تبليغاتX
حیاط خلوت
 
 

گاهی فکر می کنم که اگر یک فیلمساز جسور و توانا ، می توانست با یک فیلمنامه ی خوب و سنجیده و پرداخت مناسب و گزینش سبک هماهنگ با موضوع ، فیلمی درباره زندگی یک روز از زندگی یک زباله گرد در یکی از مناطق اعیان نشین شمال تهران بسازد ، عجب فیلم تکان دهنده ای از آب در می آمد .

در مورد سبک فیلم ، مثلا تا جایی که من فکر کرده ام ، به نظرم تمامی فیلم باید از دید زباله گرد روایت شود و دوربین اکثرا باید نماهای نقطه نظر(P.O.V ) او باشد .در مورد پرداخت هم ، حتما باید سعی شود از بازی کردن با احساسات تماشاگر پرهیز شود . بهتر است سبک کاملا واقعگرایانه باشد . فیلمی از گونه ( ژانر ) اجتماعی – سیاسی .

البته می دانم این همه ، خواب و خیالی بیش نیست ، چرا که ممیزی موجود و نظارت همه جانبه ای که بر آثار هنرمندان اعمال می شود ، اگر جلوی ساخت فیلم را نمی گرفت ، یقینا تمام رمق و جان آن را با حذف فصل های حساس و " مسئله دار " فیلم ، بیرون می کشید .

حتی فکر می کنم ، این موضوعی است که می تواند یک نویسنده زبردست را نیز به چالش کشد . منتهی با همان اما و اگرها . 

*************** 

به هر حال مدتی است که دارم دراین باره فکر می کنم . فیلمنامه ای را در ذهنم پرورانده ام که بخشی از آن را در اینجا می آورم : 

... پسرک سرش را در یکی از سطل های بزرگ مخصوص جمع آوری مکانیزه زباله فرو برده است . سطل زباله ، در کنار پیاده رو است . در پسزمینه ، یک مجتمع مسکونی بسیار بزرگ و برج مانند ، دیده می شود . پسر، لباس و شلوار بسیار مندرس و کثیفی بر تن دارد . یک لحظه سرش را بالا می آورد . موهای پرپشت مجعد و مشکی و چهره گندمگون او را می بینیم . نگاه پسر بیش از آنکه دردمندانه باشد ، جستجوگر است . پسر حدودا ۱۳ ساله است .

او چند بطری پلاستیکی بزرگ و خالی نوشابه را از زیر زباله ها بیرون می کشد و آنها را می اندازد در کیسه بزرگ گونی مانندی که بر دوش دارد . ناگهان در مجتمع به طور خودکار باز می شود . پسرک از ترس در گوشه پیاده رو خود را پنهان می کند ( در فصل های قبلی فیلم دیده ایم که دربان یک مجتمع دیگر ، با پسر درگیر شده و او فرار کرده بوده ) . یک پراید سیاه رنگ ، با تانی از پارکینگ مجتمع خارج می شود . پراید می پیچد و مقابل پسرک قرار می گیرد . پسر در کنار راننده دختری هم سن و سال خود را می بیند . دختر را از دید پسر می بینیم . با طراوت و بازیگوش و خندان است . روپوش صورتی رنگ مدرسه بر تن و روسری سفید بر سر دارد . دختر اما پسر را نمی بیند . پراید دور می شود . در مجتمع به طور خودکار بسته می شود . پسرک می خواهد از پیاده رو به سمت سطل زباله بازگردد . 

ناگهان یک خودرو سفید رنگ بزرگ و آخرین مدل ، با سرعت از انتهای خیابان به سمت سطل زباله می آید و گوشه خیابان و کمی جلوتر از پسرک توقف می کند . اصوات پرخاشگرایانه و نامفهومی از داخل خودرو به گوش می رسد . خودرو را ( مطابق معمول ) از دید پسر می بینیم . پسر دقت می کند . راننده مرد است و کنار دست او یک زن ( هر دو را از پشت می بینیم ) . زن شیشه ی سمت خود را پایین می آورد . صداها واضح تر می شوند :

زن : صد بار گفتم ، وقتی اون زهر ماری رو کوفت کردی ، بعدش اون سگ مصب رو نکش که تا صبح عین جنازه بمونی رو دستم .

مرد : صداتو بیار پایین سلیطه .

زن سیگارش را از خودرو به بیرون ( داخل پیاده رو )  پرت می کند و دوباره شیشه را بالا می کشد . تصویر این دو را از پشت می بینیم ، همراه با اصواتی که دوبار نامفهوم شده اند . زن جیغ می کشد و می خواهد از خودرو پیاده شود . مرد به زور دست زن را می گیرد و می کشد . در خودرو برای لحظه ای باز و دوباره بسته می شود . ناگهان مرد ، با همان شتابی که توقف کرده بود ، گاز می دهد . در حالی که صدای جیغ و داد زن و صدای زوزه های لاستیک خودرو روی آسفالت در هم می آمیزند . پسرک به سمت سیگار می رود و آن را بر می دارد . جای ماتیک بنفش رنگ زن ، روی فیلتر سیگار مانده . سیگار تا نصفه کشیده شده و هنوز روشن است و دود می کند . پسر ، مثل یک سیگاری کاملا حرفه ای ، پک عمیقی به سیگار می زند و دود آن را با تانی بیرون می دهد و به سمتی نگاه می کند که خودرو سفید رنگ ، لحظهای قبل دور شده بود .

 

  نوشته شده در  بیست و هفتم شهریور 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM