دوست دارم ، وقتی که مهلت چند روزه زندگی ام در این عالم خاک به انتها رسید ، چشم باز کنم و ببینم که تنها هستم ، در یک کلبه چوبی ، کنار ساحلی با زمین ماسه ای نرم ، روی یک صندلی چوبی قدیمی ، کنار پنجره ای .
اتاقی که بوی چوب فرسوده می دهد ، همراه با بوی نم و بوی شن و ماسه . باد پرده سفید رنگ حریر مقابل پنجره را آرام تکان می دهد . و من آن قدر نزدیک پنجره هستم که نوازش رقص حریر پرده را ، بر چهره ام احساس می کنم . به ساحل چشم می دوزم . به صدای امواج گوش می کنم و می گذارم باد ساحلی چهره ام را نوازش کند . مدتی فکر می کنم . مرگ در عالم خاک ، همچون یک رویای شبانه ذهنم را مشغول کرده است . رویای شبانه ام دارد می گریزد و دور می شود . مثل بوی علفی که نمی دانم از کجاست . بوی علفی که می آید و می رود .

چهل سالگی سن عجیبی است . حالت برزخی غیر قابل توضیحی را در آدم می دمد ، می دمد و باز دوباره می دمد . و این برزخ ، بد جوری پدر آدم را در می آورد . حالتی است میان حرکت و سکون ، میان التهاب و آرامش ، میان سرمستی و وقار ، میان جوانی و پیری ، میان اشتیاق و سیری ، میان شهوت و رخوت ، میان کوچ کردن و ماندن ، میان دل به دریا زدن و سکنی گزیدن ، میان نعره و زمزمه ، میان قهقهه و لبخند ، میان گستاخی و آرامش .
این حالت گاه شیرین و دلپذیر است و گاه خفقان آور . مثل وقتی که در بستر بیماری افتاده ای و تب می آید و می رود ، و تو نمی فهمی که داری خوب می شوی ، یا اینکه اوضاعت دارد وخیم تر می شود ؟
چیزی درونت گر می گیرد ، و جانت را به آتش می کشد و تو نمی دانی چه مرگت است ؟ نمی دانی که این شعله های حقیری است که رو به اضمحلال می رود و یا ققنوسی است که دارد از زیر خاکستر، بر می آید و روحت را به تلاطم وا می دارد ؟

دو هفته پیش چالوس بودم . داشتم کنار دریا قدم می زدم ، هوا مرطوب بود و باد می وزید . آسمان ابری بود . ابرهای خاکستری و بنفش همه جای آسمان انباشته شده بودند . بوی علف می آمد ، بوی شن و ماسه و بوی موج می آمد . ناگهان یک زوج جوان را دیدم که از روبرو به سویم می آمدند . نزدیک تر که شدند ، دیدم رنگ موهای دختر جوان سفید است . سفید ِ سفید ( گویی این رنگ تازه مد شده ) .
نمیدانم چطور شد که ناگهان حس کردم او خود ِ خود ِ جیم جارموش است که دارد در چالوس با ترنم و تبختر گام برمی دارد و به سویم می آید . همه چیز برایم محو شده بود . فقط جیم جارموش را می دیدم که سیلان داشت و در هاله ای اثیری فرو رفته بود و در آن غوطه می خورد . جیم جارموشی که نگاهش داشت کرانه ساحل را در می نوردید . جرات کردم و جلو رفتم .
به یاد لحظه درخشان فیلم DOWN BY LAW بودم که اخیرا آن را دیده بودم : سه زندانی بیگناه در سلول خود دارند با هم پوکر بازی می کنند . ناگهان ورق های بازی را به هوا پرتاب می کنند و با هم دم می گیرند :
I scream, you scream, we all scream, for ice-cream.
سه زندانی ، به میله های سلول خود چنگ می زنند ، خود را از آن آویزان می کنند و بی مهابا فریاد می کشند و پس از آن همه زندانیان در سلول های خود با آنها هم آواز می شوند و نعره هایشان در فضای زندان طنین می افکند :
I scream, you scream, we all scream, for ice-cream.
I scream, you scream, we all scream, for ice-cream.
I scream, you scream, we all scream, for ice-cream.
حس می کردم جارموش دارد از ورای عینک آفتابی و کاملا تیره خود به من نگاه می کرد . نگاهش را از پشت عینک ، عمیق و مهربان بود . گویی می فهمید چه می گویم ، گویی می دانست که دارم به
I scream, you scream, we all scream, for ice-cream.
فکر می کنم . دستش را بر شانه ام گذاشت . نگاهش می کردم ، باد ساحلی در موهای یکدست سپید او، موج می انداخت ... مدتی گذشت ...
داشتم راه می رفتم . دختر سفید مو به من نزدیک تر شده بود . نگاهش کردم . او هم لحظه ای مرا نگریست . هوا مرطوب بود ، باد می وزید ، آسمان ابری بود ، بوی علف می آمد و بوی شن و ماسه و موج .

این روزها که به مناسبت هفته دفاع مقدس ، فیلم های مستند جنگی قدیمی را از تلویزیون تماشا می کنم ، بدجوری بغض گلویم را می گیرد ، واقعا بدجوری . خیره می شوم به این موجودات عجیب و غریب و اشک در چشمانم حلقه می زند . حس می کنم که دارم به موجوداتی می نگرم که میلیون ها سال قبل از این ، ساکن سیاره ای دوردست بوده اند . سیاره ای که اکنون چندین میلیون سال نوری از من فاصله گرفته است .
موجوداتی که در یک سرزمین بی آب و علف ( به نام جبهه ) ، این سو و آن سو می دویدند ، در خاکریزهای خود پنهان می شدند ، برای لحظاتی سر از خاکریز خود بیرون می آوردند ، به جایی که نمی دانم کجاست شلیک می کردند ، دوباره پنهان می شدند ، سرک می کشیدند ، سینه خیز میرفتند ، راست قامت می ایستادند ، زخمی می شدند ، سرک می کشیدند و ...
چه سبکبال بودند این موجودات در این سیاره دوردست . گویی دائم از جاذبه سنگین سیاره شان فرارمی کردند . مثل جیوه پخش می شدند و تمام مرزبندی ها را پس می زدند ، در خود فرو می رفتند و جاری می شدند .
گاهی حس می کنم که در این سیاره دوردست ، برای این موجودات عجیب و غریب ، جنگ بهانه ای بود تا فنا ناپذیری خود را به اثبات رسانند ، تا وسعت نگاه خود را به جهان هدیه کنند ، تا افق بی مرز خود را بر سیاره شان بگسترانند . جنگ برایشان بهانه ای بود تا بخندند ، مهر بورزند و عشق ببازند . تا نوحه سر دهند ، گریه کنند ، و به راهی بی بازگشت قدم بگذارند . تا برای آیندگان انقراض موجوداتی از جنس خود را فریاد زنند . تا در گوشه ای از کهکشان جا خوش کنند که دیگر هیچ بنی بشری حتی تصوری از الوهیت آنها را در مخیله اش راه ندهد .

دریغا علم پایان ندارد و ما به پایان [ آن ] نخواهیم رسیدن . و البته می خواهیم که ما بدو در رسیم و [ لیکن] نخواهیم رسیدن . نه علم داریم و نه جهل ، نه طلب داریم و نه ترک ، نه حاصل داریم و نه بیحاصلی ، نه مستیم و نه هشیار ، نه با خودیم و نه با او . از این سخت تر چه محنت باشد ! گویی کی باشد که از قیل و قال نجات یابیم .
نه دست رسد به زلف یاری که مراست
نه کم شود از سرم خماری که مراست
عین القضات همدانی

Mp3 Player کوچک و قابل حمل من ۲گیگا بایت ظرفیت دارد ، که فکر می کنم حدود سه چهارم آن را با ترانه های Celine Dion پر کرده ام ، یعنی سه CD کامل از آوازهای او . بیش از سه ماه است که فقط ترانه های او را گوش می دهم و عجیب است که اصلا هم خسته نمی شوم . ابتدا فکر می کردم برایم مثل یک تب زودگذر است ، اما گویی کم کم باید به این نتیجه برسم که این برایم یک لذت مدام و ماندگار است .
مدت هاست که در پیاده روی های طولانی ام فقط او را محرم تنهایی خود می دانم . فکر می کنم Celine Dion به راحتی ۳ اکتاو را تحریر می کند . برای من صدایش مهیج ، آرام بخش و حتی در پاره ای لحظات ملکوتی است . چقدر صدای این زن را دوست دارم .
شنیده ام و خوانده ام که قبلا آدم ها کمتر مثل حالا ، این قدر احمقانه به هم شبیه بوده اند .
شنیده ام و خوانده ام که قبلا خنده ها ، گریه ها ، شادی ها ، ترحم ها ، سطحی نگری ها ، آیین ها ، سرگرمی ها ، دلخوشی ها ، بیزاری ها ، عشق ها ، نفرت ها ، هراس ها ، هوس ها ، امیدها ، یاس ها ، ... ی آدم ها ، تا این حد احمقانه به هم شباهت پیدا نکرده بود .
شنیده ام و خوانده ام که قبلا ( مثلا در قرن هجدهم میلادی ) ، آدم ها هر یک هنجارهای جداگانه ای برای احساسات انسانی خود داشته اند . هر کس برای خنده اش ، گریه اش ، شادیش ، ترحمش ، سطحی نگریش ، آیینش ، سرگرمیش ، دلخوشیش ، بیزاریش ، عشقش ، نفرتش ، هراسش ، هوسش ، امیدش ، یاسش دلیلی داشت و کاری نداشت که آیا دیگران در این احساسات با او سهیم اند یا نه .
شنیده ام و خوانده ام که همیشه در مراسم توزیع جوایز اسکار ، یک عده آدم اجیر شده در سالن ، ردیف های اول و دوم را اشغال می کنند . بعد وقتی هنرمند بخصوصی روی سن می آید ، همه این اجیر شده های خوش آب و رنگ ، در یک لحظه از صندلی خود برمی خیزند و بی مهابا شروع می کنند به کف زدن و ابراز احساسات . و پس از گذشت چند ثانیه ، جمعیت انبوه مدعوین خوش آب و رنگ از جای خود بر می خیزند و به تاسی از ردیف اولی ها و ردیف دومی ها ، بی مهابا شروع می کنند به کف زدن و ابراز احساسات .

چند ماه پیش بود . یک عکس دیدم با ته مایه آجری رنگ . مرد میانسالی در عکس بود با عینک بزرگ ته استکانی سیاه رنگ و بینی کوچک و کله ای درشت و موهایی کم پشت و هراسی که از لابلای عدسی های ضخیم عینک اش ساطع می شد و چشمانی که از پشت عدسی ها درشت تر از حد معمول شده بود و کمی ترسناک بود . مرد داشت در یک پیاده رو طولانی ، در میان دیگر عابران پیاده قدم می زد ، در حالی که به دوربین عکاسی هم نیم نگاهی کرده بود. مردمی که در پیاده رو بودند ، به دوربین توجهی نداشتند . شتاب و سیلان آنها ، حالت گنگ و مبهمی به همه آنها داده بود و در قاب عکس ، مانند اشباحی نامشخص و سرگردان در هم می لولیدند .
مرد در میان این اشباح نامشخص ، به دوربین زل زده بود . یک چیز غریبی در چهره اش بود . گویی حضور خودش را در آن پیاده رو طولانی باور نداشت . گویی هنوز به آن اشباح سرگردان خو نکرده بود .
گویی داشت از خود می پرسید : " من اینجا ، در این پیاده رو طولانی ، در زیر این آسمان آجری رنگ ، در کنار این درختان آجری رنگ ، خیابان های آجری رنگ ، بر روی این پیاده رو آجری رنگ ، و با این رویاهای آجری رنگ ، چه می کنم ؟ "
گویی داشت از خود می پرسید : " نکند مرده ام ؟ نکند جهان پس از مرگ آجری رنگ است ؟ "
پانوشت : اول مطلب را نوشتم ، بعد گشتم دنبال عکسی که دیده بودم ! خیلی طول کشید تا پیدایش کردم . بعد که عکس را با نوشته ام مطابقت دادم ، دیدم چه تخیل شگفت انگیزی دارم ! و چقدر تصاویر فرامتنی را به نوشته ام اضافه کرده ام ! مثلا گفتم بینی کوجک ! یا عینک ته استکانی سیاه ! یا انبوه اشباح ( ی که وجود ندارند ! ) . ای وای از این رویا های آجری رنگ .

مدتها قبل در یک متن عرفانی ، نوشته ای از یکی از عرفای قدیمی را می خواندم ، که : ( نقل به مضمون )
" خوشبخت ترین مردمان ، آن کسی است که هنوز زاده نشده ، و هرگز هم زاده نخواهد شد . "
گوینده این سخن را به یاد ندارم . اما به یاد دارم وقتی این مطلب را می خواندم یک جور پوچ گرایی خفیف ( و حتی شاید شدید ؟ ) از آن به مشامم می رسید که شنیدن آن از زبان یک عارف شوریده برایم عجیب ، جالب ، نامنتظر و بدیع بود .
بگذریم . مدتی است که در هوای نسبتا پاک و نوروزی تهران ، شبها به پیاده روی می روم . در مسیرهای طولانی و خلوت . در سایه روشن حرکت می کنم و مثل همیشه از نور گریزانم . در خیابان های نیمه تاریک خود را در شهر بی در و پیکر تهران گم و گور می کنم . به یاد داستانهای علمی – تخیلی می افتم : یک شهر بزرگ ، تاریک و متروکه ( مثلا بعد از یک جور حمله اتمی ؟ ) .
از کنار پارک ها می گذرم . بوی علف را ، بوی درختان باران خورده را ، بوی سرسبزی و لطافت بهاری را فرو می دهم ، در حالی که به ترانه ترنج محسن نامجو گوش می دهم که از mp3 – player کوچکم پخش می شود و در اعماق جانم می نشیند . خلاصه اینکه سرخوشی کودکانه و شاید ابلهانه ای را تجربه می کنم و هر بار در این حال سرخوشی از خودم می پرسم :
" من خوشبخت ترم ، یا آنکه زاده نشده و زاده نخواهد شد ؟ "

حلول سال نو و
فرا رسیدن عید سعید باستانی نوروز
بر شما مبارک باد .
حدود یک ماه قبل منزل مادرم بودم . مادرم ماهواره دارد . از کانال MBC PERSIA مطابق معمول یک فیلم درجه ۳ ( یا حتی درجه ۴) آمریکایی پخش می شد . فکر می کنم از کل فیلم چیزی حدود ۱۰ دقیقه را دیدم . جسته گریخته یک صحنه هایی از اواسط و اواخر فیلم را می دیدم و دوباره می رفتم در یک اتاق دیگر . داستان فیلم سرگذشت دختری بود که مادرش او را پس از تولد به پرورشگاه سپرده بود ( که دلایلش را نفهمیدم ! ) . به هر حال دختر بزرگ می شود و پی به سرگذشت و گذشته خود می برد و می فهمد که مادرش کیست . ( که باز هم نفهمیدم چطور ) و سعی می کند از ماذرش انتقام بگیرد . در لحظاتی از فیلم هم ذهنیت تیره و تار و مخوف و خاطرات دهشتناک او از پرورشگاه ، بصورت سیاه و سفید نمایش داده می شود .
مادرش مجددا ازدواج کرده است . دخترش در تلاش است تا ناپدری خود را اغوا کند و ... درپایان ، دختر مادرش را در زیر زمین زندانی کرده . خانه آتش می گیرد . ( که نفهمیدم چرا ؟ ) مادر خود را از بند رها می سازد و می رود و دختر دلبندش را که ( نمی دانم چرا ؟ ) بیهوش و نقش بر زمین شده است از مهلکه آتش نجات می دهد . دختر متحول می شود . در فصل پایانی ، می بینیم که دختر بر تخت خواب دراز کشیده و عکس های مادرش را ناز و نوازش می کند . یک رویا از کودکی دختر هم ( که بصورت کاملا ابلهانه ای رنگی شده است ) پخش می شود . سپس دختر آلبوم قدیمی مادرش را باز می کند و شروع می کند به ناز و نوازش کردن آنها و به دوربین لبخند می زند و فیلم با همین بلاهت عریان پایان می یابد .
**********
وقتی یک درام سعی در واگویی تحول یک شخصیت را دارد ، غالبا گوش به زنگ و سرخورده شده ام و اکثرا یک جور فریبکاری ، ساده لوحی ، ریاکاری ، حماقت ، حقارت و سازشکاری را احساس کرده ام .
آخر چطور ممکن است انسانی که ( به قول همینگ وی ) مانند یک کوه یخ سر از آب های منجمد احساسات ناشناخته خود بیرون آورده و حجم عظیمی از امیال و غرایز و احساسات و عقده ها و واپس زدگی ها و سرخوشی ها و دل زدگی ها و امیدها و یاس ها و عشق ها و نفرت ها و هراس ها و هوس ها و اشتیاق ها و ...ی او از چشم دیگران ( و حتی از چشم خودش ) پنهان است ، به این آسانی دچار تحول شود ؟ مخصوصا اگر بپذیریم که این حجم عظیم ناشناخته نتیجه فرآیندی تدریجی و تکاملی و طولانی و پرفراز و نشیب است و روند پیچیده ای از خاطرات کودکی ، جبر خانوادگی ، جبر جامعه ، سنت ، فرهنگ و ... قالب آن را شکل می دهد .
گیرم یک حادثه دراماتیک ( هر چند مهیب ، هر چند غافلگیرکننده ) تکه ای از بخش آشکار و کوجک این کوه یخ شگفت انگیز را خرد کند ، و یا صیقل دهد ، و یا ناهمگون سازد . اما تصور کنید که حادثه چقدر باید مهیب و نامنتظر باشد تا بتواند تکه ای از بخش پنهان و عظیم این کوه یخ شگفت انگیز را خرد کند ؟ یا صیقل دهد ؟ یا ناهمگون سازد ؟
**********
شخصا این تحول ها را بیش از همه باور داشته ام ( کاری ندارم که داستان واقعی است یا غیر واقعی ) :
۱- تحول عطار پس از دیدن مرگ خودخواسته ( خودکشی ؟ ) آن درویش .
۲- تحول حربن یزید ریاحی و گسستن او از لشکر یزید و پیوستنش به سپاه امام حسین (ع) .
۳- تحول دکتر جوان در فیلم ریش قرمز کوروساوا .


دارم رمان شطرنج با ماشین قیامت نوشته حبیب احمد زاده را می خوانم . شاید بهتر بود که کتاب را تمام می کردم ، بعد نظر می دادم ، اما اشتیاقم برای نوشتن این چند خط آن قدر زیاد بود که مجالی برای اتمام کتاب برایم باقی نگذاشت .
احمد زاده موقعیتها را خوب توصیف می کند ، خود را خیلی خوب در قالب یک بسیجی 17 ساله قرار می دهد و به زیبایی دنیا را از نگاه شیفته ، ناآرام ، ملتهب ، مغرور و گاه ناآگاه یک نوجوان توصیف می کند . شخصیت های اثرش را خوب می شناسد : پرویز ، گیتی ، مهندس و ... و حتی ماشین آخرالزمان ( راداری که موقعیت بسیجی ها را شناسایی می کند که همان ضد قهرمان داستان است و هشیارانه حضور اهریمنی اش در جای جای رمان ، رسوخ کرده وبسط داده شده ) . نمیدانم این رمان چقدر ریشه در خاطرات کودکی احمدزاده دارد ، ( که متولد آبادان است ) اما به هر حال ، تا اینجای کار می توانم بگویم که شطرنج با ماشین قیامت جایگاه ممتازی در ادبیات دفاع مقدس دارد و خواهد داشت .

بارها گفته ام که من اصلا آدم سیاسی ای نیستم . نه به سیاست علاقه دارم ، و نه چیز زیادی از آن سرم می شود . و به همین دلیل هم فکر می کنم به جز یکی ، دو مورد ( آن هم به طور خیلی گذرا ) تاکنون مطلبی در این باب ننوشته ام . اما آنچه امروز در غزه می گذرد ، به حدی مرا آزار می دهد که وادار به نوشتن شدم .
آنچه که می نویسم نه در مقام یک تحلیلگرسیاسی است ، نه در مقام یک مدافع حقوق فلسطینیان ، و نه حتی در مقام یک مسلمان ! آنچه که می نویسم در مقام یک انسان است ، انسانی که هنوز کورسویی از شعله های ( رو به خاموشی ؟ ) حقیقت جویی و دروغ ستیزی در او نفس نفس می زند . انسانی که از این نبرد ناجوانمردانه ، ناعادلانه ، سفاکانه و یک جانبه به تنگ آمده است . انسانی که تمایل بی حد و حصری دارد که در کنج عزلت در گوشه ای بنشیند و سال های سال از غصه این حجم وحشتناک و کثیف و متعفن و آلوده و رو به فزونی خیانت ، جنایت ، دروغ ، فریبکاری ، حماقت و تجاهل زار بزند .
انسانی که تمایل بی حد و حصری دارد که جنازه های تمامی کودکان بی گناه فلسطینی کشته شده در غزه را در اختیار می داشت ، و آنها را با پای پیاده حمل می کرد . حمل می کرد . حمل می کرد . تا تل آویو . تا واشنگتن . تا قاهره . تا پاریس . تا لندن . و هرجنازه را به عنوان هدیه سال نو میلادی ، با احترامات فائقه تقدیم می کرد به دولتمردان محترم آنها .

نمی دانم چگونه ممکن است تساوی دنیا = ماده برقرار باشد ؟ محال است . امکان ندارد این تساوی زشت و احمقانه ، برقرار باشد . اگر چنین می بود ، دنیا از آنچه که اکنون هست ، بسیار غم انگیزتر و هراس انگیزتر می شد .

چرا این قدر علاقه داریم به خطکشی ؟خطکشی روی گستره های فراخ و لایتناهی و بی مرز و آزاد؟ و چرا بعد روی این خطکشی ها شروع می کنیم به حصار کشیدن ؟ و حصارها را بالا بردن ؟ و حصارها را مانند دخمه های مخوف گسترش دادن ؟ و خود را در میان این دخمه های تنگ و تاریک و محقر زندانی کردن ؟ و با افق های تنگ و تاریک و محقر این دخمه ها جهان را و انسان را نگریستن ؟ و حماقت های پست و متکاثر و لایتناهی خود را گسترش دادن ؟ و رسیدن به این باور که دنیا همین دخمه تنگ و تاریک و محقراست ؟
یک سری تصاویر ، اصوات ، آدمها ، خاطرات ، ترانه ها ، کتابها و ... هستند که در ذهن من روی هم تلنبار شده اند ، و ویژگی این قطعات تلنبار شده و پازل مانند هم در این است که هر یک به نحوی عجیب و غریب ( و گاه احمقانه ) ، دیگری را برایم تداعی می کنند . برای مثال چند روز قبل یک لوح فشرده (CD) از ترانه های قدیمی فریدون فروغی خریدم . ترانه هایی که خیلی دوست دارمشان . مثل : یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم . یا این ترانه : تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره .
عجیب این است که هر بار ( فقط چند ثانیه ) به یکی از این ترانه ها گوش می دهم ، به نحوی ( که برایم لاینحل مانده ! ) به یاد امیر نادری می افتم . ( واقعا این دو هنرمند چه ارتباطی به هم دارند : فریدون فروغی و امیر نادری ؟ ) و بعد به یاد فیلم سازدهنی می افتم و امیرو.
امیرو را به یاد می آورم که چند سکه پول تهیه کرده و آمده کنار پنجره . آن پسرک ننر و لوده سفیدپوش هم که سازدهنی دارد ، از پشت پنجره پول را می گیرد و نگاهی به آن می اندازد و به امیرو می گوید که فقط اجازه دارد از پشت پنجره ، سازدهنی بزند . آن هم به مدت ۳۰ شماره . امیرو قدش نمی رسد . چند سنگ می گذارد زیر پاهایش . پسرک از طرف دیگر پنجره ، سازدهنی را از لای نرده ها بیرون می آورد . امیرو شروع می کند به فوت کردن توی سازدهنی . پسرک موذی هم ، به قصد آزار ، هی ساز دهنی را جلو لبهای امیرو جلو و عقب می برد و می شمارد . امیرو عرق کرده و نفس نفس می زند . پسرک ( باز هم به قصد آزار ) ساز دهنی را بالا تر می برد . قد امیرو نمی رسد . سعی می کند روی پنجه پا بلند شود . پسرک هم دارد تند تند می شمارد : " ... نوزده ، بیست ، بیست و یک ... " امیرو فوت می کند . ناگهان سنگها از زیر پاهای امیرو درمی روند و امیرو روی خاک و ماسه کوچه ، نقش بر زمین می شود . خاک و ماسه به تن عرق کرده امیرو می چسبد . صدای پدر پسرک از داخل خانه می آید که دارد فریاد می کشد و از این که بچه ها نمی گذارند سر ظهر چرتش را بزند ، فریاد می کشد . امیرو ناباورانه به سازدهنی ( در دست پسرک ) خیره می شود . خاک کوچه را در مشتهایش می گیرد و آن را به هوا پرتاب می کند . با هیجان به دیوار کاه گلی مقابلش مشت می کوبد . مشت می کوبد و مشت می کوبد و در حالی که ماسه ها به بدن و صورتش چسبیده اند ، فریاد می کشد : " ما ساز زدم ! ما ساز زدم ! ... ما ساز زدم ! " و می دود به سمت دریا تا این خبر را به دوستانش هم بدهد .
و بعد به یاد مادرم می افتم که حدود بیست سال پیش ، بعد از دیدن این صحنه شروع کرد به گریه . مادرم خیلی کم گریه می کند . اما گریه اش که بگیرد ، طولانی و سوزناک و بی صدا و مظلومانه می گرید . و گریه مادرم تا پایان فیلم سازدهنی امیرنادری ادامه داشت ...
اشک در چشمانم حلقه زده ، در حالی که ترانه فریدون فروغی همچنان ادامه دارد : تو بزرگی مثل شکلایی که ابرا می سازن --- گلهای اطلسی از دیدن تو رنگ می بازن ...

وقتی یک هنرمند موفق می شود احساسات متلاطم و گاه متناقض اش را با بیانی پارادوکسی ( باطلنما گونه ) به من منتقل کند ، حظ وافری می برم . مثل مولوی در این شعر :
هر کسی رویی به سویی برده اند
وین عزیزان رو به بی سو کرده اند
هر کبوتر می پرد زی جانبی
وین کبوتر جانب بی جانبی
هر عقابی می پرد از جا به جا
وین عقابان راست بی جایی سرا
ما نه مرغان هوا نی خانگی
دانه ما دانه بی دانگی
زان فراخ آمد چنین روزی ما
که دریدن شد قبا دوزی ما
*****
چند روز پیش فیلمی دیدم با همین سبک و سیاق پارادوکسی حضرت مولوی :
AMERICAN HISTORY X
که فیلمی است بسیار بسیار بسیار خشن ( و حتی در پاره ای لحظات مهوع ) .
اما برآیند احساساتم پس از دیدن این فیلم برایم شگفت انگیز و غیر قابل باور بود : این فیلم ، اثری است بسیار بسیار بسیار لطیف ( و حتی در پاره ای لحظات شاعرانه ) در نفی خشونت و ستایش مهرورزی .
خاک سرد بود . خاک نمناک بود . خاک شکننده بود . خاک سوگوار بود . خاک پذیرنده بود و به قول فروغ " اشارتی داشت به آرامش . "
امروز بهشت زهرا بودم . برای خاکسپاری پیکر مادر یکی از خویشان . قبل از آنکه مراسم آغاز شود ، رفتم و بالای قبر ( که تازه حفر شده بود ) ایستادم . قبر دو طبقه بود . نگاهی به آن مغاک انداختم و از تیرگی ، سردی ، عمق ، پوسیدگی و ابتذال آن وحشت کردم .
جسد را روی یک برانکارد فلزی از آمبولانس خارج کردند . کفن پیچ بود . روی کفن یک ترمه بود و یک دسته گل سفید بزرگ هم روی همه آنها . کفن را محکم دور سر جسد بسته ، و یک گره بزرگ هم بالای آن زده بودند .
مداح می خواند . جمعیت سوگوار بود و یک نفر هم داخل قبر رفته بود تا جسد را در آن مغاک جای دهد .
و من خیره شده بودم به کفن و ترمه و برانکارد . و در فکر پیکری بودم که داخل کفن آرام گرفته بود . و من خیره شده بودم به دسته گل سفید و قبر دو طبقه و خاک سرد نمناک . و من خیره شده بودم به خاک سردی که با بیل روی جسد می ریختند . و خیره شدم به سنگ قبری که روی کپه خاک گذاشتند و خیره شدم به گلهای سفیدی که از دسته گل کنده می شد و روی قبر پرپر می شد .
و من داشتم فکر می کردم که از این پس ، برای ما زنده ها ، زندگی چقدر پوچ و مبتذل و غم انگیز خواهد بود ، اگر بپذیریم که این مغاک سرد و تیره و عمیق و پوسیده و مبتذل ، خط پایان است . اگر بپذیریم که همه چیز با مرگ تمام می شود و تمام .

چند روز پیش منزل مادرم بودم و داشتم روزنامه همشهری را ورق می زدم . در یک صفحه از روزنامه ، به مناسبت هفته بسیج عکس بزرگ سیاه و سفیدی چاپ شده بود از سه بسیجی .
سه بسیجی ، در گوشه ای از یک پیاده رو درب و داغان ، در یکی از شهرهای جنگ زده و مخروب ( خرمشهر ؟ ) نشسته بودند و صمیمانه نان و پنیر می خوردند . صمیمیت این سه بسیجی ، طراوت این سه بسیجی ، ایمان بزرگ جاری در دل های پاک این سه بسیجی ، خلوص و بی ریایی این سه بسیجی و عظمت این سه بسیجی به حدی بود که برای یک لحظه شوکه شدم . انگار تمام صفحات روزنامه ، از گرمای وجود این سه بسیجی داشت در دستانم آتش می گرفت .
حس می کردم سند پایان و زوال یک دوره تاریخی را به نظاره نشسته ام . گویی دارم کوچ دسته جمعی دسته ای از پرستوهای مهاجر را تماشا می کنم . پرستوهایی عاشق و بی قرار که دارند می روند . فقط می روند . فقط می روند . فقط می روند تا برای همیشه خود را در گرداب مهلکه معشوق ، به دست فراموشی سپارند .

مدتی است احساس می کنم زیر یک دوش ایستاده ام . دوشی که از آن جریانی بسیار قوی و بسیار ریز از جنس نور بیرون می ریزد . واقعا حس عجیب و غریبی دارم . چشمانم را می بندم و خود را در جذبه نورانی این دوش غرق می کنم . دست به موهایم می کشم و آنها را در چنگ می گیرم و طره های آن را زیر این سیلان مرموز نورانی خیس می کنم . لبهایم را شادمانه باز و بسته می کنم و آوازهای غمگین و بی صدا می خوانم . هر چه چشمانم را بیشتر بر هم می فشارم ، تابش نور را بر چهره ام بیشتر احساس می کنم . حس می کنم هر لحظه از عمرم ، یک سیلان نورانی است . سیلانی که پیکرم را در بر می گیرد ، مرا در جذبه خویش فرو می برد ، مرا می میراند ، و زنده می کند . یک جریان یک طرفه و برگشت ناپذیر از یک منبع متناهی نور . دوباره لبهایم را شادمانه باز و بسته می کنم و آوازهای غمگین و بی صدا می خوانم . عجیب حس می کنم وقتی این دوش نورانی ام پایان بگیرد ، خواهم مرد .

با سلام خدمت همه دوستان .
این روزها هم مشغله هایم خیلی زیاد شده و هم ( مهم تر از آن ) حرفهایم خیلی تکراری و کسل کننده .
راستش را بخواهید ، نوشته های یک ماه اخیرم را که می خوانم ، از خودم به خاطر این همه چرت و پرت گویی ، خجالت می کشم . به هر حال مشغله هایم را بهانه ای کرده ام تا برای مدتی از وبلاگم دور شوم . نیاز به یک خانه تکانی ذهنی دارم . به قول دوست نویسنده ام ، خانم توانگر : " حرفی برای گفتن نداریم ؟ بهتر است خفه شویم . "
این مقدمات را گفتم تا به این جا برسم : وبلاگم حداقل به مدت یک ماه تعطیل خواهد بود . و بعد ، باید ببینم که آیا پس از طی این مدت ، حرفی برای گفتن دارم یا نه ؟
فعلا از همه دوستان خداحافظی می کنم .

چه کوتاه است ! عمر را می گویم . 10 سال اول زندگیتان را مثل دور تند یک فیلم سیاه و سفید قدیمی از نظر بگذرانید ، و بعد فرض کنید این فیلم چیزی حدود 7 بار ادامه یابد . اما هر بار ، یک دوره جدید . این فیلم ملودرام شاعرانه عاشقانه رمانتیک واقعگرایانه حادثه ای کمدی تراژیک و گاه ابلهانه چیزی حدود 7 بار ادامه یابد . هر چه به پایان این فیلم نزدیک تر می شویم ، بیشتر احساس غبن می کنیم : " ای کاش این صحنه را جور دیگری بازی کرده بودم ! " ..." ای کاش این فصل از فیلم کمی طولانی تر بود ! " ... " ای کاش لوکیشین این فصل تغییر می کرد ! " ..." ای کاش این نما ، این قدر ابلهانه نبود! " ..." چرا این جا دارم این قدر الکی می خندم؟" ...و...
اما دیگر فرصتی نیست . دیگر کم کم فیلم دارد به انتهای خود می رسد . THE END نزدیک است . باید از صندلی برخیزم . باید سالن را ترک کنم .

وای که تنها در برابر خدا زیستن چه دشوار است . زیستن همچون کسانی که در زیر خاک دفن شده باشند و بدانند که هرگز از آنجا در نخواهند آمد و کسی هم در نیابد که زندگی آنها چگونه بوده است ! با وجود این ، بایستی ، بایستی این چنین زندگی کرد ، زیرا که تنها همین گونه زندگی است که زندگی است . خداوندا ، کمکم کن .
تولستوی ، نوامبر ۱۹۰۰

نمی دانم کجا بود که خواندم یک روز برتراند راسل مشغول دوچرخه سواری بوده که ناگهان احساس کرده که دیگرهمسرش را دوست ندارد و پس از آن در مدت کوتاهی او را راضی به طلاق کرده و از هم جدا شده اند . ( شاید هم همسر او ، قبلا طی یک دوچرخه سواری جداگانه ، به نتیجه مشابهی رسیده بوده است ؟ )
حکایت راسل و جدایی او از همسرش خیلی غریب است . زیاده از حد دراماتیک است و به همین دلیل هم به سختی می توانم باورش کنم . حکایتی است از نوع تحول ژان والژان در برخورد با آن کشیش نیکوکار در رمان بینوایان ، یا داستانهای رمانتیک مبتنی برعشق در نگاه اول .
اما به هر حال گویی این تحول های ناگهانی خیلی هم بیراه نیست . مثلا در بسیاری از حکایتهای ذن می خوانیم که شاگرد ، پس از یک گفت و شنود ( به ظاهر ) معمولی و ابتدایی با استاد خود ، به طور ناگهانی به شهود و کشف حقیقت ( نیرووانا ) نائل می شود . یا اگرفیلم آخرین سامورائی را دیده باشید ، تکامل یک انسان عادی ( که تام کروز نقشش را ایفا می کند ) به یک سامورایی نیز کاملا ناگهانی و غیرمنتظره رخ می دهد . ( تام کروز در یک لحظه احساس می کند که حرکات استاد سامورایی مقابلش را قبل از وقوع ، " می بیند " و در نتیجه ی این شهود می تواند با استاد به تساوی برسد و پس از آن درگیری است که همه او را به عنوان یک سامورایی می پذیرند . )
اما تجربه شخصی ام حاکی از آن است که تغییر شرایط و موقعیت های انسانی ، تدریجی و تکاملی است . چیزی شبیه به تغییر شرایط و موقعیتهای کوهنوردان : حرکت از دامنه کوه و تغییر ارتفاع به طور پیوسته و تدریجی و نهایتا رسیدن به قله .
به هر حال از آنجا که حرفه اصلی من ریاضیات است ، می دانم که در این حوزه ( برای ریاضیدان شدن ) باید یک مسیر بسیار بسیار طولانی و پر پیچ خم را طی کرد . کاملا تدریجی و کاملا تکاملی و کاملا بطئی . راهی که هزاران نفر آن را آغاز می کنند اما تنها عده قلیلی به سر منزل مقصود می رسند و ریاضیدان از کار در می آیند .
" راهی است صعب و طولانی که از جهنم بیرون می آید و به سوی نور می رود . " ( جان میلتون – بهشت گمشده )

این آیه از قرآن کریم را دوست دارم . سرشار از طراوت است و آکنده از رمز و راز و حکمت و فتح بابی است درباره یک موضوع عمیق و چالش برانگیز فلسفی : خیر و شر.
" چه بسیار شود که چیزی را شما ناگوار شمارید ولی به حقیقت خیر و صلاح در آن بوده و چه بسیار شود که چیزی را دوست دارید و در واقع شر و فساد شما در آن است و خداوند به مصالح امور داناست و شما نادانید . "
سوره بقره
بخشی از آیه ۲۱۶
ترجمه مهدی الهی قمشه ای


زندگی کردن در ایران ، حس عجیب و غریبی را در آدم بیدار و متولد می کند و پرورش می دهد . حسی که همه ما ، از یک دوره سنی مشخص به بعد ، به طور غریزی همواره درگیر آن هستیم . اما شاید حضور همیشگی ، بی واسطه و پنهان این حس ، تشخیص آن را برایمان دشوار کرده باشد .
جالب است که این حس ، برای من پس از یک تجربه کوتاه مدت اقامت در ترکیه و بازگشت مجدد به ایران ، از زوایای پنهان روحم بیرون زد و قد علم کرد . حسی که کم کم دارم پی به عمق حیرت انگیز و ریشه های عمیق اش می برم . به اعتقاد من این حس ، زاییده زندگی پر تنش و پر التهابی است که پیوسته و مداوم و شبانه روز بر ما تکرار می شود . حسی است که ریشه های آن در آشفتگی ، هرج و مرج ، بی نظمی ، آشوب ، بی حساب و کتابی ، عدم تعین و دل نگرانی از آینده است . و این حس ، شاید برای ایرانیانی که به زندگی منظم ، آرام ، دقیق و کاملا برنامه ریزی شده جوامع دیگر بیشتر خو کرده اند ، ملموس تر و پررنگ تر باشد .
فکر می کنم نکته لطیف ، حساس و ( حتی ) شاعرانه ای است . در رمان ثریا در اغما ( نوشته اسماعیل فصیح ) ، یکی از شخصیت های رمان ( لیلا آزاده ) برای شخصیت اول رمان ( جلال آریان ) نامه می نویسد و می گوید :
" ما در پاریس آن قدر زندگی می کنیم تا بمیریم . در آبادان ِ شما ، بچه ها آن قدر می میرند تا زندگی کنند . "
به هر حال ، تقابل جالبی است : زندگی در یک قدمی قله های آتشفشان ، و زندگی در جوار سواحل اطمینان و آرامش و سکون . شاید زندگی از نوع اول ، تجربه هایی از نوع تجربه های عارفانه را بر ما تحمیل کند :
پیوسته نو شدن ، پیوسته منتظر بودن ، پیوسته مرگ را تجربه کردن ، پیوسته زندگی را آزمودن ، پیوسته عشق را تکرار کردن ؟
بمیرید ، بمیرید ، در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید ، همه روح پذیرید
بمیرید ، بمیرید ، وز این مرگ مترسید
کز این خاک برآیید ، سماوات بگیرید

دیروز ، پس از یک اقامت دو هفته ای از ترکیه برگشتیم . در فرورگاه بین المللی امام خمینی پیاده شدیم . تاکسی گرفتیم و راه خانه را در پیش گرفتیم . من بغل دست راننده نشسته بودم . تاکسی روی آسفالت داغ اتوبان پیش می رفت . شب قبل دو بار هواپیما عوض کرده بودیم و خسته بودیم . خسته بودم . آفتاب داغ آستانه تحملم را پایین آورده بود . هر از گاهی ، از آیینه مقابل ، نگاهی به راننده می انداختم . نسبتا جوان بود اما چهره ای دردمند و بسیار نا امید داشت . موهای جلوی سرش کم پشت بود . چشمان ریزش ، نیمه باز بود . دست چپش را بالای فرمان قرار داده بود و انگشت سبابه دست چپش را با حسرت میان دندانهایش می گزید و با یاس و اندوه به انتهای جاده داغ خیره شده بود و گاز می داد . آشفته بودم .
*********
دو هفته اقامت در یک ویلای نسبتا بزرگ ، همراه با محبتهای بی دریغ برادرم رامین و دیدار برادرزاده ام سروش برای نخستین بار ، همراه با گردشهای هر روز و هر شب ما ، در کنار خانواده ، از شهر ساحلی kalkan برایم لذت بخش بود . یک شهر توریستی کوچک ، آرام ، تمیز با هوای بسیار پاک و خیابان های باریک و سنگفرش های زیبا و کوچه هایی با شیب تند که گاه پله مانند می شد و اکثرا به ساحل ختم می شدند .توریست ها ( که اکثرا انگلیسی بودند ) شاد ، پر انرژی و پر محبت بودند ، و ترک های ساکن kalkan هم ، حداکثر بهره برداری را از شهر توریستی خود می کردند : اغذیه فروشی های فراوان ، بارهای متعدد ، بوتیک ها ، مغاره های صنایع دستی ، ماهی فروشی ها ، و ...
و یکی از اختتامیه های همیشه شبانگاهی که عبارت بود از بحث های آتشین من و رامین درباره : ایران ، نظام ج .ا . ا ، احساس هویت ، احساس تعلق خاطر ، بازگشت به ایران ، ماندن در ایران ، رفتن از ایران ، نبودن در ایران ، اسلام ، قرآن ، یی چینگ ، فلسفه شرق و ...
*********
از فرودگاه امام دور شده بودیم . بهشت زهرا را هم رد کرده بودیم . باد از درزهای تاکسی نفیر می کشید . سمت چپ جاده ، یک فضای قهوه ای رنگ مایل به خاکی بود . چند کره اسب و چند الاغ در دشت باز می دویدند . فضا و چشم انداز ، کمی شبیه تابلوهای ژان فرانسوا میله بود .
دوباره در آیینه به چشمهای غم زده راننده تاکسی نگاه کردم . به یاد چشمان شوخ ، پر هوس ، پر آرزو ، پر اشتیاق ، جسور و گستاخ توریست های انگلیسی افتادم . دوباره در آیینه نگاه کردم . تازه فهمیدم که چقدر این نگاه های معصوم و دردمندانه هموطنانم ، به طرز احمقانه ای برایم عادی و خالی از معنی شده است . یاد یکی از حرفهای رامین افتادم :
" من چون نمی توانم رنج کشیدن ایرانی ها را تحمل کنم ، به ایران باز نمی گردم ! " . ناگهان بغض ام ترکید . فضای کره الاغی قهوه ای رنگ ژان فرانسوا میله ای سمت چپم را در پس پرده ای از اشک می دیدم . خوشبختانه ( یا متاسفانه ) راننده آن قدر در خودش فرو رفته بود که توجهی به من و اشکهایم نداشت و من هم گذاشتم تا آنجا که دلم می خواهد برای نگاههای پر رنج هموطنانم اشک بریزم .
چندین کیلومتر را در آفتاب داغ ، و در میان زوزه های بی امان باد و فضای قهوه ای رنگ کره اسبی ژان فرانسوا میله ای طی کردیم و من همینطور اشک ریختم . وقتی رسیدیم نزدیک بزرگراه شهید نواب صفوی ، تهرانی های خسته و عصبی ، در زیر پرده ای از اشک شتابان به پیشوازم می آمدند و شتابان هم بدرقه ام می کردند . بالاخره نزدیکیهای خانه مان که رسیدیم ، گریه ام بند آمده و بغض فرو خفته ام ، رخت بربسته بود . دویدم درون خانه یک لیوان را پر از یخ و نوشابه کردم و به راننده دادم که لا جرعه سرکشید .
وقتی راننده داشت سوار تاکسی اش می شد ، من داشتم فکر می کردم که او چقدر محتاج این لیوان یخ و نوشابه بود . و من چقدر محتاج این گریه طولانی .
پا نوشت : امروز در خیابان های تهران وقیحانه چشم در چشم مردم دوختم : مرد ، زن ، پیر و جوان . خوشبختانه همه جور نگاهی را می توانستی بیابی . با هر جنسی : جسور ، مهربان ، وقیح ، بی تفاوت . و حتی تگاه های سرشار از امید . و حتی سرشار از اعتماد به نفس . خوشبختانه نگاه های نا امید و درد آلود را کمتر دیدم . نمی دانم ، شاید کسی همین امروز برای نگاه های بی معنی من ، گریسته باشد ؟ شاید من خودم همان راننده تاکسی بودم ؟

مدتی است دارم به دوره جوانی فکر می کنم و دوره میانسالی ، و اینکه چگونه است که آدم از اولی می لغزد و لیز می خورد و بدون آنکه درست حواسش جمع باشد ، در وادی دومی می افتد ؟
آیا این گذار ، یک سیر طبیعی و منطقی دارد ؟ آیا یک سن و سال بخصوص است که مرز میان این دو دوره است ؟ ( مثلا حول و حوش ۴۰ سالگی ؟ ) آیا گذر از اولی به دومی ، حاصل یک سری تغییرات روحی و روانی است ؟ یا حاصل تغییرات فیزیکی و فیزیولوژیکی و هورمونی و ...؟
آیا دیدگاه آدم است که مشخص می کند در کدام یک از این دو دوره قرار گرفته ؟ ( مثلا در جوانی بیشتر آرمانگرا هستیم و در میانسالی بیشتر عمل گرا ؟ )
با برادرم رامین تلفنی در این مورد صحبت می کردم ، حرف خیلی قشنگی زد . گفت :
" جوانی دوره ای است که انسان بیشتر چشم به آینده دوخته است و هنوز چیزی که باید باشد ، نشده. پیری دوره ای است که انسان بیشتر چشم به گذشته دارد و مدتها است در خاطره ی چیزی سیر می کند که روزگاری بوده است .
و اما میانسالی ، دوره ای است که انسان به خودش ( خود خودش ) چشم می دوزد و دقیقا همان چیزی است که باید باشد . "
*********
صحبتهای برادرم رامین عجیب به نظرم درست آمد و دقیقا به همین دلیل هم عجیب مرا در فکر فرو برد . شاید گره کور بحث ما در معنای این عبارت نهفته باشد :
" حس به سرانجام رسیدن"
جوانی دوره ای است که این حس را نداریم . میانسالی دوره ای است که این حس را داریم . پیری دوره ای است که خاطره این حس را تجدید می کنیم .
و شاید آن بحرانی که بسیاری از روانشناسان آن را بحران دوران میانسالی می نامند نیز ، ریشه در همین حس داشته باشد . حس ( اکثر) آدمهای متوسط الحالی که در جوانی سودای فتح قله اورست را در سر می پرورانده اند ، اما در میانسالی نتوانستند از تله کابین توچال پایشان را فراتر بگذارند ! ( بگذریم از کسانی که حتی از تپه ماهور جلوی منزلشان نیز فراتر نرفتند ! )
*********
دیروز ۴۱ ساله شدم . این جور مواقع همیشه به یاد مادرم می افتم که از دوران نوجوانی ام ، با قطعیتی خلل ناپذیر به من متذکر می شد که دوران بلوغ فکری ام خیلی دیر رخ می دهد . خیلی دیرتر از حد معمول و خیلی دیرتر از آدمهای متعارف . به هر حال ، هنوز من ( اصلا و ابدا ) آن " حس به سرانجام رسیدن " به سراغم نیامده ! هنوز عمیقا حس می کنم که هنوز چیزی که باید باشم ، نشده ام و ( به همین دلیل ) هنوز احساس جوانی می کنم !
*********
پریروز ( یک روز قبل از روز تولدم ) داشتم با تسبیح مورد علاقه ام بازی می کردم که ناگهان بند آن پاره شد و دانه هایش ـ در حالی که تلق تلق صدا می کردند ـ روی سرامیک کف اتاقم غلتیدند . عجیب احساس می کردم که این پاره شدن بند تسبیح ، درست یک روز قبل از تولد ۴۱ سالگیم ، معنایی نمادین دارد . گویی بخشی از وجودم پاره شد . گویی تولد تازه ای در انتظارم بود .

مدتی است روبات شده ام . نیمکره حسی مغزم ( چپ بود یا راست ؟ ) از کار افتاده و نیمکره منطقی ام (راست بود یا چپ ؟ ) با شدت تمام حکمرانی می کند . نوشتن برایم سخت شده . خیلی سخت . وقتی می خواهم چیزی بنویسم ، حس می کنم مغزم خشکیده و مثل یک کدو حلوایی بی مصرف روی تنه ام جا خوش کرده !
شبیه یک قمقمه خالی ، که در حالت تشنگی مفرط به دهان می بری ، تکان تکان می دهی ، یک قطره آب از آن خالی می شود و نگاه منتظرت را در تعلیق رها می کند و دیگر هیچ !
دوست دارم راجع به ایکاروس بنویسم ، راجع به آدم های شکست خورده استوار و با صلابت بنویسم ، دوست دارم داستان کوتاهی بنویسم درباره زنی که در آستانه خودکشی است ، درباره شبی بنویسم که مادرم خواب دید من مرده ام و فردایش برایم یک خودنویس پارکر خرید ( فکر می کنم آن موقع ده سال داشتم ) ، درباره روزی بنویسم که وقتی بچه بودم ماشین مرا در کوچه مان زیر گرفت و نفس من دیگربالا نمی آمد و خاله ام سراسیمه از خانه بیرون دوید و مرا سوار ماشینی کرد که زیرم گرفته بود ( و داشت از مهلکه می گریخت ) و تا بیمارستان به من تنفس مصنوعی داد و مرا از مرگ حتمی نجات داد و در همان حال مادرم بهت زده در حیاط خانه مان ایستاد و ( با اطمینان از اینکه من مرده ام ) رفت و به گل های باغچه خانه مان خیره شد و بعد رفت درون خانه و شروع کرد آلبوم عکس های کودکیم را ورق زدن ...
اما هر چه می نویسم را از ابتدا مرور می کنم و لختی درنگ می کنم و بعد می بینم که خالی است . خالی است از همه چیز . خالی از شور و حس و حال . خالی خالی . راستی چه مرگم شده ؟

چگونه می توان دربرابر این حجم دهشتناک اطلاعات تاب آورد و له نشد ؟ با این مقدار عظیم کتابهای کاغذی ، کتابهای الکترونیک ، لوح های فشرده ، مکتوبات اینترنتی ، رسانه های تصویری ، ماهواره و ... چه باید کرد ؟ چه میزان باید خواند و دید و شنید ؟ در چه حوزه هایی ؟ با چه مرتبه ای از دقت ؟ با چه طمانینه ای ؟ چگونه میتوان راههای میان بر را برای دستیابی به اطلاعات طی کرد ؟ چه میزان از معرفت ما باید برآیند دانش دیگران ، و چه میزان باید نتیجه بصیرت شخصی مان باشد ؟
************
در یک متن قدیمی بودایی خواندم : " کار کسی که بدون بصیرت کافی ، صرفا مطالعه می کند ، مانند کار مرد مستمندی است که گنجینه های دیگران را می شمارد ، بدون اینکه خود حتی یک سکه داشته باشد . "
یا چنانچه در قرآن مجید آمده است ، مثل فردی از این دست " ... کمثل الحمار یحمل الاسفار ... " ( چارپایایی که بر او باری گران از کتاب است ) .
و نهایتا می رسم به این سخن بسیار بسیار بسیار عمیق و نغز از اینشتین :
" تخیل از دانش مهم تر است . "

به یاد نادر ابراهیمی :
همیشه مرافعه بر سر این است که من نمی فهمم " ما می زنیم " یا " آنها می زنند " . و این شده اسباب خنده ی بچه ها . صدای انفجاری بلند می شود . زمین می لرزد .
می پرسم : ما زدیم ؟
می گویند : نه . آنها زدند .
صدای انفجاری بلند می شود . زمین می لرزد .
حواسم را خیلی جمع می کنم و می گویم : آنها زدند ؟
می گویند : نه ... ما زدیم .
می گویم : آخر شما از کجا می فهمید که ما زده ایم یا آنها ؟ چرا من نمی فهمم ؟
می گویند : از ارتعاش ، باید بفهمی ، این ارتعاشی که در هوا پیدا می شود . ما که می زنیم ،ارتعاش ندارد ، اما آنها که می زنند ... خب معلوم است دیگر . ایجاد ارتعاش می کند .
من خیلی سعی می کنم که مساله را به دقت بفهمم ، اما بعد از مدتی یادم می رود که وقتی ما می زنیم ارتعاش دارد یا وقتی آنها می زنند ، و اوضاع خراب تر می شود .
************
اینک در قلب نخلستانهای جنوب هستیم که ناگهان صدای عظیمی برمی خیزد و پشت آن صدایی دیگر و پشت آن باز هم صدایی دیگر . فکر می کنم که در محاصره ی یک مجموعه انفجار قرار گرفته ام . شاید هم به هوا پرتاب شده باشم . اما می بینم که نه ... چندان خبری نیست . رنگ پریده همراه با قدری احساس قهرمانی می گویم : آنها زدند ؟
می گویند : ای بابا ! مگر نمی بینی ؟ چلچله کنار گوشت دارد آواز می خواند ، تو باز هم خیال می کنی که آنها زده اند ؟
می گویم : قدرت استتارمان خیلی خوب است والا کور که نیستم . از این گذشته ، ارتعاش را هم قدری حس کردم .
قاه قاه می خندند ومی گویند : وقتی آنها می زنند ارتعاش دارد ، نه وقتی که ما می زنیم ... ( و شاید هم به عکس . )
نقل از کتاب : با سرود خوان جنگ ، در خطه ی نام و ننگ
نوشته: نادر ابراهیمی
این کتاب بخشی از یادداشهای زنده یاد نادر ابراهیمی است که در سفر به جبهه های جنوب آن را تهیه کرده بود .
افراد گروه : علی کلیج از سپاه پاسداران
ابراهیم حاتمی کیا از سپاه پاسداران
کمال تبریزی از صدا و سیما
نادر ابراهیمی نویسنده و محقق آزاد
هدف : پژوهشی مقدماتی جهت تهیه گزارشی بزرگ
منطقه : سراسر خطه جنوب
تاریخ : فروردین ۱۳۶۵

کوچ می کنم . در زمان و مکان کوچ می کنم . طی الارض می کنم و طی الزمان . برمی گردم به سالهای دور . سال ۱۳۶۵ : یک تابستان شرجی ، در منطقه عملیاتی . خط مقدم جبهه .
آسمان خاکستری است . زمین خاکستری است ، هوا خاکستری است . سنگرهای متروک و قمقمه های خالی ، خاکستری است . تانک های سوخته ، تیربارها ، قرارگاه فرماندهان ، جاده باریک مقابلم ، انفجارهای گاه و بی گاه دور و نزدیک ، پلاکاردهایی که روی آنها شعار نوشته شده ، زمین سوراخ سوراخ شده ، پیشانی بندهایی که دور و نزدیک در هجوم باد تکان تکان می خورند ، خاکستری است .
دنیایم خاکستری است ، خاکستری روشن . هوا لطیف و مطبوع است . باد می وزد و موهایم را آشفته می سازد . ذهنم آشفته است . وارد سنگری می شوم . سنگری که همچون قلعه ای کوچک است و از پنجره کوچک آن ، به دشت فراخ خاکستری مقابلم می نگرم . به یاد جان های پاکی هستم که از این منطقه عملیاتی عروج کرده اند . قرآن کوچکم را از جیبم بیرون می آورم و می خوانم :
" والعصر.ان الانسان لفی خسر.الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصعوا بالحق و تواصعو بالصبر . "
نفس عمیقی می کشم . اشک هایم را پاک می کنم و چشمهایم را می بندم .
P.S : Dear nazanin . I don't know you . But I always enjoy of reading your nice comments .

دکتر سیاوش شهشهانی
دوستم خانم آلبا از من دعوت کرده است در یک بازی اینترنتی شرکت کنم و تاثیرگذارترین : ۱- دوران ۲- آدم ۳- رابطه ۴- اثر و شخصیت را در زندگیم بازگویم . مدتی است درگیر این سوالات شده ام و برخلاف انتظارم ، پاسخگویی به این سوالات را دشوار می یابم . مدتی فکر کردم . خاطراتم را مرور کردم . بعد دیدم که چقدر قضیه ریشه دار و گسترده است . و اینکه در برخی موارد عمیق شدن در این سوالات و همچنین تلاش برای یافتن جوابی صادقانه به آنها ، چقدر کمک می کند تا آدم خودش را بهتر بشناسد . و همچنین در برخی موارد چقدر قضیه می تواند روانشناسانه و پیچیده شود !
به هر حال ، نهایتا دیدم که اگر نخواهم قضیه خیلی مفصل شود ، بهتر است تنها به یکی از این سوالات پاسخ دهم : سوال دوم . آن هم در حوزه تخصصی ام : ریاضیات .
کسی که بیشترین تاثیر را در شکل گیری ذهنیت ریاضی ام داشته است ، ریاضیدانی است که هرگز به طور رسمی استاد من نبوده ، فقط مدت کوتاهی در یکی از کلاسهایش در دانشگاه صنعتی شریف به طور مستمع آزاد شرکت می کردم . ریاضیدانی به نام : سیاوش شهشهانی . دیدگاههای هندسی من ، کلا تحت تاثیر تعالیم او شکل گرفته و جالب اینکه تمام این دیدگاهها از طریق خواندن و بازخواندن و بازخواندن های مکرر مکتوبات او برایم حاصل شده و نه شرکت در کلاسهایش . بیش از همه ، جزوه هندسه منیفلد او را خوانده ام که اثری است متفاوت ، با استانداردی بسیار بالا .
البته گاهی حس می کنم ، سیاوش شهشهانی را زیاد برای خودم بزرگ کرده ام . ولی به هر حال یقین دارم که ریاضیدان بسیار بزرگی است و خیلی دوست دارم بتوانم وسعت دید و اشراف او را در ریاضیات پیدا کنم .
از دوستانم : آقای علی محمد نظری و محمد مهدی پورغلام و خانم مانو دعوت می کنم در این بازی شرکت کرده و به سوالات فوق پاسخ دهند .

دیروز منزل مادرم بودم . نزدیکی های غروب بود ، و نسبتا تاریک . در اتاق نشسته بودم و کتاب می خواندم . نور اتاق کم بود . ناگهان باد به چهره ام وزید . به توری پنجره نگاه کردم . شاخه های درخت مو بر توری پنجره خزیده بود و باد برگهای آن را تکان می داد . مدتی گذشت .
دیگر هوا تاریک شده بود . خواستم چراغ را روشن کنم ، دیدم مارمولکی نسبتا کوچک به توری پنجره چسبیده . آهسته به سمت پنجره رفتم . مارمولک را از زیر می دیدم . شکم کوچکش را می دیدم که تند تند تکان می خورد . از زیر ، چشمان ریزش را می دیدم . مارمولک کمی جابجا شد . یک پیچ وتاب آرام به خودش ، به سرش ، به هیکلش و به دمش داد و دوباره آرام گرفت . آهسته نزدیک تر شدم . دوباره باد وزیدن گرفت و برگهای درخت مو تکان خورد . صدای ترانه ای شاد از دور دست ها به گوش می رسید . مارمولک بی حرکت بود اما شکم کوچکش همچنان تکان تکان می خورد . دوستش داشتم .

کاش می شد مثل پلیس فیلم نابودگر 2 ، جنسم فلزی بود . فلز مایع . یک liquid metal ناب . پخش می شدم روی سرامیک ، جمع می شدم . کش می اومدم ، یه توده قلنبه می شدم ، یه حفره داخلم باز می شد و می رفتم تو خودم و می اومدم بیرون . از نرده های بلند فلزی که فریاد عبور ممنوع سر داده بودند ، رد می شدم یا یه تیغه سخت فلزی می شدم . خیلی سخت .
شایدم یه آیینه می شدم و می چسبیدم به دیوار و زنها به من نگاه می کردن و برام عشوه می اومدن . یا شاید روی گردن یک دختر جوان زیبا ، یه گردن بند ظریف می شدم و همراه با آن دختر ، از نگاه های مشتاق دیگران لذت می بردم . جا رختی می شدم و مردم لباساشونو به من آویزون می کردن . سیم گیتار می شدم و همراه با زخمه های یک گیتاریست گستاخ و مشتاق و عاصی و بی قرار ، ملودی های ناب می دادم بیرون . کاسه فلزی می شدم در دستان پیر یک گدای فقیر و مردم تو من پول می انداختند . یه زنگوله می شدم در گردن یه بزغاله و در یک چشم انداز سبز بالا و پایین می رفتم و دلنگ دلنگ صدا می کردم .
شایدم مثل پایان فیلم نابودگر 2 ، بالاخره پرت می شدم تو مواد مذاب . بعد من شروع می کردم به ذوب شدن و تغییر شکل دادن و نابود شدن و محو شدن . بعد تمام شکل های قبلی ام رو ، یه بار دیگه تجربه می کردم : از آیینه و گردن بند تا زنگوله و من در حالی که آخرین نفسهایم را در مواد مذاب می کشیدم ، زیر لب می گفتم :
" کرانی ندارد بیابان ما قراری ندارد دل و جان ما "
دیگر باید از این کشتی طوفان زده دل برکنم . باید پاروها را برچینم ، بادبانها را فرو آورم و دمی بیاسایم . فارغ از بیم صخره های سترگ ، گردابهای هولناک و طوفانهای مهیب و رها کنم دغدغه گمگشتگی را و هراس از بی سرانجامی را و رها کنم وسوسه های دروغین لذتهای خفته در سرزمین های دوردست و خیالی را .
دیگر باید جدال خاموش با سرنوشتم را فراموش کنم و به تقدیر سربسپارم . باید غوطه خورم در فهم بیهودگی امیدها و تلاش ها و رنجها .
دیگر باید از این کشتی طوفان زده دل برکنم . باید پاروها را برچینم ، بادبانها را فرو آورم و دمی بیاسایم . می خواهم برعرشه ، خاموش بایستم و افق دوردست را خیره شوم و رها کنم کشتی را به دست امواج ، به دست طوفانها ، به دست غرقابها و به دست فراموشی .
شاید صخره ای مهیب ، قاصد خاموشی ام گردد و شاید جزیره ای گنگ و مه آلود ارمغانی شود برای حیرتم .

به دعوت دوست گرامی ام خانم marry ، 10 کتاب جالب و بامزه ای را که تاکنون خوانده ام معرفی می کنم :
1- آلیس در سرزمین عجایب – نویسنده : لوئیس کارول – ترجمه : زویا پیرزاد
2- با آخرین نفسهایم – نویسنده : لوئیس بونوئل – ترجمه : احمد امینی
3- شبیه یک شرح حال – نویسنده : آکیرا کوروساوا – ترجمه : امید روشن ضمیر
4- داستان غم انگیز و باورنکردنی ارندیرای ساده دل و مادر بزرگ سنگدلش – نویسنده : گابریل گارسیا مارکز – ترجمه : بهمن فرزانه
5- I want to be a mathematician - نویسنده : Paul R.Halmos
6- گزیده داستانهای کوتاه از نویسندگان معاصر ایتالیا – ترجمه : فیروزه مهاجر و کامران شیردل
7- استنلی کوبریک شاعر بصری – نویسنده : پل دانکن – ترجمه : بهرام صفری راد
8- من که حرفی ندارم – نویسنده : آلبرتو موراویا – ترجمه : رضا قیصریه
9- درسهایی درباره ادبیات روس – نویسنده : ولادیمیر ناباکوف – ترجمه : فرزانه طاهره
10- کارناوال فدریکو فلینی – به کوشش : مسعود فراستی
از دوستانم آقای علی محمد نظری ، آقای محمد مهدی پورغلام و خانم با اسم مستعار me دعوت می کنم در این بازی شرکت کرده و 10 کتاب بامزه ای را که تاکنون خوانده اند ، معرفی کنند .

زمان چیز نابکاری است . مثل بولدوزر است . ستمگر ، ویرانگر ، پر زور و خشن . خرد و داغان و له می کند و جلو می آید . و کاری ندارد به اینکه آنچه را که زده و لت و پار کرده است ، یک خانه کلنگی است یا یک نهال تازه سر از خاک در آورده .
زمان چیز بسیطی است . به نوعی شاید بسیط ترین چیزی که می شناسم . مثل رگبار تندی است در یک بعد از ظهر تابستان . بر همه چیز و همه کس به یک اندازه می بارد و چاره ای نداری جز آنکه حضورش را تحمل کنی . حتی اگر سر پناهی را مامن خود سازی ، باز هم حضور بسیطش را بر تو تحمیل می کند . حی و حاضر است .
زمان چیز قابل انعطافی است . منبسط و منقبض می شود . درست مثل خارپشت . این انبساط و انقباض زمان هم پدیده جالب و شگفتی است . می توانی یک لحظه ناب و کمیاب و پرمعنا را برای خودت وسعتی ببخشی به گستره ابدیت و قادری یک دوره زمانی پرآزار و طولانی را در حجم کوچکی بسته بندی کنی و آن را در پستوهای ذهنت پنهان سازی .
زمان چیز عادلانه ای است . گذشت آن ، همه را مجبور به اعتراف می کند . اعترافی که غالبا توام با سکوت است ، و اکثرا از آن گریزانند .
بارها شنیده و خوانده بودم که ژان پل سارتر علی رغم شهرت زیادی که به عنوان یک فیلسوف و متفکر اگزیستانسیالیست به هم زده است ، در حوزه فلسفه آدم کوچک و کم اهمیتی است . در کتاب فلاسفه غرب اثر برایان مگی ، خواندم که هایدگر از کتاب پر اهمیت سارتر در آن دوران ( یعنی کتاب " هستی و نیستی " او ) با لفظ " کثافت " یاد کرده است و باز هم بارها شنیده بودم که شخصیت ادبی سارتر بسیار پررنگ تر و عمیق تر از شخصیت فلسفی اش است .
به هر حال ، سارتر همواره برایم از آن گونه شخصیت هایی بوده است که قضاوتم درباره اش ، همواره براساس نقل قول های دیگران شکل گرفته بود تا برداشت های شخصی خودم . و حتی راستش را بخواهید هرگز درست نفهمیده بودم که چرا به او جایزه ادبی نوبل را دادند . ( که البته او آن را رد کرد ! ) تا اینکه امروز داستان کوتاه دیوار را از او خواندم . با ترجمه شیوای ابوالحسن نجفی . باور کنید مدتها بود این چنین تحت تاثیر یک داستان قرار نگرفته بودم . شخصیت پردازی ظریف و دقیق ، فضا سازی استادانه ، روانشناسی و روانکاوی جالب آدمهای داستان ، مایه های بسیار بسیار ظریف ضد جنگ ، پوچی قهرمان بازی های بچگانه ، و نهایتا پایان بسیار بسیار غیرمنتظره این داستان ، برایم فوق العاده دلچسب بود .

دیروز رفته بودم درمانگاه آمپول بزنم . شلوغ بود . تا وارد شدم دیدم زنی چادری همراه با دختر یکی دو ساله اش رفت داخل اتاق تزریق . ناگهان فریاد و ضجه های دخترک در راهرو طنین انداخت . دخترک قریاد می کشید و من صدای مادرش را می شنیدم که سعی می کرد دردانه اش را آرام کند . آمدند بیرون . دخترک لباس بافتنی آبی رنگی بر تن داشت . موهایش کوتاه بود و گوشواره کوچکی از گوش سوراخ شده اش آویزان بود . هنوز گریه و هق هق می کرد . من در راهرو ایستاده بودم و به دیوار تکیه زده بودم . دسته کلیدم را از جیب شلوارم درآوردم و آن را مقابل چشمان دخترک گرفتم و تکان تکان دادم . دخترک مرا با ترس و تعجب نگاه کرد . گریه اش بند آمده بود . نفر بعدی که مردی عظیم الجثه بود ، وارد اتاق تزریق شد . دخترک را دیدم که در آغوش مادر آرام گرفته . مادر آهسته به پشتش می زد . ناگهان دیدم دخترک دارد می خندد .
اشک در چشمانم حلقه زد . ای کاش آلام روحی نیز به سادگی آلام جسمی ، راحت فراموش می شد .

زنک مکث کرد و در این لحظه او هم نگاهی به مک مورفی انداخت . مک مورفی شانه اش را بالا انداخت و با آه بلندی دستهاش را محکم کوبید به زانوش و خودش را از توی صندلی بیرون کشید و ایستاد . دستهاش را از دو طرف باز کرد و خمیازه ای کشید و دوباره دماغش را خاراند و راه افتاد به آن ور اطاق جایی که زنک کنار دفتر پرستاران نشسته بود . راه که می رفت شستهایش را به گوشه جیب شلوارش قلاب کرده بود . من می دیدم که دیگر برای جلوگیری از کار دیوانه واری که به سرش زده بود بکند خیلی دیر شده است و مثل بقیه فقط تماشا می کردم . با قدمهای بلند راه می رفت ، خیلی بلند ، و همین طور شستش به گوشه جیبش قلاب بود . نعلهای پاشنه پوتینش از برخورد با موزاییکها جرقه می زد . او دوباره هیزم شکن شده بود ، قمار باز خانه به دوش گذشته شده بود ، جنگجوی گردن کلفت سرخموی سابق شده بود ، کاوبویی شده بود که یکراست از تو دستگاه تلویزیون پریده بود وسط خیابان و نفس کش می طلبید .
همین طور که به آن طرف می رفت چشمهای پرستار از حدقه درآمده بود . فکرش را نمی کرد که مردک کاری بکند . به خیال خودش در این جلسه پیروزی نهایی را کسب کرده و نشان داده بود که ارباب کیست . ولی حالا مردک مثل غول دارد می آید .
دهان زنک کم کم باز می شد و چشمهاش دنبال نوچه های سیاهش می گشت . نزدیک بود از ترس سکته کند . ولی او قبل از اینکه به زنک برسد توقف کرد . جلوی پنجره دفتر ایستاد و با صدای کشیده و عمیقی گفت که چقدر به یکی از آن سیگارهایی که آن روز صبح خریده احتیاج دارد ، بعد دستش را کرد تو شیشه .
شیشه مثل استخری که توش شیرجه رفته باشند ، تکه تکه شد و پرستار با دستهاش گوشهاش را گرفت . مک مورفی یکی از کارتنهای سیگار را که اسمش روش نوشته شده بود برداشت و یک پاکت از توش درآورد و دوباره کارتن را گذاشت سرجاش و رو به پرستار کرد که مثل یک مجسمه گچی سر جاش نشسته بود ، و خیلی دوستانه شروع کرد به روفتن ریزه های شیشه که روی کلاه و شانه زنک جمع شده بود .
- " خانم جان باید ببخشید . خیلی متاسفم . آن شیشه آن قدر پاکیزه بود که من به کلی یادم رفت آنجا شیشه ای هست . "
فقط دو ثانیه طول کشید . برگشت و از زنک که هنوز بی حرکت نشسته بود و عضلات صورتش می پریدند و می جهیدند ، دور شد و دوباره آمد این ور اطاق به طرف صندلیش و سیگارش را آتش زد .
صدای زنگی که تو سرم پیچیده بود بند آمده بود .
بخشی از رمان پرواز بر فراز آشیانه فاخته
نوشته کن کیسی
ترجمه سعید باستانی
بارها در داستانهای ذن ، حکایت هایی را خوانده بودم از این قبیل :
سالک : " نیروانا چیست ؟ "
استاد : " گنجشگکان را ببین بر شاخسار درخت خرمالو . "
سالک : " نیروانا چیست ؟ "
استاد : " نغمه های گنجشک بر شاخسار . "
سالک : " نیروانا چیست ؟ "
استاد : " گنجشک را بنگر که بر شاخسار نیست ! "
و اینچنین بود که سالک به نیروانا دست یافت .
***********
همیشه درمانده بودم که چه رمزی است در پاسخ های استاد که سالک را به کشف حقیقت نایل می کند ؟ تا اینکه خودم امروز حکایتی اینچنین را از سر گذراندم :
نزدیک پارک نیاوران بودم و پیاده به سمت میدان تجریش می رفتم . هوا ابری و بسیار مطبوع بود . بهاری و خنک و باد می وزید . جریان زندگی و دنیا بسیار بسیار عادی و روزمره بود . دخترکی شادان ، دست در دست مادرش داشت . دخترک لباس بافتنی قرمز رنگ بر تن داشت و مادرش داشت بسته ای محتوی آب نباتهای متنوع و رنگی را می گشود که به او بدهد . دخترک ذوق کرده بود و می خندید . چند قدم جلوتر دختر بسیار جوانی روسری خود را از سر برداشته بود و موهای کوتاه شده اش را به دختری که همراهش قدم می زد نشان می داد و می خندید . دختر من را که دید ، روسریش را دوباره بر سر گذاشت . هنوز می خندید . دختر شلوار نسبتا گشادی پوشیده بود و سبزه رو بود . سمت چپم ، یک خودرو حمل لبنیات کنار یک سوپر مارکت توقف کرده بود و مرد جوانی ، بسته های شیر را از خودرو ، به داخل سوپر مارکت می برد . پسری گوشه خیابان سوار بر پراید سیاه رنگش توقف کرده بود و موبایلش را به گوشش چسبانده بود و حرف می زد . همچنانکه گفتم جریان زندگی و دنیا بسیار بسیار عادی و روزمره بود .
من بدون هیچ دلیل منطقی ، شروع کردم زیر لب به زمزمه این بیت :
" بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست "
و در یک آن ، یک لحظه ، یک دم ، پی به عمق لطافت و زیبایی و شکوه وکمال این بیت بردم . بیتی که از نوجوانی همیشه لغلغه زبانم بود .
دوست نویسنده و گرامی ام ، خانم فرشته توانگر از من دعوت کرده است تا کتابهای به سرانجام نرسیده ام را ( برای عبرت خودم یا دیگران ؟ ) معرفی کنم . راستش را بخواهید ، شاید بهتر بود از این امر معاف می شدم ، چرا که فعلا از این فضا خیلی دور هستم . به هر حال از قدیم گفته اند هر چه از دوست رسد نیکوست . پس سعی می کنم موقتا زمان حال را نادیده بگیرم و ( به قول سینمایی ها ) فلاش بک مختصری بزنم به گذشته نه چندان دور :
۱- جامعه باز و دشمنان آن ( نوشته کارل پوپر ، ترجمه عزت اله فولادوند ):
مطمئنم کتاب پر مایه ای است ، اما هرگز آن را تمام نکردم .
۲- رنگها ( نوشته : لودویگ ویتگنشتاین ، ترجمه لیلی گلستان )
کتابی که آن را با شوق و ذوق بسیار زیاد خریدم . هر بحث از چند جمله کوتاه تشکیل شده و مانند اکثر کارهای فلسفی ویتگنشتاین بند بند و کوتاه است . مانند آیه های کتاب مقدس . اما واقعا چیز زیادی از آن سر در نیاوردم و رهایش کردم .
۳- هایدگر و پرسش بنیادین ( نوشته بابک احمدی )
کتابی است حجیم . مطمئنم یک روز تمامش خواهم کرد . ولی فعلا نیمه کاره مانده .
۴- کوری (نوشته خوزه ساراماگو ، ترجمه مینو مشیری )
علی رغم تبلیغات زیادی که برایش شده بود و ترجمه ها ی متعددی که از روانه بازار شد ، نیمه کاره ماند . کل داستان نمادین بود ، آن هم به شیوه ای بسیار مبالغه آمیز و غیرهنرمندانه .
۵- آینه های دردار (نوشته هوشنگ گلشیری )
سبک بسیار بی روح و کسل کننده ای داشت . به نظرم فرمالیسم مفرط بسیاری از آثار مرحوم گلشیری ، خواننده را دفع می کرد .
دعوت خانم توانگر ازطرف من منتقل می شود به دوستانم : آقای علی محمد نظری ، خانم مانو ( اسم مستعار است ) و آقای محمد مهدی پور غلام .
بارها به این شعر نیما فکر کرده ام :
" خانه ام ابری است .
یکسره روی زمین ابری است با آن ... "
یک ذهنیت گرایی ( سوبژکتیویسم ) بسیار ملایم و زیبا در این قطعه شعر هست که همیشه مرا مجذوب خود کرده است : این دنیای ذهنی من است که دنیای عینی من را بنا می کند . دما دم و لحظه به لحظه .
اگر خانه ذهنم غبارآلوده باشد ، آفتابی باشد ، ویران باشد ، مملو از نوستالژی باشد ، بهاری یا زمستانی باشد و یا حتی " ابری " باشد ، دنیایم نیز ، اینچنین خواهد بود .

واقعا هنوز درست نفهمیده ام که چرا برخی ازهنرمندان درک نمی کنند که ممکن است دوره اوج خلاقیت خود را پشت سر گذاشته باشند . چرا به خود و دیگران مجال نمی دهند تا با آرامش ، کارنامه تمام شده شان را به قضاوت بنشینند ؟ چرا دست به تکرار بیهوده خود می زنند و چرا ناکامی های خود را تکثیر می کنند ؟
وقتی گوشه هایی از سریال حلقه سبز را می بینم ، به خود می گویم ای کاش حاتمی کیا این سریال را در پرونده اش نداشت ، و ای کاش خاطره فیلم های جنگی زیبایش را به این سریال کشدار ، کسل کننده ، لوس و بی معنی نمی آلود ، که ملغمه ای از فیلم های اخیر هالیوودی درباره روح و جن و پری و هزار جور کوفت و زهرمار دیگر است .
راستی آیا درک دوران افول خلاقیت هنری برای یک هنرمند تا این اندازه دشوار است ؟ شاید هم هست . وقتی بزرگی چون کوروساوا ( با ساختن فیلمهای متوسط و بی حس و حال آخر خود ) نشان داده که تا چه حد از درک این موضوع عاجزاست ، شاید به حاتمی کیا چندان خرده ای نتوان گرفت .

دنیای خاکستری را بر دنیای رنگارنگ ترجیح می دهم و سایه روشن را بر آفتاب . دنیای خاکستری مرا به آرامش دعوت می کند . در سیاه و سفید ِ آن ، سادگی ، عمق ، اصالت و تشخصی را احساس می کنم که دنیای رنگارنگ آن را تباه می سازد .

۱- آیا اگر هنرمندی ، اسلوبی کاملا واقعگرایانه را برای ارائه مضمونی کاملا غیر واقعی به کار برد ، نتیجه اثری واقعگرایانه است ؟
( مثل بحثی که همیشه حول و حوش فیلم " شکارچی گوزن " در جریان بوده است : کارگردان فیلم با سبکی کاملا واقعگرایانه ، واقعیت جنگ ویتنام را تحریف کرده و نقش دو جبهه متخاصم را در فیلم تغییر داده و بیشتر جنایتهای آمریکایی ها را در این جنگ ، به ویتکنگ ها منتسب کرده است ! )
۲- آیا اگر هنرمندی ، اسلوبی کاملا غیرواقعگرایانه را برای ارائه مضمونی کاملا واقعی به کار برد ، نتیجه اثری غیرواقعگرایانه است ؟
( مثل اکثر نقاشی های وان گوگ ، که حتی وقتی که یک صندلی کوچک کاملا واقعی را نقاشی می کند ، سبک کارش اکسپرسیونیستی است ! )
۳- آیا بالاخره رئالیسم ، ارتباطی منطقی با واقعی بودن ِ مضمون ِ اثر هنری دارد ؟
پانوشت : بحث با این دیدگاه ، درباره رئالیسم را اولین بار در نقد رابین وود بر فیلم شکارچی گوزن خواندم . عنوان مقاله بود : " همه چیز فرو می پاشد " . در کتاب اومانیسم در نقد فیلم ، ترجمه روبرت صافاریان .
به یاد هشتم آذر ، دهمین سالگرد بازی ایران و استرالیا
در طول زندگیم شاید تنها یک بار شاهد واقعه ای بودم که برایم به معجزه شباهت داشت :
بازی ایران و استرالیا ( در ملبورن )
********
پ . ن : شاید این مطلب برایتان جالب باشد :
مقارن این بازی یکی از دوستانم ( که فلسفه خوانده و الان مدتهاست در نیویورک زندگی می کند و اکثر سایت هایی که به او ختم می شود ، رسما ً فیلتر شده است ) پذیرای مهمانی بود که آمریکایی بود و اتفاقا ً او هم اهل فلسفه بود . دوستم تعریف می کرد که آن دو با هم بازی را تماشا کرده بودند . بعد از پایان بازی ، رفیق آمریکایی و فیلسوف ِ دوستم ، به او گفته بود :
" اگر من جای شما ایرانی ها بودم ، به وجود خدا ایمان می آوردم ! "



یادم می آید وقتی فاجعه زلزله بم رخ داد ، هر شب اخبار سراسری را با اندوه فراوان نگاه می کردم تا از تعداد کشته شدگان ، مجروحین و وضعیت اسکان موقت زلزله زدگان و ... باخبر شوم .
درست بخاطر دارم یک شب ، برنامه کوتاهی از اخبار به این موضوع اختصاص داشت که پیرزن ۷۵ ساله ای از زلزله جان سالم بدر برده است و او را بعد از ۵ روز از زیر آوار زنده بیرون آورده اند . علت هم این بوده است که هنگام زلزله ، کمد خانه شان روی او افتاده بوده و او هم در طی این چند روز ، داخل کمد بوده !
به هر حال نکته جالب برایم این بود : بعد از پخش این خبر ، یک امدادگر میان سال که پزشک هم بود ، جلو دوربین قرار گرفت و با وجد و شعف و حالت عرفانی خیلی صادقانه ای درباره این اتفاق سخن گفت و از آن به عنوان یک معجزه یاد کرد و افزود که در هر حال نباید الطاف خداوند را فراموش کرد.
من با قسمت دوم صحبتهای این پزشک هیچ مشکلی ندارم ، حتی آن را تایید می کنم . اما نکته بسیار جالب برایم این بود که او در موقعیتی قرار داشت که اگر می خواست ، می توانست هزاران ( بلکه میلیاردها ) دلیل در رد گفته خود را با چشم و از نزدیک ببیند :
شهری که با خاک یکسان شده ، چندین هزار کشته و مجروح و بی خانمان بی گناه و ... اما او از این میان ، تنها تمرکز می کند روی سرنوشت پیرزن ۷۵ ساله ای که از داخل کمد زنده بیرون آمده تا اعتقاد خلل ناپذیرش به خداوند را مستحکم تر سازد .گویی او به طور خودکار تصویر مرگ هزاران نفر را از مشاهدات خود حذف می کرد.
این آن چیزی است که من اسمش را پالایش ( فیلترینگ ) مستقیم گذاشته ام :
ندیدن آنچه را که بداهتاً می توان دید .
**************
چند وقت پیش برای چندمین بار فیلم دزد دوچرخه را دیدم . به بک نکته جالب رسیدم که تا به حال در هیچ نقدی آن را نخوانده بودم .
(قهرمان فیلم از طریق دوچرخه اش امرار معاش می کرده و اکنون آن را دزدیده اند .اکنون برای نجات از فقر یافتن دوچرخه اش برایش حیاتی است ) :
هر چه به پایان فیلم نزدیک تر می شویم ، در نماهای نقطه نظر او ، تعداد دوچرخه هایی که می بینیم ، فزونی می گیرد ، تا جایی که در اواخر فیلم هر نمایی که زاویه دید این شخص است ، مالامال از دوچرخه است : چه دوچرخه های بیشماری که در پیاده رو پارک کرده اند ، و چه انبوه دوچرخه سوارانی که در خیابان رکاب می زنند . گویی او به طور خودکار تصویر دوچرخه را به مشاهدات خود می افزاید .
این آن چیزی است که من اسمش را پالایش ( فیلترینگ ) معکوس گذاشته ام :
دیدن آنچه را که بداهتاً نمی توان دید .

اینترنت هم چیز غریبی است . دیروز برای پیدا کردن حل یک مسئله ریاضی داشتم در آن جستجو می کردم و رسیدم به سایت دانشگاه اورگون ( در آمریکا ) .
اگر چه جواب مسئله ام را آنجا نیافتم ، اما دیدم ریاضیدان جوان 37 ساله ای که در آن دانشگاه نظریه مدول ها را تدریس می کند ، متن کامل جزوات و تمرینات و حل تمرینات را ( که اتفاقا ً همه آنها بسیار خوب تنظیم شده بودند ) ، در صفحه شخصی خودش برای استفاده دیگران گذاشته .
در صفحه شخصی این ریاضیدان یک تصویر بود . تصویری که نمای بیرونی بخشی از دانشکده و درختان اطراف آن را زیر پوشش برف نشان می داد . ( تصویر شماره یک ) خوب به آن تصویر خیره شدم . احساس عجیبی داشتم : انگار قبلاً آنجا بوده ام . حس می کردم داخل این دانشگاه باید جای گرم و نرمی باشد . حس می کردم می توانم درون ساختمان باشم . در یک اتاق دنج وگرم . در یک اتاق کوچک ، از شیشه های بخار گرفته آن ، بیرون را نگاه کنم و منظره زمستانی آنجا را با طبیعت وحشی اش به نظاره بنشینم .صفحه شخصی این ریاضیدان ، پیوند به صفحه دیگری داشت که تصویر خود او در آن بود . ( تصویر شماره دو ) وقتی تصویر این ریاضیدان جوان را دیدم ، احساس قرابت می کردم . حس می کردم دوستم است . حس می کردم دوستش دارم . حس می کردم می توانیم همدیگر را بفهمیم .


تصویر یک تصویر دو
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|