
مدتی است دارم به دوره جوانی فکر می کنم و دوره میانسالی ، و اینکه چگونه است که آدم از اولی می لغزد و لیز می خورد و بدون آنکه درست حواسش جمع باشد ، در وادی دومی می افتد ؟
آیا این گذار ، یک سیر طبیعی و منطقی دارد ؟ آیا یک سن و سال بخصوص است که مرز میان این دو دوره است ؟ ( مثلا حول و حوش ۴۰ سالگی ؟ ) آیا گذر از اولی به دومی ، حاصل یک سری تغییرات روحی و روانی است ؟ یا حاصل تغییرات فیزیکی و فیزیولوژیکی و هورمونی و ...؟
آیا دیدگاه آدم است که مشخص می کند در کدام یک از این دو دوره قرار گرفته ؟ ( مثلا در جوانی بیشتر آرمانگرا هستیم و در میانسالی بیشتر عمل گرا ؟ )
با برادرم رامین تلفنی در این مورد صحبت می کردم ، حرف خیلی قشنگی زد . گفت :
" جوانی دوره ای است که انسان بیشتر چشم به آینده دوخته است و هنوز چیزی که باید باشد ، نشده. پیری دوره ای است که انسان بیشتر چشم به گذشته دارد و مدتها است در خاطره ی چیزی سیر می کند که روزگاری بوده است .
و اما میانسالی ، دوره ای است که انسان به خودش ( خود خودش ) چشم می دوزد و دقیقا همان چیزی است که باید باشد . "
*********
صحبتهای برادرم رامین عجیب به نظرم درست آمد و دقیقا به همین دلیل هم عجیب مرا در فکر فرو برد . شاید گره کور بحث ما در معنای این عبارت نهفته باشد :
" حس به سرانجام رسیدن"
جوانی دوره ای است که این حس را نداریم . میانسالی دوره ای است که این حس را داریم . پیری دوره ای است که خاطره این حس را تجدید می کنیم .
و شاید آن بحرانی که بسیاری از روانشناسان آن را بحران دوران میانسالی می نامند نیز ، ریشه در همین حس داشته باشد . حس ( اکثر) آدمهای متوسط الحالی که در جوانی سودای فتح قله اورست را در سر می پرورانده اند ، اما در میانسالی نتوانستند از تله کابین توچال پایشان را فراتر بگذارند ! ( بگذریم از کسانی که حتی از تپه ماهور جلوی منزلشان نیز فراتر نرفتند ! )
*********
دیروز ۴۱ ساله شدم . این جور مواقع همیشه به یاد مادرم می افتم که از دوران نوجوانی ام ، با قطعیتی خلل ناپذیر به من متذکر می شد که دوران بلوغ فکری ام خیلی دیر رخ می دهد . خیلی دیرتر از حد معمول و خیلی دیرتر از آدمهای متعارف . به هر حال ، هنوز من ( اصلا و ابدا ) آن " حس به سرانجام رسیدن " به سراغم نیامده ! هنوز عمیقا حس می کنم که هنوز چیزی که باید باشم ، نشده ام و ( به همین دلیل ) هنوز احساس جوانی می کنم !
*********
پریروز ( یک روز قبل از روز تولدم ) داشتم با تسبیح مورد علاقه ام بازی می کردم که ناگهان بند آن پاره شد و دانه هایش ـ در حالی که تلق تلق صدا می کردند ـ روی سرامیک کف اتاقم غلتیدند . عجیب احساس می کردم که این پاره شدن بند تسبیح ، درست یک روز قبل از تولد ۴۱ سالگیم ، معنایی نمادین دارد . گویی بخشی از وجودم پاره شد . گویی تولد تازه ای در انتظارم بود .

مدتی است روبات شده ام . نیمکره حسی مغزم ( چپ بود یا راست ؟ ) از کار افتاده و نیمکره منطقی ام (راست بود یا چپ ؟ ) با شدت تمام حکمرانی می کند . نوشتن برایم سخت شده . خیلی سخت . وقتی می خواهم چیزی بنویسم ، حس می کنم مغزم خشکیده و مثل یک کدو حلوایی بی مصرف روی تنه ام جا خوش کرده !
شبیه یک قمقمه خالی ، که در حالت تشنگی مفرط به دهان می بری ، تکان تکان می دهی ، یک قطره آب از آن خالی می شود و نگاه منتظرت را در تعلیق رها می کند و دیگر هیچ !
دوست دارم راجع به ایکاروس بنویسم ، راجع به آدم های شکست خورده استوار و با صلابت بنویسم ، دوست دارم داستان کوتاهی بنویسم درباره زنی که در آستانه خودکشی است ، درباره شبی بنویسم که مادرم خواب دید من مرده ام و فردایش برایم یک خودنویس پارکر خرید ( فکر می کنم آن موقع ده سال داشتم ) ، درباره روزی بنویسم که وقتی بچه بودم ماشین مرا در کوچه مان زیر گرفت و نفس من دیگربالا نمی آمد و خاله ام سراسیمه از خانه بیرون دوید و مرا سوار ماشینی کرد که زیرم گرفته بود ( و داشت از مهلکه می گریخت ) و تا بیمارستان به من تنفس مصنوعی داد و مرا از مرگ حتمی نجات داد و در همان حال مادرم بهت زده در حیاط خانه مان ایستاد و ( با اطمینان از اینکه من مرده ام ) رفت و به گل های باغچه خانه مان خیره شد و بعد رفت درون خانه و شروع کرد آلبوم عکس های کودکیم را ورق زدن ...
اما هر چه می نویسم را از ابتدا مرور می کنم و لختی درنگ می کنم و بعد می بینم که خالی است . خالی است از همه چیز . خالی از شور و حس و حال . خالی خالی . راستی چه مرگم شده ؟

قسمت سوم ( و پایانی ) :
ترسیده بودم . برگشتم و به آرامی در طول راهرو پیش رفتم . دیگر جرات نداشتم برگردم و به پشت سرم نگاه کنم . سعی کردم به خود بقبولانم که حشره بزرگی که دیده ام ، زاییده یک تصور ابلهانه زودگذر بوده است . راهرو نیمه تاریک را به سرعت طی کردم . معدود لامپ های روشن ، فضای نیمه تاریک راهرو را به در هاله ای از سبز فسفری فرو برده بودند . در طول راهرو پیش می رفتم . سایه بلندم را در مقابلم می دیدم . رسیدم به در سوم ، سمت چپ . صدای رئیس را از پشت درمی شنیدم که مشغول مکالمه تلفنی بود . روی نیمکت پشت در نشستم . رئیس صدای نازک و چندش آوری داشت . حرفهایش ، جویده جویده ازدهانش خارج می شد و هر از گاهی هم قهقهه های طولانی و مسخره و تصنعی سر می داد .
عرق کرده بودم . دستمالم را از جیبم در آوردم تا عرقم را خشک کنم . با دیدن لکه مهوع سبز رنگ روی دستمال ، عقیده ام تغییر کرد . دستمال را دوباره در جیبم گذاشتم . رئیس داشت پشت تلفن خداحافظی می کرد . به ساعتم نگاه کردم : پنج و نیم بود . بلند شدم و در زدم . رئیس از پشت در گفت :
- بفرمایید داخل .
در را باز کردم . رئیس داشت به استقبالم می آمد به سمت در . رئیس ، همان حشره سبز رنگی بود که در قطار مترو دیده بودم ! همان حشره بود . با همان شکل و شمایل . همان رنگ سبز فسفری . همان دست و پاهای نحیف . همان کله کوچک و همان چشمان ریز . حشره هم قد خودم بود ! با چشمان ریزش نگاهم می کرد و لبخند موذیانه ای بر لب داشت . با قهقه بلند و چندش آوری گفت :
- خوش آمدید . درست سر وقت !
نگاهش کردم . عجیب این بود که از دیدنش حیرت نکرده بودم . گفتم :
- متشکرم .
حشره روی دو پا ایستاده بود و جمعا سه جفت از دستانش ، آزادانه حرکت می کردند . یکی از شش دستش را جلو آورد . با او دست دادم . دستانش مانند دستان ملخ ، زبر و تیز بود . حشره رفت پشت میز بزرگ ریاست ، روی صندلی چرمی بزرگش نشست و با یکی از شش دستش تعارف کرد تا بنشینم . نشستم . باران با شدت به شیشه های بسیار بزرگ پنجره های بزرگی که سمت چپ دفتر رئیس قرار داشت ، کوبیده می شد . رئیس گفت :
- پرونده تان را کم و بیش مطالعه کردم . شغل های گوناگونی که تا کنون تجربه کرده اید برایم جالب است : تدریس خصوصی ، کارمندی در بانک ، مشاور حقوقی و ... آخرین شغلتان : مترجمی در یک شرکت بزرگ دفع آفات ؟
- بله . دفع حشرات موذی !
برای یک لحظه از آنچه گفته بودم ، به خود لرزیدم . به حشره نگاه کردم . با چشمان ریز و حیله گرش ، مرا نگاه می کرد و لبخند می زد . ناگهان رعد وبرق زد . نور درخشانی بر حشره تابید و پس از مدتی ، آسمان غرید . دیگر داشتم تحملم را از دست می دادم . در این فکر بودم که چطور می توانم خود را زود تر از شر این حشره و این شرکت لعنتی رها سازم ؟ رئیس گفت :
- چقدر چهره تان آشناست ! ممکن است قبلا جایی همدیگر را دیده باشیم ؟
به یاد حشره سبز قطار افتادم . اما ممکن نبود رئیس همان حشره باشد . وقتی من در قطار مترو بودم ، او قاعدتا می بایست همین جا ، در شرکت بوده باشد . گفتم :
- ممکن است . همه چیز ممکن است .
شدت باران کم شده بود . دیگر در آسمان از ابرهای تیره خبری نبود . پرتو های خورشید از لابلای ابرها خودنمایی می کرد. نزدیک غروب بود . رنگین کمان زیبایی از این سرشهر تا آن سر امتدادیافته بود . رئیس از پشت میزش بلند شد . هنوز داشت لبخند می زد . هر از گاهی ، بالهایش را به سرعت تکان می داد و گرد سبز رنگی را در هوا می پراکند . آمد کنار پنجره ، آن را باز کرد . وزش باد خنک و لطیفی را بر چهره ام احساس کردم . حشره گفت :
- چقدر این هوای لطیف بعد از باران را دوست دارم !
ادامه داد :
- هیچ می دانی ما از گونه حشرات نادر هستیم ؟ نیاکان اصلی ما ساکن دشت های حاشیه رود نیل در آفریقا بودند . وقتی که دشتها حاصلخیز می شد ، به محصولات کشاورزان آفریقایی حمله می کردیم . در واقع به نوعی از گونه حشرات موذی هستیم . نام علمی ما این است :
SANTROPHATIC CONTEEN MANIAM
دوباره بالهایش را به سرعت تکان داد و گرد سبز رنگی را پراکند . ادامه داد :
- لائوتسه را می شناسی ؟
با تانی گفتم :
- خیلی کم .
حشره گفت :
- لائوتسه می گوید : " زندگی چیزی بیش از یک کابوس نیست ! یک کابوس دست جمعی ! "
رئیس به آرامی پرید و رفت لبه پنجره ایستاد . برگشت نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت :
- کسی چه می داند ؟ شاید دوباره همدیگر را در یکی از کابوس های مشترکمان ملاقات کردیم ؟
پر کشید و رفت . من یک هاله سبز رنگ درخشان را می دیدم که در فضا حرکت می کند و دور می شود . دور شد و در سرخی آسمان گم شد .
پایان
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|