کفشهایم را از پا در می آورم و در ساحل می دوم . نزدیک غروب و دریا متلاطم است . باد می وزد و مو های بلند و چتری ام را آشفته می کند . همیشه دوران کودکیم را سیاه و سفید به یاد می آورم . سیاه و سفید با ته مایه خاکستری . برگشته ام به ده سالگی . اگر چه همه چیز در هاله سیاه و سفید غوطه خورده است ، اما یک شلوارک زرد رنگ به پا دارم ! شلوارکی که ارتفاع آن حتی از شلوارک های معمول هم کمتر است و فقط قسمت کوچکی از رانم را می پوشاند .
صدای امواج را دوست دارم . کنار ساحل می ایستم و به پاهایم نگاه می کنم . پاهایم را می گذارم لب آب . کف پایم خیس می شود و در ماسه های نرم و مرطوب کنار ساحل فرو می رود . قلقلکم می آید . پاهایم را فشار می دهم و ماسه های نرم میان انگشتان پایم جا خوش می کنند . حس خوبی دارم .
یک سگ بزرگ دور و برم می پلکد . اسمش بالاسی است . اگر احساس خطر کند ، درنده و وحشی می شود . اما با من مهربان است . این را از چشمانش می فهمم . گاه دم پشمالو اش به پایم می خورد . سرم را بالا می آورم : چند قایق موتوری نزدیک افق ، در سکوت و میان امواج ، خیز بر می دارند . ناگهان یک موج پیش می آید . ترس برم می دارد . موج می آید تا نزدیک شست پایم و دوباره پس می رود . یک موج دیگر می آید به سمتم . این بار آب کف آلود ، کاملا پاهایم را تا ساق پا در بر می گیرد . موج بر می گردد . به پاهایم نگاه می کنم . یک دسته جانور کوچک سیاه رنگ به اندازه کشمش روی پاهایم ورجه وورجه می کنند . نگاهشان می کنم .

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی
پیش تر زانکه چو گردی ز میان برخیزم

مدتی است احساس می کنم زیر یک دوش ایستاده ام . دوشی که از آن جریانی بسیار قوی و بسیار ریز از جنس نور بیرون می ریزد . واقعا حس عجیب و غریبی دارم . چشمانم را می بندم و خود را در جذبه نورانی این دوش غرق می کنم . دست به موهایم می کشم و آنها را در چنگ می گیرم و طره های آن را زیر این سیلان مرموز نورانی خیس می کنم . لبهایم را شادمانه باز و بسته می کنم و آوازهای غمگین و بی صدا می خوانم . هر چه چشمانم را بیشتر بر هم می فشارم ، تابش نور را بر چهره ام بیشتر احساس می کنم . حس می کنم هر لحظه از عمرم ، یک سیلان نورانی است . سیلانی که پیکرم را در بر می گیرد ، مرا در جذبه خویش فرو می برد ، مرا می میراند ، و زنده می کند . یک جریان یک طرفه و برگشت ناپذیر از یک منبع متناهی نور . دوباره لبهایم را شادمانه باز و بسته می کنم و آوازهای غمگین و بی صدا می خوانم . عجیب حس می کنم وقتی این دوش نورانی ام پایان بگیرد ، خواهم مرد .

با سلام خدمت همه دوستان .
این روزها هم مشغله هایم خیلی زیاد شده و هم ( مهم تر از آن ) حرفهایم خیلی تکراری و کسل کننده .
راستش را بخواهید ، نوشته های یک ماه اخیرم را که می خوانم ، از خودم به خاطر این همه چرت و پرت گویی ، خجالت می کشم . به هر حال مشغله هایم را بهانه ای کرده ام تا برای مدتی از وبلاگم دور شوم . نیاز به یک خانه تکانی ذهنی دارم . به قول دوست نویسنده ام ، خانم توانگر : " حرفی برای گفتن نداریم ؟ بهتر است خفه شویم . "
این مقدمات را گفتم تا به این جا برسم : وبلاگم حداقل به مدت یک ماه تعطیل خواهد بود . و بعد ، باید ببینم که آیا پس از طی این مدت ، حرفی برای گفتن دارم یا نه ؟
فعلا از همه دوستان خداحافظی می کنم .

دل من یک شب مهتاب را می خواهد دل من اسب سبکبال را می خواهد
دل من آب روانی از کوهسار دل من باغ خیال را می خواهد
دل من دیدن یک آهوی خوشحال دل من گریه صیاد را می خواهد
دل من ابرهای آسمان را می خواهد دل من گریه پاییز را می خواهد
دل من سفیدی کوهسار را می خواهد دل من خنده کودک را می خواهد
دل من شادی دنیا را می خواهد
۲۳ آذر ۱۳۵۹
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|