تبليغاتX
حیاط خلوت
 
 

وارد قهوه خانه که شدم ، حس غریبی به جانم افتاد . قهوه خانه جایی بود شبیه زیرزمین ، کم نور با یک ته مایه سبز تیره اما نمی فهمیدم این ته مایه سبز تیره رنگ ، از کجا می آید . دودی که با غل غل غلیان ها آمیخته شده بود ، در هوا موج می زد و در باریکه های نور که از پنجره های مشبک بیرون زده بود ، می رقصید . هنوز همان حس غریب آشنای ابتدایی همراهم بود . حس می کردم قبلا این جا بوده ام ، در حالی که یقین داشتم که برای اولین بار است این قهوه خانه را می بینم . حس مرموزی بود ، مثل وقتی که کسی را برای اولین بار می بینی ، اما چیزی درونت نهیب می زند ، غنج می رود ، ذوق ذوق می کند و منکر می شود که این دیدار ، دیدار نخستین است .

شاید شبیه این قهوه خانه را در یکی از کابوس هایم دیده بودم ؟ و یا شاید در حال غوطه خوردن در یکی از کابوس هایم بودم ؟ کابوسی  با طعم دود و غلیان ؟

رفتم و گوشه ای دنج پیدا کردم . کفش هایم را با دقت درآوردم و روی تخت چوبی ای که یک فرش ضخیم پوشانده بودش ، به آرامی نشستم . سفارش یک غلیان دادم با طعم لیمو . طعم مورد علاقه ام . دست کردم در جیبم و تسبیح سبزم را از جیبم بیرون کشیدم . تسبیح زیاد بدرد بخوری نبود : پلاستیکی و درب و داغان ، اما با این همه خوشدست بود . دانه ها را دوتا دوتا در دستانم می گرفتم و قل می دادم و می سراندم و جلو می رفتم تا به انتها می رسید و دوباره دانه ها را در دستانم از طرف دیگر می سراندم و جلو می رفتم . به یاد تسبیح یادگاری پدربزرگم افتادم که شاه مقصود بود ، با دانه های سبز خوش رنگ و درخشان مانند حبه های انگور ، که وقتی دانه های آن به هم می خورد ، صدای ریز ، خفه ، ملایم و دلنشینی از خود بیرون می داد .

غلیان آماده شد ، آن را مقابلم گذاشتند ، همراه با یک سینی فلزی محتوی یک قوری بزرگ و یک استکان کوچک . دوباره به فضای سبز و دودآلود مقابلم خیره شدم و شروع کردم به پک زدن به غلیان . مدتی گذشت . سرخوشی کیفوری یه سراغم آمده بود . برای خودم چای ریختم و دوباره محکم پک زدم . دود آمیخته با طعم لیمو درونم را آکنده بود . چشمانم را بستم و شروع کردم به گرداندن تسبیح .

هیکل درشت و سیاهی ، آمد و مقابلم ایستاد ، کفش هایش را در آورد و روی تخت نشست .

- خوب جا افتاده ، مگه نه ؟

صدای عجیبی داشت : بم ، یکنواخت ، زنگ دار و خسته . طنین صدایش در هوا موج می انداخت و با غل غل غلیان ها در هم می آمیخت . یک صدای غیر انسانی ، مهربان و وحشی . نفهمیدم منظورش چای است یا غلیان  که جا افتاده ؟ در هر حال گفتم :

- بله ، ... جا افتاده .

- دفعه اوله که این جا تشریف میارین ؟

- بله ... فکر می کنم .

جرات نمی کردم نگاهش کنم . از هیکل بزرگ و صدای بم و زنگ دار و یکنواخت اش می ترسیدم . دوباره پک محکمتری به غلیان زدم و دود را فرو دادم . چشمانم را بستم و گفتم :

- اما مثل اینکه شما کاملا با اینجا آشنایید ؟

یک لحظه جرات کردم و سرم را بالا آوردم و به چهره اش خیره شدم ، اما در چهره اش در سایه روشن فرو رفته بود و تنها تصویر کوچکی از چشمهایش را می دیدم . چشمهایی درخشان و وحشی . گفت :

- آره ، من هر روز اینجا هستم ، آخه اینجا مال منه !

ناگهان صدای ریز و خفه و ملایم و دلنشینی به گوشم خورد . اشتباه نمی کردم . هیکل مقابلم داشت تسبیح می گرداند . به تسبیحی که در دستانش چرخ می خورد نگاه کردم : سبز بود ، با سنگهای درخشان ، شبیه حبه های انگور . گویی اشتیاق مرا فهمیده بود . تسبیح را به طرفم گرفت و با همان صدای بم و زنگ دارش گفت :

- بیا بگیر ، یه دور برو !

تسبیح را گرفتم و شروع کردم به سر دادن و قل دادن دانه های آن . باورم نمی شد ! حاضر بودم قسم بخورم که تسبیح شاه مقصود یادگاری پدر بزرگم را در دست دارم . تسبیحی که پنج سال همیشه همراهم بود ، اما دو ماه قبل آن را گم کرده بودم . آن را موقع خواب گذاشته بودم بالای سرم ، روی میز ، کنار ساعت قدیمی شماطه دار ، اما صبح آن روز غیبش زده بود . همه جای خانه را برای یافتنش زیر و زبر کرده بودم ، اما گویی آب شده بود و به زمین رفته بود . هیکل مقابلم ، گویی افکارم را می خواند ، چشم در چشم من دوخت ، هنوز صورتش در سایه روشن ها موج می زد . چشمان وحشی اش را به من دوخت :

- مال توئه ، مگه نه ؟

با تردید گفتم :

- آره ! ... ولی چطور ؟

با همان صدای زنگ دارش ادامه داد :

- دو ماه پیش پیدایش کردم ، صبح که اومدم اینجا بود ، درست همین جایی که الان تو نشسته ای !

باورم نمیشد . چطور حاضر بود تسبیح شاه مقصود را بی هیچ دلیلی به من بدهد ؟

- آخه چطور ممکنه ... من که تا به حال اینجا نیومده بودم ؟

بلند شد که برود . این بار در صدای زنگ دارش ، اطمینان موج میزد :

- مال خودته ، خیلی هم قدیمیه ، شاه مقصود اصل .

کفش هایش را پوشید و رفت و در تاریکی قهوه خانه گم شد . تسبیح را در دستم فشردم و چشمانم را بستم و پک محکمتری به غلیان زدم و دود آغشته به طعم لیمو را تا جایی که می توانستم در سینه ام حبس کردم .  

 

  نوشته شده در  چهارم مرداد 1388   توسط رامتین گلبانگ  | 

پل راه آهن

                یه آوازه غمناکه تو هوا

پل راه آهن

                 یه آوازه غمناکه تو هوا

 

هر وقت یه قطار از روش رد می شه

          دلم می گه

                   سر بزارم به یه جایی

 

رفتم به ایستگاه

دل تو دلم نبود

 

رفتم به ایستگاه

دل تو دلم نبود

 

دنبال یه واگن باری می گشتم

که قلم بده ببردم یه جایی تو جنوب

 

آی خدا جونم

آوازهای غمناک داشتن چیز وحشتناکیه

آوازهای غمناک داشتن چیز وحشتناکیه

 

واسه نریختن اشکهامه

که اینجور

نیشم رو وا می کنم و می خندم

 

شعر از لنگستن هیوز

ترجمه از احمد شاملو

  نوشته شده در  سوم مرداد 1388   توسط رامتین گلبانگ  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM