تبليغاتX
حیاط خلوت
 
 

حلول سال نو  و  

 فرا رسیدن عید سعید باستانی نوروز 

بر شما مبارک باد .

 

  نوشته شده در  بیست و نهم اسفند 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

حدود یک ماه قبل منزل مادرم بودم . مادرم ماهواره دارد . از کانال MBC PERSIA   مطابق معمول یک فیلم درجه ۳ ( یا حتی درجه ۴) آمریکایی پخش می شد . فکر می کنم از کل فیلم چیزی حدود ۱۰ دقیقه را دیدم . جسته گریخته یک صحنه هایی از اواسط و اواخر فیلم را می دیدم و دوباره می رفتم در یک اتاق دیگر . داستان فیلم سرگذشت دختری بود که مادرش او را پس از تولد به پرورشگاه سپرده بود ( که دلایلش را نفهمیدم ! ) .  به هر حال دختر بزرگ می شود و پی به سرگذشت و گذشته خود می برد و می فهمد که مادرش کیست . ( که باز هم نفهمیدم چطور ) و سعی می کند از ماذرش انتقام بگیرد . در لحظاتی از فیلم هم ذهنیت تیره و تار و مخوف و خاطرات دهشتناک او از پرورشگاه ، بصورت سیاه و سفید نمایش داده می شود .

مادرش مجددا ازدواج کرده است . دخترش در تلاش است تا ناپدری خود را اغوا کند و ... درپایان ، دختر مادرش را در زیر زمین زندانی کرده . خانه آتش می گیرد . ( که نفهمیدم چرا ؟ ) مادر خود را از بند رها می سازد و می رود و دختر دلبندش را که ( نمی دانم چرا ؟ ) بیهوش و نقش بر زمین شده است از مهلکه آتش نجات می دهد . دختر متحول می شود . در فصل پایانی ، می بینیم که دختر بر تخت خواب دراز کشیده و عکس های مادرش را ناز و نوازش می کند . یک رویا از کودکی دختر هم ( که بصورت کاملا ابلهانه ای رنگی شده است ) پخش می شود . سپس دختر آلبوم قدیمی مادرش را باز می کند و شروع می کند به ناز و نوازش کردن آنها و به دوربین لبخند می زند و فیلم با همین بلاهت عریان پایان می یابد . 

********** 

وقتی یک درام سعی در واگویی تحول یک شخصیت را دارد ، غالبا گوش به زنگ و سرخورده شده ام  و اکثرا یک جور فریبکاری ، ساده لوحی ، ریاکاری ، حماقت ، حقارت و سازشکاری را احساس کرده ام .

آخر چطور ممکن است انسانی که ( به قول همینگ وی ) مانند یک کوه یخ سر از آب های منجمد احساسات ناشناخته خود بیرون آورده و حجم عظیمی از امیال و غرایز و احساسات و عقده ها و واپس زدگی ها و سرخوشی ها و دل زدگی ها و امیدها و یاس ها و عشق ها و نفرت ها و هراس ها و هوس ها و اشتیاق ها و ...ی او از چشم دیگران ( و حتی از چشم خودش ) پنهان است ، به این آسانی دچار تحول شود ؟  مخصوصا اگر بپذیریم که این حجم عظیم ناشناخته نتیجه فرآیندی تدریجی و تکاملی و طولانی و پرفراز و نشیب است و روند پیچیده ای از خاطرات کودکی ، جبر خانوادگی ، جبر جامعه ، سنت ، فرهنگ و ... قالب آن را شکل می دهد .

گیرم یک حادثه دراماتیک ( هر چند مهیب ، هر چند غافلگیرکننده ) تکه ای از بخش آشکار و کوجک این کوه یخ شگفت انگیز را خرد کند ، و یا صیقل دهد ، و یا ناهمگون سازد . اما تصور کنید که حادثه چقدر باید مهیب و نامنتظر باشد تا بتواند تکه ای از بخش پنهان و عظیم این کوه یخ شگفت انگیز را خرد کند ؟ یا صیقل دهد ؟ یا ناهمگون سازد ؟ 

********** 

شخصا  این تحول ها را بیش از همه باور داشته ام ( کاری ندارم که داستان واقعی است یا غیر واقعی ) :

۱- تحول عطار پس از دیدن مرگ خودخواسته ( خودکشی ؟ ) آن درویش .

۲- تحول حربن یزید ریاحی و گسستن او از لشکر یزید و پیوستنش به سپاه امام حسین (ع) .

۳- تحول دکتر جوان در فیلم ریش قرمز کوروساوا .

 

  نوشته شده در  بیست و پنجم اسفند 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

قسمت سوم ( و پایانی ) :

رسیده بودیم به خیابان اصلی . باران تندتر شده بود و باد هم شدیدتر . یه چیزی در درونم به من نهیب می زد . دلم می خواست گریه کنم ولی جلو مجتبی نمی تونستم . رفتم به سمت ایستگاه مترو پانزده خرداد . مجتبی پیاده شد و پاکت پول ها را  داد به من و  خداحافظی کرد . از اینجا می رفت به سمت ایستگاه گلبرگ . مجتبی رفت و  قاطی جمعیت گم شد .من هم مثل مجتبی پاکت رو  از بالا کردم توی شلوارم . طوری که پاکت رو  روی شکمم احساس می کردم .

دوباره توی بارون گاز دادم و رفتم سمت محله جهودها . رفتم تو پیاده رو و یه گوشه ای کنار یه مغازه ایستادم و موتور رو پارک کردم و یه نخ سیگار وینستون خریدم . کنار مغازه ، تو پیاده رو رفتم و یه گوشه ای نشستم و چمباتمه زدم  و سیگار رو روشن کردم . زل زدم به پیاده رو . یه مادر و بچه داشتند رد می شدند . پسر بچه ، هفت هشت سال داشت . مادرش دست اون رو گرفته بود . هر دو یه جورایی داشتند می دویدند . مادر تند تند قدم بر می داشت و پسر با هر قدم مادرش مجبور بود دو قدم کوچک بردارد . ترس و نگرانی رو توی چهره مادر می دیدم  . پسرک هم به خاطر نگرانی مادرش نگران بود و بالاجبار می دوید . به موهای چتری پسر و جمجمه بزرگش نگاه کردم . نمی دونم چطور شد که یاد بچگی خودم افتادم . پک محکم تری به سیگار زدم . یهو ترسیدم . موبایل زن تو جیبم داشت تکان تکان می خورد و زنگ می زد . نمی دونستم چکار کنم . دست کردم تو جیبم و موبایل نقره ای رو در آوردم و دگمه اش رو زدم . یه نفر پشت خط بود ولی حرف نمی زد . عصبانی بودم . بد چوری قاطی کرده بودم . یهو داد زدم :

" پس چرا خفه خون گرفتی و  حرف نمی زنی ! "

یک صدای آرام  و متین و با وقار و در عین حال تحکم آمیز زنانه به گوشم خورد :

" پول رو بیار پس بده ! "

داد زدم :

" چی ؟ "

زن با صدای پر صلابت و تحکم آمیز و با وقار و بسیار مهربانش و با همان لحن آرام ، دوباره تکرار کرد :

" پول رو بیار پس بده پسر گلم . "

چیزی نگفتم . یاد اون موقعی افتادم که بهمون درس می داد . تکیه کلامش همین بود : پسر گلم . رفته بودم تو فکر . خانم  طاهره قاسم خانی معلم من بود در مدرسه حکمت ، سه راه ضرابخانه .  یادم میاد خیلی دوستش داشتم . چند بار می خواستند منو از مدرسه اخراج کنند ، ولی طاهره خانم ( عادت داشتم بهش بگم : طاهره خانم ) هر بار با مدیر مدرسه صحبت می کرد و نمی گذاشت و از جانب خودش تعهد می داد که من از آن به بعد تغییر رویه می دهم  . یادم میاد یه روز بعد از کلاس من رو نگه داشت و از من قول گرفت که کاری نکم که اخراج شوم و گفت که دفعه بعد حتی او هم نمی تواند برایم کاری بکند . من هم الکی قول داده بودم . اما ، دفعه بعد واقعا دیگه از او هم کاری برنیامد و اخراجم کردند . صدای مهربان طاهره خانم دوباره در گوشم طنین انداخت :

" می دونم تو پول رو ... "

موبایل رو قطع کردم و پک مجکمتری به سیگار زدم . یه لحظه پاکت پول رو در آوردم و بهش نگاه کردم و دوباره گذاشتمش توی شلوارم . رفتم سمت موتور و روشنش کردم و راه افتادم . بارون داشت کم کم بند می اومد ، ولی نمی دونم چرا گریه ام بند نمی اومد . موبایل ، در تمام طول راه ، در جیبم تکان تکان می خورد و زنگ می زد .

 

پایان

 

  نوشته شده در  بیست و سوم اسفند 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

قسمت دوم :

مجتبی به من نگاه کرد . نمی توانست باور کند این قدر پول گیرمان آمده باشد . من هم نمی توانستم . توی این مدت کوتاهی که با هم کار کرده بودیم ، حداکثر پولی که از کیف قاپی به چنگ آورده بودیم ، سیصد هزار تومان بود . اومدم و کنار مجتبی نشستم و نگاهی به اطراف انداختم . پرنده پر نمی زد . ما توی تاریکی انتهای کوچه فرو رفته بودیم . دست راستمان ساختمان نیمه تمام حالت ترسناکی به کوچه داده بود . مجتبی دسته های پول را دوباره داخل پاکت قرار داد و پاکت را گذاشت کنار پاهایش و کیف را گرفت و سر و ته کرد و هر چی توش بود رو ولو کرد رو زمین .

یه موبایل نقره ای ، دو تا روژ لب ، یک قوطی کرم ، یک کیف بغلی کوچک زنانه ، یه دسته کلید ، یک دفترچه یادداشت ، یک خوکار بیک ، یک جا عینکی و یک دفترچه حساب بانک مسکن . همه روی هم تلنبار شدن . فوری کیف بغلی رو برداشتم و باز کردم . هفت ، هشت هزار تومان توش بود . سه هزار تومان از پول ها رو گذاشتم تو جیبم  باقی رو دادم به مجتبی .  مجتبی کنار پاکت پول چمباتمه زده بود و داشت من رو نگاه میکرد .

کیف بغلی هنوز سنگین بود ، واسه همین دوباره شروع کردم به وارسی . از اون کیف بغلی ها بود که پنج ، شش تا جای پلاستیکی داشت برای گذاشتن عکس و مدرک و این جور مزخرفات . کیف بغلی رو مثل دفترچه دستم گرفتم و شروع کردم تند تند ورق زدن . امیدوار بودم یه چک مسافرتی ، یا چیزی تو این مایه ها قاطی اون ها پیدا کنم . همین طور داشتم ورق می زدم : یک عکس خانوادگی ، یک کارت شناسایی ملی  و چند تا مدرک به درد نخور دیگه . یه لحظه به کارت ملی نگاه کردم . نام : طاهره . نام خانوادگی : قاسم خانی . دوباره برگشتم و به عکس خانوادگی نگاه کردم . به زن . به شوهرش و به دو دختر کوچکشان . نفهمیدم کی باران گرفته بود . ما زیر سقف بودیم اما کمی جلوتر کوچه خیس و گل آلود شده بود . ناگهان صدای رعد را شنیدم و درخشش برق را احساس کردم .

مجتبی گفت :

" ابراهیم ، چه مرگت شده ؟ چرا ماتت برده ؟ "

زیر لب گفتم :

" چیزی نیست . "

کیف بغلی رو پرت کردم رو زمین . باید زودتر بساطمون رو از اینجا جمع می کردیم و می رفتیم پی کارمون . موبایل نقره ای زن رو برداشتم و گذاشتم تو جیبم . مجتبی پاکت پول ها رو برداشت و اون رو از بالا کرد توی شلوارش . طوری که پاکت رو شکمش جا خوش کرد . بعد هم  کیف بغلی  و روژ لب و قوطی کرم چیزای دیگه  رو ریخت توی کیف بزرگ زن و اون رو پرت کرد تو خرابه . موتور رو روشن کردم . مجتبی نشست ترکم . گاز دادم . در حالی که بارون به سر و صورتمون می کوبید ، رفتیم به سمت خیابان اصلی .

 

ادامه دارد...

 

  نوشته شده در  سیزدهم اسفند 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

قسمت اول :

زن هنوز داشت فریاد می کشید :

" آی دزد ، بگیرینشون ..."

با تمام توانم داشتم گاز می دادم . به تدریج فریادهای زن در شلوغی و ازدحام جمعیت و صدای موتوری که سوارش بودیم ،  محو شد . چراغ قرمز را رد کردم . رسیده بودیم سه راه سیروس . کیف نسبتا بزرگ زن ، تو بغل مجتبی بود . ازش خوشم می اومد ، گرچه هنوز تازه کار بود ، اما تو همین دو هفته ای که با هم کیف قاپی رو شروع کرده بودیم ، نشان داده بود که خیلی فرزه و خیلی خوب می تونست موقعیت ها و سوژه های مناسب رو تشخیص بده . مجتبی داد زد :

" بپیچ دست راست ... "

از آیینه بغل نگاه کردم تا ببینم کسی از پشت سر دنبالمون هست یا نه ؟ اما سر چهارراه اونقدر شلوغ بود که نمی تونستم بفهمم . پیچیدم دست راست . مجتبی ترسیده بود و کیف بزرگ زن را همینجور داشت به خودش فشار می داد . خواستم از این حال و هوا درش بیارم . گفتم :

" بابا ، زرتش قمصور شد ، اونقدر فشارش دادی ... "

داد زد :

" خفه شو و گاز بده ... "

گاز دادم . اینجا محله سابق مجتبی بود : سه راه سیروس . خودش با خانواده اش حدود پانزده سال اینجا مستاجر بودن . محله جهودها خونه داشتن . مجتبی سه راه سیروس ، شوش و سرچشمه و تمام کوچه پس کوچه های تنگ و پیچ در پیچ این جا ها رو مثل کف دستش می شناخت . یه مدتی می شد که جابجا شده بودن و رفته بودن سمت نارمک . دوباره داد زد :

" دست راست ، دست راست ... "

پیچیدم سمت راست ، توی یک کوچه باریک و تاریک و دوباره گاز دادم . الان یه هفته ای می شد که این دور و برها کار می کردیم . دو ، سه مورد چند تا موتوری ما رو دنبال کردن ، ولی ما اونقدر توی دل کوچه پس کوچه ها ( که همه رو مجتبی می شناخت ) فرو رفتیم ، تا از دستشون خلاص شدیم . رسیده بودیم ته کوچه . مجتبی گفت :

" برو به راست ، بعد  اولین کوچه بپیچ چپ ... "

دوباره گاز دادم و به سمت راست رفتم . زنی که کیفش را قاپیده بودیم به نظر جا افتاده می اومد . این رو از طرز راه رفتنش فهمیدم ، وگرنه صورتش را ندیده بودم . یه لحظه می خواست کیفش رو روی شونه اش جابجا کنه که من گاز دادم و مجتبی هم اون رو توی هوا قاپید .

پیچیدم سمت چپ . یه کوچه تاریک و بن بست بود . آخر کوچه یه ساختمان قدیمی و ویرانه بود . گاز دادم تا ته کوچه . کوچه از یه جایی به بعد مسقف می شد . شبیه سردابه . بالای سرمون یک خانه خیلی قدیمی بود . ایستادم و موتور رو خاموش کردم . مجتبی سریع پیاده شد و کیف را باز کرد . یک پاکت بزرگ توش بود . مجتبی پاکت را از کیف درآورد و بازش کرد . چهار دسته پول بود . اسکناس ها هم ، همه پنج هزار تومانی . حساب کردم : اگه هر دسته ( طبق معمول ) صد تایی باشه ، هر دسته می شه پانصدهزار تومان . به مجتبی گفتم :

" خره ، دو میلیون زدیم به جیب ... "

 

ادامه دارد...

پانویس : گویا بعضی از دوستان ، بعد از داستان نیمه تمام ساحل آنتالیا از من قطع امید کرده اند .پس ضروری دیدم توضیح بدهم  که :

۱- این داستان قطعا به سرانجام خواهد رسید . ( قول می دهم ! )

۲- داستان نیمه تمام ساحل آنتالیا را نیز به پایان خواهم رساند . ( این را هم قول می دهم ! )

 

  نوشته شده در  هفتم اسفند 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

دارم رمان شطرنج با ماشین قیامت نوشته حبیب احمد زاده را می خوانم . شاید بهتر بود که  کتاب را تمام می کردم ، بعد نظر می دادم ، اما اشتیاقم برای نوشتن این چند خط آن قدر زیاد بود که مجالی برای اتمام کتاب برایم باقی نگذاشت .

احمد زاده موقعیتها را خوب توصیف می کند ، خود را خیلی خوب در قالب یک بسیجی 17 ساله قرار می دهد و به زیبایی  دنیا را از نگاه شیفته ، ناآرام ، ملتهب ، مغرور و گاه ناآگاه یک نوجوان توصیف می کند . شخصیت های اثرش را خوب می شناسد : پرویز ، گیتی ، مهندس و ... و حتی ماشین آخرالزمان ( راداری که موقعیت بسیجی ها را شناسایی می کند که همان ضد قهرمان داستان است و هشیارانه حضور اهریمنی اش در جای جای رمان ، رسوخ کرده وبسط داده شده ) . نمیدانم این رمان چقدر ریشه در خاطرات کودکی احمدزاده دارد ، ( که متولد آبادان است ) اما به هر حال ، تا اینجای کار می توانم بگویم که شطرنج با ماشین قیامت جایگاه ممتازی در ادبیات دفاع مقدس دارد و خواهد داشت .

 

  نوشته شده در  دوم اسفند 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM