تبليغاتX
حیاط خلوت
 
 

گاهی ایجاز چقدر می تواند زیبا باشد !

دیشب داشتم برای چندمین بار فیلم سینما پارادیزو را می دیدم . رسیده بودم به فصلی از فیلم که توتو ( قهرمان جوان فیلم ) می خواهد از خانواده اش خداحافظی کند و سوار قطار شود و از روستای خود به رم برود . نماهای ۱ تا ۷ در سکوت است در حالی که صدای یک زنگوله در پس زمینه به گوش می رسد :

۱- نمای دور از ایستگاه قطار ( حدود ۴ ثانیه ) .

۲- نمای درشت دست مادر که پشت توتو را می فشارد ( حدود ۲ ثانیه ) .

۳- نمای درشت دست توتو که کمر خواهرش را می فشارد ( حدود ۱ ثانیه ) .

۴- نمای درشت دست توتو در آغوش مادر ، در حالی که دست مادر روی گردن توتو آرام گرفته ( حدود ۲ثانیه ) .

۵- نمای درشت از دو چمدان توتو کنار ریل راه آهن ، یکی سیاه و دیگری قهوه ای ( حدود ۲ ثانیه ) .

۶- مجددا نمای درشت از دستهای توتو که کمر خواهرش را در آغوش گرفته ( حدود ۱ ثانیه ) .

۷- نمای درشت دستهای خواهر ، که شانه توتو را عاشقانه در آغوش گرفته ( حدود ۲ ثانیه ) .

۸- نمای نسبتا باز : آلفردو ( آپاراتچی سینما و دوست توتو که سالخورده و نابینا است ) با توتو صحبت می کند ( تقریبا طولانی ) .

۹ - نمای نقطه نظر توتو سوار بر قطار که ار ایستگاه دور می شود .

موسیقی آغاز می شود و اوج می گیرد .

 

  نوشته شده در  پنجم فروردین 1388   توسط رامتین گلبانگ  | 

فیلم هفت را دوست دارم . همچنین  فیلمنامه این فیلم را دوست دارم و می ستایم . آندرو کوین واکر ( نویسنده فیلمنامه ) و دیوید فینچر ( کارگردان ) در تجسم بخشیدن به یک فضای دوزخی و آخرالزمانی و در عین حال مدرن ، بسیار موفق عمل کرده اند .

گویی سایه هایی شوم و جنایتکار و پلید و بسیار موحش و درنده و متعصب و معتقد به یک آیین بسیار ترسناک ، از دخمه های قرون وسطی به قرن بیستم پرتاب شده اند و در خیابان های بارانی و تیره و تار نیویورک قدم می زنند .

پانوشت : برادرم رامین ( به درستی ) متذکر شد که در فیلمنامه و فیلم هفت ، ماجرا  ( به صورت نمادین ) در شهری می گذرد که هویت آن ، تا انتها بر خواننده ( فیلمنامه ) و بیننده ( فیلم ) آشکار نمی شود  و اشاره من به شهر نیویورک در این نوشته درست نبوده است !

 

  نوشته شده در  پانزدهم دی 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

درباره اینگمار برگمان زیاد خوانده و شنیده بودم . اینکه فیلمسازی مولف است . اینکه فیلمسازی فیلسوف است و بیشتر متمایل به خط مشی فلسفی ای که به آن فلسفه اصالت وجود  ( اگزیستانسیالیسم ) می گویند. اینکه درباره اضطراب ها، تنهایی ها و نا امیدی های عمیق انسان و امیدواری های بی سرانجام و پوچی آرزوهای دست نیافتنی اش فیلم ساخته . اینکه فیلم هایش فضا سازی غریبی دارد . اینکه بازی هایی که از هنرپیشگان خود می گیرد فوق العاده است . اینکه ...

تا بالاخره حدود یک ماه قبل فیل سکوت او را دیدم . قبل از تماشای فیلم با خودم عهد بستم بدون هیچگونه پیشداوری به تماشای فیلم بنشینم و با خود عهد بستم که کاری نداشته باشم که کارگردان این فیلم یک فیلمساز تازه کار است و یا کسی همچون برگمان . ( قبلا فیلم توت فرنگی های وحشی او را از تلویزیون دیده بودم اما چیز درستی از آن به خاطر نداشتم . ) داستان فیلم سکوت درباره دو خواهر و پسر یک از خواهرها بود . پسر نوجوانی ده ، یازده ساله بود . دو خواهر ناسازگار بودند . حتی شاید یکی از آنها ( که مادر پسرک بود و جوانتر و خوشگذران تر ) از دیگری ( که نویسنده بود و مسن تر و در عین حال شدیدا بیمار ) متنفر بود . این سه برای مدتی در یک هتل بسیار بزرگ و بی در و پیکر در کشوری بیگانه اقامت می کنند . زیاد وارد جزئیات فیلم نمی شوم . قصدم از این نوشته ، فقط  بیان این مطلب است :

نزدیک به انتهای فیلم ، خواهر بیمار به حال نزع  در رختخواب می افتد . تنها است . خواهر و خواهر زاده اش بیرون رفته اند . دارد می میرد . از درد به خود می پیچد . از وحشت مرگ لبه تختخواب را می گیرد و می فشارد . به دوربین زل می زند و نعره می کشد . نمای نزدیک چهره او را می بینیم . سایه روشن های نور بر چهره زن می افتد .(به یاد داشته باشیم که فیلم سیاه و سفید است .) کوچکترین حرکات و ارتعاشات چهره اش با دقتی موشکافانه و هراس انگیز هویدا می شود .  دوباره زن به حال نزع از درد و وحشت مرگ به خود می پیچد . دوباره نعره می زند . دوباره بر بالش مشت می کوبد . اندکی آرام می گیرد . با خود حرف میزند . راز و نیاز می کند . حس می کنیم حالش بهتر شده . اما دوباره به خود می پیچد . اشک می ریزد . نعره می کشد و به لبه بلند تختخواب چنگ می زند ... 

******** 

با وجودی که من فیلم زیاد دیده ام و به تبع آن صحنه ها و لحظات مرگ را نیز در فیلم ها زیاد " تماشا " کرده ام ، اما تنها لحظه ای که مشغول تماشای یک فیلم بودم و واقعا حس کردم کسی دارد جلوی دوربین فیلمبرداری ، جان می کند ، و واقعا وحشت مرگ را احساس کردم و واقعا درد و عذاب این دنیای لعنتی را در لحظه مرگ ( به نوعی ) " تجربه " کردم ، در فیلم سکوت بود . اثر بی همتای  : استاد اینگمار برگمان .

 

  نوشته شده در  سیزدهم آذر 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

                               جیم جارموش

در فیلم شبح سگ ( GHOST DOG ) ، اثر جیم جارموش ، فصل درخشانی هست که آن را بسیار بسیار دوست دارم . فصلی که بیش از پیش نشاندهنده ی جهان بینی فوق العاده خاص و فوق العاده " سرخ پوستی " جیم جارموش ، و نگاه منحصر بفرد او به دنیا و روابط علت و معلولی آن ، و به انسان است .

فصلی که در آن بیننده به راحتی احساس می کند که دنیا چقدر می توانست زیباتر و لطیف تر و شاعرانه تر باشد ، اگر برای لحظه ( یا لحظاتی ) می توانستیم دست از این منطق خشک و پوسیده ( و گاه متعفن ) ای که دچارش هستیم ، بشوییم . اگر می توانستیم برای لحظه ( یا لحظاتی ) ، عقل عافیت طلب و مال اندیش خود را نابود کنیم . اگر می توانستیم برای لحظه ( یا لحظاتی ) ، در پی " چرایی " هر چیز ، ذهن خود را فرسوده نکنیم . اگر می توانستیم برای لحظه ( یا لحظاتی ) ، خود را غرق در زیبایی نتیجه این " چرایی " کنیم .  

************* 

آسمان نیمه ابری است . نزدیک غروب است . شبح سگ ( شخصیت اصلی فیلم ) ، در یک محوطه باز و فراخ ، در کنار دوست بستنی فروش خود ایستاده و با هم شطرنج بازی می کنند . بستنی فروش بساط محقر و جمع و جوری دارد . در واقع بستنی فروشی او ، یکی از آن کاروان هایی است که هنگام مسافرت به انتهای خودرو وصل می کنند  و به دنبال خود می کشند .

ناگهان بستنی فروش به شبح سگ می گوید که امروز در پشت بام خانه شان ، منظره بسیار شگفت انگیز و عجیبی دیده و مایل است آن را به دوستش نیز نشان دهد . جالب اینکه این دو حتی یک کلمه از حرفهای یکدیگر را متوجه نمی شوند . بستنی فروش ، فرانسه صحبت می کند ( و اصلا انگلیسی نمی داند ) و شبح سگ به انگلیسی تکلم می کند ( و زبان فرانسه را درک نمی کند ) ، اما احساسات خود را از میان " کلمات " جاری می سازند و منتقل می کنند .

با هم به پشت بام می روند و در کنار لبه پشت بام می ایستند . یکی از همسایگان مرد بستنی فروش ( در ارتفاعی پایین تر از پشت بام آنها ) روی پشت بام خانه خود ، دارد کار ساخت یک کشتی بادبانی بزرگ را به اتمام می رساند ! شبح سگ به کشتی که  در پشت بام جا خوش کرده خیره می شود . به دوستش نگاه می کند و می گوید : " شگفت انگیزه ! "

بعد لحظه ای تامل می کند و ( گویی با خود ) می گوید : " ولی چطور می خواد اون رو ببره کنار ساحل ؟ "

باد می وزد . خورشید کم کم دارد غروب می کند . بستنی فروش ، به فرانسه ، همسایه اش را صدا می زند :

" سلام ! "

همسایه ، هنوز مشغول کار است . بستنی فروش به فرانسه ادامه می دهد :

"  وقتی ساختن این کشتی تمام شد ، آیا می خواهی آن را به بالا بفرستی ؟ در کنار ابرها ؟ "

همسایه دست از کار می کشد و مدتی به آن دو نگاه می کند . او هم خارجی است . پس از لحظه ای به زبان ایتالیایی پاسخ می دهد :

" نمی دونم چی می گید ! فعلا دارم کار می کنم ! "

 

  نوشته شده در  دوازدهم مهر 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

من اصلا آدم سیاسی ای نیستم . یعنی نه علاقه ای به آن دارم ، و نه از آن زیاد سر در می آورم  و همواره نظرم برخلاف خیل عظیمی بوده است که سیاست را آمیخته با کوچکترین و منفردترین اجزا زندگی ما می دانند . کسانی که کوچکترین جریان فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی و ... را نمی توانند بدون حضور سیاست معنی کنند .

به هر حال با این مقدمه خواستم بگویم که من دیروز فیلم بادبادک باز را دیدم . اما عجیب این است که اصلا نتوانستم ذهنم را از سیاست " پاک " کنم و با فراغت خاطر به تماشای این فیلم بنشینم .

فیلم بر اساس رمانی به همین نام ساخته شده . نام خالق اثر خالد حسینی  است . گویا اصل کتاب به زبان انگلیسی نگارش یافته و مدتی است که به فارسی هم ترجمه شده .

زیاد وارد جزئیات فیلم نمی شوم . در همین حد بگویم که "  امیر "  ، پسر یکی از روشنفکران صاحب منصب افغانی است و دوستی به نام حسن دارد که در بادبادک بازی مهارت بسیار دارد . ( امیر بعدها در می یابد که حسن در واقع برادرش بوده است . ) پدر امیر( که نقش او را همایون ارشادی بازی می کند ) به دلیل گرایشات ضد کمونیستی اش  ،  پس از حمله روسها به افغانستان ، با پسرش امیر به آمریکا فرار می کنند . امیر پس از سالها زندگی در آمریکا و پس از مرگ پدر، در می یابد که حسن برادرش بوده و اکنون کشته شده . حسن فرزندی به نام سهراب داشته و قبل از مرگ ( به عنوان وصیت نامه ) از امیر خواسته  که سهراب را از دست طالبان نجات دهد.

امیر جسارت به خرج میدهد و بازمی گردد . افغانستان در چنگ طالبان است . تصاویر بسیار موحش و ددمنشانه ای  را به نظاره می نشینیم : سنگسار زنان ، تعرض به کودکان ، ویرانی ها و ... . امیر از نزدیک گسترش فقر و جهالت را که ناشی از تعصبات خشک و کورکورانه طالبان است ، می بیند  و بالاخره برادرزاده اش را می یابد . در حالی که طالبان از او بهره برداری جنسی می کنند . خلاصه پس از در گیری با سرکرده آنان ، امیر و برادرزاده اش می گریزند و مجددا به آمریکا " پناه " می برند .

و تصویر پایانی فیلم دشت بسیارفراخ و سرسبزی است در سانفرانسیسکو . امیر به یاد دوران خردسالی ، با برادرزاده اش بادبادک بازی می کند . در حسرت بادبادکهایی  که با برادرش حسن بر فراز کابل هوا می کرده است .

و بادبادک در آسمان لایتناهی سانفرانسیسکو ، اوج می گیرد و اوج می گیرد و اوج می گیرد و می رقصد و می رقصد و می رقصد و ...

و من وهن بزرگی را احساس می کنم . وهنی بسیار بزرگ . وهنی بسیار بسیار بزرگ .

ای  آمریکایی های آرام  ، این افغانی های بی گناه ، در شهر های محقر و خانه های محقر خود ، داشتند به خوشی و سلامت زندگیشان را می کردند و اگر شما طالبان را علم نکرده بودید ، دیگر نیازی نبود که از خانه و کاشانه شان به شما پناه بیاورند  و رویای بادبادکهای گمشده کودکی خود را در سرزمین شما جستجو کنند . ای آمریکایی های آرام !

 

  نوشته شده در  هفتم فروردین 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

به نظر من ، سینما قابلیت زیادی برای انتقال مفاهیم پیچیده فلسفی دارد . مثالهای زیادی به ذهنم می رسد : فصل هایی از فیلمهای 2001 اودیسه فضایی ،  همشهری کین ، راشومون ، ماتریس و  ...  اما در این میان ، فصل پایانی فیلم آگراندیسمان ( اثر آنتونیونی ) برایم از همه جذاب تر  است :

قهرمان فیلم ( پس از ماجراهای متعددی که بر او گذشته و او را  به مرز شکاکیت در چیستی حقیقت نزدیک کرده  ) کنار یک زمین تنیس ایستاده است . دو نفر تنیس بازی می کنند . اما توپی در کار نیست ! و جالب اینکه کنشها و واکنشهای این دو تنیس باز به گونه ای است که گویی این ما ( تماشاگران فیلم به همراه قهرمان فیلم ) هستیم که این توپ نامرئی را نمی بینیم ! یکی از این تنیس بازها این توپ خیالی را به بالا پرتاب می کند و سعی می کند که توپ را در نقطه ای مناسب به زمین حریف پرتاب کند . حریفش با یک واکنش آکروباتیک ، این توپ خیالی را بازمی گرداند . جالب تر اینکه این بازی تماشاگرانی هم دارد که مسیر این توپ خیالی را با چشمان خود در هوا و در زمین تعقیب می کنند . پس از مدتی صدای برخورد راکت تنیس بازها با توپ و صدای برخورد توپ به زمین هم به تصویر اضافه می شود . نهایتا این توپ خیالی ، جلوی پاهای قهرمان فیلم می افتد .

همه به او چشم دوخته اند . او اندکی درنگ می کند . اما گویی باید این " بازی " را پذیرفت . او نیز توپ خیالی را از زمین برمی دارد و با قوت ، بسوی یکی از تنیس بازان پرتاب می کند !

 

پانوشت : برداشتهای فلسفی متعددی می توان از این فصل فیلم آگراندیسمان کرد : ایده آلیسم بارکلی و مخصوصا فلسفه دوم ویتگنشتاین .

 

  نوشته شده در  بیست و پنجم بهمن 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

حدود یک هفته پیش ، فیلم  " مرد مرده " اثر جیم جارموش را دیدم  و هنوز حیرتم حتی ذره ای کم نشده ( که هیچ ، دایم رو به فزونی است  ) .

چقدر دنیایی که جارموش خلق می کند ، پر جذبه ، پر رمز و راز ، هراس آور و در عین حال فریبنده است . دنیایی که از جهان بینی بسیار متفاوت و " سرخ پوستی " او نشات می گیرد . دنیایی که  در آن باید به عمق رفت  و نترسید . دنیایی که  باید بسیار درنگ کرد ، بسیار نگاه کرد ، بسیارغوطه خورد ، بسیار محتاط بود و بسیار کم تفکر ( دو دو تا چهار تایی ) کرد !

جارموش به طرزی خارق العاده ، جهان بینی کاملا عجیب و غریب خود را به ما تحمیل می کند ، به گونه ای که چاره ای جز تسلیم در برابر آن نداریم .

 

 

 

پ . ن : راستش را بخواهید ، اصلا نمی توانم احساسات خود را پس از دیدن این فیلم به درستی بیان کنم . هر چه فکر کردم ، دیدم فضای فیلم های جارموش ( مخصوصا این فیلم مرد مرده ) به طرزی شگفت و اسرار آمیز در حال و هوای شعرهای بیدل است و بیش از همه این غزل از او :

 

چون کاغذ آتش زده مهمان بقاییم

طاووس پرافشان چمنزار فناییم

کم نیست اگر گوش دلیل خبر ماست

از دیدن ما چشم ببندید صداییم

آیینه تحقیق مقابل نپسندد

تا محرم آغوش خودیم از تو جداییم

پیش ِ که درد هوش گریبان تحیر

دل منتظر فرصت و فرصت همه ماییم

در دشت توهم جهتی نیست معین

ما را چه ضرور است بدانیم کجاییم

بیدل به تکلف اثری صرف نفس کن

عمری است تهی کاسه تر از دست دعاییم

   

  نوشته شده در  چهاردهم دی 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

در آثار هنری از تمادها لذت می برم . درک ِ حضور آنها مرا به شوق می آورد ، چرا که مرا  به لایه های درونی تری از آن اثر هدایت می کند ، و درک  مرا از آن اثر عمیق تر می کند . عقیده دارم که نمادها محملی هستند که باعث می شود هنرمند بتواند طیف وسیع تری را  مخاطب قرار دهد .

اما نمادهایی برایم دلچسب اند که در بافت ِ متن تنیده شده باشند ، بتوان آنها را دید ، بی آنکه تمرکزمان را بر هم زنند . بتوان وجود آنها را احساس کرد ، بدون آنکه دقیقا ً بتوانیم ردیابی شان کنیم . مثل بارقه ای از شعف و سرخوشی که در لحظه ای می آید و می رود ، و خودمان هم درست علت آن را درک نمی کنیم . دوست دارم نمادها  " جلوه " نداشته باشند . به گونه ای که اگر آنها را نادیده انگاریم ، در ساختار اثر هنری  خدشه ای وارد نشود . به عقیده ام نماد وقتی مناسب به کار رفته است که اگر کسی آن را درک نکرد ، دچار خلل بنیادینی  در فهم آن اثر هنری نشود .

 

یک مثال از به کار گیری بسیار سنجیده نماد : در فیلم " با گرگها میرقصد " ، سربازی که در یک پست متروک و  در همسایگی با سرخپوستان زندگی می کند ، گرگی را می بیند که در حوالی آن پست متروک گشت وگذار می کند . ابتدا قصد کشتن آن را می کند . سپس پشیمان میشود . گرگ ، کم کم به او نزدیک می شود . هر دو از همدیگر واهمه دارند در عین حال که احساس تعلق خاطری نیز به یکدیگر پیدا کرده اند .  پس از مدتی  به هم انس می گیرند . اما این دوستی سرانجامی ندارد ، چرا که نهایتا ً سربازان سفید پوست ، که اکنون در زمره دشمنان آن سربازند ، گرگ را از پا در می آورند .

مشخص است که گرگ در اینجا نمادی از سرخ پوستان است . سرخ پوستانی که  در ارتباط با آن سرباز ،  دقیقا ً همان مسیر دراماتیکی را طی می کنند که آن گرگ طی کرده بوده است !

اما نکته جالب این است که اگر کسی در این فیلم گرگ را به عنوان نماد تلقی نکند و صرفا ً گرگ را گرگ ببیند ، هنوز می تواند از فیلم لذت ببرد .

 

یک مثال از به کار گیری بسیار نسنجیده نماد : در فیلم " روبان قرمز " ، از همان نمای عنوان بندی ، لاک پشتی را می بینیم که از دریا خارج می شود . حدود ده دقیقه در عنوان بندی فیلم ، دوربین لاک پشت را تعقیب می کند ( و کاملا مشخص است که عوامل فنی این فیلم با " درایت " آقای حاتمی کیا چقدر مصیبت کشیده اند تا این نما ها را بگیرند ! ) . این لاک پشت حدودا ً هر پانزده دقیقه یک بار سر و کله اش در فیلم پیدا می شود ، تا بیننده اهمیت آن را فراموش نکند و بالاخره در انتهای فیلم ، این لاک پشت در حفره پر از آبی شیرجه می رود و شنا می کند و می رود پی کارش . مشخص است که شخص کارگردان از لاک پشت نماد سازی کرده است . اما از ابتدا تا انتهای فیلم به جای آنکه بیننده حواسش پی فیلم باشد باید مدام به این پرسش پاسخ دهد : بالاخره این لاک پشت ، نماد چیست  ؟

 

  نوشته شده در  بیست و سوم آذر 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

نقطه اوج درام را دوست دارم . گره افکنی نهایی را می گویم . جایی که آشوب و هرج و مرج به منتهی درجه میرسد و هیچ نقطه عطفی متصور نیست . هنگامی که همه چیز و همه کس در ابهام و پیچیدگی و تعلیق غوطه می خورند و غریزه راه را بر تفکر می بندد . لحظه ای که نقابهای پرسوناژها برچیده می شوند و همه رو به سوی  ِ یک بدویت ِ ناب می آورند و عریانی  ِ روح ، مجال ِ ظهور می یابد .

سپس آرامش و سکونی که بی مقدمه می آید و دور از انتظار و شگفت است و سنگینی می کند مثل یک رخوت طولانی و بی انتها در پی ِ یک سرسام  ِ طولانی و جانفرسا .

در مورد گره افکنی نهایی ، مثال های زیادی  از داستانها ی کوتاه ، رمانها ، شعرها و فیلم ها یی که دیده ام  به ذهنم می رسد ، اما بهترین مثالم نبرد نهایی راهزنان با سامورایی ها و دهقانان در فیلم هفت سامورایی است :

باران ِ شدید و گل و لای . شیهه اسبان . نعره ها ، هراسها  و سردرگمی های راهزنان و  دهقانان. در عین حال آرامش ِ پنهان ِ سامورایی ها . آشوب و هرج و مرج در نهایت درجه . دهقانان به تدریج ، حلقه محاصره خود را بر راهزنان تنگ تر می کنند . چند تن از راهزنان در یک جایی شبیه خندق گیر کرده اند و با اسبهایشان ، در طول این خندق می روند و بازمیگردند . سرکرده سامورایی ها به آرامی کمان میکشد و تیر ها را یکی پس از دیگری ،  رها می کند . راهزنان از اسب خود در گل و لای می افتند .

در یک مکان باز سامورایی ها و دهقانان ، گرد می آیند و به دنبال راهزنانند . صدای شلیک گلوله . و یکی دیگر از سامورایی ها در گل ولای فرو می رود . توشیرو میفونه به دنبال صدا می رود و  رئیس راهزنان را در آخرین نبرد ِ تن به تن می کشد و خود نیز می میرد . در یک لحظه جوانترین سامورایی در می یابد که تمامی راهزنان کشته شده اند . زیر باران( که هنوز  سیل آسا می بارد ) روی گل ولای ها مینشیند و زار زار گریه میکند .

قطع به :

آواز شادمانه دهقانان ، هنگام کاشت برنج و سه سامورایی ( که از نبرد جان سالم بدر برده اند ) از دور دهقانان را مینگرند . سرکرده سامورایی ها می گوید :

" این دهقانانند که پیروزند ،  نه ما "

 

  نوشته شده در  نهم آبان 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

 

سالهاست به این سوال فکر میکنم:یک مجنون دنیا را چگونه تجربه میکند ؟ عشق یا نفرت،به چه شکل برایش معنا مییابد ؟ چطور خشمگین می شود ؟ آیا او هم تصاویر دنیای ِ واقعی را به همان گونه ای که ما می بینیم ، می بیند ؟ یا خود ، چیزی به آن می افزاید ؟ یا چیزی از آن کم می کند ؟ اصوات را چطور ؟ چقدر رویا هایش به رویاهای ما شباهت دارد ؟ و سوالاتی از این دست .

                                             

 

                                                                ********

 

یکی از دلایلی که فیلم فارست گامپ را خیلی دوست دارم ، این است که پاسخ ِ معقول و بسیار هنرمندانه ای به بخشی از این سوالات می دهد . البته فارست گامپ ، مجنون نیست . فردی است که ضریب هوشی پایینی دارد و عواطفش را به بدوی ترین شکل ممکن بروز می دهد . بدون هیچ حجاب یا نقابی . برای او نمی توان بیش از یک پرسونا متصور شد و از یک حیث می توان گفت که به " خلوص عریانی ِ درون " رسیده است و چهل و دو گرم عریانی خود را کامل کرده است . 

 

                                                                 ******** 

 

در فیلم ، فصل ِ بسیار درخشانی است که هر  بار من آن را می بینم ، نفسم  بند می آید . فصلی که در آن کنشهای ِ آنی و غریزی ِ فارست گامپ ، به زیباترین شکل ممکن ، به تصویر در آمده است . قبل از آن شاهد هستیم که فارست ، به دختر ِ مورد ِ علاقه اش ( به نام جنی ) ، پیشنهاد ِ ازدواج داده ، اما جنی ، به دلیل "غیر عادی "بودن ِ فارست ، تقاضای او را رد می کند. جنی ، آن شب را  با  فارست به صبح می رساند . اما روز  بعد در  حالی  که فارست  هنوز  در  خواب است ، او  را  بی  خبر  ترک می کند و اکنون فارست از خواب برخاسته و فهمیده که تنها شده است و :

 

 

۱- دوربین روی هدایایی که زمانی  فارست به جنی داده بوده ( و اکنون او آنها را برایش جا گذاشته ) لحظه ای درنگ می کند  سپس حرکت می کند ، تا به چهره فارست می رسد . چهره او را می بینیم که با حسرت و خشم ، هدایای ِ خود را می نگرد .

 

( سکوت )

 

۲- دوربین روی تختخواب ِ خالی جنی لحظه ای درنگ می کند و حرکت می کند تا به چهره فارست می رسد . چهره او را می بینیم که با حسرت ، کنار ِ در ایستاده است و به جای ِ خالی ِ جنی می نگرد .

 

( سکوت )

 

۳- فارست در اتاق ِ خانه اش ، ساکن وساکت کنار پنجره نشسته ، در حالی که پشتش به پنجره است و به روبرویش خیره شده است . دوربین به آرامی به او نزدیک می شود .

 

( سکوت )

 

۴- دوربین پاهای ِ فارست را نشان می دهد که کفش ِ کتانی به پا دارد و به تدریج به سمت ِ بالا حرکت می کند . فارست را می بینیم که روی ِ صندلی در ایوان ِ خانه اش نشسته و به مقابلش زل زده است .

فارست به آرامی کلاه ِ ورزشی ِ قرمز رنگ ِ خود را بر سر می گذارد و با تانی از صندلی بر می خیزد و شروع به دویدن می کند . مونولوگ ِ فارست روی تصویر می گوید : " آن روز بدون هیچ دلیل مشخصی ، تصمیم گرفتم کمی بدوم ."

 

و این چنین است که دویدن او آغاز می شود : به مدت ۳ سال و ۲ ماه و ۱۴ روز و ۱۶ ساعت !  

 

 

  نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

 

 

 

یک مرد ژاپنی ، اسلحه شکاری خود را به یک شکارچی مراکشی هدیه می دهد . او ، اسلحه را به یکی از همسایگان ِ خود ، که یک مرد عائله مند ِ است و از طریق گله داری امرار معاش می کند ، می فروشد. یکی از پسران این مرد ، با این اسلحه شکاری ، از فاصله ای نسبتاً دور ، به اتوبوس گردشگران آمریکایی شلیک می کند . تیر به یک زن آمریکایی اصابت می کند . شوهرش به تکاپو می افتد ...

 

 

                                                       **************

 الخاندرو گونزالس ایناریو

کاملاً آشکار است که این داستان ، محمل بسیار مناسبی است برای کارگردانی چون الخاندرو گونزالس ایناریو، تا چند داستان ِ نیمه کوتاه را ، با مهارتی تحسین برانگیز ، در هم ادغام و نهایتاً  اثر خود را تکمیل کند . داستانهایی  که هر یک حکایتهایی کوتاه ، اما تاثیرگذار است از آرزوها ، اشتیاقها ، هراسها ،نگرانی ها ، محرومیتها ، لذتها ، رنجها  و تعلقهایی که قومیت ها را از یکدیگر متمایز می کند ( یا به یکدیگر نزدیک می سازد ؟ )

همچنانکه می دانیم سه عنصر اساسی داستان نویسی کلاسیک عبارتند از :

1- وحدت زمان 2- وحدت مکان 3- وحدت موضوع

داستان فیلم بابل به گونه ای است که  با توجه به توالی زمانی داستانها ( که البته از لحاظ زمانی کمی از هم فاصله دارند ) مورد اول در آن رعایت شده است  و مورد سوم نیز با اندکی تسامح لحاظ گشته است ( هر چند شخصاً اعتقاد دارم داستان ِ مستخدم خانواده آمریکایی که برای جشن عروسی ِ پسرش به مکزیک میرود  ، نسبت به کلیت ِ فیلم کمی بی ربط است  چرا که " اسلحه شکاری " مانند چنگکی سه داستان ِ دیگر را به یکدیگر متصل کرده است که در این داستان مجبور می شویم محوریت " اسلحه شکاری " را کنار بگذاریم ) و بیشترین ساختار شکنی مربوط به مورد دوم است که در داستان فیلم کاملاً به کنار گذاشته شده است . 

کلاً فیلم به گونه ای است که هر یک از اپیزودهای آن تا جایی که ممکن بوده است ، در اپیزودهای دیگر ادغام شده و قطعات مختلف این " پازل " ، سرانجام معماری کل فیلم را پیکربندی کرده است و به همین دلیل است که در اوج ِ یکی از اپیزودها که در مراکش می گذرد ، صحنه به مکزیک قطع می شود و سپس از آنجا به ژاپن سرک می کشیم و مجدداً به مراکش بازمی گردیم و به همین روال فیلم ادامه می یابد .

برخی از این برشها بسیار حساب شده است . مثلاً هنگامی که یک " پزشک " روستایی زخم آمریکایی مجروح را بدون داروی بیحسی ، بخیه می زند و  او از رنج فریاد میکشد ، صحنه برش می خورد به ژاپن ، هنگامی که دختر ِ کر و لال "سعی" می کند صدایی از حنجره خود خارج کند ، تا دیگران "حرفهایش" را اندکی درک کنند .

کارگردان ، گاه با چنین برشهایی سعی در ایجاد حس ِ تقابل ِ کنش های انسانی می کند و گاه این تقابل ، در یک فصل از فیلم به نمایش در می آید ، مانند رفتارهای عصبی و پرخاشگرایانه گردشگران آمریکایی ِ بحران زده ، در مقابل با واکنش های آرام و صبورانه اهالی ِ روستای ِ فقیر نشین ِ مراکش . و گاه کارگردان ما را به تامل وامی دارد که انسانها ، علی رغم تفاوتهای عمیق فرهنگی ، تا چه حد کنشهای مشترکی از خود بروز می دهند :

برای مثال ، کاملاْ آشکار است که اکثر واکنشهای دختر کر ولال ِ ژاپنی و یکی از پسران ِ مرد فقیر ِ مراکشی ، ریشه در محرومیتهای جنسی آنان دارد . اگر چه این دو محرومیتهای ِ خود را به روشهای مختلف ( منطبق با فرهنگ ِ خود ) "تسکین" میدهند .

گاه کارگردان پیشداوری های  بیننده غربی  را  بکلی دگرگون می سازد .  مخصوصاً با توجه به تبلیغات گسترده منفی ای  که رسانه های غرب پس از واقعه یازدهم سپتامبر نسبت به اسلام داشته اند فیلم بابل سعی در ایجاد نوعی تفاهم میکند و تصویر نسبتاً درستی را از رحمت اسلامی  به نمایش می گذارد . فصلی از فیلم را مثال می زنم :

آمریکایی زخمی را در اتاقکی جای داده اند که پیرزنی مسلمان با هیبتی رعب آور در آن ساکن است . کنشهای پیرزن ، تصورات بیننده را در هم میریزد : کودکان از روی کنجکاوی سرک کشیده اند و موجب ناراحتی آمریکایی ِ مجروح  شده اند. پیرزن آنها  را از پنجره ها دور می کند و برای آرامش ِ آمریکایی ، با مهربانی ِ زیاد ، چیزی مانند ِ چپق به او می دهد و نوازشش می کند.

یا یک مراکشی ِ جوان ِ مسلمان ، که نهایت ِ تلاش خود را برای بهبود آمریکایی زخمی میکند ، در نهایت از دریافت هرگونه پولی از سوی شوهر او ، امتناع می ورزد. 

 

در خاتمه به جند مورد برجسته فیلم اشاره می کنم :

۱-بازی های هنرپیشگان ، که فکر می کنم بسیاری از آنان غیر حرفه ای هستند ، فوق العاده تاثیر گذاراست . مثلاً دقت کنید به بازی هنرپیشه ای که نقش ِ پدر ِ خانواده فقیر مراکشی را ایفا می کند ، که واقعاً حیرت انگیز است .

 

۲- پس از اینکه یکی از پسران در محاصره پلیسها کشته می شود ، صحنه بسیار بسیار لطیف و شاعرانه ای را می بینیم . خاطره پسر کوچکتر از برادرش ( که اکنون مرده است ): هر دو بر قله ای ایستاده اند و دستان ِ خود را گشوده اند و باد ، با شدت تمام ، برآنان می وزد و آن دو فارغ البال می خندند . 

 

 

 

۳-نام بابل ، در داستانهای کهن ، اشاره به تقابل و ضدیت های قومی و فرهنگی دارد . برای اطلاع بیشتر می توانید  این جا  را ببینید .

 

۴-به نظر من ، برای ارایه یک نقد "قرآنی" از فیلم بابل، تنها این دو آیه از سوره زلزله کفایت می کند:

فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره

و من یعمل مثقال ذره شرا  یره

 

 

  نوشته شده در  هفتم شهریور 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

 

آلفرد هیچکاک

میخواهم بسیار صادقانه ، مطلبی را برایتان بگویم که شاید  بیان آن اندکی جرات بخواهد . اما قبل از آن ذکر مقدمه ای لازم است : من بسیاری از نقدهای مهم بر فیلم های هیچکاک را خوانده ام . تمام کتاب فرانسوا تروفو ( سینما به روایت هیچکاک ) را نیز مطالعه کرده ام  و همچنین بسیاری از فیلم های این کارگردان را نقادانه تماشا کرده ا م . این حرفها را به این دلیل گفتم که بدانید آنچه قصد دارم بگویم از روی جهالت نیست اما به هر حال حرفم این است :

 از اکثر فیلمهای هیچکاک ، اصلاً و ابداً خوشم نمی آید .

 

**********

 

شاید مهمترین دلیل مخالفت من با آثار هیچکاک ، تصنعی بودن آنها است که در تک تک ِ فریم های فیلمهای او موج می زند . برایم کاملاً مشهود است که او برای ثبت برخی از فصل های فیلم های خود ، چه استادانه مسایل تکنیکی فیلم را حل و فصل کرده است ، اما تقریباً هر بار که من یکی از فیلم های او را تماشا کرده ام ، تصنع  فیلم های او آزارم داده است و این تصنع همیشه به من گوشزد کرده است که :

" اگر کمی از این صحنه فاصله بگیری ، هیچکاک را خواهی دید که بر صندلی خود تکیه زده و همچنین فیلمبردار و دیگر عوامل تولید فیلم را می بینی ، که مشغول ضبط این قسمت از فیلم هستند . "

 

************

 

اگر بخواهم پرونده این بحث را با انصاف بیشتری پایان دهم ، باید اذعان کنم که برخی  از صحنه های فیلم های هیچکاک برایم جالب است ، ( فصل هایی از فیلم هایی مانند سرگیجه ، بیمار روانی  و پرندگان ) اما  این فصل ها در میان حجم انبوه ِ تولیدات ِ هیچکاک ، سهم ِ بسیار ناچیزی در کارنامه وی دارد .

 

  نوشته شده در  نهم مرداد 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 

مسعود کیمیاییرابرت رودریگز

یادم می آید وقتی برای اولین بار فیلم دسپرادو را می دیدم ، قرابت زیادی برایم داشت . در فصلی از فیلم ، آنتونیو باندراس را حسابی لت و پار کرده بودند _ شاید حدود سی ، چهل کارد ریز و درشت به سویش پرتاب شده بود  و  او آنها را یکی یکی از بدنش خارج می کرد و خون فواره می زد و ... _ و او خسته و خونین و مالین از کنار دیواری می گذشت و در حین راه رفتن به آن دیوار تکیه می زد و خون ِ زخمهایش روی دیوار ردی قرمز رنگ به جای می گذاشت .

درست در همین صحنه بود که علت قرابت را درک کردم . شاید از ابتدا ، به طور غریزی ، نزدیکی این فیلم را با کارهای کیمیایی احساس کرده بودم ، اما در این صحنه بود ، که آن ارتباط را کاملاً درک کردم ، چرا که به یاد لحظه ای از فیلم گوزنها افتاده بودم ، جایی که در ابتدای فیلم ، قدرت ( فرامرز قریبیان ) ، خسته و زخمی به محله قدیمی خود باز می گردد و خون ِ زخم ِ خود را ، بر دیوار مدرسه زمان ِ تحصیلش می کشد .

 

 

*************

 

بعدها ، شباهتهای ساختاری و مضمونی بیشتری را در آثار ِ این دو هنرمند درک کردم ، که مهمترین آنها ، حضور یک قهرمان ِ خسته ، زخمی و تنها بود و دلسوزی و دلجویی و تحسینی که نثار آنها می شد .

اما از همه ایها مهمتر ، شباهت زیر بین کیمیایی و رودریگز برایم برجسته تر شد :

هر دو کارگردانهای بسیار قابلی هستند و در خلق برخی از لحظات "سینمایی" بسیار مهارت دارند ، اما در عین حال _ متاسفانه _  نویسندگان قابلی نیستند و فکر می کنم ، این ضعف ، بزرگترین آسیب را به آثار ِ این دو هنرمند زده است و هنوز هم می زند .

به عنوان نتیجه گیری از این بحث ، نظر من این است که اگر این دو کارگردان ، فیلمنامه های خوب ِ نویسندگان ِ دیگر را ، دستمایه کار خود قرار دهند ، بیشتر موفق خواهند بود .

 

  نوشته شده در  هفتم مرداد 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 
جیم جارموش

چقدر آثار جیم جارموش را دوست دارم و چقدر شیفته نگاه مستقل ، بدیع و فارغ از پیشداوری های او ، به دنیا و انسان هستم و از میان آثار او ، چقدر فیلم  شبح سگ را می ستایم.

یادم می آید زمانی مقاله ای از پاول هالموس (ریاضیدان) خوانده بودم که در آن اشاره کرده بود ، اگر یک مریخی ، بازی گلف را برای اولین بار ببیند ، به احتمال زیاداز خود خواهد پرسید ، چرا این زمینی ها این قدر به خود زحمت می دهند؟ و چرا توپ را با دست برنمی دارند تا آن را در سوراخ بیندازند ؟
شاید بتوان گفت نگاه جارموش به دنیا و زندگی ، تا حد زیادی شباهت به نگاه چنین مریخی ای دارد که گویی برای اولین بار است به زندگی انسانها ، روابط آنها و دنیای پیرامونشان می نگرد. اگر بخواهم حرفهایم را در قالب دیگری تکرار کنم می توانم بگویم که کار استادانه جارموش ، آشنایی زدایی از دنیایی است که از کودکی به آن خو کرده ایم . دنیایی که دیگران به هر نحو که خواسته اند آن را برایمان تفسیر و تعبیر کرده اند ، به گونه ای که دید ما را آلوده و ملوث ساخته اند و کار جسورانه جارموش زدودن این آلودگیها است .

 شبح سگ ، نام ِ یک قاتل حرفه ای است که به آیین خاصی ( سامورایی ) اعتقاد دارد و کلیه اعمال خود را بر اساس آن آیین تنظیم کرده است . مناسک خاصی را بجا می آورد و حتی در آدمکشی نیز از این مناسک تبعیت می کند .کبوتر باز است و از کبوترهای خود به عنوان پیک استفاده می کند .شبح سگ ، مرید کسی است که زمانی از مرگ نجاتش داده است و آخرالامر نیزهمان شخص، در دام مرگ گرفتارش می سازد .

                                     **************************

همچنانکه در مقدمه اشاره کردم ، یکی از مهمترین شگردهای جیم جارموش ، آشنایی زدایی و ساختار شکنی است . مواردی که به ذهنم می آید :

1- یک گروه مافیایی کوچک دست و پا چلفتی :بر خلاف فیلم های متعارف (که دسته تبهکاران مخوف ، هولناک و آدم کش معرفی می شوند ) گروه مافیایی ، در این فیلم رفتاری بسیار کودکانه و در برخی موارد ابلهانه دارند .( مثلاً در فصلی از فیلم چند تن از آنها در پیاده رو ایستاده اند و بچه ای از طبقه چندم یک ساختمان ، اسباب بازی های خود را به سمت آنها پرتاب می کند. یکی از اعضای گروه مدتی نسبتاً طولانی در آنجا می ایستد و با حالتی مسخره می گوید : " بچه بی تربیت " و بچه نیز به محض شنیدن این جمله ، یکی دیگر از اسباب بازی های خود را به سمت او پرتاب می کند! )

ناتمام است

  نوشته شده در  چهارم مرداد 1386   توسط رامتین گلبانگ  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM