
وقتی ۸ ، ۹ ساله بودم ، یک نقاشی کشیدم با آبرنگ . یک تونل طولانی و تاریک را کشیده بودم که در انتهای آن ، نور خفیفی سوسو می زد .
مردی را از پشت سر کشیده بودم ، با لباس قرمز پررنگ و درخشان و موهای پرپشت سیاه . شانه به شانه مرد و در سمت چپ او ، کسی در یک لباس سراپا سفید حضور داشت . من که خالق اثر نقاشی بودم ، مطمئن بودم که این راهنمای سفید پوش زیاد به انسانها شباهت ندارد . نمی دانستم کیست اما می دانستم که در آن لحظه باید آنجا باشد . طوری کشیده بودمش که حتی از پشت سر هم می شد شکوه و نجابت و پاکی و خیرخواهی اش را تشخیص داد .
تصورم این بود که آن مرد با لباس قرمز تازه مرده است و دارد به سوی جهان پس از مرگ گام برمی دارد . مرد قرمز پوش هنوز باورش نشده بود که مرده و هنوز چشمانش به تاریکی تونل عادت نکرده بود .
راهنمای سفیدپوش با مهربانی بسیار زیاد دست مرد را در دست گرفته بود و او را به آرامی در طول تونل همراهی می کرد و به آرامی به سوی نور پیش می رفتند .
شنیده ام و خوانده ام که قبلا آدم ها کمتر مثل حالا ، این قدر احمقانه به هم شبیه بوده اند .
شنیده ام و خوانده ام که قبلا خنده ها ، گریه ها ، شادی ها ، ترحم ها ، سطحی نگری ها ، آیین ها ، سرگرمی ها ، دلخوشی ها ، بیزاری ها ، عشق ها ، نفرت ها ، هراس ها ، هوس ها ، امیدها ، یاس ها ، ... ی آدم ها ، تا این حد احمقانه به هم شباهت پیدا نکرده بود .
شنیده ام و خوانده ام که قبلا ( مثلا در قرن هجدهم میلادی ) ، آدم ها هر یک هنجارهای جداگانه ای برای احساسات انسانی خود داشته اند . هر کس برای خنده اش ، گریه اش ، شادیش ، ترحمش ، سطحی نگریش ، آیینش ، سرگرمیش ، دلخوشیش ، بیزاریش ، عشقش ، نفرتش ، هراسش ، هوسش ، امیدش ، یاسش دلیلی داشت و کاری نداشت که آیا دیگران در این احساسات با او سهیم اند یا نه .
شنیده ام و خوانده ام که همیشه در مراسم توزیع جوایز اسکار ، یک عده آدم اجیر شده در سالن ، ردیف های اول و دوم را اشغال می کنند . بعد وقتی هنرمند بخصوصی روی سن می آید ، همه این اجیر شده های خوش آب و رنگ ، در یک لحظه از صندلی خود برمی خیزند و بی مهابا شروع می کنند به کف زدن و ابراز احساسات . و پس از گذشت چند ثانیه ، جمعیت انبوه مدعوین خوش آب و رنگ از جای خود بر می خیزند و به تاسی از ردیف اولی ها و ردیف دومی ها ، بی مهابا شروع می کنند به کف زدن و ابراز احساسات .

چند ماه پیش بود . یک عکس دیدم با ته مایه آجری رنگ . مرد میانسالی در عکس بود با عینک بزرگ ته استکانی سیاه رنگ و بینی کوچک و کله ای درشت و موهایی کم پشت و هراسی که از لابلای عدسی های ضخیم عینک اش ساطع می شد و چشمانی که از پشت عدسی ها درشت تر از حد معمول شده بود و کمی ترسناک بود . مرد داشت در یک پیاده رو طولانی ، در میان دیگر عابران پیاده قدم می زد ، در حالی که به دوربین عکاسی هم نیم نگاهی کرده بود. مردمی که در پیاده رو بودند ، به دوربین توجهی نداشتند . شتاب و سیلان آنها ، حالت گنگ و مبهمی به همه آنها داده بود و در قاب عکس ، مانند اشباحی نامشخص و سرگردان در هم می لولیدند .
مرد در میان این اشباح نامشخص ، به دوربین زل زده بود . یک چیز غریبی در چهره اش بود . گویی حضور خودش را در آن پیاده رو طولانی باور نداشت . گویی هنوز به آن اشباح سرگردان خو نکرده بود .
گویی داشت از خود می پرسید : " من اینجا ، در این پیاده رو طولانی ، در زیر این آسمان آجری رنگ ، در کنار این درختان آجری رنگ ، خیابان های آجری رنگ ، بر روی این پیاده رو آجری رنگ ، و با این رویاهای آجری رنگ ، چه می کنم ؟ "
گویی داشت از خود می پرسید : " نکند مرده ام ؟ نکند جهان پس از مرگ آجری رنگ است ؟ "
پانوشت : اول مطلب را نوشتم ، بعد گشتم دنبال عکسی که دیده بودم ! خیلی طول کشید تا پیدایش کردم . بعد که عکس را با نوشته ام مطابقت دادم ، دیدم چه تخیل شگفت انگیزی دارم ! و چقدر تصاویر فرامتنی را به نوشته ام اضافه کرده ام ! مثلا گفتم بینی کوجک ! یا عینک ته استکانی سیاه ! یا انبوه اشباح ( ی که وجود ندارند ! ) . ای وای از این رویا های آجری رنگ .
از ظهر گذشته بود ، اما هنوز عطر گل های شب بو در اتاق حضور داشت . عطری که در گوشه و کنار اتاق احساسش می کرد . صدای تیک تاک ساعت بزرگ دیواری ، سکوت را می شکست . به ساعت نگاه کرد : دو و نیم بعد از ظهر بود . نگاهش از ساعت کشیده شد به سمت پنجره چوبی نسبتا بزرگ اتاق . شیشه پنجره ، مات و کدر بود ، شبیه یک طاق بزرگ . شیشه با آبی سیر ، قرمز و نارنجی رنگ آمیزی شده بود و رنگ ها مثل موزاییک های کوچک ، به شکل یک طرح شطرنجی کنار هم جای گرفته بودند . نور ، با سماجت از لابلای شیشه می تابید و قسمتی از اتاق را نورانی می کرد . طاق بزرگ پنجره ، نقشی رنگارنگ و خاموش را بر کف اتاق گسترانیده بود . آهسته رفت و خود را در این نقش نورانی غرق کرد . لکه های درخشان آبی ، قرمز و نارنجی بر چهره اش و بر بدنش می تابید . دستانش را از هم گشود و نفس کشید . عمیق . مدتی نفس را در سینه حبس کرد و از پشت پنجره رنگارنگ ، باغ را نگاه کرد . قسمتی از دیوارهای کاهگلی اطراف باغ را هم می توانست ببیند . دیوارهایی که آن سمت آنها ، کوچه بود و در دل خیابان های قصرالدشت شیراز گم می شدند .
رفت و کنار تختخواب ، مقابل آیینه قدی ایستاد و خود را در آیینه نگاه کرد . همینطور مات و بی حرکت ایستاد و خودش را در آیینه ورانداز کرد . به اندام کشیده و خوش تراشش ، به چشمان درشت میشی رنگش ، به بینی کشیده اش ، به لبهای کوچکش و به پوست شادابش خیره شد .
باد به شیشه می کوبید . لحظه ای به پنجره نورانی نگاه کرد و دوباره برگشت به آیینه . به خرمن بلوطی رنگ و انبوه موهای پرپشت اش که دو طره آن روی شانه هایش ریخته بود ، نگاه کرد . دستان خود را بالا آورد . پیراهن خواب حریر طوسی رنگش به آرامی روی دستانش عقب نشست . کف دستهای خود را مقابل چهره اش گرفت و آرام آنها را چرخاند و پشت دستان خود را وارسی کرد : شاداب بود و جوان .
در آیینه به خود لبخند زد . آرام شانه چوبی بزرگ را از کنار آیینه برداشت . طره موهایش را که روی شانه راستش ریخته بود ، با دست چپ در دست گرفت و با دست راست شروع کرد به شانه کردن آن . شانه را آرام از بالا ، روی موهایش می لغزاند . به سمت پایین حرکت می داد . شانه چوبی در انبوه موهایش گم شده بود . ناگهان شانه از دستش رها شد . به سرعت دستش را پایین آورد و شانه را در هوا گرفت ، اما قسمتی از پیراهن خوابش گرفت به قاب عکس چوبی کنار آیینه . برای یک لحظه احساس کرد پنجره باز شده و باد به داخل اتاق می وزد . به پنجره نگاه کرد : بسته بود . ناگهان صدای پای ناشناسی از حیاط خانه به گوشش رسید . ترسید . دوباره گوش سپرد . صدای تیک تاک ساعت شدت گرفته بود . قاب عکس به زمین خورد و شیشه قاب تکه تکه شد و بر کف زمین پخش شد ...
چشمانش را به آرامی گشود . همسایه شان از آپارتمان خارج شده و در را به هم کوفته بود . صدای پاهای او را می شنید که داشت در راهرو دور می شد و به سمت آسانسور می رفت . مدتی گذشت ، آسانسور زنگ کوتاهی زد و توقف کرد .
نور از لابلای پرده های ضخیم قرمز رنگ بر دیوار مقابل افتاده بود . به ساعت دیواری مقابلش نگاه کرد : دو و نیم بعد از ظهر بود . زبانش را در دهان چرخاند . هنوز مزه تلخ داروی شب قبل را در دهانش احساس می کرد . پیرزن مدتی فکر کرد و به یاد آورد که در آپارتمانش تنها است . رواندازش را کنار زد و بالش بزرگش را به پشت سرش تکیه داد . سمت راستش میز کوچکی بود که داروهای جوراجورش روی آن بود و شربت سینه و یک لیوان بزرگ خالی از آب و یک قاب عکس قدیمی و یک آیینه دستی کوچک .
دستش را دراز کرد و آیینه را برداشت و موهای کم پشت خاکستری اش و چین و چروک های چهره اش و چشمان کم فروغ اش را در آیینه نگاه کرد .
آیینه را روی تخت گذاشت و کف دستهای خود را مقابل چهره اش گرفت و آرام آنها را چرخاند و پشت دستان خود را وارسی کرد : به چروک های عمیق و لکه های قهوه ای رنگ و دانه دانه پشت دستهای خود نگاه کرد .
برای یک لحظه حس کرد که در اتاق کوچکش ، بوی عطر گل شب بو پیچیده است .

گاهی ایجاز چقدر می تواند زیبا باشد !
دیشب داشتم برای چندمین بار فیلم سینما پارادیزو را می دیدم . رسیده بودم به فصلی از فیلم که توتو ( قهرمان جوان فیلم ) می خواهد از خانواده اش خداحافظی کند و سوار قطار شود و از روستای خود به رم برود . نماهای ۱ تا ۷ در سکوت است در حالی که صدای یک زنگوله در پس زمینه به گوش می رسد :
۱- نمای دور از ایستگاه قطار ( حدود ۴ ثانیه ) .
۲- نمای درشت دست مادر که پشت توتو را می فشارد ( حدود ۲ ثانیه ) .
۳- نمای درشت دست توتو که کمر خواهرش را می فشارد ( حدود ۱ ثانیه ) .
۴- نمای درشت دست توتو در آغوش مادر ، در حالی که دست مادر روی گردن توتو آرام گرفته ( حدود ۲ثانیه ) .
۵- نمای درشت از دو چمدان توتو کنار ریل راه آهن ، یکی سیاه و دیگری قهوه ای ( حدود ۲ ثانیه ) .
۶- مجددا نمای درشت از دستهای توتو که کمر خواهرش را در آغوش گرفته ( حدود ۱ ثانیه ) .
۷- نمای درشت دستهای خواهر ، که شانه توتو را عاشقانه در آغوش گرفته ( حدود ۲ ثانیه ) .
۸- نمای نسبتا باز : آلفردو ( آپاراتچی سینما و دوست توتو که سالخورده و نابینا است ) با توتو صحبت می کند ( تقریبا طولانی ) .
۹ - نمای نقطه نظر توتو سوار بر قطار که ار ایستگاه دور می شود .
موسیقی آغاز می شود و اوج می گیرد .

بی آنکه به حافظه ام فشار بیاورم ، یک روز بعد از ظهر بارانی را ، با تمام جزئیاتش ، در فصل پاییز به یاد می آورم که با پدرم در یکی از خیابان های پر رفت و آمد مسکو ایستاده بودم و احساس می کردم که رفته رفته در نتیجه نوعی بیماری عجیب از پا می افتم . به هیچ وجه دردی احساس نمی کردم ، اما پاهایم بی حس می شد ، نای حرف زدن نداشتم ، سرم به یک طرف متمایل می شد ... و روی هم رفته احساس می کردم چیزی نمانده که از حال بروم و روی زمین بیفتم .
چنانچه در آن لحظه مرا به بیمارستان می رساندند ، دکترهای بالای سر تختم علت بستری شدن را بیماری گرسنگی می نوشتند که در هیچ کتاب پزشکی نیامده است .
کنارم ، توی پیاده رو ، پدرم با پالتوی مندرس تابستانی و کلاه پارچه ای که تکه ای از لایه پنبه ای آن بیرون زده بود ایستاده بود . گالش های بدقواره سنگینی پایش بود و از ترس اینکه مبادا مردم ببینند که جوراب نپوشیده ، ساق یک جفت پوتین کهنه را دور ساق های پایش بسته بود .
این موجود آس و پاس ، ابله و عجیب و غریب ، که هرچه پالتوی تابستانی اش ژنده تر و کثیف تر می شد علاقه بیشتری به او پیدا می کردم ، پنج ماه پیش از آن در جستجوی کار منشی گری به مسکو آمده بود و در این مدت به هر دری زده بود کاری پیدا نکرده بود و تنها در آن روز بود که پا به خیابان گذاشته بود تا چیزی گدایی کند .
رو به روی ما خانه سه طبقه ای بود که تابلوی آبی رستوران آن دیده می شد . من سرم را از ضعف نمی توانستم راست نگه دارم و به عقب و یک طرف متمایل شده بود و بنابراین پنجره های روشن رستوران جلو چشمهایم بود و رفت و آمد آدم ها را در پشت آنها می دیدم . از آنجا در طرف راست جایگاه ارکستر ، دو تابلو و چراغ های آویز رستوران پیدا بود و وقتی به یکی از پنجره ها خیره شدم توانستم لکه سفیدی را تشخیص بدهم . لکه بی حرکت بود و چهارچوب مستطیل اش بر زمینه قهوه ای سیر آن توی چشم می زد . با دقت بیشتری که نگاه کردم پی بردم که لکه سفید ، در واقع ، تابلو سفیدی است که بر دیوار نصب شده و چیزی هم رویش نوشته شده که نمی توانستم بخوانم ...
نیم ساعتی به تابلو خیره شدم . سفیدی اش توجه ام را جلب کرده بود ، گویی ذهنم در صدد بود هر طور هست به درونش نفوذ کند . سعی کردم آن را بخوانم اما هرچه تلاش می کردم به جایی نمی رسیدم .
سرانجام بیماری عجیب کار خود را آغاز کرد .
سر و صدای کالسکه ها رفته رفته برایم حال غرش رعد را پیدا کرد . در لا به لای بوهای آزاردهنده خیابان صدها بوی تهوع آور را تشخیص دادم . نورها و چراغ های رستوران مثل برق آسمان چشم هایم را خیره کرد . حواس پنجگانه ام حساسیت و ظرفیتی بیش از حد معمول پیدا کرد و رفته رفته چیزهایی دیدم که پیش از آن نمی توانستم ببینم .
روی تابلو کلمه " صدف ... " را تشخیص دادم .
کلمه عجیبی بود . هشت سال و سه ماه توی دنیا زندگی کرده بودم اما به این کلمه برنخورده بودم . معنی این کلمه چه بود ؟ به طور یقین اسم صاحب رستوران نبود . آخر ، نام مغازه و صاحب آن همیشه در بیرون ساختمان نصب می شود نه توی آن !
به زحمت سرم را به طرف پدرم برگرداندم و با صدای گرفته ای گفتم : " بابا ، صدف یعنی چه ؟ "
پدرم نشنید . چشم به حرکت جمعیت دوخته بود و هر عابری را با چشم دنبال می کرد ... در نگاهش می خواندم که می خواهد چیزی به عابران بگوید ، اما کلمات مثل وزنه سنگینی از لب های لرزانش آویزان بود و پرتاب نمی شد . حتی در دنبال عابری قدم پیش گذاشت و آستینش را گرفت اما وقتی او سر برگرداند ، گفت : " عذر می خوام " . سرش گیج رفت و تلوتلو خوران سرجایش برگشت .
من باز گفتم : " بابا ، صدف یعنی چه ؟ "
" یه جور حیوونه ... تو دریا زندگی می کنه ... "
این حیوان دریایی ناشناس را بی درنگ پیش خود مجسم کردم ... فکر کردم حتما چیزی است بین ماهی و خرچنگ . و چون حیوان دریایی است ، با آن و فلفل تند و برگ بو ، سوپ ماهی داغ و خوشمزه ای درست می کنند ، یا به آن سرکه می زنند ، کلم اضافه می کنند و قلیه ماهی درست می کنند ، یا با سس خرچنگ آماده می کنند ، یا با ترب کوهی همان طور خام سر سفره می آورند ... پیش خود مجسم کردم که صدف ها را از بازار می آورند ، خیلی سریع تمیز می کنند ، خیلی سریع توی دیگ می ریزند ، خیلی سریع ، خیلی سریع ، چون همه گرسنه اند ... خیلی گرسنه اند . بوی ماهی داغ و سوپ خرچنگ از آشپزخانه به مشام می رسد .
احساس می کردم که این بو دهن و بینی مرا غلغلک می دهد و رفته رفته مرا از خود بیخود می کند ... رستوران ، پدرم ، تابلوی سفید ،آستین هایم همه بوی آن را گرفته بود ، بو آن قدر قوی بود که شروع به جویدن کردم . آرواره ام به حرکت درآمد و مثل اینکه راستی راستی تکه ای از این حیوان دریایی در دهنم باشد فرو دادم ...
از بس لذت بخش بود زانو هایم خم شد و من بازوی پدرم را چنگ زدم تا زمین نخورم و به طرف پالتوی تابستانی خیسش متمایل شدم . پدرم سراپا می لرزید . سردش بود ...
گفتم : " بابا ، صدف رو تو ایام روزه می شه خورد ؟ "
پدرم گفت : " صدف رو زنده زنده می خورن ... صدف مثل لاک پشت لاک داره ، صدف داره اما صدفش دو تیکه س . "
آن بوی مطبوع بی درنگ وجودم را رها کرد و صحنه ای که مجسم کرده بودم از میان رفت ... در این جا بود که همه چیز برایم روشن شد .
زیر لب گفتم : " چه کثافتی ، چه کثافتی ! "
پس معنی صدف همین است ! پیش خود موجودی مثل قورباغه را مجسم کردم . قورباغه ای که توی صدف نشسته ، با چشمان درشت و برقش دارد بیرون را دید می زند و آرواره مهوعش تکان می خورد . این موجود را با آن لاک و چنگال ها ، چشمان براق و پوست لزج مجسم کردم که از بازار آورده اند . بچه ها پنهان شده اند و ، در آن حال که آشپز از احساس تنفر ابرو در هم کشیده ، آن موجود را با آن پاها می آورد ، توی بشقاب می گذارد و به اتاق غذاخوری می برد . بزرگسال ها می گیرند و می خورند ، زنده زنده با چشم هایش می خورند ، با پاهایش . و در آن حال جانور جیغ می کشد و سعی می کند لب هایشان را گاز بگیرد ...
رو در هم کشیدم ، اما ... چرا آرواره من طوری حرکت می کرد که انگار داشتم چیزی می خوردم ؟ جانور نفرت انگیز ، مهوع و وحشتناک بود ، اما داشتم آن را می خوردم ، با ولع می خوردم ، و در آن حال می ترسیدم مزه و طعمش را تشخیص بدهم . همین که یکی را می خوردم ، چشمان براق دومی را می دیدم ، سومی را ... آن ها را هم می خوردم ... دست آخر دستمال سفره را خوردم ، بشقاب را ، گالش های پدرم را ، تابلو سفید را ... هر چیزی را که چشمم به آن می افتاد می خوردم ، چون احساس می کردم هیچ چیزی جز خوردن بیماری ام را بر طرف نمی کند . صدفها چشمان وحشتناکی داشتند و نفرت انگیز بودند . تجسم آنها مرا دچار لرز می کرد اما می خواستم بخورم ! بخورم .
ناگهان از درون من فریادی بلند شد : " صدف به م بدین ! من چند تا صدف می خوام ! "
در این لحظه صدای بی حال و لرزان پدرم را شنیدم : " آقایون ! به ما کمک کنین ! من روم نمی شه گدایی کنم ! خدایا ، دیگه نای ایستادن ندارم . " من دامن پالتوی پدرم را گرفتم کشیدم و کفتم : " من صدف می خوام ! "
صدای کسی را در نزدیکی خودم شنیدم که با خنده می گفت : " می خوای بگی تو صدف می خوری ، یه بچه به این فسقلی صدف می خوره ؟ "
دو مرد با کلاه سیلندر روبه روی ما ایستاده بودند ، توی چشم هایم نگاه می کردند و می خندیدند .
" تو راستی راستی صدف می خوری ، کوچولو ! چطوری می خوری ؟ "
یادم می آید دستی قوی مرا کشان کشان توی رستوران غرق در نور برد . چیزی نگذشت که عده زیادی دورم حلقه زدند و مرا با کنجکاوی و خنده تماشا می کردند . پشت میزی نشستم و چیز لزج و شوری را که بوی نا و گندیدگی می داد خوردم . بدون اینکه نگاه کنم و ببینم چه چیزی دارم می خورم ، با ولع و بدون اینکه بجوم فرو می دادم . تصور می کردم که اگر چشم هایم را باز کنم چشمان براق ، چنگال ها و دندان های تیز را می بینم .
ناگهان بنا کردم چیز سختی را بجوم ، صدای قروچ قروچ بلند شد . جمعیت خندید : " ها ، ها ، ها ! لاک شو هم می خوره . احمق جون ، فکر می کنی این هم خوردنی یه ! "
یادم می آید بعد از آن ، تشنگی زیادی احساس کردم . توی رختخوابم دراز کشیده بودم و از سوزش سر دل و طعم عجیب روی زبان و لب خشک شده ام خواب به چشمم نمی رسید . پدرم توی اتاق می رفت و می آمد و انگار که با خودش حرف بزند دست هایش را تکان می داد .
زیر لب با خودش حرف می زد : " گمونم سرما خورده باشم . حس می کنم یه نفر داره تو سرم راه می ره ... شاید علتش این باشه که ... بله ... امروز چیزی نخورده ام ... راستی راستی موجود مسخره عجیب و غریبی ام ... اون آقایون راحت ده روبل برای صدف ها پول دادن . چرا نرفتم جلو ازشون خواهش کنم که ... چیزی به من بدن ؟ یه چیزی می تونستم ازشون بگیرم . "
نزدیکی های صبح خوابم برد ، خواب دیدم قورباغه ای توی یک صدف نشسته و چشمهایش را دور می گرداند . ظهر از زور تشنگی بیدار شدم ، نگاه کردم ببینم پدرم کجاست . هنوز توی اتاق راه می رفت و دستهایش را حرکت می داد .
نوشته : آنتوان چخوف – ۱۸۸۴
ترجمه : احمد گلشیری
از کتاب : بهترین داستانهای کوتاه چخوف

مدتها قبل در یک متن عرفانی ، نوشته ای از یکی از عرفای قدیمی را می خواندم ، که : ( نقل به مضمون )
" خوشبخت ترین مردمان ، آن کسی است که هنوز زاده نشده ، و هرگز هم زاده نخواهد شد . "
گوینده این سخن را به یاد ندارم . اما به یاد دارم وقتی این مطلب را می خواندم یک جور پوچ گرایی خفیف ( و حتی شاید شدید ؟ ) از آن به مشامم می رسید که شنیدن آن از زبان یک عارف شوریده برایم عجیب ، جالب ، نامنتظر و بدیع بود .
بگذریم . مدتی است که در هوای نسبتا پاک و نوروزی تهران ، شبها به پیاده روی می روم . در مسیرهای طولانی و خلوت . در سایه روشن حرکت می کنم و مثل همیشه از نور گریزانم . در خیابان های نیمه تاریک خود را در شهر بی در و پیکر تهران گم و گور می کنم . به یاد داستانهای علمی – تخیلی می افتم : یک شهر بزرگ ، تاریک و متروکه ( مثلا بعد از یک جور حمله اتمی ؟ ) .
از کنار پارک ها می گذرم . بوی علف را ، بوی درختان باران خورده را ، بوی سرسبزی و لطافت بهاری را فرو می دهم ، در حالی که به ترانه ترنج محسن نامجو گوش می دهم که از mp3 – player کوچکم پخش می شود و در اعماق جانم می نشیند . خلاصه اینکه سرخوشی کودکانه و شاید ابلهانه ای را تجربه می کنم و هر بار در این حال سرخوشی از خودم می پرسم :
" من خوشبخت ترم ، یا آنکه زاده نشده و زاده نخواهد شد ؟ "
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|