برده ام  ) ، و اندکی لذت رها شدن .

ناگهان دیدم یک دختر بسیار جوان و خوش اندام خودرو خود را کنار بزرگراه پارک کرده است . چهره دختر جوان را در آن تاریکی نمی دیدم ، اما عجیب بود .

احساس می کردم انرژی بسیار بسیار بسیار زیادی از این آدم متصاعد می شود ! احساس می کردم این دختر جوان ، سرشار از امید ، اشتیاق ، میل به زندگی و شور و حرارت است . نزدیک تر شدم . یک پسر حدودا دو ، سه ساله در کنار او بود . آن دو فارغ از تاریکی ، تنهایی ، سکوت شب و ظلمات ، کنار خودرو ایستاده بودند و می خندیدند .

دختر جوان ، روبروی کودک ، روی پنجه پاهایش می نشست و چهره اش را مقابل چهره کودک قرار می داد و  بعد سر او را در دستانش می گرفت . بعد آن دو  صاف در چشمان هم نگاه می کردند و ناگهان و در یک لحظه شروع می کردند و توی  صورت هم یک فریاد لذت بخش می کشیدند :

" آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ ..."

و هر دو غش غش می خندیدند . به آن دو نزدیک تر شده بودم . عجیب از دیدنشان ، در آن مکان و زمان ، شگفتزده و خوشحال بودم . دوباره نگاهشان کردم . چهره شان را مقابل هم گرفته بودند و دختر جوان سر کودک را در دست داشت و دوباره داشتند شادمانه در صورت هم فریاد می کشیدند :

" آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ ..."

 

  نوشته شده در  بیست و چهارم خرداد 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

۱- زخم و مرگ :

در ساعت پنج عصر.

درست ساعت پنج عصر بود.

پسری پارچه‌ی سفید را آورد

در ساعت پنج عصر

سبدی آهک، از پیش آماده

در ساعت پنج عصر

باقی همه مرگ بود و تنها مرگ

در ساعت پنج عصر

باد با خود برد تکه‌های پنبه را هر سوی

در ساعت پنج عصر

و زنگار، بذرِ نیکل و بذرِ بلور افشاند

در ساعت پنج عصر .

اینک ستیزِ یوز و کبوتر

در ساعت پنج عصر .

رانی با شاخی مصیبت‌بار

در ساعت پنج عصر .

ناقوس‌های دود و زرنیخ

در ساعت پنج عصر .

کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند

در ساعت پنج عصر .

در هر کنار کوچه، دسته‌های خاموشی

در ساعت پنج عصر .

و گاو نر، تنها دلِ برپای مانده

در ساعت پنج عصر .

چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش

در ساعت پنج عصر .

چون یُد فروپوشید یکسر سطح میدان را

در ساعت پنج عصر .

مرگ در زخم‌های گرم بیضه کرد

در ساعت پنج عصر .

بی‌هیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر.

تابوت چرخداری در حُکمِ بسترش

در ساعت پنج عصر .

نِی‌ها و استخوان‌ها در گوشش می‌نوازند

در ساعت پنج عصر .

تازه گاوِ نر به سویش نعره برمی‌داشت

در ساعت پنج عصر .

که اتاق از احتضار مرگ چون رنگین‌کمانی بود

در ساعت پنج عصر .

قانقرایا می‌رسید از دور

در ساعت پنج عصر .

بوقِ زنبق در کشاله‌ی سبزِ ران

در ساعت پنج عصر .

زخم‌ها می‌سوخت چون خورشید

در ساعت پنج عصر .

و در هم خُرد کرد انبوهیِ مردم دریچه‌ها و درها را

در ساعت پنج عصر .

در ساعت پنج عصر .

آی، چه موحش پنج عصری بود !

ساعت پنج بود بر تمامی ساعت‌ها !

ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه !

۲- خون منتشر :

نمی‌خواهم ببینمش !

بگو به ماه بیاید

چراکه نمی‌خواهم

خونِ ایگناسیو را بر ماسه‌ها ببینم.

نمی‌خواهم ببینمش !

ماهِ چارتاق

نریانِ ابرهای رام

و میدانِ خاکی خیال

با بیدبُنانِ حاشیه‌اش.

نمی‌خواهم ببینمش !

خاطرم در آتش است.

یاسمن‌ها را فراخوانید

با سپیدی کوچک‌شان !

نمی‌خواهم ببینمش !

ماده گاوِ جهان پیر

به زبان غمینش

لیسه بر پوزه‌یی می‌کشید

آلوده‌ی خونی منتشر بر خاک،

و نره گاوانِ «گیساندو »

نیمی مرگ و نیمی سنگ

ماغ کشیدند آن‌سان که دو قرن

خسته از پای کشیدن بر خاک.

نه.

نمی‌خواهم ببینمش !

پله پله بَر می‌شد ایگناسیو

همه‌ی مرگش بر دوش‌.

سپیده‌دمان را می‌جست

و سپیده‌دمان نبود.

چهره‌ی واقعی خود را می‌جست

و مجازش یکسر سرگردان کرد.

جسم زیباییِ خود را می‌جست

رگِ بگشوده‌ی خود را یافت.

نه ! مگویید، مگویید

به تماشایش بنشینم.

من ندارم دلِ فواره‌ی جوشانی را دیدن

که کنون اندک اندک

می‌نشیند از پای

و تواناییِ پروازش

اندک اندک

می‌گریزد از تن.

فورانی که چراغان کرده‌ست از خون

صُفّه‌های زیرین را در میدان

و فروریخته است آن‌گاه

روی مخمل‌ها و چرم گروهی هیجان دوست.

چه کسی برمی‌دارد فریاد

که فرود ارم سر ؟

ـ نه ! مگویید، مگویید

به تماشایش بنشینم.

آن زمان کاین سان دید

شاخ‌ها را نزدیک

پلک‌ها بر هم نفشرد.

مادران خوف

اما

سر برآوردند

وز دلِ جمع برآمد

به نواهای نهان این آهنگ

سوی ورزوهای لاهوت

پاسدارانِ مهی بی‌رنگ:

در شهر سه‌ویل

شهزاده‌یی نبود

که به همسنگیش کند تدبیر،

نه دلی همچنو حقیقتجوی

نه چو شمشیر او یکی شمشیر.

زورِ بازوی حیرت‌آورِ او

شطّ غرنده‌یی ز شیران بود

و به مانند پیکری از سنگ

نقش تدبیر او نمایان بود.

نغمه‌یی اَندُلسی

می‌آراست

هاله‌یی زرین بر گِرد سرش.

خنده‌اش سُنبل رومی بود

و نمک بود

و فراست بود.

ورزابازی بزرگ در میدان

کوه‌نشینی بی‌بدیل در کوهستان.

چه خوشخوی با سنبله‌ها

چه سخت با مهمیز !

چه مهربان با ژاله

چه چشمگیر در هفته‌بازارها،

و با نیزه‌ی نهاییِ ظلمت چه رُعب‌انگیز !

اینک اما اوست

خفته‌ی خوابی نه بیداریش در دنبال

و خزه‌ها و گیاهِ هرز

غنچه‌ی جمجمه‌اش را

به سرانگشتانِ اطمینان

می‌شکوفانند.

و ترانه‌سازِ خونش باز می‌آید

می‌سُراید سرخوش از تالاب‌ها و از چمنزاران

می‌غلتد به طول شاخ‌ها لرزان

در میان میغ بر خود می‌تپد بی‌جان

از هزاران ضربت پاعای ورزوها به خود پیچان

چون زبانی تیره و طولانی و غمناک ـ

تا کنار رودبارانِ ستاره‌ها

باتلاق احتضاری در وجود آید.

آه، دیوارِ سفید اسپانیا !

آه، ورزای سیاهِ رنج !

آه، خونِ سختِ ایگانسیو !

آه، بلبل‌های رگ‌هایش !

نه.

نمی‌خواهم ببینمش !

نیست،

نه جامی

که‌ش نگهدارد

نه پرستویی

که‌ش بنوشد،

یخچه‌ی نوری

که بکاهد التهابش را.

نه سرودی خوش و خرمنی از گل.

نیست

نه بلوری

که‌ش به سیمِ خام درپوشد.

نه !

نمی‌خواهم ببینمش !

۳- این تخته‌بندِ تن :

پیشانیِ‌ سختی‌ست سنگ که رؤیاها در آن می‌نالند

بی‌آب‌ مواج و بی سروِ یخ‌زده.

گُرده‌یی‌ست سنگ، تا بار زمان را بکشد

و درختان اشکش را و نوارها و ستاره‌هایش را.

باران‌های تیره‌یی را دیده‌ام من دوان از پی موج‌ها

که بازوان بلند بیخته‌ی خویش برافراشته بودند

تا به سنگ‌پاره‌ی پرتابی‌شان نرانند.

سنگ‌پاره‌یی که اندام‌های‌شان را در هم می‌شکند بی‌آن‌که به خون‌شان آغشته کند.

چراکه سنگ، دانه‌ها و ابرها را گرد می‌آورد

استخوان‌بندی چکاوک‌ها را و گُرگانِ سایه‌روشن را.

اما نه صدا برمی‌آورد، نه بلور و نه آتش،

اگر میدان نباشد. میدان و، تنها، میدان‌های بی‌حصار.

و اینک ایگناسیوی مبارک‌زاد است بر سرِ سنگ.

همین و بس ! ـ چه پیش آمده است ؟ به چهره‌اش بنگرید:

مرگ به گوگردِ پریده‌رنگش فروپوشیده

رخسارِ مردگاوی مغموم بدو داده است.

کار از کار گذشته است ! باران به دهانش می‌بارد،

هوا چون دیوانه‌یی سینه‌اش را گود وانهاده

و عشق، غرقه‌ی اشک‌های برف،

خود را بر قله‌ی گاوچر گرم می‌کند.

چه می‌گویند ؟ ـ سکوتی بویناک برآسوده است.

ماییم و، در برابر ما از خویش می‌رود این تخته‌بند تن

که طرح آشکارِ بلبلان را داشت؛

و می‌بینیمش که از حفره‌هایی بی‌انتها پوشیده می‌شود.

چه کسی کفن را مچاله می‌کند ؟ آن‌چه می‌گویند راست نیست.

این‌جا نه کسی می‌خواند نه کسی به کُنجی می‌گرید

نه مهمیزی زده می‌شود نه ماری وحشت‌زده می‌گریزد.

این‌جا دیگر خواستار چیزی نیستم جز چشمانی به فراخی گشوده

برای تماشای این تخته‌بند تن که امکان آرامیدنش نیست.

این‌جا خواهانِ دیدار مردانی هستم که آوازی سخت دارند.

مردانی که هَیون را رام می‌کنند و بر رودخانه‌ها ظفر می‌یابند.

مردانی که استخوان‌هاشان به صدا درمی‌آید

و با دهان پُر از خورشید و چخماق می‌خوانند.

خواستارِ دیدار آنانم من، این‌جا رو در روی سنگ،

در برابر این پیکری که عنان گسسته است.

می‌خواهم تا به من نشان دهند راه رهایی کجاست

این ناخدا را که به مرگ پیوسته است.

می‌خواهم مرا گریه‌یی آموزند، چنان چون رودی

با مهی لطیف و آبکنارانی ژرف

تا پیکر ایگناسیو را با خود ببرد و از نظر پنهان شود

بی آن‌که نفسِ مضاعف ورزوان را بازشنود.

تا از نظر پنهان شود در میدانچه‌ی مدوّر ماه

که با همه خُردی

جانور محزون بی‌حرکتی باز می‌نماید.

تا از نظر پنهان شود در شبِ محروم از سرودِ ماهی‌ها

و در خارزارانِ سپیدِ دودِ منجمد.

نمی‌خواهم چهره‌اش را به دستمالی فروپوشند

تا به مرگی که در اوست خو کند.

برو، ایگناسیو ! به هیابانگ شورانگیز حسرت مخور !

بخسب ! پرواز کن ! بیارام ! ـ دریا نیز می‌میرد.

۴- غایب از نظر :

نه گاو نرت باز می‌شناسد نه انجیربُن

نه اسبان نه مورچه‌گان خانه‌ات.

نه کودک بازت می‌شناسد نه شب

چراکه تو دیگر مُرده‌ای.

نه صُلب سنگ بازت می‌شناسد

نه اطلس سیاهی که در آن تجزیه می‌شوی.

حتا خاطره‌ی خاموش تو نیز دیگر بازت نمی‌شناسد

چراکه تو دیگر مُرده‌ای.

چراکه تو دیگر مُرده‌ای

همچون تمامی مرده‌گان زمین.

همچون همه آن مرده‌گان که فراموش می‌شوند

زیر پشته‌یی از آتشزنه‌های خاموش.

هیچ‌کس بازت نمی‌شناسد، نه. اما من تو را می‌سرایم

برای بعدها می‌سرایم چهره‌ی تو را لطف تو را

کمالِ پخته‌گیِ معرفتت را

اشتهای تو را به مرگ و طعمِ دهان مرگ را

و اندوهی را که در ژرفای شادخوییِ تو بود.

زادنش به دیر خواهد انجامید ـ خود اگر زاده تواند شد ـ

آندلسی مردی چنین صافی، چنین سرشار از حوادث.

نجابتت را خواهم سرود با کلماتی که می‌مویند

و نسیمی اندوهگن را که به زیتون‌زاران می‌گذرد به خاطر می‌آورم.

 

 

 

 این شعر مرثیه ای است در مرگ ایگناسیو سانچز مخیاس گاوباز اسپانیایی .

شاعر :  فدریکو گارسیا لورکا

مترجم : زنده یاد احمد شاملو

پانوشت : از برادر عزیزم رامین که اطلاعات مفیدی درباره  لورکا و ایگناسیو سانچز و همچنین این شعر ، در اختیارم گذاشت ،  سپاسگزارم .

 

  نوشته شده در  بیست و دوم خرداد 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

به یاد نادر ابراهیمی :

 

همیشه مرافعه بر سر این است که من نمی فهمم " ما می زنیم " یا " آنها می زنند " . و این شده اسباب خنده ی بچه ها . صدای انفجاری بلند می شود . زمین می لرزد .

می پرسم : ما زدیم ؟

می گویند : نه . آنها زدند .

صدای انفجاری بلند می شود . زمین می لرزد .

حواسم را خیلی جمع می کنم و می گویم : آنها زدند ؟

می گویند : نه ... ما زدیم .

می گویم : آخر شما از کجا می فهمید که ما زده ایم یا آنها ؟ چرا من نمی فهمم ؟

می گویند : از ارتعاش ، باید بفهمی ، این ارتعاشی که در هوا پیدا می شود . ما که می زنیم ،ارتعاش ندارد ، اما آنها که می زنند ... خب معلوم است دیگر . ایجاد ارتعاش می کند .

من خیلی سعی می کنم که مساله را به دقت بفهمم ، اما بعد از مدتی یادم می رود که وقتی ما می زنیم ارتعاش دارد یا وقتی آنها می زنند ، و اوضاع خراب تر می شود .

 

************

 

اینک در قلب نخلستانهای جنوب هستیم که ناگهان صدای عظیمی برمی خیزد و پشت آن صدایی دیگر و پشت آن باز هم صدایی دیگر . فکر می کنم که  در محاصره ی یک مجموعه انفجار قرار گرفته ام . شاید هم به هوا پرتاب شده باشم . اما می بینم که نه ... چندان خبری نیست . رنگ پریده همراه با قدری احساس قهرمانی می گویم : آنها زدند ؟

می گویند : ای بابا ! مگر نمی بینی ؟ چلچله کنار گوشت دارد آواز می خواند ، تو باز هم خیال می کنی که آنها زده اند ؟

می گویم : قدرت استتارمان خیلی خوب است والا کور که نیستم . از این گذشته ، ارتعاش را هم قدری حس کردم .

قاه قاه می خندند ومی گویند : وقتی آنها می زنند ارتعاش دارد ، نه وقتی که ما می زنیم ... ( و شاید هم به عکس . )

 

 

نقل از کتاب : با سرود خوان جنگ ، در خطه ی نام و ننگ

نوشته: نادر ابراهیمی

 

 

این کتاب بخشی از یادداشهای زنده یاد نادر ابراهیمی است که در  سفر به جبهه های جنوب آن را تهیه کرده بود .

 

 

افراد گروه :  علی کلیج از سپاه پاسداران

                 ابراهیم حاتمی کیا  از سپاه پاسداران

                 کمال تبریزی از صدا و سیما

                 نادر ابراهیمی نویسنده و محقق آزاد

 

هدف : پژوهشی مقدماتی جهت تهیه گزارشی بزرگ

منطقه : سراسر خطه جنوب

تاریخ : فروردین ۱۳۶۵

 

  نوشته شده در  بیستم خرداد 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

کوچ می کنم . در زمان و مکان کوچ می کنم . طی الارض می کنم و طی الزمان . برمی گردم به سالهای دور . سال ۱۳۶۵ : یک تابستان شرجی ، در منطقه عملیاتی . خط مقدم جبهه .

