یک سری تصاویر ، اصوات ، آدمها ، خاطرات ، ترانه ها ، کتابها و ... هستند که در ذهن من روی هم تلنبار شده اند ، و ویژگی این قطعات تلنبار شده و پازل مانند هم در این است که هر یک به نحوی عجیب و غریب ( و گاه احمقانه ) ، دیگری را برایم تداعی می کنند . برای مثال چند روز قبل یک لوح فشرده (CD) از ترانه های قدیمی فریدون فروغی خریدم . ترانه هایی که خیلی دوست دارمشان . مثل : یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم . یا این ترانه : تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره .
عجیب این است که هر بار ( فقط چند ثانیه ) به یکی از این ترانه ها گوش می دهم ، به نحوی ( که برایم لاینحل مانده ! ) به یاد امیر نادری می افتم . ( واقعا این دو هنرمند چه ارتباطی به هم دارند : فریدون فروغی و امیر نادری ؟ ) و بعد به یاد فیلم سازدهنی می افتم و امیرو.
امیرو را به یاد می آورم که چند سکه پول تهیه کرده و آمده کنار پنجره . آن پسرک ننر و لوده سفیدپوش هم که سازدهنی دارد ، از پشت پنجره پول را می گیرد و نگاهی به آن می اندازد و به امیرو می گوید که فقط اجازه دارد از پشت پنجره ، سازدهنی بزند . آن هم به مدت ۳۰ شماره . امیرو قدش نمی رسد . چند سنگ می گذارد زیر پاهایش . پسرک از طرف دیگر پنجره ، سازدهنی را از لای نرده ها بیرون می آورد . امیرو شروع می کند به فوت کردن توی سازدهنی . پسرک موذی هم ، به قصد آزار ، هی ساز دهنی را جلو لبهای امیرو جلو و عقب می برد و می شمارد . امیرو عرق کرده و نفس نفس می زند . پسرک ( باز هم به قصد آزار ) ساز دهنی را بالا تر می برد . قد امیرو نمی رسد . سعی می کند روی پنجه پا بلند شود . پسرک هم دارد تند تند می شمارد : " ... نوزده ، بیست ، بیست و یک ... " امیرو فوت می کند . ناگهان سنگها از زیر پاهای امیرو درمی روند و امیرو روی خاک و ماسه کوچه ، نقش بر زمین می شود . خاک و ماسه به تن عرق کرده امیرو می چسبد . صدای پدر پسرک از داخل خانه می آید که دارد فریاد می کشد و از این که بچه ها نمی گذارند سر ظهر چرتش را بزند ، فریاد می کشد . امیرو ناباورانه به سازدهنی ( در دست پسرک ) خیره می شود . خاک کوچه را در مشتهایش می گیرد و آن را به هوا پرتاب می کند . با هیجان به دیوار کاه گلی مقابلش مشت می کوبد . مشت می کوبد و مشت می کوبد و در حالی که ماسه ها به بدن و صورتش چسبیده اند ، فریاد می کشد : " ما ساز زدم ! ما ساز زدم ! ... ما ساز زدم ! " و می دود به سمت دریا تا این خبر را به دوستانش هم بدهد .
و بعد به یاد مادرم می افتم که حدود بیست سال پیش ، بعد از دیدن این صحنه شروع کرد به گریه . مادرم خیلی کم گریه می کند . اما گریه اش که بگیرد ، طولانی و سوزناک و بی صدا و مظلومانه می گرید . و گریه مادرم تا پایان فیلم سازدهنی امیرنادری ادامه داشت ...
اشک در چشمانم حلقه زده ، در حالی که ترانه فریدون فروغی همچنان ادامه دارد : تو بزرگی مثل شکلایی که ابرا می سازن --- گلهای اطلسی از دیدن تو رنگ می بازن ...

وقتی یک هنرمند موفق می شود احساسات متلاطم و گاه متناقض اش را با بیانی پارادوکسی ( باطلنما گونه ) به من منتقل کند ، حظ وافری می برم . مثل مولوی در این شعر :
هر کسی رویی به سویی برده اند
وین عزیزان رو به بی سو کرده اند
هر کبوتر می پرد زی جانبی
وین کبوتر جانب بی جانبی
هر عقابی می پرد از جا به جا
وین عقابان راست بی جایی سرا
ما نه مرغان هوا نی خانگی
دانه ما دانه بی دانگی
زان فراخ آمد چنین روزی ما
که دریدن شد قبا دوزی ما
*****
چند روز پیش فیلمی دیدم با همین سبک و سیاق پارادوکسی حضرت مولوی :
AMERICAN HISTORY X
که فیلمی است بسیار بسیار بسیار خشن ( و حتی در پاره ای لحظات مهوع ) .
اما برآیند احساساتم پس از دیدن این فیلم برایم شگفت انگیز و غیر قابل باور بود : این فیلم ، اثری است بسیار بسیار بسیار لطیف ( و حتی در پاره ای لحظات شاعرانه ) در نفی خشونت و ستایش مهرورزی .
خاک سرد بود . خاک نمناک بود . خاک شکننده بود . خاک سوگوار بود . خاک پذیرنده بود و به قول فروغ " اشارتی داشت به آرامش . "
امروز بهشت زهرا بودم . برای خاکسپاری پیکر مادر یکی از خویشان . قبل از آنکه مراسم آغاز شود ، رفتم و بالای قبر ( که تازه حفر شده بود ) ایستادم . قبر دو طبقه بود . نگاهی به آن مغاک انداختم و از تیرگی ، سردی ، عمق ، پوسیدگی و ابتذال آن وحشت کردم .
جسد را روی یک برانکارد فلزی از آمبولانس خارج کردند . کفن پیچ بود . روی کفن یک ترمه بود و یک دسته گل سفید بزرگ هم روی همه آنها . کفن را محکم دور سر جسد بسته ، و یک گره بزرگ هم بالای آن زده بودند .
مداح می خواند . جمعیت سوگوار بود و یک نفر هم داخل قبر رفته بود تا جسد را در آن مغاک جای دهد .
و من خیره شده بودم به کفن و ترمه و برانکارد . و در فکر پیکری بودم که داخل کفن آرام گرفته بود . و من خیره شده بودم به دسته گل سفید و قبر دو طبقه و خاک سرد نمناک . و من خیره شده بودم به خاک سردی که با بیل روی جسد می ریختند . و خیره شدم به سنگ قبری که روی کپه خاک گذاشتند و خیره شدم به گلهای سفیدی که از دسته گل کنده می شد و روی قبر پرپر می شد .
و من داشتم فکر می کردم که از این پس ، برای ما زنده ها ، زندگی چقدر پوچ و مبتذل و غم انگیز خواهد بود ، اگر بپذیریم که این مغاک سرد و تیره و عمیق و پوسیده و مبتذل ، خط پایان است . اگر بپذیریم که همه چیز با مرگ تمام می شود و تمام .

درباره اینگمار برگمان زیاد خوانده و شنیده بودم . اینکه فیلمسازی مولف است . اینکه فیلمسازی فیلسوف است و بیشتر متمایل به خط مشی فلسفی ای که به آن فلسفه اصالت وجود ( اگزیستانسیالیسم ) می گویند. اینکه درباره اضطراب ها، تنهایی ها و نا امیدی های عمیق انسان و امیدواری های بی سرانجام و پوچی آرزوهای دست نیافتنی اش فیلم ساخته . اینکه فیلم هایش فضا سازی غریبی دارد . اینکه بازی هایی که از هنرپیشگان خود می گیرد فوق العاده است . اینکه ...
تا بالاخره حدود یک ماه قبل فیل سکوت او را دیدم . قبل از تماشای فیلم با خودم عهد بستم بدون هیچگونه پیشداوری به تماشای فیلم بنشینم و با خود عهد بستم که کاری نداشته باشم که کارگردان این فیلم یک فیلمساز تازه کار است و یا کسی همچون برگمان . ( قبلا فیلم توت فرنگی های وحشی او را از تلویزیون دیده بودم اما چیز درستی از آن به خاطر نداشتم . ) داستان فیلم سکوت درباره دو خواهر و پسر یک از خواهرها بود . پسر نوجوانی ده ، یازده ساله بود . دو خواهر ناسازگار بودند . حتی شاید یکی از آنها ( که مادر پسرک بود و جوانتر و خوشگذران تر ) از دیگری ( که نویسنده بود و مسن تر و در عین حال شدیدا بیمار ) متنفر بود . این سه برای مدتی در یک هتل بسیار بزرگ و بی در و پیکر در کشوری بیگانه اقامت می کنند . زیاد وارد جزئیات فیلم نمی شوم . قصدم از این نوشته ، فقط بیان این مطلب است :
نزدیک به انتهای فیلم ، خواهر بیمار به حال نزع در رختخواب می افتد . تنها است . خواهر و خواهر زاده اش بیرون رفته اند . دارد می میرد . از درد به خود می پیچد . از وحشت مرگ لبه تختخواب را می گیرد و می فشارد . به دوربین زل می زند و نعره می کشد . نمای نزدیک چهره او را می بینیم . سایه روشن های نور بر چهره زن می افتد .(به یاد داشته باشیم که فیلم سیاه و سفید است .) کوچکترین حرکات و ارتعاشات چهره اش با دقتی موشکافانه و هراس انگیز هویدا می شود . دوباره زن به حال نزع از درد و وحشت مرگ به خود می پیچد . دوباره نعره می زند . دوباره بر بالش مشت می کوبد . اندکی آرام می گیرد . با خود حرف میزند . راز و نیاز می کند . حس می کنیم حالش بهتر شده . اما دوباره به خود می پیچد . اشک می ریزد . نعره می کشد و به لبه بلند تختخواب چنگ می زند ...
********
با وجودی که من فیلم زیاد دیده ام و به تبع آن صحنه ها و لحظات مرگ را نیز در فیلم ها زیاد " تماشا " کرده ام ، اما تنها لحظه ای که مشغول تماشای یک فیلم بودم و واقعا حس کردم کسی دارد جلوی دوربین فیلمبرداری ، جان می کند ، و واقعا وحشت مرگ را احساس کردم و واقعا درد و عذاب این دنیای لعنتی را در لحظه مرگ ( به نوعی ) " تجربه " کردم ، در فیلم سکوت بود . اثر بی همتای : استاد اینگمار برگمان .

" اکنون اتومبیل سر می خورد و متوقف می شود . پاره ای از سنگفرش روشن شده ، در باز و بسته می شود . مردم می رسند ، حرف نمی زنند ، با شتاب داخل می شوند . صدای هاش هوش افتادن سنگها در سرسرا شنیده می شود . "
مرد در حالی که روی تخت دراز کشیده بود ، سرش را بلند کرد و مدتی به سقف خیره شد . داشت رمان خیزابها را می خواند . تک گفتارهای درونی شخصیت های رمان ، مرد را تحت تاثیر قرار داده بود . از شیوه منحصر بفرد ویرجینیا وولف در داستان پردازی لذت می برد . رسیده بود به اواسط کتاب :
"این پیش در آمد است ، این سر آغاز است . نگاه می کنم ، دزدکی نگاه می کنم ، پودر می زنم . همه چیز درست است ، آماده است . زلفم به یک تاب منظم شده ، لبهایم آنچنان که باید سرخ هستند ...."
برای لحظه ای سرش را از روی کتاب بلند کرد و نگاه کرد به زنش که مقابل آیینه ایستاده بود . زن بی توجه به مرد داشت پودر به صورتش می مالید . مرد به موهای پرپشت و سیاه رنگ همسرش خیره شد که مثل یک بقچه کوچک پشت سرش جمع شده بود . مرد حس کرد که موها ، چرب و کثیف اند . زن نگاه خیره شوهرش را احساس کرد . همانطور که با یک برس کوچک مشغول مالیدن پودر به صورتش بود ، بدون آنکه به مرد نگاه کند ، زیر لب گفت :
" چیزی شده ؟ "
مرد دستپاچه شد و به سرعت جواب داد :
" نه ، هیچی . داشتم فکر می کردم چقدر لباس قرمز بهت میاد ! "
زن داشت چروک های کنار چشمانش را با پودر می پوشاند . مرد دوباره رفت در کتاب :
" آماده ام که به همپایه هایم با مردها و زنها در پله ها بپیوندم ، از ایشان می گذرم ، از برابر چشمان خیره نگرشان ، همچنان که من خود خیره به ایشان می نگرم . "
دوباره سرش را بالا آورد . اکنون همسرش مالیدن سایه چشم خاکستری رنگ به پلک هایش را تمام کرده بود و داشت چشمانش را مثل یک عروسک خیمه شب بازی در کاسه چشم می چرخاند . مرد نمی توانست باور کند این موجود غریبه ای که در اتاق خواب و مقابل آیینه دارد شکلک در می آورد ، براستی همسرش است . بی اختیار از دهنش پرید :
" راست راستی ، تو زن منی ؟ "
زن این بار دست از آرایش کشید و با نگاهی آمیخته به خشم ، تعجب و نفرت به مرد زل زد و گفت :
" بعد از پونزده سال ، هنوز نفهمیدی ؟ "
" چرا ، چرا . خواستم شوخی کنم ! "
زن هنوزبا تعجب به مرد خیره شده بود ، در حالی که مرد سعی می کرد از نگاه آزار دهنده همسرش بگریزد . زنگ در به صدا در آمد . زن زیر لب گفت : " آژانس اومد . " و دوید به سمت درباز کن و گوشی را برداشت :
" بله ...، ممنون ...، اومدم . "
زن آمد به اتاق خواب و مانتو و روسری اش را از داخل کمد برداشت . در حالیکه مانتو اش را می پوشید ، رفت به سمت در خروجی و کفشهای پاشنه بلندش را به پا کرد . گفت :
" دیرم شد . مرجان گفته بود ساعت ۸ اونجا باشم ."
مرد همچنانکه دراز کشیده بود گفت :
" از قول منم تبریک بگو ! "
زن گفت :
" شاید یه خورده دیر بیام . خداحافظ "
مرد خواست خداحافظی کند . اما زن در را پشت سرش بسته و رفته بود . مرد برگشت به کتاب :
" مثل برق نگاه می کنیم . اما نرم نمی شویم و نشانی از شناسایی بروز نمی دهیم ... این دنیای من است . همه چیز مسلم و آماده است ، خدمتگاران ، اینجا و آنجا ایستاده ، نام مرا می پرسند . نام تازه شنیده و ناشناس مرا ، و آن را به صدای بلند به جلو پرتاب می کنند . من وارد می شوم . "

چند روز پیش منزل مادرم بودم و داشتم روزنامه همشهری را ورق می زدم . در یک صفحه از روزنامه ، به مناسبت هفته بسیج عکس بزرگ سیاه و سفیدی چاپ شده بود از سه بسیجی .
سه بسیجی ، در گوشه ای از یک پیاده رو درب و داغان ، در یکی از شهرهای جنگ زده و مخروب ( خرمشهر ؟ ) نشسته بودند و صمیمانه نان و پنیر می خوردند . صمیمیت این سه بسیجی ، طراوت این سه بسیجی ، ایمان بزرگ جاری در دل های پاک این سه بسیجی ، خلوص و بی ریایی این سه بسیجی و عظمت این سه بسیجی به حدی بود که برای یک لحظه شوکه شدم . انگار تمام صفحات روزنامه ، از گرمای وجود این سه بسیجی داشت در دستانم آتش می گرفت .
حس می کردم سند پایان و زوال یک دوره تاریخی را به نظاره نشسته ام . گویی دارم کوچ دسته جمعی دسته ای از پرستوهای مهاجر را تماشا می کنم . پرستوهایی عاشق و بی قرار که دارند می روند . فقط می روند . فقط می روند . فقط می روند تا برای همیشه خود را در گرداب مهلکه معشوق ، به دست فراموشی سپارند .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|