
وقتی ۸ ، ۹ ساله بودم ، یک نقاشی کشیدم با آبرنگ . یک تونل طولانی و تاریک را کشیده بودم که در انتهای آن ، نور خفیفی سوسو می زد .
مردی را از پشت سر کشیده بودم ، با لباس قرمز پررنگ و درخشان و موهای پرپشت سیاه . شانه به شانه مرد و در سمت چپ او ، کسی در یک لباس سراپا سفید حضور داشت . من که خالق اثر نقاشی بودم ، مطمئن بودم که این راهنمای سفید پوش زیاد به انسانها شباهت ندارد . نمی دانستم کیست اما می دانستم که در آن لحظه باید آنجا باشد . طوری کشیده بودمش که حتی از پشت سر هم می شد شکوه و نجابت و پاکی و خیرخواهی اش را تشخیص داد .
تصورم این بود که آن مرد با لباس قرمز تازه مرده است و دارد به سوی جهان پس از مرگ گام برمی دارد . مرد قرمز پوش هنوز باورش نشده بود که مرده و هنوز چشمانش به تاریکی تونل عادت نکرده بود .
راهنمای سفیدپوش با مهربانی بسیار زیاد دست مرد را در دست گرفته بود و او را به آرامی در طول تونل همراهی می کرد و به آرامی به سوی نور پیش می رفتند .
کفشهایم را از پا در می آورم و در ساحل می دوم . نزدیک غروب و دریا متلاطم است . باد می وزد و مو های بلند و چتری ام را آشفته می کند . همیشه دوران کودکیم را سیاه و سفید به یاد می آورم . سیاه و سفید با ته مایه خاکستری . برگشته ام به ده سالگی . اگر چه همه چیز در هاله سیاه و سفید غوطه خورده است ، اما یک شلوارک زرد رنگ به پا دارم ! شلوارکی که ارتفاع آن حتی از شلوارک های معمول هم کمتر است و فقط قسمت کوچکی از رانم را می پوشاند .
صدای امواج را دوست دارم . کنار ساحل می ایستم و به پاهایم نگاه می کنم . پاهایم را می گذارم لب آب . کف پایم خیس می شود و در ماسه های نرم و مرطوب کنار ساحل فرو می رود . قلقلکم می آید . پاهایم را فشار می دهم و ماسه های نرم میان انگشتان پایم جا خوش می کنند . حس خوبی دارم .
یک سگ بزرگ دور و برم می پلکد . اسمش بالاسی است . اگر احساس خطر کند ، درنده و وحشی می شود . اما با من مهربان است . این را از چشمانش می فهمم . گاه دم پشمالو اش به پایم می خورد . سرم را بالا می آورم : چند قایق موتوری نزدیک افق ، در سکوت و میان امواج ، خیز بر می دارند . ناگهان یک موج پیش می آید . ترس برم می دارد . موج می آید تا نزدیک شست پایم و دوباره پس می رود . یک موج دیگر می آید به سمتم . این بار آب کف آلود ، کاملا پاهایم را تا ساق پا در بر می گیرد . موج بر می گردد . به پاهایم نگاه می کنم . یک دسته جانور کوچک سیاه رنگ به اندازه کشمش روی پاهایم ورجه وورجه می کنند . نگاهشان می کنم .
حدودا یک ماه پیش بود . مطابق عادت چندین و چند ساله ام ، داشتم پیاده روی می کردم و مطابق معمول یک مسیر بسیار طولانی را طی می کردم . از راهی بسیار پر پیچ و خم ، از کوچه پس کوچه های نا آشنا . از هزار توهایی که کم از هزارتوهای بورخس نداشت . شب بود . ناگهان سر از یک بزرگراه درآوردم . بزرگراهی که در ظلمت شب گم شده بود . آمدم به سمت پیاده رو کنار بزرگراه و رفتم به سمت ظلمت . احساساتم در هم و بر هم بود . میل مبهم کشف یک مکان ناشناخته ، همراه با اندکی هراس از تنهایی و همراه با اندکی لذت از تاریکی ( همیشه از تاریکی و نور بسیار خفیف لذت برده ام ) ، و اندکی لذت رها شدن .
ناگهان دیدم یک دختر بسیار جوان و خوش اندام خودرو خود را کنار بزرگراه پارک کرده است . چهره دختر جوان را در آن تاریکی نمی دیدم ، اما عجیب بود .
احساس می کردم انرژی بسیار بسیار بسیار زیادی از این آدم متصاعد می شود ! احساس می کردم این دختر جوان ، سرشار از امید ، اشتیاق ، میل به زندگی و شور و حرارت است . نزدیک تر شدم . یک پسر حدودا دو ، سه ساله در کنار او بود . آن دو فارغ از تاریکی ، تنهایی ، سکوت شب و ظلمات ، کنار خودرو ایستاده بودند و می خندیدند .
دختر جوان ، روبروی کودک ، روی پنجه پاهایش می نشست و چهره اش را مقابل چهره کودک قرار می داد و بعد سر او را در دستانش می گرفت . بعد آن دو صاف در چشمان هم نگاه می کردند و ناگهان و در یک لحظه شروع می کردند و توی صورت هم یک فریاد لذت بخش می کشیدند :
" آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ ..."
و هر دو غش غش می خندیدند . به آن دو نزدیک تر شده بودم . عجیب از دیدنشان ، در آن مکان و زمان ، شگفتزده و خوشحال بودم . دوباره نگاهشان کردم . چهره شان را مقابل هم گرفته بودند و دختر جوان سر کودک را در دست داشت و دوباره داشتند شادمانه در صورت هم فریاد می کشیدند :
" آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ ..."

مدرسه ابتدایی که من می رفتم ، نزدیک خانه مان بود . خیلی نزدیک . مدرسه این طرف کوچه بود و خانه ما آن طرف کوچه . تقریبا روبروی هم . شاید حدود هفت قدم از هم فاصله داشتند . اسم مدرسه بود : " پیک هنر " که فکر نمی کنم زیاد اسم با مسمایی بوده باشد . یادم می آید کلاس اول بودم ، بعد از درس فارسی ، خانم معلممان به ما دیکته گفت و برگه ها را جمع کرد . بعد از مدتی مرا صدا زد و دستی بر سرم کشید و گفت : " بارک الله . تنها کسی که قورباغه را درست نوشته ، توئی . باقی بچه ها یا نوشته اند غورباغه ، ویا قورباقه . " و من کلی ذوق کردم .
یک معلم انگلیسی هم داشتیم که بعدها فهمیدم بهایی است و از قضا مرا خیلی دوست داشت . اسمش خانم مانی بود . اکثرا دخترهای کلاس را مجبور می کرد مرا ببوسند ! یادم می آید دخترک بسیار شیرین و زیبایی با پوست روشن و چشمان آبی آسمانی ( به اسم لادن ابوالملوکی ) همکلاسم بود . یک روز خانم مانی ، که انگارمثل همیشه سر کلاس وقت زیاد آورده بود ، به لادن گفت : " زود باش برو رامتین رو ماچ کن ! " او هم یه راست و بی مقدمه اومد منو محکم بغل کرد و بوسید . درست یادمه ، بعد از اینکه لادن منو بوسید ، خانم مانی رو کرد به کلاس و گفت : " به به به ، چشم و دلم روشن ! " و من کلی خجالت کشیدم .
البته اوضاع همیشه هم به این خوبی نبود . یک بار سر کلاس با یکی از دوستام که یهودی بود ، دعوایم شد . معلم ریاضی مان فهمیده بود که من مقصرم . خط کش چوبی بسیار بلند و بسیار پهنش را درآورد و با لبه آن شروع کرد محکم مرا زدن . منتظر بود گریه یا عذرخواهی کنم . همینطور مرا می زد و مخصوصا با لبه خط کش می زد که خیلی دردناک بود . من هم همینطور خونسرد و آرام نگاهش می کردم . بالاخره خسته شد و با عصبانیت رو کرد به من و گفت : " پوست کلفت ! "
دوستی داشتم به نام سیامک سیاسی که واقعا در حرکات و سکناتش نشانه های اشراف زادگی و اصالت خانوادگی هویدا بود . پدرش سفیر ایران در سوئیس بود و جالب اینکه بعدها فهمیدم با هم فامیل دور هستیم . رابطه من با او خیلی شبیه رابطه ناخدا خورشید و ملول بود . ( اگر فیلم ناخدا خورشید را دیده باشید ! ) یعنی دائم توی سر و کله هم می زدیم و در عین حال یک رابطه دوستی بسیار محکم و عمیق و تا حدی مردانه هم بین ما برقرار بود . یادم می آید ، یک بار سیامک خواست به من مشت بزند . من پشتم به دیوار بود . جاخالی دادم و مشت سیامک محکم خورد به آجرهای دیوار و زخمی شد . بعد با حالتی بسیار مردانه دست زخمی اش را نگاه کرد و نگاهی هم به من انداخت . بچه ها فورا خبر را به گوش خانم مدیر رساندند . یادم هست که تمام بچه های مدرسه را به صف کردند : کلاس اولی ها تا کلاس پنجمی ها . البته ما هم قاطی آنها بودیم . گویی داشتیم برای ایفای یک مراسم مقدس آماده می شدیم . بعد ، من و سیامک را از صف خارج کردند . از چند پله بالا رفتیم و در محوطه جلو کلاس ها که مقابل حیاط مدرسه بود قرارمان دادند . بعد خانم مدیر رفت پشت تریبون . گویی داشتند دقیقا یک مراسم سنتی اعدام با طناب دار را اجرا می کردند . خانم مدیرگفت : " بچه ها این دو تا رو هو کنید ! " بعد ناگهان جمعیتی نزدیک سیصد نفر دستانشان را بالا گرفتند و با انگشتهای اشاره شان ، من وسیامک را نشانه رفتند و یک صدا گفتند : " هو ... هو ... هو ... ! " سیامک هنوز دست زخمی اش را با دست چپ گرفته بود و با غرور مردانه ای ، گاهی به من و گاهی به جمعیت مقابلش نگاه می کرد .

من ( سمت راست ) و برادر بزرگم رامین ( سمت چپ )
سالها پیش .من و برادرم بزرگم رامین ( که اکنون در نروژ زندگی می کند ) .در حیاط خانه قدیمی مادر بزرگم هستیم . در رشت .
خیلی این عکس را دوست دارم . آن را کنار آیینه اتاقم آویزان کرده ام . اکثر اوقات که از خواندن خسته می شوم ، به این عکس چشم می دوزم و نیم نگاهی هم به تصویرم در آیینه می اندازم . جالب است که چهره ام ، نسبت به دوران کودکیم خیلی کم تغییر کرده .
عجیب این عکس برایم مالامال از حس نوستالژی است . شاید باور نکنید ، اما هنوز سنگ های درشت حیاط خانه مادربزرگم را ، با کف پاهایم حس می کنم .

تصویر بسیار گنگ وبسیار مبهمی را به یاد می آورم . از سریال " میشل استروگف " که اوائل انقلاب از تلویزیون پخش می شد . در کل فکر نمی کنم سریال خوبی بوده باشد ، ولی نمی دانم چرا این تصویر سمج ، اینگونه در ذهنم اطراق کرده است . تصویری که همواره برایم یادآور عشقهای عظیم ، رنجهای عظیم و از خود گذشتگیهای عظیمی است که مادران نثار فرزندانشان می کنند و در بیشتر مواقع بخش بزرگی از آن کاملا ً یک طرفه است . شاید بدون اغراق ، حداقل هر دو روز یک بار ، بدون مقدمه و بی هیچ دلیل خاصی این تصویر ذهنم را به تکاپو وامی دارد. تصویر این است :
در یک اتمسفر سبز رنگ که کمی با سرمه ای مخلوط شده است ، باد می وزد . یک استپ بسیار فراخ در روسیه تزاری . هوا سرد است . میشل استروگف را به همراه چند " یاغی " دیگر ، دستگیر کرده اند . دشمنان او شمشیر گداخته را مدتها مقابل دیدگانش گرفته بوده اند و به همین دلیل ، (موقتاً) کور شده است . میشل استروگف حامل یک پیام بسیار مهم برای تزار است . مخالفان تزار از این موضوع آگاهی دارند . علاوه بر آن می دانند که او در این جمع چند نفره است . اما نمی دانند کدامیک از آنان است . برای آنان کاملاً حیاتی است که او را بازشناسند . اما مادر میشل استروگف نیز در دست آنها اسیر است ، همراه با یک گروه بزرگ دیگر ازروستاییان روس . مادر را از قبل شناسایی کرده اند . مادر را از جمع جدا می کنند . میشل استروگف و همراهان او را مجبور می کنند از مقابل مادر در یک خط عبور کنند . این کار را مکررا ً تکرار می کنند . مادر بدلیل کور شدن فرزندش نسبت به او احساس ترحم می کند و از طرف دیگر سعی در پنهان کردن احساسات خود می کند .
هنوز آن اتمسفر سبز و آبی را به همراه باد در آن دشت بی انتها بیاد می آورم و لباسهای رنگارنگ روستاییان را و چهره بی تفاوت میشل استروگف را که روی چشمانش یک زخم عمیق ملتهب است و بغض فرو خورده مادر کهن سالش را و اینکه بالاخره دشمنان تزار از روی عکس العمل های غریزی مادر ، فرزندش را می یابند و او را از دیگران جدا می کنند و مادر که چون شیشه ترک بر می دارد و چه سوزناک برای فرزندش می گرید .


چهار سال پیش در چنین روزی ، مادر بزرگم از دنیا رفت . در ۸۴سالگی . روزهای آخر ، در بیهوشی و اغما بود و درست مثل یک کودک ، بی پناه و معصوم شده بود . گویی پس از ۳۶ سال ، جایمان را با هم عوض کرده باشیم . نگاهش یک نگاه ِ گنگ و دور بود . گویی همه جا را می نگرد اما چیزی را نمی بیند . نگاهش طوری بود که انگار دارد با همه چیز و همه کس وداع می کند . شاید من هم داشتم خودم را برای ِ وداع با او آماده می کردم . بالای ِ سرش می ایستادم و مدتها به چهره معصوم و موهای ِ کم پشتش خیره می شدم و به یاد ِ عادتهای زیبایش می افتادم :
نمازهایِِ اول ِ وقتش ، تسبیح گرداندنش ، دعا خواندنش و علاقه دیوانه وارش به رنگ ِ آبی ِ آسمانی ( همیشه وقتی وارد خانه اش می شدم ، ناگهان در یک اتمسفر ِ آبی قرار می گرفتم که برایم خیلی دلچسب بود ) .کتابخانه کوچکی داشت که آنها را کنار ِ میزش ، ردیف چیده بود . خانه بسیار تمیز و مرتبی داشت با یک آشپزخانه کوچک .
وقتی از پنجره آشپزخانه ، بیرون را می نگریستم ، بسیاری از خانه های سفالین ِ شهر رشت و جنگل و مزارع ِ دوردست را می دیدم . اکنون که پس از چند سال ، خاطراتم را از خانه مادر بزرگم مرور می کنم ، احساس می کنم که _ بدون آنکه خودم از این موضوع آگاه بوده باشم _ همیشه زیباترین لحظاتم در خانه مادر بزرگم ، در کنار ِ این پنجره می گذشته است : هوای ِ نمناک و مطبوع و پاکیزه شمال را فرو می دادم و به چشم انداز ِ مقابلم خیره می شدم .
روز ِ آخر ، وقتی بالای ِ سر ِ مادربزرگم بودم ، فهمیدم که مرگ نزدیک است . به زحمت نفس می کشید و چشمانش دو دو می زد .می دانستم که حضورم را حس می کند و می دانستم اکنون چقدر نیاز به شنیدن ِ آیات ِ قرآن دارد . در حالی که آرام نوازشش می کردم ، سوره الرحمن را برایش خواندم :
بسم اله الرحمن الرحیم – الرحمن – علم القران – خلق الانسان – علمه البیان – ...
و دیدم که سینه مادربزرگم از حرکت باز ایستاد .

بیرون از اتاق مادربزرگم ایستاده ام و به کفشها نگاه می کنم . تقریباً یک سال دارم . یک دالان ِ طولانی را بیاد می آورم که همیشه بوی نم میدهد و آجری رنگ است . اتاق مادربزرگم ، انتهای این دالان است . وقتی از اتاق بیرون می آیم ، یک توپ ِ بادی ِ بزرگ در دستانم است . به دالان نگاه میکنم . حیاط ِ خانه را از دور ، تشخیص می دهم . حدود پانزده پله ، در طول ِ دالان ، باید پایین بروم ، تا به حیاط برسم .
یک پالتوی ضخیم ِ پشمی بر تن دارم . مادرم ، کلاه ِ متصل به پالتو را برسرم گذاشته است. پله ها ، سنگی اند و بسیار محکم و به رنگ ِ قرمز . ارتفاع هر پله زیاد است ، خیلی زیادتر از حد ِ معمول . تا آنجا که بزرگترها هم با زحمت ، از آن بالا و پایین می روند .
ناگهان توپ از دستم رها می شود ، و من آن را می گیرم ،اما پایم به یکی از کفشها گیر می کند . همچنانکه توپ را در آغوش دارم ، از بالای ِ پله ها ، قل می خورم و پایین می آیم .تمام این لحظات را به یاد می آورم : همراه با توپ ، کله معلق می زنم و به بالا پرتاب می شوم و روی پله بعدی می افتم ، و پله ها را به همین منوال طی می کنم تا بالاخره به پایین پله ها می رسم .
می ایستم . اصلاً احساس ِ درد نمی کنم . در حالی که هنوز توپ در دستانم است ، با تعجب به مادرم ، که با وحشت ، بالای ِ سرم ایستاده ، نگاه می کنم .
دو ماه پیش بود که رفتیم شمال .یک ویلای دنج ، به همراه همسرم و چند تن از اقوام . هوا غالباً نیمه ابری و مطبوع بود و باد می وزید .
من معمولاً دفتر و دستکم را برمی داشتم و به کنار ساحل می رفتم و روی یک نیمکت سنگی می نشستم و به دریا چشم می دوختم ، و به موجها و به سنگهای ریز و درشت ِ کنار ِ ساحل و به افق . نفس عمیق می کشیدم بوی دریا را حس می کردم .
کاملاً خود را آماده کرده بودم تا اگر شده حتی برای مدت ِ کوتاهی ، مانند یک ریاضیدان ِ جسور و فعال رفتار کنم . بارها شنیده بودم که ریاضیدانان ِ بزرگی ، برخی از مسائل حل نشده خود را هنگام قدم زدن در سواحل ِ دریا حل کرده اند و من هم اصرار داشتم در این تجربه با آنان سهیم شوم !
کتابم را روی نیمکت گذاشتم ، همراه با کاغذ و قلم . روی کتاب و کاغذها سنگهای درشت گذاشتم تا باد آنها را نبرد . مدتی مشغول بودم و به صورت مسئله خیره شده بودم . گاهی آفتاب می آمد و گاه ابر ، آسمان را تیره می کرد . من کلاه ِ حصیری بر سر داشتم . پسر بچه خرد سالی آمد و کنارم نشست . با تعجب مرا و دفتر و دستکم را نگریست . گفت : " آقا شما دانشمند هستید ؟ " گفتم : " نه ، ولی دارم یک مسئله را حل می کنم . " چند دختر جوان ِ دوچرخه سوار از کنارم گذشتند.
گاهی سر بلند می کردم و به دریا چشم می دوختم و ذهنم را رها می کردم . باد شدت گرفت . مسئله را در یک حالت ِ خیلی خاص حل کردم . از کتاب جدا شدم و دیدم که یکی از اقوامم با پیراهن قرمز رنگ ، کنارم نشسته است و با آرامش مرا می نگرد .
دوباره مشغول شدم . دم دمای غروب بود . دریا طوفانی شده بود . کسی در کنارم نبود . تنها بودم . تنهای ِ تنها . باد به شدت از سوی ِ دریا به چهره ام می تاخت و بند ِ کلاهم ، به گردنم فشار می آورد . با دست به زحمت نوشته هایم را نگاه داشته بودم .
چند بار مسئله ای را که در حالت ِ خاص حل کرده بودم مرور کردم و ذهنم را پیش راندم تا اینکه ناگهان ایده حل ِ مسئله ، مانند ِ " خورشیدی که از اعماق درآید " ، در ذهنم تلا ء لو گرفت . به افق خیره شدم . آخرین پرتو های خورشید خاموش می شد .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|