تبليغاتX
حیاط خلوت
 
 

 

پریشب خواب جالبی دیدم :

یک پسر بچه شاد و شیطان و بازیگوش و خندان و پرانرژی کنار دستم نشسته بود که آرام و قرار نداشت . خوب نگاهش کردم . خودم بودم ! در سن ده ، یازده سالگی . با تعجب به خودم نگاه می کردم  و باورم نمی شد که خودم را در کنارم می بینم . اما پسر بچه ( ای که خودم بودم ) اصلا از دیدن مرد (ی که خودش بود ) تعجب نکرده بود ! گویی فهم ماجرا برایش خیلی ساده نبود . شاید هم کل ماجرا برایش خیلی خیلی ساده ، و در عین حال خیلی خیلی  پوچ و بی اهمیت بود .

کسی ( که بیادش نمی آورم ) مقابلمان بود که می خواست از ما عکس بگیرد . من به پسر بچه ( ای که خودم بودم ) گفتم : " تو رو خدا یه دقیقه آروم بگیر ، یه عکس یادگاری با هم بندازیم ! " . خلاصه بچه آرام گرفت . محکم بغلش کردم . در حالی که  داشت می خندید عکس گرفتیم . من زل زده بودم به موهای صاف و سیاه و پرکلاغی رامتین ده ، یازده ساله و در فکر تارموهای سفید رنگی بودم که قاطی موهای سیاهم ، در حال ازدیاد بودند .

 

  نوشته شده در  بیست و دوم اردیبهشت 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

دیشب خواب دیدم حافظه ام را از دست داده ام !

تجربه مخوف و موحش و دردناکی بود . احساس می کردم در فضایی مه آلود دست و پا می زنم . احساس می کردم معنا و مفهوم هستی برایم زایل شده . احساس می کردم مانند توپ فوتبالی هستم که روی پاهای یک نوجوان قرار گرفته ام و مدام  شوت می شوم به این ور و آن ور .

مانند ماهی آکواریوم از کنار هر شی و هر شخص عبور می کردم ، بدون آنکه فهمی از آن شی یا شخص داشته باشم . شاید دردناکی قضیه در این بود که خودم می فهمیدم که دچار این مشکل شده ام . اگر فهم این مطلب برایم ممکن نمی شد ، چه بسا  حتی  تجربه خوشایندی می بود !

یادم می آید در خواب ، تلفن زنگ زد . فکر می کنم یکی از دوستانم پشت خط بود . اما هر چه تلاش می کردم نمی فهمیدم چه کسی است . مدتی صحبت کرد . حدود ۵ یا ۶ دقیقه . حتی یک کلمه از حرفهایش برایم مفهوم نبود . فقط آخرین جمله اش را به یاد می آورم : " رامتین ، حالت خوبه ؟ " و من ، پشت تلفن من من می کردم .

 

  نوشته شده در  هفدهم بهمن 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

دیشب خواب عجیبی دیدم  که فضای آن کمی شبیه تابلوهای سالوادور دالی بود :

در یک دشت وسیع ایستاده ام . دشتی بسیار بسیار وسیع و مسطح . چمنهای ریز و درشت آن را به یاد می آورم . هوا بسیار مطبوع است . معتدل و بهاری . نزدیک عصر است . آسمان ابری است . باد به شدت می وزد و موهایم را آشفته می کند . در کنار یک تخته سیاه با ابعاد غول آسا ایستاده ام و دارم به مخاطبین ناشناسی " حافظ شناسی " درس می دهم . طول تخته سیاه حدود ۵۰۰ متر است و ارتفاع آن نزدیک ۵۰ متر .  شاگردان کلاسم خاموشند . سرهایشان پایین است و تند تند یادداشت برمی دارند . پس از مدت کوتاهی ، یکی از دوستانم با جیپ ارتشی وارد می شود و در گوشه ای پارک می کند . ( او در عالم واقع ، استاد علوم رایانه ای در دانشگاه واترلو در کانادا است . ) دوستم مرا به نام صدا می زند . به سویش می روم . مدتهاست که ندیدمش . یکدیگر را در آغوش می گیریم . از اینکه دوستم مرا در خلال کلاس " حافظ شناسیم " دیده است به خود می بالم . هنوز باد بشدت می وزد . دوباره از دور نگاهی به تخته سیاه می اندازم و از ابعاد غول آسای آن ، به حیرت می افتم .

 

  نوشته شده در  سی ام دی 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

دیشب خواب دیدم رفته ام نیویورک . و برخلاف همیشه که یک حس درونی در چنین مواقعی غیرواقعی بودن سفر را به من ( در خواب ) هشدار می دهد ، در طول این سفر ، اصلا ً چنین حسی به سراغم نیامد .

یک شهر صنعتی . بی در و پیکر . کاملا ً عاری از فضای سبز . زرد رنگ . کمی هراس آور . هر کس ساز خودش را می زد . بسیار سوررئال . خیابان های عریض و حتی کوچه پس کوچه های عریض .

در کوچه پس کوچه های آن ، سایه روشن ها شدت می گرفت و گاه تاریکی بر روشنی چیره می شد . داشتم از یک خیابان عریض می گذشتم که ناگهان پیچیدم در یک کوچه . در انتهای کوچه ، در تاریکی ، دو تا دلقک دیدم و یک مرد با لباس فاخر سیاه رنگ و یک کلاه سیلندری بسیار بلند . از آن کلاه هایی که شعبده بازها از توی آن خرگوش در می آورند . ترسیدم . برگشتم به خیابان . یک اتوبوس زرد رنگ مرا سوار کرد . دیدم یکی از همکاران سابقم در آن است . مربی بچه های مهد کودک شده بود و به همراه یک خانم دیگر با نگرانی زیاد از بچه های همراهشان ( که در اتوبوس بودند ) مراقبت می کرد .

اتوبوس پیش می رفت . ناگهان دیدم در یک اتاق ناشناس هستم . روی یک تخت . یک دختر ناشناس یک آلبوم عکس نشانم داد . در صفحه اول آن ، عکس یکی از دوستانم بود که الان نیویورک است و عکس یکی از دوستان دوران دبیرستانم .

 

  نوشته شده در  نوزدهم آبان 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM