تبليغاتX
حیاط خلوت
 
 

این تابلو از ژان فرانسوا میله را خیلی دوست دارم .

 

  نوشته شده در  هفدهم مهر 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

چه کوتاه است ! عمر را می گویم . 10 سال اول زندگیتان را مثل دور تند یک فیلم سیاه و سفید قدیمی از نظر بگذرانید ، و بعد فرض کنید این فیلم چیزی حدود 7 بار ادامه یابد . اما هر بار ، یک دوره جدید . این فیلم ملودرام  شاعرانه عاشقانه رمانتیک واقعگرایانه حادثه ای کمدی تراژیک و گاه ابلهانه چیزی حدود 7 بار ادامه یابد . هر چه به پایان این فیلم نزدیک تر می شویم ، بیشتر احساس غبن می کنیم : " ای کاش این صحنه را جور دیگری بازی کرده بودم ! " ..." ای کاش این فصل از فیلم کمی طولانی تر بود ! " ... " ای کاش لوکیشین این فصل تغییر می کرد ! " ..." ای کاش این نما ، این قدر ابلهانه نبود! " ..." چرا این جا دارم این قدر الکی می خندم؟" ...و...

اما دیگر فرصتی نیست . دیگر کم کم فیلم دارد به انتهای خود می رسد . THE END نزدیک است . باید از صندلی برخیزم . باید سالن را ترک کنم .

 

  نوشته شده در  هفدهم مهر 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

                               جیم جارموش

در فیلم شبح سگ ( GHOST DOG ) ، اثر جیم جارموش ، فصل درخشانی هست که آن را بسیار بسیار دوست دارم . فصلی که بیش از پیش نشاندهنده ی جهان بینی فوق العاده خاص و فوق العاده " سرخ پوستی " جیم جارموش ، و نگاه منحصر بفرد او به دنیا و روابط علت و معلولی آن ، و به انسان است .

فصلی که در آن بیننده به راحتی احساس می کند که دنیا چقدر می توانست زیباتر و لطیف تر و شاعرانه تر باشد ، اگر برای لحظه ( یا لحظاتی ) می توانستیم دست از این منطق خشک و پوسیده ( و گاه متعفن ) ای که دچارش هستیم ، بشوییم . اگر می توانستیم برای لحظه ( یا لحظاتی ) ، عقل عافیت طلب و مال اندیش خود را نابود کنیم . اگر می توانستیم برای لحظه ( یا لحظاتی ) ، در پی " چرایی " هر چیز ، ذهن خود را فرسوده نکنیم . اگر می توانستیم برای لحظه ( یا لحظاتی ) ، خود را غرق در زیبایی نتیجه این " چرایی " کنیم .  

************* 

آسمان نیمه ابری است . نزدیک غروب است . شبح سگ ( شخصیت اصلی فیلم ) ، در یک محوطه باز و فراخ ، در کنار دوست بستنی فروش خود ایستاده و با هم شطرنج بازی می کنند . بستنی فروش بساط محقر و جمع و جوری دارد . در واقع بستنی فروشی او ، یکی از آن کاروان هایی است که هنگام مسافرت به انتهای خودرو وصل می کنند  و به دنبال خود می کشند .

ناگهان بستنی فروش به شبح سگ می گوید که امروز در پشت بام خانه شان ، منظره بسیار شگفت انگیز و عجیبی دیده و مایل است آن را به دوستش نیز نشان دهد . جالب اینکه این دو حتی یک کلمه از حرفهای یکدیگر را متوجه نمی شوند . بستنی فروش ، فرانسه صحبت می کند ( و اصلا انگلیسی نمی داند ) و شبح سگ به انگلیسی تکلم می کند ( و زبان فرانسه را درک نمی کند ) ، اما احساسات خود را از میان " کلمات " جاری می سازند و منتقل می کنند .

با هم به پشت بام می روند و در کنار لبه پشت بام می ایستند . یکی از همسایگان مرد بستنی فروش ( در ارتفاعی پایین تر از پشت بام آنها ) روی پشت بام خانه خود ، دارد کار ساخت یک کشتی بادبانی بزرگ را به اتمام می رساند ! شبح سگ به کشتی که  در پشت بام جا خوش کرده خیره می شود . به دوستش نگاه می کند و می گوید : " شگفت انگیزه ! "

بعد لحظه ای تامل می کند و ( گویی با خود ) می گوید : " ولی چطور می خواد اون رو ببره کنار ساحل ؟ "

باد می وزد . خورشید کم کم دارد غروب می کند . بستنی فروش ، به فرانسه ، همسایه اش را صدا می زند :

" سلام ! "

همسایه ، هنوز مشغول کار است . بستنی فروش به فرانسه ادامه می دهد :

"  وقتی ساختن این کشتی تمام شد ، آیا می خواهی آن را به بالا بفرستی ؟ در کنار ابرها ؟ "

همسایه دست از کار می کشد و مدتی به آن دو نگاه می کند . او هم خارجی است . پس از لحظه ای به زبان ایتالیایی پاسخ می دهد :

" نمی دونم چی می گید ! فعلا دارم کار می کنم ! "

 

  نوشته شده در  دوازدهم مهر 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

تلق ..................... تلق . صدای پای تو است  که می آید . روی کاشی های سرد بیمارستان . اما نمی دانم جرا این قدر فاصله ی  میان این دو صدا زیاد است . گویی میان این دو صدا برایم دو دقیقه فاصله می افتد . گویی زمان با این صدا برایم منبسط می شود . می دانم کدام کفشت را به پا کرده ای . کفش سیاه ورنی سگک دار . در فکر چندگوناهای دیفرانسیل پذیر هستم و فضاهای موضعا فشرده . نمی دانم چرا در هذیان شدید چندگوناها به سراغم می آیند و نگاشتهای هموار میان آنها . مادرم می گفت از بچگی مریض که می شدم ، تب می کردم  شدید . و بعد شروع می کردم به هذیان گفتن ...

دوباره همان صدای تلق ..................... تلق . با همان فاصله زمانی . اما نزدیک تر . راستی چرا یک اطلس هموار همیشه یک اطلس ماکزیمال دارد که آن را پوشش می دهد ؟ راه حل ساده است . کجا خوانده بودم ؟ در کتاب جان ام لی نبود ؟ همان ریاضیدان معروف دانشگاه واشنگتن ؟

از پنجره مقابلم ، خیره شده ام به شاخه های بید مجنون که در محوطه سبز بیمارستان ، در هجوم باد تکان تکان می خورند . آسمان نیمه ابری است . گاه نور بر چشمانم می تابد و گاه خنکای سایه ابرهای وحشی دیدگانم را نوازش می کند . دیگر صدای پایت نمی آید . ناگهان تو شدی بید مجنون . مقابل پنجره ایستاده ای . ضد نور شده ای . راستی شرایط قضیه تابع ضمنی چیست ؟ دارم جبرچند خطی را در ذهنم مرور می کنم .

- امیر جون ! سلام !

نگاهت می کنم . حس می کنم چشمانم دو دو می زند . صورت زیبایت را هنوز ضد نور می بینم . ناگهان باد ابرها را به یک سو می راند و تللو نور خورشید ، گیسوانت را به آتش می کشد . راستی تو چرا روسری سرت نیست ؟

- امیر جونم !

بوی عطرت مشامم را نوازش می کند . اسم عطر چی بود ؟ خودم برایت خریده بودم ؟ روز تولدت ؟ راستی چرا هیچوقت نتوانستم هندسه جبری را درست تا آخر بخوانم ؟ چون پیش نیازهایش زیاد است ؟ توپولوژی ، جبر ، جبر خطی ، نظریه گالوا ، آنالیز چند متغیره ، جبر پیشرفته ، نظریه مدول ها ، نظریه اعداد ... ؟ راستی همه این ها پیش نیاز هندسه جبری است ؟

دست سردت را روی پیشانی داغم احساس می کنم . نگاهت نمی کنم . اما می دانم که داری گریه می کنی .

- نیگا چی به روز خودت آوردی ...

دستانت آهسته در موهایم می لغزد  و مثل قدیمها آهسته مرا ناز می کنی .

- دوستت دارم ... !

صدایت نوازشم می کند . ناگهان صدایت بلند می شود . چیزی شبیه فریاد . اما مملو از عشق .

- لعنت به هر چی  درس و کلاس دکتری ریاضیاته .

سعی می کنم با نگاهم آرامت کنم .

- امیر تو رو خدا یه چیزی بگو !

دهانم را باز می کنم . اما صدا در گلویم خفه می شود . صورتت به صورتم نزدیک شده . اشک هایت روی گونه ام می غلتد . دستم را بلند می کنم و مثل قدیمها ، شستم را می گذارم روی ابرویت . بعد آرام شستم را روی ابرویت می لغزانم . شستم رسیده است به انتهای ابرویت . یک حرکت نرم . مثل یک منحنی هموار . یک منحنی مشتق پذیر از هر مرتبه . چقدر این نمودارها را دوست دارم ...

 

  نوشته شده در  سوم مهر 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

وای که تنها در برابر خدا زیستن چه دشوار است . زیستن همچون کسانی که در زیر خاک دفن شده باشند و بدانند که هرگز از آنجا در نخواهند آمد و کسی هم در نیابد که زندگی آنها چگونه بوده است ! با وجود این ، بایستی ، بایستی این چنین زندگی کرد ، زیرا که تنها همین گونه زندگی است که زندگی است . خداوندا ، کمکم کن .

 

تولستوی ، نوامبر  ۱۹۰۰

 

  نوشته شده در  یکم مهر 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM