دوست دارم ، وقتی که مهلت چند روزه زندگی ام در این عالم خاک به انتها رسید ، چشم باز کنم و ببینم که تنها هستم ، در یک کلبه چوبی ، کنار ساحلی با زمین ماسه ای نرم ، روی یک صندلی چوبی قدیمی ، کنار پنجره ای .
اتاقی که بوی چوب فرسوده می دهد ، همراه با بوی نم و بوی شن و ماسه . باد پرده سفید رنگ حریر مقابل پنجره را آرام تکان می دهد . و من آن قدر نزدیک پنجره هستم که نوازش رقص حریر پرده را ، بر چهره ام احساس می کنم . به ساحل چشم می دوزم . به صدای امواج گوش می کنم و می گذارم باد ساحلی چهره ام را نوازش کند . مدتی فکر می کنم . مرگ در عالم خاک ، همچون یک رویای شبانه ذهنم را مشغول کرده است . رویای شبانه ام دارد می گریزد و دور می شود . مثل بوی علفی که نمی دانم از کجاست . بوی علفی که می آید و می رود .

چهل سالگی سن عجیبی است . حالت برزخی غیر قابل توضیحی را در آدم می دمد ، می دمد و باز دوباره می دمد . و این برزخ ، بد جوری پدر آدم را در می آورد . حالتی است میان حرکت و سکون ، میان التهاب و آرامش ، میان سرمستی و وقار ، میان جوانی و پیری ، میان اشتیاق و سیری ، میان شهوت و رخوت ، میان کوچ کردن و ماندن ، میان دل به دریا زدن و سکنی گزیدن ، میان نعره و زمزمه ، میان قهقهه و لبخند ، میان گستاخی و آرامش .
این حالت گاه شیرین و دلپذیر است و گاه خفقان آور . مثل وقتی که در بستر بیماری افتاده ای و تب می آید و می رود ، و تو نمی فهمی که داری خوب می شوی ، یا اینکه اوضاعت دارد وخیم تر می شود ؟
چیزی درونت گر می گیرد ، و جانت را به آتش می کشد و تو نمی دانی چه مرگت است ؟ نمی دانی که این شعله های حقیری است که رو به اضمحلال می رود و یا ققنوسی است که دارد از زیر خاکستر، بر می آید و روحت را به تلاطم وا می دارد ؟

دو هفته پیش چالوس بودم . داشتم کنار دریا قدم می زدم ، هوا مرطوب بود و باد می وزید . آسمان ابری بود . ابرهای خاکستری و بنفش همه جای آسمان انباشته شده بودند . بوی علف می آمد ، بوی شن و ماسه و بوی موج می آمد . ناگهان یک زوج جوان را دیدم که از روبرو به سویم می آمدند . نزدیک تر که شدند ، دیدم رنگ موهای دختر جوان سفید است . سفید ِ سفید ( گویی این رنگ تازه مد شده ) .
نمیدانم چطور شد که ناگهان حس کردم او خود ِ خود ِ جیم جارموش است که دارد در چالوس با ترنم و تبختر گام برمی دارد و به سویم می آید . همه چیز برایم محو شده بود . فقط جیم جارموش را می دیدم که سیلان داشت و در هاله ای اثیری فرو رفته بود و در آن غوطه می خورد . جیم جارموشی که نگاهش داشت کرانه ساحل را در می نوردید . جرات کردم و جلو رفتم .
به یاد لحظه درخشان فیلم DOWN BY LAW بودم که اخیرا آن را دیده بودم : سه زندانی بیگناه در سلول خود دارند با هم پوکر بازی می کنند . ناگهان ورق های بازی را به هوا پرتاب می کنند و با هم دم می گیرند :
I scream, you scream, we all scream, for ice-cream.
سه زندانی ، به میله های سلول خود چنگ می زنند ، خود را از آن آویزان می کنند و بی مهابا فریاد می کشند و پس از آن همه زندانیان در سلول های خود با آنها هم آواز می شوند و نعره هایشان در فضای زندان طنین می افکند :
I scream, you scream, we all scream, for ice-cream.
I scream, you scream, we all scream, for ice-cream.
I scream, you scream, we all scream, for ice-cream.
حس می کردم جارموش دارد از ورای عینک آفتابی و کاملا تیره خود به من نگاه می کرد . نگاهش را از پشت عینک ، عمیق و مهربان بود . گویی می فهمید چه می گویم ، گویی می دانست که دارم به
I scream, you scream, we all scream, for ice-cream.
فکر می کنم . دستش را بر شانه ام گذاشت . نگاهش می کردم ، باد ساحلی در موهای یکدست سپید او، موج می انداخت ... مدتی گذشت ...
داشتم راه می رفتم . دختر سفید مو به من نزدیک تر شده بود . نگاهش کردم . او هم لحظه ای مرا نگریست . هوا مرطوب بود ، باد می وزید ، آسمان ابری بود ، بوی علف می آمد و بوی شن و ماسه و موج .

این روزها که به مناسبت هفته دفاع مقدس ، فیلم های مستند جنگی قدیمی را از تلویزیون تماشا می کنم ، بدجوری بغض گلویم را می گیرد ، واقعا بدجوری . خیره می شوم به این موجودات عجیب و غریب و اشک در چشمانم حلقه می زند . حس می کنم که دارم به موجوداتی می نگرم که میلیون ها سال قبل از این ، ساکن سیاره ای دوردست بوده اند . سیاره ای که اکنون چندین میلیون سال نوری از من فاصله گرفته است .
موجوداتی که در یک سرزمین بی آب و علف ( به نام جبهه ) ، این سو و آن سو می دویدند ، در خاکریزهای خود پنهان می شدند ، برای لحظاتی سر از خاکریز خود بیرون می آوردند ، به جایی که نمی دانم کجاست شلیک می کردند ، دوباره پنهان می شدند ، سرک می کشیدند ، سینه خیز میرفتند ، راست قامت می ایستادند ، زخمی می شدند ، سرک می کشیدند و ...
چه سبکبال بودند این موجودات در این سیاره دوردست . گویی دائم از جاذبه سنگین سیاره شان فرارمی کردند . مثل جیوه پخش می شدند و تمام مرزبندی ها را پس می زدند ، در خود فرو می رفتند و جاری می شدند .
گاهی حس می کنم که در این سیاره دوردست ، برای این موجودات عجیب و غریب ، جنگ بهانه ای بود تا فنا ناپذیری خود را به اثبات رسانند ، تا وسعت نگاه خود را به جهان هدیه کنند ، تا افق بی مرز خود را بر سیاره شان بگسترانند . جنگ برایشان بهانه ای بود تا بخندند ، مهر بورزند و عشق ببازند . تا نوحه سر دهند ، گریه کنند ، و به راهی بی بازگشت قدم بگذارند . تا برای آیندگان انقراض موجوداتی از جنس خود را فریاد زنند . تا در گوشه ای از کهکشان جا خوش کنند که دیگر هیچ بنی بشری حتی تصوری از الوهیت آنها را در مخیله اش راه ندهد .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|