تبليغاتX
حیاط خلوت
 
 

104، 103 ، 102 ، ...

مرد به اعداد  قرمز خیره شده بود و در انتظار سبز شدن چراغ ، لحظه شماری می کرد نه به این دلیل که دیرش شده باشد ، بلکه به دلیل دود غلیظ سیاه رنگی که وانت جلویی بیرون می داد . اگرچه شیشه های پرایدش را بالا کشیده بود ، اما دود از منافذ مختلف خودرو وارد می شد . نفسش تنگ شده بود .

87 ، 86 ، 85 ، ...

وانت آبی رنگ بود و پشت آن با رنگ قرمز نوشته شده بود : گذشتم از تو . خودرو عقبی بوق کوتاهی زد . ناگهان مرد رویای شب گذشته اش را به یاد آورد .

سوار یک اتوبوس مسافربری قرمز رنگ بود . اتوبوس در جاده ای بی انتها و کویری ، در سکوت پیش می رفت . مرد نمی دانست از کجا می آید و به کجا می رود. مرد هیچیک از مسافران را نمی شناخت . مسافران ( مانند مرد ) آرام بودند و گویی که تسلیم سرنوشتی گریز ناپذیر شده اند . اتوبوس نگه داشت . مرد همراه مسافران برای صرف چای در قهوه خانه ای بین راه پیاده شد .

70 ، 69 ، 68 ، ...

وانت هنوز دود سیاه و کثیفش را به خورد مرد می داد . مرد احساس می کرد که کمربند متصل به صندلی راننده ، او را در خود می فشارد . آن را باز کرد و خود را در آینه مقابلش نگاه کرد و دستی به موهای کم پشتش کشید و به زخم روی شقیقه اش خیره شد و به بخیه های روی آن . چشمانش را بست .

کنار جاده ، پشت یک میز کثیف نشسته بود و چای می نوشید . آفتاب بی امان می تابید . از قهوه خانه خبری نبود . اتوبوس قرمز رنگ را می دید که کنار جاده ایستاده و منتظر مسافران است . مرد از صندلی بلند شد و به اطراف نگاه کرد و به پشت سرش و به جاده بی انتهایی که در دل کویر گم می شد . بقیه چایش را خورد و خواست به سمت اتوبوس برود . اما اتوبوس رفته بود .

45 ، 44 ، 43 ، ...

چرا این چراغ قرمز این قدر طولانی شده بود ؟ باز جای شکرش باقی بود که وانت جلویی دیگر دود نمی داد . شیشه را پایین آورد و نفس عمیقی کشید .

مرد اتوبوس را می دید که دارد دور می شود . داد کشید و دستهایش را بلند کرد و شروع کرد به تکان دادن آنها . اما بی فایده بود و اتوبوس داشت دور می شد و با سرعتی یکنواخت و پیوسته پیش می رفت . تا آنجا که در افق گم شد .

27 ، 26 ، 25 ، ...

رانندگان پشت سر با عصبانیت بوق می زدند . یک زن کولی سیه چرده چادری ، در حالی که داشت اسپند دود می داد ، آمد کنار پنجره و دستش را گرفت مقابل چهره مرد . مرد بی تفاوت به او نگاه می کرد اما دست زن کولی همچنان دراز بود .

نومیدانه در امتداد جاده کویری شروع کرد به راه رفتن . آفتاب همچنان بی امان بود و از ورای موهای کم پشت اش ، بر سرش می تابید .

8 ، 7 ، 6 ، ...

زن کولی رفته بود . وانت جلویی دوباره داشت دود می کرد . مرد شیشه را بالا آورد و دستانش را محکم به فرمان گرفت .

باران گرفت . مرد عاشق باران های کویر بود . برایش حکم یک جور باطلنما را داشت ، یک جور جمع اضداد . باران شدت گرفت . مرد آمد وسط جاده و به خالی بی انتهای مقابلش خیره شد و نفهمید که چطور خورشید رویایش این قدر زود دارد غروب می کند . خوشحال بود که از اتوبوس جا مانده است . احساس سبکی می کرد . دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و نفسی عمیق کشید . دوباره دستانش را بالا آورد و آن را کشید روی موهای کم پشت خیسش . خورشید در امتداد جاده کویری مقابلش داشت غروب می کرد ...

راننده پشت سر داشت با عصبانیت بوق ممتد می زد . چراغ سبز شده بود . مرد پراید را به حرکت در آورد . دیگر وانت را در مقابلش نمی دید .

 

  نوشته شده در  بیست و هشتم بهمن 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

                                      امانوئل کانت

دارم کم کم متقاعد می شوم که چیزی به نام واقعگرایی وجود ندارد . نه در دنیای فلسفه ، نه در دنیای علم و نه در دنیای هنر . دارم متقاعد می شوم که هر تالیفی از جهان و بازتاب مجدد آن ،  چه بصورت یک رساله فلسفی ، چه به شکل یک نظریه علمی و چه در قالب یک اثر هنری ، تصویری ( هر چند گنگ و مبهم ) از مولف را نیز منعکس می سازد .

در این فرایند نمی توان یک بازگو کننده صرف باقی ماند . نمی توان خود را کاملا از واقعیت منفک کرد . اجساس می کنم که همیشه رگه هایی ( هر چند خفیف ) از ایده آلیسم ، در این بازتاب ها نمود می یابد .

بیش از هر چیز ، شیفته نظریه کانت در باب معرفت شناسی هستم که می گوید : شی فی نفسه ( واقعیت ، منفک از مشاهده گر ) یک مفهوم است و پدیدار ( نمود واقعیت در مشاهده گر ) یک مفهوم دیگر و هر تلاشی برای یکی سازی این دو مفهوم ، به شکست می انجامد .  

پانوشت : با عرض معذرت فراوان از دوستانی که داستان " ساحل آنتالیا " را دنبال می کرده اند باید عرض کنم که جریان داستان فعلا از دستم خارج شده ! نمی دانم چطور آن را جمع و جور کنم . به همین دلیل هم فعلا پرونده آن را می بندم . شاید بعدها آن را تمام کنم و این کابوس موحش لیلا به پایان رسد !

 

  نوشته شده در  بیست و ششم بهمن 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

قسمت دوم : 

هنوزچشم به راه بهروز بود که ناگهان باد ، شدت گرفت . لیلا لحظه ای به آسمان نگاه کرد و دید که ابرهای تیره و انبوه و مخوف دارند درآسمان آبی ، جولان می دهند . تند باد دیگری از دریا به سمت ساحل وزیدن گرفت . لیلا کوبش باد را بر چهره اش احساس می کرد . باد تندتر شد و آن چنان قدرت یافت که چتر آفتابی بالای سر لیلا ، بر روی ماسه ها افتاد . ناگهان لیلا با هراس از روی صندلی بلند شد . باد قوطی خالی آبجو را به هوا پرتاب کرد و حتی نزدیک بود که میز پلاستیکی را هم واژگون کند . به ساحل نگاه کرد . اشیاء کوچک و بزرگ کنار ساحل به هوا برخاسته بودند و این سو و آن سو می رفتند. لیلا تکه های بزرگی از خارهای بسیار گردی را در آسمان می دید که داشتند دور خود می چرخیدند ، می رقصیدند ، بالا می رفتند و پایین می آمدند ، از هم دور می گشتند و دوباره کنار هم جمع می شدند . از آن نوع خارهایی بودند ، که لیلا در کودکی ، در بیابان های کرمان دیده بود . با خود گفت : " ساحل آنتالیا و خار مغیلان ؟ "

باد دوباره شدت گرفت . باد بوی ماسه می داد . بوی دریا . بوی موج . بوی بی قراری . بوی سنگریزه . بوی صدف . به یاد صدف زیبایی افتاد که بهروز ، لب ساحل پیدا کرده بود . صدف شبیه صورتک یک پیرمرد بود که تعجب کرده باشد . چشمان صورتک ، از تعجب کوچک و گرد شده و دهانش باز مانده بود . راستی بهروز کجا بود؟

باران گرفت . قطرات درشت باران بر ماسه های داغ می بارید و ساحل را آبله رو می کرد . لیلا صدای نرم و ملایم ریختن قطرات باران را روی ماسه ها می شنید . اگر بهروز در کنارش می بود ، چقدر این صدای هماغوشی باران روی ماسه ها ، می توانست برایش لذت بخش باشد ! ای وای ، پس بهروز کجاست ؟

صدا اوج گرفت . لیلا برای لحظه ای به میز پلاستیکی روبرویش خیره شد که آب از لبه های آن می چکید و به قوطی های  خالی آبجو ، که این جا و آنجا مقابل پاهایش ردیف شده بودند ، و زیر بارش تند باران ، صدای دنگ دنگ ملایمی از خود بیرون می دادند .

کاملا خیس شده بود . لباس بلند سفیدی که بر تن داشت ، کاملا به تن اش چسبیده بود . کی لباس شنایش را عوض کرده بود ؟ به سمت بار رفت . خالی بود . خالی خالی . حتی پشت پیشخوان هم هیچکس نبود .

موزیک تند ترکی ای که از بلندگوی بار پخش می شد ، جای خود را به یک صدای خش خش ممتد و آزار دهنده داده بود . بار ، در واقع یک چادر بزرگ صحرایی بود که تشکیل شده بود از یک سری میله های قطور که سرهم شده بودند ، همراه با پارچه برزنتی بزرگ سرمه ای رنگ که روی میله ها کشیده شده بود . درون چادر تاریک بود ، در گوشه سمت راست ، یک یخچال کوچک مملو از قوطی های رنگارنگ آبجو به چشمش خورد که  در زیر نور سبز خفیفی خودنمایی می کرد .

باد با شدت به بار می کوفت و سقف برزنتی آن ، در هجوم باد ، پیچ و تاب بر می داشت  و نعره می کشید . یک لحظه باد چنان شدت گرفت که لیلا ترسید که نکند چادر بزرگ صحرایی و هر آنچه در آن است ، به آسمان بلند شود . در حالی که نفس نفس می زد ، به سمت در دوید . می ترسید . بی قرار شده بود . میله در ورودی چادر را در دستان خود گرفت و سرش را به آن تکیه داد . موهای بلند و پرپشتش ، جلو چشمانش را گرفته بود . موهایش را از مقبل چشمانش کنار زد . هنوز در آستانه در ورودی چادر بزرگ بود . هنوز باد بر سقف می کوبید و نعره می کشید ، هنوز باران سیل آسا بر ماسه ها می کوفت که ناگهان یک ترانه قدیمی از بلند گوی بار به گوشش رسید . لیلا سعی کرد درست گوش کند . گیج شده بود . ترانه با صدای خش خش بلند گو و نعره های باد در چادرمخلوط شده بود . مدتی گذشت تا توانست آن را تشخیص دهد ، اما نمی توانست آنچه را که می شنود باور کند . اکنون باد کمی آرام شده بود  و لیلا راحت تر می شنید .  یک ترانه قدیمی بود . ترانه فریدون فروغی!

" تن تو ظهر تابستونو به یادم می یاره   رنگ چشمای تو بارونو به یادم می یاره  " طاقتش تمام شده بود . دوست داشت جیغ بکشد . یک جیغ بسیار بلند  و طولانی  .  یک جیغ از ته دل . 

ادامه دارد

 

  نوشته شده در  هجدهم بهمن 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

قسمت اول :

بهروز گفت :

- " چیز دیگه ای نمی خواهی عزیزم ؟ "

لیلا سرش را بالا آورد و خیره شد در چشمان درشت و مشکی و غمگین بهروز .

- " بگم باز ؟ "

- " هر چی هنوز میلته بگو ! "

لیلا خندید . به ساحل خیره شد و گفت :

- " یه قوطی آبجوی خنک دیگه ! "

و قوطی آبجوی خالی شده قبلی را در دستش گرفت و خندید . اگرچه سرش کمی گیج می رفت ، اما هنوز برای یک آبجو دیگه جا داشت . سعی کرد قوطی فلزی خالی را در دستش مچاله کند ، اما نتوانست . در عوض به بهروز لبخند زد . حس می کرد که بهروز دارد با نگرانی نگاهش می کند و مطمئن نیست که چه کار کند .

- " نگران نباش عزیزم ، هنوز یکی دیگه جا دارم تا خوب خوب بشم . "

بهروز بلند شد و رفت به سمت پیشخوان بار که لب ساحل بود . لیلا صدای او را می شنید که داشت با فروشنده پشت پیشخوان ترکی صحبت می کرد . مکالمه ترکی آنها با موسیقی جازی که داشت پخش می شد و با همهمه توریست ها ، مخلوط شده بود . لیلا بسته سیگار لایت و بلند مالبرو را از کیفش درآورد و یک نخ از آن بیرون کشید و گذاشت گوشه لبش و آن را روشن کرد و دود سیگار را با ولع فرو داد . کم کم داشت گرمش می شد . اگرچه هنوز خیس بود و باد نسبتا تندی هم از ساحل می وزید . سرش را آرام به صندلی سفید و پلاستیکی که رویش نشسته بود تکیه داد و گذاشت تا باد ، موهایش را پریشان کند . اگرچه یک چتر آفتابی بزرگ بالای سرش بود ، اما می توانست تابش تند آفتاب را ( حتی در پناه سایه چتر آفتابی ) بر پوستش احساس کند . به ساحل خیره شد . به ساحل شنی آنتالیا . ساحلی که بوی رطوبت دلنشینی در هوای آن موج می زد . ساحلی که آسمان آن جلای سرمه ای رنگ زیبایی داشت . ساحلی که کمی جلوتر سنگی می شد ، با سنگهای ریز و درشت و خوش فرم . ساحلی که با دریای مدیترانه هم آغوش بود . با آن آب شفاف و پاکیزه و ماهی های رنگارنگ و عجیب و غریب .  ساحلی که او و بهروز در آن بودند ! هنوز نمی توانست باور کند . با بهروز . کسی که لیلا او را می پرستید . آکنده از عشق شده بود . پک عمیق تری به سیگار زد . کمی سردش شده بود . تازه با بهروز از آب در آمده بودند و هر دو هنوز خیس بودند . راستی چرا بهروز این قدر دیر کرد ؟ 

ادامه دارد 

 

  نوشته شده در  هفتم بهمن 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM