تبليغاتX
حیاط خلوت
 
 

 

                                 سروش گلبانگ

این شعر را برای برادرزاده ام سروش سروده ام که در نروژ است . آن جا متولد شده و همانجا زندگی می کند و اکنون دو سال و نیم سن دارد .به بهانه دلتنگی هایم و به بهانه مظلومیت کودکان هم سن وسال اش  که اکنون در غزه اند .

 

توضیح : بعد از خاتمه شعر ، آن را دوباره از آغاز خواندم . دیدم که نه قافیه درستی دارد و نه وزن درستی ! اما با همه این اوصاف ، از حس و حال آن بدم نیامد .

 

 

سروش جان ! دلم آزرده است ، می دانی ؟

دلم آزرده و شکسته است می دانی ؟

به آن ترنم شیرین خنده ات سوگند

که گریه حال و هوایم شده است ، می دانی ؟

منم عموی تو که این گونه ناله سر دادم

تو ناله ام  شنو ، شنیدنی است ، می دانی ؟

جهان ز کینه و خشم و جنون در آتش سوخت

کجاست دست مروت ؟ کجاست ؟ می دانی ؟

ز شوره زار پلید و پلشت اسرائیل

هزار نیزه برون شد . چرا ؟ تو می دانی ؟

سروش جان ! بگو بگو که چرا کودکان سرگشته

چنین اسیر شدند و غریب ؟ می دانی ؟

سروش جان ! بگو بگو که چرا ناله های مظلومان

چنین شکسته شده در گلو ؟ تو می دانی ؟

امید من ! سروش من ! بگو به من ! تو بگو !

بگو بگو ! که تو آزاده ای ! تو می دانی !

 

  نوشته شده در  بیست و هفتم دی 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

بارها گفته ام که من اصلا آدم سیاسی ای نیستم . نه به سیاست علاقه  دارم ، و نه چیز زیادی از آن سرم می شود . و به همین دلیل هم فکر می کنم به جز یکی ، دو مورد ( آن هم به طور خیلی گذرا ) تاکنون مطلبی در این باب ننوشته ام . اما آنچه امروز در غزه می گذرد ، به حدی مرا آزار می دهد که وادار به نوشتن شدم .

آنچه که می نویسم  نه در مقام یک تحلیلگرسیاسی است ، نه در مقام یک مدافع حقوق فلسطینیان ، و نه حتی در مقام یک مسلمان ! آنچه که می نویسم در مقام یک انسان است ، انسانی که هنوز کورسویی از شعله های ( رو به خاموشی ؟ ) حقیقت جویی و دروغ ستیزی در او نفس نفس می زند . انسانی که از این نبرد ناجوانمردانه ، ناعادلانه ، سفاکانه و یک جانبه به تنگ آمده است . انسانی که تمایل بی حد و حصری دارد که در کنج عزلت در گوشه ای بنشیند و سال های سال از غصه این حجم وحشتناک و کثیف و متعفن و آلوده و رو به فزونی خیانت ، جنایت ، دروغ ، فریبکاری ، حماقت و تجاهل  زار بزند .

انسانی که تمایل بی حد و حصری دارد که جنازه های تمامی کودکان بی گناه فلسطینی کشته شده در غزه را در اختیار می داشت ، و آنها را با پای پیاده حمل می کرد . حمل می کرد . حمل می کرد . تا تل آویو . تا واشنگتن . تا قاهره . تا پاریس . تا لندن . و هرجنازه  را  به عنوان هدیه سال نو میلادی ، با احترامات فائقه تقدیم می کرد به دولتمردان محترم آنها .

 

  نوشته شده در  هجدهم دی 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

فیلم هفت را دوست دارم . همچنین  فیلمنامه این فیلم را دوست دارم و می ستایم . آندرو کوین واکر ( نویسنده فیلمنامه ) و دیوید فینچر ( کارگردان ) در تجسم بخشیدن به یک فضای دوزخی و آخرالزمانی و در عین حال مدرن ، بسیار موفق عمل کرده اند .

گویی سایه هایی شوم و جنایتکار و پلید و بسیار موحش و درنده و متعصب و معتقد به یک آیین بسیار ترسناک ، از دخمه های قرون وسطی به قرن بیستم پرتاب شده اند و در خیابان های بارانی و تیره و تار نیویورک قدم می زنند .

پانوشت : برادرم رامین ( به درستی ) متذکر شد که در فیلمنامه و فیلم هفت ، ماجرا  ( به صورت نمادین ) در شهری می گذرد که هویت آن ، تا انتها بر خواننده ( فیلمنامه ) و بیننده ( فیلم ) آشکار نمی شود  و اشاره من به شهر نیویورک در این نوشته درست نبوده است !

 

  نوشته شده در  پانزدهم دی 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

نمی دانم چگونه ممکن است تساوی دنیا = ماده برقرار باشد ؟ محال است . امکان ندارد این تساوی زشت و احمقانه ، برقرار باشد . اگر چنین می بود ، دنیا از آنچه که اکنون هست ، بسیار غم انگیزتر و هراس انگیزتر می شد .

 

  نوشته شده در  یازدهم دی 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

چرا این قدر علاقه داریم به خطکشی ؟خطکشی روی گستره های فراخ و لایتناهی و بی مرز و آزاد؟ و چرا بعد روی این خطکشی ها شروع می کنیم به حصار کشیدن ؟ و حصارها را بالا بردن ؟ و حصارها را مانند دخمه های مخوف گسترش دادن ؟ و خود را در میان این دخمه های تنگ و تاریک و محقر زندانی کردن ؟ و با افق های تنگ و تاریک و محقر این دخمه ها جهان را و انسان را نگریستن ؟ و حماقت های پست و متکاثر و لایتناهی خود را گسترش دادن ؟ و رسیدن به این باور که دنیا همین دخمه تنگ و تاریک و محقراست ؟

 

  نوشته شده در  چهارم دی 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM