پل راه آهن
یه آوازه غمناکه تو هوا
پل راه آهن
یه آوازه غمناکه تو هوا
هر وقت یه قطار از روش رد می شه
دلم می گه
سر بزارم به یه جایی
رفتم به ایستگاه
دل تو دلم نبود
رفتم به ایستگاه
دل تو دلم نبود
دنبال یه واگن باری می گشتم
که قلم بده ببردم یه جایی تو جنوب
آی خدا جونم
آوازهای غمناک داشتن چیز وحشتناکیه
آوازهای غمناک داشتن چیز وحشتناکیه
واسه نریختن اشکهامه
که اینجور
نیشم رو وا می کنم و می خندم
شعر از لنگستن هیوز
ترجمه از احمد شاملو

شکیبایی
از گون ها آموخته ام
و از تک درختان حاشیه کویر
که در روزه دائمی اند
و گهگاهی
به بوی آبی
افطار می کنند
شعر از : سید رضا علوی

یک زمین خشک ، در دل کویر
پست و جانگداز ، کور و گنگ و پیر
بادهای گرم ، هر طرف وزان
خارهای سخت ، در دلم اسیر
یک دو قطره آب ، آرزوی من
کی فرو چکد ؟ دیر دیر دیر
آقای سید منصور حسینی این دو غزل زیبا را از کانادا ( محل اقامتشان ) جهت درج در وبلاگم ارسال کرده اند . خوشحالم که دوست بسیار عزیز و دیرینم ، در این پست مهمان حیاط خلوت است .
غزل اول :
وقتی ترا در کوچه های عشق دیدم انگار نوری در طـُوای عشق دیدم
در شوره زار یأس و در زندان تردید خود رابه مأوای کسای عشق دیدم
جایی که نیلوفر بپای عشق جان داد آنجا که عاشق را فدای عشق دیدم
پرواز بر فرش تخیّل دست در دست دست ترا دست خدای عشق دیدم
لبخندهایت میوه های دانه ذات پشت نفسهایت عَـمای عشق دیدم
در چشمهایت کهکشانها خانه دارند در چشمها جایی ورای عشق دیدم
آه ای فرات عشق آبی چون هزاران کام عطش در کربلای عشق دیدم
با یک تجلـّی بین انگشتان ادراک سرها جدا افتاده پای عشق دیدم
سید منصور حسینی
۱۶/۱/۱۳۸۸
غزل دوم :
این روزها دل من جای دیگر است باور نمی کنی چه هواها در این سراست
آن ماهی دچار به دریای بیکران حس می کند که با خود دریا برابر است
نیم وجود او شده خورشید و نیم آن "أمّن یُجیب" خوان در صبح باور است
یا آنکه نیم او شده مجنون و نیمه ای لیلی شدست و با غم مجنون همسراست
در عاشقی شب من مثل روز شد پاییز من بهاروبهارم در آذر است
آهی زعشق وکمی تر مۀ خیال درمان درد آینه های مکدّر است
در جستجوی گوشۀ دنجی دلم شنید سینای عشق از همه جا با صفا تراست
سید منصور حسینی
۳۰/۱/۱۳۸۸

سروش گلبانگ
این شعر را برای برادرزاده ام سروش سروده ام که در نروژ است . آن جا متولد شده و همانجا زندگی می کند و اکنون دو سال و نیم سن دارد .به بهانه دلتنگی هایم و به بهانه مظلومیت کودکان هم سن وسال اش که اکنون در غزه اند .
توضیح : بعد از خاتمه شعر ، آن را دوباره از آغاز خواندم . دیدم که نه قافیه درستی دارد و نه وزن درستی ! اما با همه این اوصاف ، از حس و حال آن بدم نیامد .
سروش جان ! دلم آزرده است ، می دانی ؟
دلم آزرده و شکسته است می دانی ؟
به آن ترنم شیرین خنده ات سوگند
که گریه حال و هوایم شده است ، می دانی ؟
منم عموی تو که این گونه ناله سر دادم
تو ناله ام شنو ، شنیدنی است ، می دانی ؟
جهان ز کینه و خشم و جنون در آتش سوخت
کجاست دست مروت ؟ کجاست ؟ می دانی ؟
ز شوره زار پلید و پلشت اسرائیل
هزار نیزه برون شد . چرا ؟ تو می دانی ؟
سروش جان ! بگو بگو که چرا کودکان سرگشته
چنین اسیر شدند و غریب ؟ می دانی ؟
سروش جان ! بگو بگو که چرا ناله های مظلومان
چنین شکسته شده در گلو ؟ تو می دانی ؟
امید من ! سروش من ! بگو به من ! تو بگو !
بگو بگو ! که تو آزاده ای ! تو می دانی !

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی
پیش تر زانکه چو گردی ز میان برخیزم

دل من یک شب مهتاب را می خواهد دل من اسب سبکبال را می خواهد
دل من آب روانی از کوهسار دل من باغ خیال را می خواهد
دل من دیدن یک آهوی خوشحال دل من گریه صیاد را می خواهد
دل من ابرهای آسمان را می خواهد دل من گریه پاییز را می خواهد
دل من سفیدی کوهسار را می خواهد دل من خنده کودک را می خواهد
دل من شادی دنیا را می خواهد
۲۳ آذر ۱۳۵۹

از تاریکی ها
بیرون بیا
از تمام گوشه های مرموز
و از خواب های گاه به گاه من
روح تو
پرنده ای ترسیده است
کز کرده در گوشه های عبوس
بیرون بیا
اعتماد کن
به چشمی
که به تاریکی
عادت دارد
شعر از : شبنم آذر

لیپمن برس
"به نظر من ، ریاضیات بسیار شبیه شعر است . شعر ناب آن است که اندیشه های بسیار را با کلمات معدود بیان کند . به این اعتبار ، فرمولهایی مانند
یا ![]()
شعرند . بر این اساس ، به هر کسی می توان توضیح داد که شعر چیست ، ولی اگر او مثلا انگلیسی نداند ، نمی تواند شعر انگلیسی را خوب بفهمد چون شعر ناب ترجمه پذیر نیست . شخصی که در ادبیات کلاسیک یونان دستی دارد ، به من می گفت که پینداروس یکی از بزرگترین شاعران تمامی اعصار است . وقتی جویای ترجمه خوبی از اشعار شاعر یونانی شدم پاسخ داد که شعر پینداروس را یا باید به یونانی خواند و یا به کلی از آن چشم پوشید .این حرف در ریاضیات نیز صادق است : یا باید بتوانید از نمادها استفاده کنید ، و یا به کلی از مطالعه ریاضی چشم بپوشید ."
از مصاحبه لیپمن برس ریاضیدان آمریکایی ( که اصلا از اروپای شرقی است ) با مجله :
The College Mathematics Journal
بیا بیا به سراغم که رفته ام از دست
بیا بیا که بگویم حدیث روز الست
بیا درنگ مکن تا دوباره باز کنم
به شوق دیدن تو آنچه دست و پایم بست
۱۳۷۸ یا ۱۳۷۹
برف می بارد
آن دورتر
کسی نشسته
با ایمان سپیدش
و بر خطوط بی کاغذ ،
بهار را
نشاء می کند
شعر از : شبنم آذر

۱- زخم و مرگ :
در ساعت پنج عصر.
درست ساعت پنج عصر بود.
پسری پارچهی سفید را آورد
در ساعت پنج عصر
سبدی آهک، از پیش آماده
در ساعت پنج عصر
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر
باد با خود برد تکههای پنبه را هر سوی
در ساعت پنج عصر
و زنگار، بذرِ نیکل و بذرِ بلور افشاند
در ساعت پنج عصر .
اینک ستیزِ یوز و کبوتر
در ساعت پنج عصر .
رانی با شاخی مصیبتبار
در ساعت پنج عصر .
ناقوسهای دود و زرنیخ
در ساعت پنج عصر .
کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند
در ساعت پنج عصر .
در هر کنار کوچه، دستههای خاموشی
در ساعت پنج عصر .
و گاو نر، تنها دلِ برپای مانده
در ساعت پنج عصر .
چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش
در ساعت پنج عصر .
چون یُد فروپوشید یکسر سطح میدان را
در ساعت پنج عصر .
مرگ در زخمهای گرم بیضه کرد
در ساعت پنج عصر .
بیهیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر.
تابوت چرخداری در حُکمِ بسترش
در ساعت پنج عصر .
نِیها و استخوانها در گوشش مینوازند
در ساعت پنج عصر .
تازه گاوِ نر به سویش نعره برمیداشت
در ساعت پنج عصر .
که اتاق از احتضار مرگ چون رنگینکمانی بود
در ساعت پنج عصر .
قانقرایا میرسید از دور
در ساعت پنج عصر .
بوقِ زنبق در کشالهی سبزِ ران
در ساعت پنج عصر .
زخمها میسوخت چون خورشید
در ساعت پنج عصر .
و در هم خُرد کرد انبوهیِ مردم دریچهها و درها را
در ساعت پنج عصر .
در ساعت پنج عصر .
آی، چه موحش پنج عصری بود !
ساعت پنج بود بر تمامی ساعتها !
ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه !
۲- خون منتشر :
نمیخواهم ببینمش !
بگو به ماه بیاید
چراکه نمیخواهم
خونِ ایگناسیو را بر ماسهها ببینم.
نمیخواهم ببینمش !
ماهِ چارتاق
نریانِ ابرهای رام
و میدانِ خاکی خیال
با بیدبُنانِ حاشیهاش.
نمیخواهم ببینمش !
خاطرم در آتش است.
یاسمنها را فراخوانید
با سپیدی کوچکشان !
نمیخواهم ببینمش !
ماده گاوِ جهان پیر
به زبان غمینش
لیسه بر پوزهیی میکشید
آلودهی خونی منتشر بر خاک،
و نره گاوانِ «گیساندو »
نیمی مرگ و نیمی سنگ
ماغ کشیدند آنسان که دو قرن
خسته از پای کشیدن بر خاک.
نه.
نمیخواهم ببینمش !
پله پله بَر میشد ایگناسیو
همهی مرگش بر دوش.
سپیدهدمان را میجست
و سپیدهدمان نبود.
چهرهی واقعی خود را میجست
و مجازش یکسر سرگردان کرد.
جسم زیباییِ خود را میجست
رگِ بگشودهی خود را یافت.
نه ! مگویید، مگویید
به تماشایش بنشینم.
من ندارم دلِ فوارهی جوشانی را دیدن
که کنون اندک اندک
مینشیند از پای
و تواناییِ پروازش
اندک اندک
میگریزد از تن.
فورانی که چراغان کردهست از خون
صُفّههای زیرین را در میدان
و فروریخته است آنگاه
روی مخملها و چرم گروهی هیجان دوست.
چه کسی برمیدارد فریاد
که فرود ارم سر ؟
ـ نه ! مگویید، مگویید
به تماشایش بنشینم.
آن زمان کاین سان دید
شاخها را نزدیک
پلکها بر هم نفشرد.
مادران خوف
اما
سر برآوردند
وز دلِ جمع برآمد
به نواهای نهان این آهنگ
سوی ورزوهای لاهوت
پاسدارانِ مهی بیرنگ:
در شهر سهویل
شهزادهیی نبود
که به همسنگیش کند تدبیر،
نه دلی همچنو حقیقتجوی
نه چو شمشیر او یکی شمشیر.
زورِ بازوی حیرتآورِ او
شطّ غرندهیی ز شیران بود
و به مانند پیکری از سنگ
نقش تدبیر او نمایان بود.
نغمهیی اَندُلسی
میآراست
هالهیی زرین بر گِرد سرش.
خندهاش سُنبل رومی بود
و نمک بود
و فراست بود.
ورزابازی بزرگ در میدان
کوهنشینی بیبدیل در کوهستان.
چه خوشخوی با سنبلهها
چه سخت با مهمیز !
چه مهربان با ژاله
چه چشمگیر در هفتهبازارها،
و با نیزهی نهاییِ ظلمت چه رُعبانگیز !
اینک اما اوست
خفتهی خوابی نه بیداریش در دنبال
و خزهها و گیاهِ هرز
غنچهی جمجمهاش را
به سرانگشتانِ اطمینان
میشکوفانند.
و ترانهسازِ خونش باز میآید
میسُراید سرخوش از تالابها و از چمنزاران
میغلتد به طول شاخها لرزان
در میان میغ بر خود میتپد بیجان
از هزاران ضربت پاعای ورزوها به خود پیچان
چون زبانی تیره و طولانی و غمناک ـ
تا کنار رودبارانِ ستارهها
باتلاق احتضاری در وجود آید.
آه، دیوارِ سفید اسپانیا !
آه، ورزای سیاهِ رنج !
آه، خونِ سختِ ایگانسیو !
آه، بلبلهای رگهایش !
نه.
نمیخواهم ببینمش !
نیست،
نه جامی
کهش نگهدارد
نه پرستویی
کهش بنوشد،
یخچهی نوری
که بکاهد التهابش را.
نه سرودی خوش و خرمنی از گل.
نیست
نه بلوری
کهش به سیمِ خام درپوشد.
نه !
نمیخواهم ببینمش !
۳- این تختهبندِ تن :
پیشانیِ سختیست سنگ که رؤیاها در آن مینالند
بیآب مواج و بی سروِ یخزده.
گُردهییست سنگ، تا بار زمان را بکشد
و درختان اشکش را و نوارها و ستارههایش را.
بارانهای تیرهیی را دیدهام من دوان از پی موجها
که بازوان بلند بیختهی خویش برافراشته بودند
تا به سنگپارهی پرتابیشان نرانند.
سنگپارهیی که اندامهایشان را در هم میشکند بیآنکه به خونشان آغشته کند.
چراکه سنگ، دانهها و ابرها را گرد میآورد
استخوانبندی چکاوکها را و گُرگانِ سایهروشن را.
اما نه صدا برمیآورد، نه بلور و نه آتش،
اگر میدان نباشد. میدان و، تنها، میدانهای بیحصار.
و اینک ایگناسیوی مبارکزاد است بر سرِ سنگ.
همین و بس ! ـ چه پیش آمده است ؟ به چهرهاش بنگرید:
مرگ به گوگردِ پریدهرنگش فروپوشیده
رخسارِ مردگاوی مغموم بدو داده است.
کار از کار گذشته است ! باران به دهانش میبارد،
هوا چون دیوانهیی سینهاش را گود وانهاده
و عشق، غرقهی اشکهای برف،
خود را بر قلهی گاوچر گرم میکند.
چه میگویند ؟ ـ سکوتی بویناک برآسوده است.
ماییم و، در برابر ما از خویش میرود این تختهبند تن
که طرح آشکارِ بلبلان را داشت؛
و میبینیمش که از حفرههایی بیانتها پوشیده میشود.
چه کسی کفن را مچاله میکند ؟ آنچه میگویند راست نیست.
اینجا نه کسی میخواند نه کسی به کُنجی میگرید
نه مهمیزی زده میشود نه ماری وحشتزده میگریزد.
اینجا دیگر خواستار چیزی نیستم جز چشمانی به فراخی گشوده
برای تماشای این تختهبند تن که امکان آرامیدنش نیست.
اینجا خواهانِ دیدار مردانی هستم که آوازی سخت دارند.
مردانی که هَیون را رام میکنند و بر رودخانهها ظفر مییابند.
مردانی که استخوانهاشان به صدا درمیآید
و با دهان پُر از خورشید و چخماق میخوانند.
خواستارِ دیدار آنانم من، اینجا رو در روی سنگ،
در برابر این پیکری که عنان گسسته است.
میخواهم تا به من نشان دهند راه رهایی کجاست
این ناخدا را که به مرگ پیوسته است.
میخواهم مرا گریهیی آموزند، چنان چون رودی
با مهی لطیف و آبکنارانی ژرف
تا پیکر ایگناسیو را با خود ببرد و از نظر پنهان شود
بی آنکه نفسِ مضاعف ورزوان را بازشنود.
تا از نظر پنهان شود در میدانچهی مدوّر ماه
که با همه خُردی
جانور محزون بیحرکتی باز مینماید.
تا از نظر پنهان شود در شبِ محروم از سرودِ ماهیها
و در خارزارانِ سپیدِ دودِ منجمد.
نمیخواهم چهرهاش را به دستمالی فروپوشند
تا به مرگی که در اوست خو کند.
برو، ایگناسیو ! به هیابانگ شورانگیز حسرت مخور !
بخسب ! پرواز کن ! بیارام ! ـ دریا نیز میمیرد.
۴- غایب از نظر :
نه گاو نرت باز میشناسد نه انجیربُن
نه اسبان نه مورچهگان خانهات.
نه کودک بازت میشناسد نه شب
چراکه تو دیگر مُردهای.
نه صُلب سنگ بازت میشناسد
نه اطلس سیاهی که در آن تجزیه میشوی.
حتا خاطرهی خاموش تو نیز دیگر بازت نمیشناسد
چراکه تو دیگر مُردهای.
چراکه تو دیگر مُردهای
همچون تمامی مردهگان زمین.
همچون همه آن مردهگان که فراموش میشوند
زیر پشتهیی از آتشزنههای خاموش.
هیچکس بازت نمیشناسد، نه. اما من تو را میسرایم
برای بعدها میسرایم چهرهی تو را لطف تو را
کمالِ پختهگیِ معرفتت را
اشتهای تو را به مرگ و طعمِ دهان مرگ را
و اندوهی را که در ژرفای شادخوییِ تو بود.
زادنش به دیر خواهد انجامید ـ خود اگر زاده تواند شد ـ
آندلسی مردی چنین صافی، چنین سرشار از حوادث.
نجابتت را خواهم سرود با کلماتی که میمویند
و نسیمی اندوهگن را که به زیتونزاران میگذرد به خاطر میآورم.
این شعر مرثیه ای است در مرگ ایگناسیو سانچز مخیاس گاوباز اسپانیایی .
شاعر : فدریکو گارسیا لورکا
مترجم : زنده یاد احمد شاملو
پانوشت : از برادر عزیزم رامین که اطلاعات مفیدی درباره لورکا و ایگناسیو سانچز و همچنین این شعر ، در اختیارم گذاشت ، سپاسگزارم .
خرمن سوخته زندگی ام را چه کنم ؟
از تو و از همه بیگانگی ام را چه کنم ؟
عشق لیلی به دل سوخته ام راه آورد
لیک ، مجنونم و دیوانگی ام را چه کنم ؟
سال ۱۳۶۹ یا ۱۳۷۰

تاریکی ست ،
تاریکی محض
تنها انگشتانی از اسکلتی آشکار است
که به اندازه چوب کبریتی ست
کمی بالاتر نگاه کردم
چهره ای دیدم از اسکلت
تمام تنش مانند اسکلت
تنها روحش پاک
تنها روحش پاک
او حرفهایی دارد
که تا به حال هیچکس نشنیده
چونکه همه مردم
بخاطر چهره اش
از او فرار می کنند
اما من
پیش او ماندم
و به حرفهایش گوش دادم .
۱۳۵۹/۱/۲۹
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ، ز ابرها ، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان ، به بیکران ، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود
فروغ فرخزاد
سخنی با سارای حریرفروش رویای کودکیم
و " سارا زادگان " آتشفروز کابوس میانسالیم .
سیمین بهبهانی
سارا چه شادمان بودی با بقچه های رنگینت :
شال و حریر و ابریشم ، کالای چین و ماچینت .
سارا ! چه راستگو بودی آن دم که چشم معصومت
آیینه سحر می شد وقت قسم به آیینت .
سارا ! چه شرمرو بودی وقتی کسی نظر می باخت
با گونه های از نرمی گلبرگ یاس و نسرینت .
سارا ! چه در امان بودی آن دم که مرد همراهت
خار ملامتت می شد زنهار دست گلچینت .
سارا ! چه مهربان بودی با مادر مسلمانم ،
با برق اشک همدردی در دیدگان غمگینت .
سارا نهفته در قلبت نقش ستاره داوود
پیدا ستاره ای زرین بر گردن بلورینت ...
با قوم خود بگو سارا ! هرگز نبوده تا امروز
یک لحظه خشم وبیزاری با مردم فلسطینت .
سارا ! گریستی آتش بر قتل عام خونباری ،
صهیون نشان دوزخ شد از شعله های نفرینت .
سارا ! بگوی با موسا : " سودای دین دیگر کن
کز ننگ خود جهانخواری داغی نهاده بر دینت ! "
سارا بپرس از موسا ک : " این افعیان نمی بینی ؟
یا اژدهای افعی کش تن میزند ز تمکینت ؟ "
****
سارا جنازه ها اکنون افتاده بر زمین عریان ،
برکش کفن _ اگر داری _ از بقچه های رنگینت !
۲۹ شهریور ۱۳۶۱
پس از قتل عام صبرا و شتیلا
سیمین بهبهانی
کتاب دشت ارژن
شد ز غمت خانه سودا دلم
در طلبت رفت به هر جا دلم
در طلب زهره رخ ماهرو
می نگرد جانب بالا دلم
فرش غمش گشتم وآخر ز بخت
رفت بر این سقف مصفا دلم
آه که امروز دلم را چه شد ؟
دوش چه گفته است کسی با دلم ؟
از طلب گوهر گویای عشق
موج زند ، موج ، چو دریا دلم
روز شد و چادر شب می درد
در پی آن عیش و تماشا دلم
از دل تو در دل من نکته هاست
اَه ، چه ره است از دل تو تا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم ، وای دلم ، وا دلم
ای تبریز ! از هوس شمس دین
چند رود سوی ثریا دلم ؟
مولوی
پانوشت : ای خدا ، این مولوی دیگه چه اعجوبه ای بود ؟ چقدر قشنگه این بیت :
فرش غمش گشتم وآخر ز بخت
رفت بر این سقف مصفا دلم
منم آری منم
که از این گونه تلخ می گریم
که اینک
زایش من
از پس دردی چهل ساله
در نگرانی این نیمروز تفته
در دامان تو که اطمینان است و پذیرش است
که نوازش و بخشش است .
در نگرانی این لحظه یاس .
که سایه ها دراز می شوند
و شب با قدم های کوتاه
دره را می انبارد...
از کتاب : مرثیه های خاک
شاعر : زنده یاد احمد شاملو

این شعر را در دوازده سالگی گفته ام :
اسبی تند و چابک
قوی و خوش اندام
در راه است
از زیر پای اسب
خاک بر می خیزد
سر اسب بلند است
و دمش برافراشته
یال اسب در حرکت
از وزش تند ِ باد
گوش اسب تیز
از صداهای اطراف
پای اسب زخم
از خارهای بیابان
گویی دارد فکر می کند
به کجا برود ؟
پایان این راه کجاست ؟
کی به سبزه و چمن می رسد ؟
کی به گله خود می رسد ؟
کی به جفت خویش می رسد ؟
کی ...؟

مادربزرگ من
با آن همه لطافت و آبی بیکران
درخاک خفته است .
یادم نمی رود :
تسبیح و جانماز
قرآن همیشه باز
و چند برگ
از کتب روزگار دور :
تعبیر خوابها که نمی دانم از که بود
و آن کتاب کهنه که دائم گشوده بود
و زیر لب ، دعای سحرگاهی تو بود .
یادم نمی رود :
آن روزهای آخر که همچو کودکان
معصوم و بی گناه
در انتظار آبی پر مهر و بیکران
خاموش مانده بودی و حسرت به دل که آه :
تسبیح و جانماز
قرآن همیشه باز ؟
یادم نمی رود :
آهسته در کنار تو خواندم دعای راه
از آن کتاب کهنه که دائم گشوده بود
و زیر لب دعای سحرگاهی تو بود
یادم نمی رود :
که بال پر کشیدی و رفتی از این جهان
رو سوی آن ترنم آبی و بیکران
بازگشت ( ویرایش دوم ) :
وقتی یه روز غمگین تنهای تنها هستی
وقتی که در اتاقت کنار تخت نشستی
وقتی که حس کنم من کمی بیادم هستی
اونوقت میام سراغت یه جور که تو نترسی
*****
وقتی یه روز غمگین روزی که برف می باره
تو خلوتت نشستی نگات پر از بهاره
وقتی که از پنجره حیاطو نگاه می کنی
وقتی که در سکوتت من رو صدا می کنی
اونوقت میام سراغت یه جور که تو نترسی
*****
وقتی یه روز غمگین تو کنج غم نشستی
اونوقت میام سراغت یه جور که تو نترسی
رو شیشه پنجره یواشکی می نویسم :
" ای نازنین ، عزیزم هنوز تو فکرم هستی ؟ "
وقتی که در یک روز غمگین ،
باغچه برفی را
از پشت پنجره گرم
همچون تصاویری مغشوش می نگری
روح من ،
خسته ومشتاق
باز می گردد
و روی شیشه سرد بخار گرفته می نویسد :
" دوستت دارم ! "
ستاره دیده فرو بست و آرمید . بیا .
شراب نور به رگهای شب دوید . بیا .
ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت ،
گل سپیده شکفت و سحر دمید . بیا .
شهاب یاد تو در آسمان خاطر من
پیاپی از همه سو خط زر کشید . بیا .
ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم ،
ز غصه رنگ من و رنگ شب پرید . بیا .
به وقت مرگم اگر تازه می کنی دیدار ،
بهوش باش که هنگام آن رسید . بیا .
به گامهای کسان می برم گمان که تویی ،
دلم ز سینه برون شد ز بس تپید . بیا .
نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت ،
کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا .
امید خاطر سیمین دلشکسته تویی !
مرا مخواه ازین بیش نا امید . بیا .
سیمین بهبهانی
مرد
به باغ دیدی پروانه را ؟
تمام گلها دیدند ،
نشست و
برخاست ،
و بالهایش رنگین بود .
مرد
چه زود آمد پاییز ،
چه زود رفت ،
چقدر
سنگین بود .
ضیا موحد

حافظ :
زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعله ای ست که در آسمان گرفت
فروغ فرخزاد :
...
و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش
آفتاب به دنیا آمد...

هر لحظه که با هم بودیم
جشنی بود عید تجلی ،
و در جهان ، من و تو تنها .
سرکش تر بودی ، سبک تر از پر پرنده ای
همچون طوفانی سرمست فرود آمدی
بی حساب پله ها ، و مرا
میان یاس های نمناک
به قلمرو خویش خواندی ، آنسو ،
آنسوی آینه
آرسنی تارکوفسکی
نقل از کتاب تارکوفسکی
نوشته : بابک احمدی
بعد از مدتهای مدید ، همین الان شعری را خواندم ، که دوست داشتم حالا حالا ها تمام نمی شد . حتماً این جا را ببینید .

اگر نطر مرا ، درباره هنرمندترین بانوی ِ ایران جویا شوید ،
بدون ِ لحظه ای تردید ، پاسخ می دهم : فروغ فرخزاد
تمام روز در آیینه گریه می کردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
تنم به پیله تنهاییم نمی گنجید
و بوی تاج کاغذیم فضای آن قلمرو بی آفتاب را
آلوده کرده بود
زمانی که دوازده سال داشتم ،در عالم ِ نوجوانی ، شعر ی را سرودم و به مادرم دادم . آن زمان
مادرم به شعرهایم خیلی علاقه داشت و همه آنها را جمع آوری ، و در دفتری با جلدی قرمز رنگ
( که هنوز آن را دارم ) یادداشت می کرد.
با توجه به اینکه در سال ۱۳۵۸شور و شوق ِ انقلابی زیادی در کشور جاری بود ، شعرم کمی جنبه
انقلابی ، حماسی داشت . از قضا چند ماه بعد ، یکی از کارگردانان مطرح سینمای ایران ( که به
دلایلی نامش را نمی برم ) ، در خانه عمویم ، مشغول ِ فیلمبرداری ِ نخستنن فیلم ِ بلندش بود
( البته او در آن دوران هنوز " مطرح" نشده بود ) . دلیلش هم این بود که عمویم خانه ای داشت
شبیه خانه " قمر خانم " با یک حیاط بزرگ و همچنین یک حوض بزرگ که دور تا دور ِ آن نزدیک ۶۰
اتاق نقلی بود ، که عمویم همه را اجاره داده بود و به هر حال برای فیلمبرداری مناسب تشخیص
داده شده بود .
گویا بحث شعر و شاعری به میان آمده و عمویم کمی از من تعریف کرده و آنچه از شعرم را در حافظه
داشت ، برای شخص ِ کارگردان خوانده و او هم خوشش آمده بود .
بالاخره کار به جایی کشید که عمویم به مادرم زنگ زد و مادرم شعر را تلفنی ، برایش خواند وبدین
طریق شعرم بدست آقای کارگردان رسید و از طریق ِ وی ، راهی ِ برنامه کودک و نوجوان ِ آن دوران
شد و چند روز بعد ، مجری ِ برنامه ، آن را با حرارتی انقلابی در تلویزیون خواند .
فردای ِ روزی که شعرم از تلویزیون خوانده شد ، به مدرسه رفتم و دیدم که کلاس خالی است ، چرا
که عده ای از همکلاسی هایم پشت ِ در ، و عده ای دیگر در کلاس ِ بغل ، پنهان شده بودند . وقتی
وارد ِ کلاس شدم همگی بر سرم ریختند و به میمنت ِ پخش ِ شعرم از تلویزیون ، تا جایی که
می خوردم ،مرا با شور و شعفی انقلابی زدند !
***************
به هر حال آن شعر"تاریخی" را در اینجا می آورم :
خوابـــــــیده بودم ناگاه صدای ِ تیری
مرا بــــــیدار کرد نــاگــــاه فریـادی
مـــــــرا آگاه کرد نــــاگـــــاه لاله ای
مرا امــــیدوار کرد نــــاگاه گلوله ای
مرا خبــردار کرد ناگــاه سیــنـــه ای
مرا غمـنـاک کرد نـــــاگــــاه ناله ای
مرا دوان دوان کرد نــــاگاه گلوله ای
بر ســیـنه ام نـشـسـت
۵۸/۱۲/۲۶
زما نی که دردانشگاه شیراز در دوره کارشناسی تحصیل می کردم ، این شعر را ، که از سروده های
یکی از دانشجویان بود ، در تابلو اعلانات دانشکده ادبیات خواندم . آن را بسیار پسندیدم و یادداشت
کردم. اما به هر حال متاسفانه نام آن دانشجو را بیاد نمی آورم :
بیــا ای بهـــار زمستــانیم بیـا راحت جان طـوفانیم
بیـا دامنت را زمینی بســاز برای دو چشمـان بـارانیم
تو مفهوم پیوند یک روزه ای و من معنی عشق طولانیم
بنازم فلک را چه نیکو نگاشت خطی از فراقت به پیشانیم
منم واژه سبز قاموس عشق به امـید آنـم که بر خوانیـم
به عطر گل یاس در باغچه قسم مخورم بی تو فردا نیم
بیا ای مرا شور و عشق و امید که من کشتی بـحر طـوفانیم
من غریب خلوت تنهاییم
سوزد از غم سینه سوداییم
چشم من بارانی ابر فراق
داغدار لاله صحراییم
من اسیر بند زندان تنم
بیقرار این دل شیداییم
آه سرد من نشان درد من
دردمند نکته داناییم
همچو نیلوفر به بالا سرکشم
چون زمینی نیستم بالاییم
من شبروام ز خورشید روزی مرا خبر کن آغشته ام به اطراق از خیمه ام گذر کن
بوی بهار شادی در کوچه باغ عشقم با یک دو صد کرشمه آوا دهد خطر کن
من لولیم ، خرابم ، آغشته گناهم ای معجز مسیحا ، جانم ز تن به در کن
وامانده از دیارم ، از یار و یار و یارم با من بیا حذر کن ، از دشت غم سفر کن
بهمن ( یا دی ) ۱۳۷۲ کرمان
توضیح : اکنون که پس از چندین سال این شعر را مرور میکنم ،
می بینم که قافیه هایش اصلاً درست نیست (خبر - گذر - خطر و ...)
به هرحال ، علی رغم این مشکلات از آن خیلی بدم نمیآ ید .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|