
Mp3 Player کوچک و قابل حمل من ۲گیگا بایت ظرفیت دارد ، که فکر می کنم حدود سه چهارم آن را با ترانه های Celine Dion پر کرده ام ، یعنی سه CD کامل از آوازهای او . بیش از سه ماه است که فقط ترانه های او را گوش می دهم و عجیب است که اصلا هم خسته نمی شوم . ابتدا فکر می کردم برایم مثل یک تب زودگذر است ، اما گویی کم کم باید به این نتیجه برسم که این برایم یک لذت مدام و ماندگار است .
مدت هاست که در پیاده روی های طولانی ام فقط او را محرم تنهایی خود می دانم . فکر می کنم Celine Dion به راحتی ۳ اکتاو را تحریر می کند . برای من صدایش مهیج ، آرام بخش و حتی در پاره ای لحظات ملکوتی است . چقدر صدای این زن را دوست دارم .

یک زمین خشک ، در دل کویر
پست و جانگداز ، کور و گنگ و پیر
بادهای گرم ، هر طرف وزان
خارهای سخت ، در دلم اسیر
یک دو قطره آب ، آرزوی من
کی فرو چکد ؟ دیر دیر دیر

قسمت دوم :
سایه سرباز را روی خودم احساس می کردم . سرم را بالا آوردم ، او را می دیدم که مانند شبحی سیاه رنگ درست بالای سرم ایستاده . خورشید به سرباز عراقی یک حالت اثیری و ضد نور داده بود . اگرچه می دانستم خشابم خالی است ، اما دستم به طور غریزی به سمت ژ- 3 رفت . سرباز بلافاصله با کلاشینکوف به سمتم نشانه رفت . چشمانم را بستم و منتظر ماندم . هرگز مرگ را این چنین نزدیک احساس نکرده بودم . زمان برایم منبسط شده بود . مرا در خور فرو می برد . مرا ذوب می کرد ، مرا می گداخت . داشتم در لحظه ای به عمق ابدیت دست و پا می زدم و غرق می شدم و فرو می رفتم ، اما نمی توانستم به سطح بیایم . فرو می رفتم . یک جریان سیال و چسبناک مرا با خود به اعماق می برد . منتظر شلیک های خفه و کوتاه کلاشینکوف بودم . یک خشاب کامل . احساس ضعف می کردم . تنها چیزی که در آن لحظه می خواستم ، آرامش مطلق بود ، آرامش بی انتها ، آرامش ابدی ، خواب بی بازگشت .
لحظات غریبی بر من می گذشت . غریب ترین و غیرقابل توضیح ترین لحظات زندگیم . برای مدتی نمی دانستم که بیهوش هستم ، و یا اینکه پس از رگبار مهیب و بی ترحم یک خشاب کامل کلاشینکوف دارم جان می کنم . هلاک یک قطره آب بودم و قمقمه ام از صبح خالی بود . خالی خالی . حس می کردم سرباز عراقی دارد به خاکریز نزدیک تر می شود .
ادامه دارد...

قسمت اول :
جیپ ارتشی عراقی ، در میان گرد و خاکی که به هوا می کرد ، از میان دشت فراخ و بی آب و علف و خشک مقابلم ، مانند یک جانور وحشی ، درنده و گرسنه نفیر می کشید و با سرعت تمام به سمت خاکریز پیش می آمد . وقتی جیپ به فاصله تقریبی ۱۵۰ متری ام رسید ناگهان کمی به راست متمایل شد و توقف کرد . راننده و دو سرباز عراقی دیگر ، به سرعت پیاده شدند . یکی از بعثی ها که در صندلی جلو ، کنار راننده نشسته بود ، پیاده نشد . از دور می دیدم که کلاه نظامی اش را از سر برداشته و خودش را باد می زند . احتمالا درجه دار و مافوق سه سرباز دیگر بود .
سال ۱۳۶۴ بود و من یک بسیجی خط شکن بودم . از مادری اهوازی ، و پدری عراقی از اهالی بصره . فارسی و عربی را به خوبی تکلم می کردم . من مامور شناسایی خطوط ارتباطی بعثی ها ، کمینگاه ها و احتمالا میادین مین بودم . معمولا من قبل شروع عملیات ، به قلب دشمن می زدم . اما گویی این بار دشمن داشت به قلب من می زد .
یکی از سربازها ، آرام و با احتیاط به سمتم می آمد . دو سرباز دیگر به سمت خاکریزهای جپ و راستم رفتند که هر کدام حدود ۱۰۰ متر با خاکریز من فاصله داشت . عراقی ها ، احتمالا بعد از درگیری هایی که نزدیک سحر با گشت شناسایی آنها داشتم ، برای پاکسازی منطقه اعزام شده بودند .
من در خاکریز گرفتار شده بودم و در حالی که سعی می کردم خودم را بیشتر پنهان کنم ، گیج و خسته به سربازها نگاه می کردم . کمی که جابجا شدم ، فهمیدم که توان حرکت ندارم . به یاد آوردم که زخمی ام و به یاد آوردم که از سحر تا آن موقع چقدر خونریزی داشته ام .
سربازی که به سمت من می آمد ، بلند قد و لاغر اندام بود ، لباس نظامی اش به رنگ سبز پر رنگ بود و کلاه آهنی بر سر داشت و تجهیزات نظامی اش نسبتا کامل بود . صدای پوتین هایش را روی خاک خشک و تشنه به وضوح می شنیدم . ظهر بود و آفتاب درست بر فرق سرم می کوبید . از خون ریزی زیاد داشتم بیهوش می شدم . دیگر یقین داشتم که کارم تمام است . اگر مرا در این وضعیت وخیم ، زخمی و در حال خونریزی و رو به مرگ می دید ، به احتمال زیاد زحمت اسیر کردن مرا به خود نمی داد و تیر خلاص را می زد . سرباز بعثی به نزدیکی های خاکریزم رسیده بود . اگر چند قدم دیگر برمی داشت حتما مرا می دید . چشمانم را بستم و زیر لب شروع کردم به خواندن اشهد .
ادامه دارد...
آقای سید منصور حسینی این دو غزل زیبا را از کانادا ( محل اقامتشان ) جهت درج در وبلاگم ارسال کرده اند . خوشحالم که دوست بسیار عزیز و دیرینم ، در این پست مهمان حیاط خلوت است .
غزل اول :
وقتی ترا در کوچه های عشق دیدم انگار نوری در طـُوای عشق دیدم
در شوره زار یأس و در زندان تردید خود رابه مأوای کسای عشق دیدم
جایی که نیلوفر بپای عشق جان داد آنجا که عاشق را فدای عشق دیدم
پرواز بر فرش تخیّل دست در دست دست ترا دست خدای عشق دیدم
لبخندهایت میوه های دانه ذات پشت نفسهایت عَـمای عشق دیدم
در چشمهایت کهکشانها خانه دارند در چشمها جایی ورای عشق دیدم
آه ای فرات عشق آبی چون هزاران کام عطش در کربلای عشق دیدم
با یک تجلـّی بین انگشتان ادراک سرها جدا افتاده پای عشق دیدم
سید منصور حسینی
۱۶/۱/۱۳۸۸
غزل دوم :
این روزها دل من جای دیگر است باور نمی کنی چه هواها در این سراست
آن ماهی دچار به دریای بیکران حس می کند که با خود دریا برابر است
نیم وجود او شده خورشید و نیم آن "أمّن یُجیب" خوان در صبح باور است
یا آنکه نیم او شده مجنون و نیمه ای لیلی شدست و با غم مجنون همسراست
در عاشقی شب من مثل روز شد پاییز من بهاروبهارم در آذر است
آهی زعشق وکمی تر مۀ خیال درمان درد آینه های مکدّر است
در جستجوی گوشۀ دنجی دلم شنید سینای عشق از همه جا با صفا تراست
سید منصور حسینی
۳۰/۱/۱۳۸۸
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|