آسمان خاکستری است . زمین خاکستری است ، هوا خاکستری است . سنگرهای متروک  و قمقمه های خالی ، خاکستری است . تانک های سوخته ، تیربارها ، قرارگاه فرماندهان ، جاده باریک مقابلم ، انفجارهای گاه و بی گاه دور و نزدیک ، پلاکاردهایی که روی آنها شعار نوشته شده ، زمین سوراخ سوراخ شده ، پیشانی بندهایی که دور و نزدیک در هجوم باد تکان تکان می خورند ، خاکستری است .

دنیایم خاکستری است ، خاکستری روشن . هوا لطیف و مطبوع است . باد می وزد و موهایم را آشفته می سازد . ذهنم آشفته است . وارد سنگری می شوم . سنگری که همچون  قلعه ای کوچک است و از پنجره کوچک آن ، به دشت فراخ خاکستری مقابلم  می نگرم . به یاد جان های پاکی هستم که از این منطقه عملیاتی عروج کرده اند . قرآن کوچکم را از جیبم بیرون می آورم و می خوانم :

" والعصر.ان الانسان لفی خسر.الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصعوا بالحق و تواصعو بالصبر . "

نفس عمیقی می کشم .  اشک هایم را پاک می کنم و چشمهایم را می بندم .

 

P.S : Dear nazanin . I don't know you . But I always enjoy of reading  your nice comments .    

 

  نوشته شده در  هجدهم خرداد 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

 

خرمن  سوخته  زندگی ام  را  چه  کنم ؟

از تو  و از  همه بیگانگی ام  را چه کنم ؟

عشق  لیلی به  دل سوخته ام   راه آورد

لیک ، مجنونم و دیوانگی ام را چه کنم ؟

 

سال ۱۳۶۹ یا ۱۳۷۰

 

 

 

  نوشته شده در  دهم خرداد 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

دکتر سیاوش شهشهانی

                                    دکتر سیاوش شهشهانی

 

دوستم خانم آلبا از من دعوت کرده است در یک بازی اینترنتی شرکت کنم و تاثیرگذارترین : ۱- دوران ۲- آدم ۳- رابطه ۴- اثر و شخصیت را در زندگیم بازگویم . مدتی است درگیر این سوالات شده ام و برخلاف انتظارم ، پاسخگویی به این سوالات را دشوار می یابم . مدتی فکر کردم . خاطراتم را مرور کردم . بعد دیدم که چقدر قضیه ریشه دار و گسترده است . و اینکه در برخی موارد عمیق شدن در این سوالات و همچنین تلاش برای یافتن جوابی صادقانه به آنها ، چقدر کمک می کند تا آدم  خودش را بهتر بشناسد . و همچنین در برخی موارد چقدر قضیه می تواند روانشناسانه و پیچیده شود !

به هر حال ، نهایتا دیدم که اگر نخواهم قضیه خیلی مفصل شود ، بهتر است تنها به یکی از این سوالات پاسخ دهم : سوال دوم . آن هم در حوزه تخصصی ام : ریاضیات .

کسی که بیشترین تاثیر را در شکل گیری ذهنیت ریاضی ام داشته است ، ریاضیدانی است که هرگز به طور رسمی استاد من نبوده ، فقط مدت کوتاهی در یکی از کلاسهایش در دانشگاه صنعتی شریف به طور مستمع آزاد شرکت می کردم . ریاضیدانی به نام : سیاوش شهشهانی . دیدگاههای هندسی من ، کلا تحت تاثیر تعالیم او شکل گرفته و جالب اینکه تمام این دیدگاهها از طریق خواندن و بازخواندن و بازخواندن های مکرر مکتوبات او برایم حاصل شده و نه شرکت در کلاسهایش . بیش از همه ، جزوه هندسه منیفلد او را خوانده ام که اثری است متفاوت ، با استانداردی بسیار بالا .

البته گاهی حس می کنم ، سیاوش شهشهانی را زیاد برای خودم بزرگ کرده ام . ولی به هر حال یقین دارم که ریاضیدان بسیار بزرگی است و خیلی دوست دارم بتوانم وسعت دید و اشراف او را در ریاضیات پیدا کنم .

از دوستانم : آقای علی محمد نظری و محمد مهدی پورغلام و خانم مانو  دعوت می کنم در این بازی شرکت کرده و به سوالات فوق پاسخ دهند .

 

  نوشته شده در  هفتم خرداد 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

تاریکی ست ،

          تاریکی محض

                   تنها انگشتانی از اسکلتی آشکار است

که به اندازه چوب کبریتی ست

کمی بالاتر نگاه کردم   

          چهره ای دیدم از اسکلت

 

تمام تنش مانند اسکلت

                             تنها روحش پاک

                                          تنها روحش پاک

او حرفهایی دارد

            که تا به حال هیچکس نشنیده

 

چونکه همه مردم

              بخاطر چهره اش

                           از او فرار می کنند       

 

اما من

             پیش او ماندم

                             و به حرفهایش گوش دادم .

 

۱۳۵۹/۱/۲۹

 

  نوشته شده در  پنجم خرداد 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

دیروز منزل مادرم بودم . نزدیکی های غروب بود ، و نسبتا تاریک . در اتاق نشسته بودم و کتاب می خواندم . نور اتاق کم بود . ناگهان باد به چهره ام وزید . به توری پنجره نگاه کردم . شاخه های درخت مو بر توری پنجره خزیده بود و باد برگهای آن را تکان می داد . مدتی گذشت .

دیگر هوا تاریک شده بود . خواستم چراغ را روشن کنم ، دیدم مارمولکی نسبتا کوچک به توری پنجره چسبیده . آهسته به سمت پنجره رفتم . مارمولک را از زیر می دیدم . شکم کوچکش را می دیدم که تند تند تکان می خورد . از زیر ، چشمان ریزش را می دیدم  . مارمولک کمی جابجا شد . یک پیچ وتاب آرام به خودش ، به سرش ، به هیکلش و به دمش داد و دوباره آرام گرفت . آهسته نزدیک تر شدم . دوباره باد وزیدن گرفت و برگهای درخت مو تکان خورد . صدای ترانه ای شاد از دور دست ها به گوش می رسید . مارمولک بی حرکت بود اما شکم کوچکش همچنان تکان تکان می خورد . دوستش داشتم .

 

  نوشته شده در  سوم خرداد 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

کاش می شد مثل پلیس فیلم نابودگر 2 ، جنسم فلزی بود . فلز مایع . یک liquid metal  ناب . پخش می شدم روی سرامیک ، جمع می شدم . کش می اومدم ، یه توده قلنبه می شدم ، یه حفره داخلم باز می شد و می رفتم تو خودم و می اومدم بیرون . از نرده های بلند فلزی که فریاد عبور ممنوع سر داده بودند ، رد می شدم یا یه تیغه سخت فلزی می شدم . خیلی سخت .

شایدم یه آیینه می شدم و می چسبیدم به دیوار و زنها به من نگاه می کردن و برام عشوه می اومدن . یا شاید روی گردن یک دختر جوان زیبا ، یه گردن بند ظریف می شدم و همراه با آن دختر ، از نگاه های مشتاق دیگران لذت می بردم . جا رختی می شدم و مردم لباساشونو به من آویزون می کردن . سیم گیتار می شدم و همراه با زخمه های یک گیتاریست گستاخ و مشتاق و عاصی و بی قرار ، ملودی های ناب می دادم بیرون . کاسه فلزی می شدم در دستان پیر یک گدای فقیر و مردم تو من پول می انداختند . یه زنگوله می شدم در گردن یه بزغاله و در یک چشم انداز سبز بالا و پایین می رفتم و دلنگ دلنگ صدا می کردم .

شایدم مثل پایان فیلم نابودگر 2 ، بالاخره پرت می شدم تو مواد مذاب . بعد من شروع می کردم به ذوب شدن و تغییر شکل دادن و نابود شدن و محو شدن . بعد تمام شکل های قبلی ام رو ، یه بار دیگه تجربه می کردم : از آیینه و گردن بند تا زنگوله  و من در حالی که آخرین نفسهایم را در مواد مذاب می کشیدم ، زیر لب می گفتم :

" کرانی ندارد بیابان ما          قراری ندارد دل و جان ما " 

 

  نوشته شده در  یکم خرداد 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM