قسمت چهارم :
رفتم بالای سر موتوری . می خواستم مطمئن شوم که سرش بر اثر تصادف آسیب ندیده . وقتی بالای سرش ایستادم با چشمانی گشاد که از فرط استعمال الکل قرمز شده بود ، آرام و معصومانه مرا نگاه کرد . اما حس می کردم که مرا نمی بیند ، گویی با نگاهش سعی داشت از من عبور کند ، از من بگذرد . سعی می کرد نگاهش را بلغزاند به سمت شاخه های دوردست درختان خیابان ولی عصر که پشت سرم بالا رفته بودند ، به سوی آسمان صاف و بی ابری که در پس انبوه درختان نفس می کشید . دوباره باد خنک و بسیار مطبوعی وزیدن گرفت .
ناگهان احمد سیگار مالبرو اش را انداخت روی آسفالت خیابان و با غیظ آن را زیرپا له کرد و فریاد کشید :
" بلند شو ببینم... تنه لش ، عین جنازه افتاده تکونم نمی خوره ! "
و وقتی دید که واقعا موتوری خیال بلند شدن ندارد ، رفت بالای سرش و یقه اش را گرفت و از زمین بلندش کرد . رفتم جلو ، که میلاد خودش را به من رساند و گذاشت تخت سینه ام و با تهدید رو کرد به من و گفت :
" ... تو خودتو قاطی نکن ، بی بته ! "
احمد هنوز یقه موتوری را گرفته بود ، موتوری هم اصلا روی پاهایش بند نبود و مقابل احمد تلو تلو می خورد . احمد باور نمی کرد . رو کرد به دوستش و گفت :
" میلاد ، این یارو مسته ... "
میلاد گفت :
" شاید فیلم بازی می کنه ؟ "
" نه بابا ، بیا ببین دهنش بو می ده ! "
میلاد رفت جلو و مدتی خیره شد به موتوری و با تعجب گفت :
" انگار راست میگی ... ولی با این حال اسیدی چطور می رونده ؟ "
احمد یقه موتوری را ول کرد . موتوری آهسته نشست . تازه دقت کردم ، دیدم که شلوارش در قسمت زانوی راست کاملا پاره و زانو یش هم کاملا خراشیده و مجروح شده ، اما خوشبختانه زخم زانویش خیلی عمیق نبود . track بعدی ِ ترانه celine dion شروع شده بود و در فضا طنین می افکند :
Every night in my dreams
I see you … I feel you
That is how I know you go on
دوباره کف خیابان ، روبروی خودرو camery ، روی آسفالت دراز کشید . حالا دیگر چهره اش کاملا در سایه روشن درختان بود . نسیم خنکی می وزید . دیگر حائلی میان چشمانش و شاخه های دوردست و آسمان صاف بی ابر نبود .
Love can touch us one time
And last for a lifetime
And never let go till we are one
آرام گریه می کرد و شانه اش می لرزید ...
ادامه دارد...
قسمت سوم :
پارک ساعی را رد کردیم ، راننده موتور دیگر گریه نمی کرد ، ولی شروع کرده بود زیر لب به خواندن آواز مرغ سحر . صدای ِ بم و سوخته و گوشنوازی داشت و تقریبا داخل می خواند . رسیده بود به اینجا که :
" بلبل پر بسته ز کنج قفس در آ ... "
که نمی دانم چطور شد ، موتور رفت به سمت چپ و مستقیم رفتیم به سمت یک خودرو camery آخرین مدل و سفید رنگ که از روبرو می آمد . شدت ضربه به حدی بود که او به سمت کاپوت خودرو camery پرت شد و من هم از پشت افتادم روی آسفالت و موتور هم افتاد روی من . همانطور که افتاده بودم ، به خودرو camery نگاه کردم . دو جوان به سرعت از آن پیاده شدند . بعد از چند لحظه ، موتور را به زحمت بلند کردم و کنار گذاشتم و بلند شدم . دوباره به آن دو دقت کردم : هر دو حدودا بیست و پنج ساله بودند ، با موهای پرپشت و آشفته و پیراهن آستین کوتاه و زنجیرهای نقره ای رنگ کلفتی به گردن . صدای موسیقی بلندی هنوز از خودرو camery در فضا طنین افکنده بود :
It's All Coming Back To Me Now
Because You Loved Me
Falling Into You
Make You Happy
Seduces Me ...
یکی از ترانه های Celine Dion بود . راننده خودرو از روی داشبورد ، یک جعبه سیگار مارلبرو سفید بلند برداشت و یک نخ از آن در آورد و آن را آتش زد و پک محکم و عمیقی زد و در حالی که دود را بیرون می داد ، نگاه غضبناکی به فرورفتگی جلو خودرو کرد و نگاه غضبناکتری به راننده موتورکرد . راننده موتور هنوز روی زمین دراز کشیده بود و داشت آسمان را نگاه می کرد . راننده خودرو ، همچنان که داشت به سیگارش پک می زد برگشت و به دوستش گفت :
" میلاد ، تو رو خدا بیا نیگاش کن ! ... "
میلاد آمد نزدیک تر ، بالای سر موتوری و گفت :
" نخیر ، انگار آقا بلند بشو نیست ... "
من به دستم نگاه کردم ، تمام پوست آرنج دست چپم زخم شده بود و انگشت کوچک دست چپم خونریزی داشت . به موتوری نگاه کردم ، حالا دیگر سیاه مست بود و هنوز راحت روی آسفالت دراز کشیده بود و آسمان را نگاه می کرد و بلند بلند می خندید . میلاد داشت با تعجب موتوری را نگاه می کرد . گفت :
" احمد ، بیا این جا رو باش ... آقا تازه سرحال اومده ... "
احمد هنوز داشت با کف دست روی کاپوت خودرو camery دست می کشید و سعی می کرد تا خسارت آن را تخمین بزند . همانطور که با گوشه لبش سیگار را گرفته بود ، جواب داد :
" حالا بیشتر سر حالش میارم ... "
صدای Celine Dion هنوز به گوش می رسید :
Dreamin' Of You
I Love You
If That's What It Takes
ادامه دارد...
قسمت دوم :
باد خنک وسایه های انبوه و عمیق درختانی که سرپناهمان شده بودند ، سر حالم آورد . از بالای شانه راننده ، خیابان ، پیاده روهای چپ و راست و درختان انبوه بالای سرم را نگاه می کردم . راننده همچنان با سرعت می تاخت . نفسی عمیق کشیدم و هوای تازه را فرو دادم . دوباره بوی الکل در فضا پیچید . به راننده نگاه کردم و دیدم که دارد دور دهانش را پاک می کند و سر یک بطری آب معدنی را می بندد و بعد ، دیدم که بطری را به آرامی کنار باک موتور گذاشت . برای یک لحظه ، موتور تعادل خود را از دست داد ، به چپ پیچیدیم و بعد به راست ، اما دوباره به حالت اول بازگشتیم و بعد دوباره سرعت گرفتیم . ناگهان باران گرفت و قطرات باران را بر گونه ام احساس کردم . برای لحظه ای در این خیال فرو رفتم که چقدر خوب می شد اگر باران همینطور نرم نرمک می بارید و من همینطور در طول راه ، بوی برگهای باران خورده را فرو می دادم . اما به یاد آوردم که تا همین چند لحظه قبل ، آسمان آفتابی بوده . به آسفالت خیابان نگاه کردم : خشک ِ خشک . به آسمان نگاه کردم : صاف ِ صاف ، بدون حتی یک لکه ابر . دوباره قطره ای بر گونه ام چکید . سرم را کمی چرخاندم و چهره موتور سوار را از نیمرخ نگاه کردم : داشت گریه می کرد و این ، اشک های او بود که همراه با باد بر چهره ام می نشست . ابتدا فکر کردم باد ِ تند ، چشمهایش را می آزارد و اشکهایش را سرازیر می کند ، اما وقتی دقت کردم ، دیدم که او واقعا دارد گریه می کند . میانسال بود . با نیمرخی مهربان و دوست داشتنی ، بینی و لبهای کوچک ، پوست صاف و روشن و موهایی پرپشت و جوگندمی و کوتاه . پشت فرمان بغض کرده و چهره اش را در هم کشیده بود و اشک می ریخت و گاه ، با یک دست فرمان موتور را می گرفت و با دست دیگرش ، اشک هایش را از چهره اش پاک می کرد . آهسته به شانه اش زدم . گفتم :
- آقا ... حالت خوبه ؟
جوابم را نداد . رسیده بودیم نزدیک پارک ساعی . دوباره ترافیک سنگین شد و پشت خودروها توقف کردیم و او ، دوباره بطری آب معدنی اش را باز کرد ، و جرعه ای از آن نوشید . جرعه ای از مشروبی که داخل بطری ریخته بود .
ادامه دارد ...
قسمت اول :
کنار میدان ولی عصر ، میان جمعیت بی قرار ، در انتظار تاکسی ، برای رفتن به میدان ونک ایستاده بودم ، اما تاکسی که از راه می رسید ، مردم مثل مور و ملخ هجوم می بردند و از سر و کول هم بالا می رفتند و به زور خود را جلو می کشیدند تا زودتر سوار شوند . مدتی گذشت . من همینطور ایستاده بودم که یک موتوری از مقابلم گذشت و گفت :
- موتور ؟
و من هم که طاقتم تمام شده بود ، سرم را تکان دادم . وقتی با او صحبت می کردم ، طور عجیبی حرف می زد ، حوصله نداشت و درست نمی توانست صحبت کند . فکر کردم خسته است . با این همه کمی چانه زدیم و بالاخره سوار شدم . سریع گاز داد و راه افتادیم . خیلی ناشیانه از میان خودروها ویراژ می داد و به زحمت می توانست تعادل موتور را حفظ کند . نزدیک سه راه فاطمی ، ناگهان زد روی ترمز و من پرت شدم جلو و همانطور که از پشت گرفته بودمش ، به او نزدیک تر شدم . او را بغل کرده بودم و وقتی به جلو پرت شدم ، سر و گردن و پشتش ، تمام فضای دیدم را پر کرد . تازه متوجه شدم که چقدر ورزیده و چهارشانه است . پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم ، تابستان بود و هوا گرم بود و باد گرم می وزید . او هم مثل من عرق کرده بود ، اما بدنش بوی نامطبوعی نمی داد . چراغ سبز شد ، گاز داد و برای لحظه ای از او کنده شدم . در سایه ی سایبان درختان خیابان ولیعصر ، خنکای مطبوعی بر من می وزید . ترافیک کمتر شده بود و او هم فارغ البال رانندگی می کرد . دوباره بوی تنش مشامم را پر کرد . اما بوی تنش بوی عرق بدن نبود ، بلکه بوی خفیف و ملایم الکل بود : بوی مشروب .
ادامه دارد ...

وارد قهوه خانه که شدم ، حس غریبی به جانم افتاد . قهوه خانه جایی بود شبیه زیرزمین ، کم نور با یک ته مایه سبز تیره اما نمی فهمیدم این ته مایه سبز تیره رنگ ، از کجا می آید . دودی که با غل غل غلیان ها آمیخته شده بود ، در هوا موج می زد و در باریکه های نور که از پنجره های مشبک بیرون زده بود ، می رقصید . هنوز همان حس غریب آشنای ابتدایی همراهم بود . حس می کردم قبلا این جا بوده ام ، در حالی که یقین داشتم که برای اولین بار است این قهوه خانه را می بینم . حس مرموزی بود ، مثل وقتی که کسی را برای اولین بار می بینی ، اما چیزی درونت نهیب می زند ، غنج می رود ، ذوق ذوق می کند و منکر می شود که این دیدار ، دیدار نخستین است .
شاید شبیه این قهوه خانه را در یکی از کابوس هایم دیده بودم ؟ و یا شاید در حال غوطه خوردن در یکی از کابوس هایم بودم ؟ کابوسی با طعم دود و غلیان ؟
رفتم و گوشه ای دنج پیدا کردم . کفش هایم را با دقت درآوردم و روی تخت چوبی ای که یک فرش ضخیم پوشانده بودش ، به آرامی نشستم . سفارش یک غلیان دادم با طعم لیمو . طعم مورد علاقه ام . دست کردم در جیبم و تسبیح سبزم را از جیبم بیرون کشیدم . تسبیح زیاد بدرد بخوری نبود : پلاستیکی و درب و داغان ، اما با این همه خوشدست بود . دانه ها را دوتا دوتا در دستانم می گرفتم و قل می دادم و می سراندم و جلو می رفتم تا به انتها می رسید و دوباره دانه ها را در دستانم از طرف دیگر می سراندم و جلو می رفتم . به یاد تسبیح یادگاری پدربزرگم افتادم که شاه مقصود بود ، با دانه های سبز خوش رنگ و درخشان مانند حبه های انگور ، که وقتی دانه های آن به هم می خورد ، صدای ریز ، خفه ، ملایم و دلنشینی از خود بیرون می داد .
غلیان آماده شد ، آن را مقابلم گذاشتند ، همراه با یک سینی فلزی محتوی یک قوری بزرگ و یک استکان کوچک . دوباره به فضای سبز و دودآلود مقابلم خیره شدم و شروع کردم به پک زدن به غلیان . مدتی گذشت . سرخوشی کیفوری یه سراغم آمده بود . برای خودم چای ریختم و دوباره محکم پک زدم . دود آمیخته با طعم لیمو درونم را آکنده بود . چشمانم را بستم و شروع کردم به گرداندن تسبیح .
هیکل درشت و سیاهی ، آمد و مقابلم ایستاد ، کفش هایش را در آورد و روی تخت نشست .
- خوب جا افتاده ، مگه نه ؟
صدای عجیبی داشت : بم ، یکنواخت ، زنگ دار و خسته . طنین صدایش در هوا موج می انداخت و با غل غل غلیان ها در هم می آمیخت . یک صدای غیر انسانی ، مهربان و وحشی . نفهمیدم منظورش چای است یا غلیان که جا افتاده ؟ در هر حال گفتم :
- بله ، ... جا افتاده .
- دفعه اوله که این جا تشریف میارین ؟
- بله ... فکر می کنم .
جرات نمی کردم نگاهش کنم . از هیکل بزرگ و صدای بم و زنگ دار و یکنواخت اش می ترسیدم . دوباره پک محکمتری به غلیان زدم و دود را فرو دادم . چشمانم را بستم و گفتم :
- اما مثل اینکه شما کاملا با اینجا آشنایید ؟
یک لحظه جرات کردم و سرم را بالا آوردم و به چهره اش خیره شدم ، اما در چهره اش در سایه روشن فرو رفته بود و تنها تصویر کوچکی از چشمهایش را می دیدم . چشمهایی درخشان و وحشی . گفت :
- آره ، من هر روز اینجا هستم ، آخه اینجا مال منه !
ناگهان صدای ریز و خفه و ملایم و دلنشینی به گوشم خورد . اشتباه نمی کردم . هیکل مقابلم داشت تسبیح می گرداند . به تسبیحی که در دستانش چرخ می خورد نگاه کردم : سبز بود ، با سنگهای درخشان ، شبیه حبه های انگور . گویی اشتیاق مرا فهمیده بود . تسبیح را به طرفم گرفت و با همان صدای بم و زنگ دارش گفت :
- بیا بگیر ، یه دور برو !
تسبیح را گرفتم و شروع کردم به سر دادن و قل دادن دانه های آن . باورم نمی شد ! حاضر بودم قسم بخورم که تسبیح شاه مقصود یادگاری پدر بزرگم را در دست دارم . تسبیحی که پنج سال همیشه همراهم بود ، اما دو ماه قبل آن را گم کرده بودم . آن را موقع خواب گذاشته بودم بالای سرم ، روی میز ، کنار ساعت قدیمی شماطه دار ، اما صبح آن روز غیبش زده بود . همه جای خانه را برای یافتنش زیر و زبر کرده بودم ، اما گویی آب شده بود و به زمین رفته بود . هیکل مقابلم ، گویی افکارم را می خواند ، چشم در چشم من دوخت ، هنوز صورتش در سایه روشن ها موج می زد . چشمان وحشی اش را به من دوخت :
- مال توئه ، مگه نه ؟
با تردید گفتم :
- آره ! ... ولی چطور ؟
با همان صدای زنگ دارش ادامه داد :
- دو ماه پیش پیدایش کردم ، صبح که اومدم اینجا بود ، درست همین جایی که الان تو نشسته ای !
باورم نمیشد . چطور حاضر بود تسبیح شاه مقصود را بی هیچ دلیلی به من بدهد ؟
- آخه چطور ممکنه ... من که تا به حال اینجا نیومده بودم ؟
بلند شد که برود . این بار در صدای زنگ دارش ، اطمینان موج میزد :
- مال خودته ، خیلی هم قدیمیه ، شاه مقصود اصل .
کفش هایش را پوشید و رفت و در تاریکی قهوه خانه گم شد . تسبیح را در دستم فشردم و چشمانم را بستم و پک محکمتری به غلیان زدم و دود آغشته به طعم لیمو را تا جایی که می توانستم در سینه ام حبس کردم .

قسمت دوم :
سایه سرباز را روی خودم احساس می کردم . سرم را بالا آوردم ، او را می دیدم که مانند شبحی سیاه رنگ درست بالای سرم ایستاده . خورشید به سرباز عراقی یک حالت اثیری و ضد نور داده بود . اگرچه می دانستم خشابم خالی است ، اما دستم به طور غریزی به سمت ژ- 3 رفت . سرباز بلافاصله با کلاشینکوف به سمتم نشانه رفت . چشمانم را بستم و منتظر ماندم . هرگز مرگ را این چنین نزدیک احساس نکرده بودم . زمان برایم منبسط شده بود . مرا در خور فرو می برد . مرا ذوب می کرد ، مرا می گداخت . داشتم در لحظه ای به عمق ابدیت دست و پا می زدم و غرق می شدم و فرو می رفتم ، اما نمی توانستم به سطح بیایم . فرو می رفتم . یک جریان سیال و چسبناک مرا با خود به اعماق می برد . منتظر شلیک های خفه و کوتاه کلاشینکوف بودم . یک خشاب کامل . احساس ضعف می کردم . تنها چیزی که در آن لحظه می خواستم ، آرامش مطلق بود ، آرامش بی انتها ، آرامش ابدی ، خواب بی بازگشت .
لحظات غریبی بر من می گذشت . غریب ترین و غیرقابل توضیح ترین لحظات زندگیم . برای مدتی نمی دانستم که بیهوش هستم ، و یا اینکه پس از رگبار مهیب و بی ترحم یک خشاب کامل کلاشینکوف دارم جان می کنم . هلاک یک قطره آب بودم و قمقمه ام از صبح خالی بود . خالی خالی . حس می کردم سرباز عراقی دارد به خاکریز نزدیک تر می شود .
ادامه دارد...

قسمت اول :
جیپ ارتشی عراقی ، در میان گرد و خاکی که به هوا می کرد ، از میان دشت فراخ و بی آب و علف و خشک مقابلم ، مانند یک جانور وحشی ، درنده و گرسنه نفیر می کشید و با سرعت تمام به سمت خاکریز پیش می آمد . وقتی جیپ به فاصله تقریبی ۱۵۰ متری ام رسید ناگهان کمی به راست متمایل شد و توقف کرد . راننده و دو سرباز عراقی دیگر ، به سرعت پیاده شدند . یکی از بعثی ها که در صندلی جلو ، کنار راننده نشسته بود ، پیاده نشد . از دور می دیدم که کلاه نظامی اش را از سر برداشته و خودش را باد می زند . احتمالا درجه دار و مافوق سه سرباز دیگر بود .
سال ۱۳۶۴ بود و من یک بسیجی خط شکن بودم . از مادری اهوازی ، و پدری عراقی از اهالی بصره . فارسی و عربی را به خوبی تکلم می کردم . من مامور شناسایی خطوط ارتباطی بعثی ها ، کمینگاه ها و احتمالا میادین مین بودم . معمولا من قبل شروع عملیات ، به قلب دشمن می زدم . اما گویی این بار دشمن داشت به قلب من می زد .
یکی از سربازها ، آرام و با احتیاط به سمتم می آمد . دو سرباز دیگر به سمت خاکریزهای جپ و راستم رفتند که هر کدام حدود ۱۰۰ متر با خاکریز من فاصله داشت . عراقی ها ، احتمالا بعد از درگیری هایی که نزدیک سحر با گشت شناسایی آنها داشتم ، برای پاکسازی منطقه اعزام شده بودند .
من در خاکریز گرفتار شده بودم و در حالی که سعی می کردم خودم را بیشتر پنهان کنم ، گیج و خسته به سربازها نگاه می کردم . کمی که جابجا شدم ، فهمیدم که توان حرکت ندارم . به یاد آوردم که زخمی ام و به یاد آوردم که از سحر تا آن موقع چقدر خونریزی داشته ام .
سربازی که به سمت من می آمد ، بلند قد و لاغر اندام بود ، لباس نظامی اش به رنگ سبز پر رنگ بود و کلاه آهنی بر سر داشت و تجهیزات نظامی اش نسبتا کامل بود . صدای پوتین هایش را روی خاک خشک و تشنه به وضوح می شنیدم . ظهر بود و آفتاب درست بر فرق سرم می کوبید . از خون ریزی زیاد داشتم بیهوش می شدم . دیگر یقین داشتم که کارم تمام است . اگر مرا در این وضعیت وخیم ، زخمی و در حال خونریزی و رو به مرگ می دید ، به احتمال زیاد زحمت اسیر کردن مرا به خود نمی داد و تیر خلاص را می زد . سرباز بعثی به نزدیکی های خاکریزم رسیده بود . اگر چند قدم دیگر برمی داشت حتما مرا می دید . چشمانم را بستم و زیر لب شروع کردم به خواندن اشهد .
ادامه دارد...
از ظهر گذشته بود ، اما هنوز عطر گل های شب بو در اتاق حضور داشت . عطری که در گوشه و کنار اتاق احساسش می کرد . صدای تیک تاک ساعت بزرگ دیواری ، سکوت را می شکست . به ساعت نگاه کرد : دو و نیم بعد از ظهر بود . نگاهش از ساعت کشیده شد به سمت پنجره چوبی نسبتا بزرگ اتاق . شیشه پنجره ، مات و کدر بود ، شبیه یک طاق بزرگ . شیشه با آبی سیر ، قرمز و نارنجی رنگ آمیزی شده بود و رنگ ها مثل موزاییک های کوچک ، به شکل یک طرح شطرنجی کنار هم جای گرفته بودند . نور ، با سماجت از لابلای شیشه می تابید و قسمتی از اتاق را نورانی می کرد . طاق بزرگ پنجره ، نقشی رنگارنگ و خاموش را بر کف اتاق گسترانیده بود . آهسته رفت و خود را در این نقش نورانی غرق کرد . لکه های درخشان آبی ، قرمز و نارنجی بر چهره اش و بر بدنش می تابید . دستانش را از هم گشود و نفس کشید . عمیق . مدتی نفس را در سینه حبس کرد و از پشت پنجره رنگارنگ ، باغ را نگاه کرد . قسمتی از دیوارهای کاهگلی اطراف باغ را هم می توانست ببیند . دیوارهایی که آن سمت آنها ، کوچه بود و در دل خیابان های قصرالدشت شیراز گم می شدند .
رفت و کنار تختخواب ، مقابل آیینه قدی ایستاد و خود را در آیینه نگاه کرد . همینطور مات و بی حرکت ایستاد و خودش را در آیینه ورانداز کرد . به اندام کشیده و خوش تراشش ، به چشمان درشت میشی رنگش ، به بینی کشیده اش ، به لبهای کوچکش و به پوست شادابش خیره شد .
باد به شیشه می کوبید . لحظه ای به پنجره نورانی نگاه کرد و دوباره برگشت به آیینه . به خرمن بلوطی رنگ و انبوه موهای پرپشت اش که دو طره آن روی شانه هایش ریخته بود ، نگاه کرد . دستان خود را بالا آورد . پیراهن خواب حریر طوسی رنگش به آرامی روی دستانش عقب نشست . کف دستهای خود را مقابل چهره اش گرفت و آرام آنها را چرخاند و پشت دستان خود را وارسی کرد : شاداب بود و جوان .
در آیینه به خود لبخند زد . آرام شانه چوبی بزرگ را از کنار آیینه برداشت . طره موهایش را که روی شانه راستش ریخته بود ، با دست چپ در دست گرفت و با دست راست شروع کرد به شانه کردن آن . شانه را آرام از بالا ، روی موهایش می لغزاند . به سمت پایین حرکت می داد . شانه چوبی در انبوه موهایش گم شده بود . ناگهان شانه از دستش رها شد . به سرعت دستش را پایین آورد و شانه را در هوا گرفت ، اما قسمتی از پیراهن خوابش گرفت به قاب عکس چوبی کنار آیینه . برای یک لحظه احساس کرد پنجره باز شده و باد به داخل اتاق می وزد . به پنجره نگاه کرد : بسته بود . ناگهان صدای پای ناشناسی از حیاط خانه به گوشش رسید . ترسید . دوباره گوش سپرد . صدای تیک تاک ساعت شدت گرفته بود . قاب عکس به زمین خورد و شیشه قاب تکه تکه شد و بر کف زمین پخش شد ...
چشمانش را به آرامی گشود . همسایه شان از آپارتمان خارج شده و در را به هم کوفته بود . صدای پاهای او را می شنید که داشت در راهرو دور می شد و به سمت آسانسور می رفت . مدتی گذشت ، آسانسور زنگ کوتاهی زد و توقف کرد .
نور از لابلای پرده های ضخیم قرمز رنگ بر دیوار مقابل افتاده بود . به ساعت دیواری مقابلش نگاه کرد : دو و نیم بعد از ظهر بود . زبانش را در دهان چرخاند . هنوز مزه تلخ داروی شب قبل را در دهانش احساس می کرد . پیرزن مدتی فکر کرد و به یاد آورد که در آپارتمانش تنها است . رواندازش را کنار زد و بالش بزرگش را به پشت سرش تکیه داد . سمت راستش میز کوچکی بود که داروهای جوراجورش روی آن بود و شربت سینه و یک لیوان بزرگ خالی از آب و یک قاب عکس قدیمی و یک آیینه دستی کوچک .
دستش را دراز کرد و آیینه را برداشت و موهای کم پشت خاکستری اش و چین و چروک های چهره اش و چشمان کم فروغ اش را در آیینه نگاه کرد .
آیینه را روی تخت گذاشت و کف دستهای خود را مقابل چهره اش گرفت و آرام آنها را چرخاند و پشت دستان خود را وارسی کرد : به چروک های عمیق و لکه های قهوه ای رنگ و دانه دانه پشت دستهای خود نگاه کرد .
برای یک لحظه حس کرد که در اتاق کوچکش ، بوی عطر گل شب بو پیچیده است .

بی آنکه به حافظه ام فشار بیاورم ، یک روز بعد از ظهر بارانی را ، با تمام جزئیاتش ، در فصل پاییز به یاد می آورم که با پدرم در یکی از خیابان های پر رفت و آمد مسکو ایستاده بودم و احساس می کردم که رفته رفته در نتیجه نوعی بیماری عجیب از پا می افتم . به هیچ وجه دردی احساس نمی کردم ، اما پاهایم بی حس می شد ، نای حرف زدن نداشتم ، سرم به یک طرف متمایل می شد ... و روی هم رفته احساس می کردم چیزی نمانده که از حال بروم و روی زمین بیفتم .
چنانچه در آن لحظه مرا به بیمارستان می رساندند ، دکترهای بالای سر تختم علت بستری شدن را بیماری گرسنگی می نوشتند که در هیچ کتاب پزشکی نیامده است .
کنارم ، توی پیاده رو ، پدرم با پالتوی مندرس تابستانی و کلاه پارچه ای که تکه ای از لایه پنبه ای آن بیرون زده بود ایستاده بود . گالش های بدقواره سنگینی پایش بود و از ترس اینکه مبادا مردم ببینند که جوراب نپوشیده ، ساق یک جفت پوتین کهنه را دور ساق های پایش بسته بود .
این موجود آس و پاس ، ابله و عجیب و غریب ، که هرچه پالتوی تابستانی اش ژنده تر و کثیف تر می شد علاقه بیشتری به او پیدا می کردم ، پنج ماه پیش از آن در جستجوی کار منشی گری به مسکو آمده بود و در این مدت به هر دری زده بود کاری پیدا نکرده بود و تنها در آن روز بود که پا به خیابان گذاشته بود تا چیزی گدایی کند .
رو به روی ما خانه سه طبقه ای بود که تابلوی آبی رستوران آن دیده می شد . من سرم را از ضعف نمی توانستم راست نگه دارم و به عقب و یک طرف متمایل شده بود و بنابراین پنجره های روشن رستوران جلو چشمهایم بود و رفت و آمد آدم ها را در پشت آنها می دیدم . از آنجا در طرف راست جایگاه ارکستر ، دو تابلو و چراغ های آویز رستوران پیدا بود و وقتی به یکی از پنجره ها خیره شدم توانستم لکه سفیدی را تشخیص بدهم . لکه بی حرکت بود و چهارچوب مستطیل اش بر زمینه قهوه ای سیر آن توی چشم می زد . با دقت بیشتری که نگاه کردم پی بردم که لکه سفید ، در واقع ، تابلو سفیدی است که بر دیوار نصب شده و چیزی هم رویش نوشته شده که نمی توانستم بخوانم ...
نیم ساعتی به تابلو خیره شدم . سفیدی اش توجه ام را جلب کرده بود ، گویی ذهنم در صدد بود هر طور هست به درونش نفوذ کند . سعی کردم آن را بخوانم اما هرچه تلاش می کردم به جایی نمی رسیدم .
سرانجام بیماری عجیب کار خود را آغاز کرد .
سر و صدای کالسکه ها رفته رفته برایم حال غرش رعد را پیدا کرد . در لا به لای بوهای آزاردهنده خیابان صدها بوی تهوع آور را تشخیص دادم . نورها و چراغ های رستوران مثل برق آسمان چشم هایم را خیره کرد . حواس پنجگانه ام حساسیت و ظرفیتی بیش از حد معمول پیدا کرد و رفته رفته چیزهایی دیدم که پیش از آن نمی توانستم ببینم .
روی تابلو کلمه " صدف ... " را تشخیص دادم .
کلمه عجیبی بود . هشت سال و سه ماه توی دنیا زندگی کرده بودم اما به این کلمه برنخورده بودم . معنی این کلمه چه بود ؟ به طور یقین اسم صاحب رستوران نبود . آخر ، نام مغازه و صاحب آن همیشه در بیرون ساختمان نصب می شود نه توی آن !
به زحمت سرم را به طرف پدرم برگرداندم و با صدای گرفته ای گفتم : " بابا ، صدف یعنی چه ؟ "
پدرم نشنید . چشم به حرکت جمعیت دوخته بود و هر عابری را با چشم دنبال می کرد ... در نگاهش می خواندم که می خواهد چیزی به عابران بگوید ، اما کلمات مثل وزنه سنگینی از لب های لرزانش آویزان بود و پرتاب نمی شد . حتی در دنبال عابری قدم پیش گذاشت و آستینش را گرفت اما وقتی او سر برگرداند ، گفت : " عذر می خوام " . سرش گیج رفت و تلوتلو خوران سرجایش برگشت .
من باز گفتم : " بابا ، صدف یعنی چه ؟ "
" یه جور حیوونه ... تو دریا زندگی می کنه ... "
این حیوان دریایی ناشناس را بی درنگ پیش خود مجسم کردم ... فکر کردم حتما چیزی است بین ماهی و خرچنگ . و چون حیوان دریایی است ، با آن و فلفل تند و برگ بو ، سوپ ماهی داغ و خوشمزه ای درست می کنند ، یا به آن سرکه می زنند ، کلم اضافه می کنند و قلیه ماهی درست می کنند ، یا با سس خرچنگ آماده می کنند ، یا با ترب کوهی همان طور خام سر سفره می آورند ... پیش خود مجسم کردم که صدف ها را از بازار می آورند ، خیلی سریع تمیز می کنند ، خیلی سریع توی دیگ می ریزند ، خیلی سریع ، خیلی سریع ، چون همه گرسنه اند ... خیلی گرسنه اند . بوی ماهی داغ و سوپ خرچنگ از آشپزخانه به مشام می رسد .
احساس می کردم که این بو دهن و بینی مرا غلغلک می دهد و رفته رفته مرا از خود بیخود می کند ... رستوران ، پدرم ، تابلوی سفید ،آستین هایم همه بوی آن را گرفته بود ، بو آن قدر قوی بود که شروع به جویدن کردم . آرواره ام به حرکت درآمد و مثل اینکه راستی راستی تکه ای از این حیوان دریایی در دهنم باشد فرو دادم ...
از بس لذت بخش بود زانو هایم خم شد و من بازوی پدرم را چنگ زدم تا زمین نخورم و به طرف پالتوی تابستانی خیسش متمایل شدم . پدرم سراپا می لرزید . سردش بود ...
گفتم : " بابا ، صدف رو تو ایام روزه می شه خورد ؟ "
پدرم گفت : " صدف رو زنده زنده می خورن ... صدف مثل لاک پشت لاک داره ، صدف داره اما صدفش دو تیکه س . "
آن بوی مطبوع بی درنگ وجودم را رها کرد و صحنه ای که مجسم کرده بودم از میان رفت ... در این جا بود که همه چیز برایم روشن شد .
زیر لب گفتم : " چه کثافتی ، چه کثافتی ! "
پس معنی صدف همین است ! پیش خود موجودی مثل قورباغه را مجسم کردم . قورباغه ای که توی صدف نشسته ، با چشمان درشت و برقش دارد بیرون را دید می زند و آرواره مهوعش تکان می خورد . این موجود را با آن لاک و چنگال ها ، چشمان براق و پوست لزج مجسم کردم که از بازار آورده اند . بچه ها پنهان شده اند و ، در آن حال که آشپز از احساس تنفر ابرو در هم کشیده ، آن موجود را با آن پاها می آورد ، توی بشقاب می گذارد و به اتاق غذاخوری می برد . بزرگسال ها می گیرند و می خورند ، زنده زنده با چشم هایش می خورند ، با پاهایش . و در آن حال جانور جیغ می کشد و سعی می کند لب هایشان را گاز بگیرد ...
رو در هم کشیدم ، اما ... چرا آرواره من طوری حرکت می کرد که انگار داشتم چیزی می خوردم ؟ جانور نفرت انگیز ، مهوع و وحشتناک بود ، اما داشتم آن را می خوردم ، با ولع می خوردم ، و در آن حال می ترسیدم مزه و طعمش را تشخیص بدهم . همین که یکی را می خوردم ، چشمان براق دومی را می دیدم ، سومی را ... آن ها را هم می خوردم ... دست آخر دستمال سفره را خوردم ، بشقاب را ، گالش های پدرم را ، تابلو سفید را ... هر چیزی را که چشمم به آن می افتاد می خوردم ، چون احساس می کردم هیچ چیزی جز خوردن بیماری ام را بر طرف نمی کند . صدفها چشمان وحشتناکی داشتند و نفرت انگیز بودند . تجسم آنها مرا دچار لرز می کرد اما می خواستم بخورم ! بخورم .
ناگهان از درون من فریادی بلند شد : " صدف به م بدین ! من چند تا صدف می خوام ! "
در این لحظه صدای بی حال و لرزان پدرم را شنیدم : " آقایون ! به ما کمک کنین ! من روم نمی شه گدایی کنم ! خدایا ، دیگه نای ایستادن ندارم . " من دامن پالتوی پدرم را گرفتم کشیدم و کفتم : " من صدف می خوام ! "
صدای کسی را در نزدیکی خودم شنیدم که با خنده می گفت : " می خوای بگی تو صدف می خوری ، یه بچه به این فسقلی صدف می خوره ؟ "
دو مرد با کلاه سیلندر روبه روی ما ایستاده بودند ، توی چشم هایم نگاه می کردند و می خندیدند .
" تو راستی راستی صدف می خوری ، کوچولو ! چطوری می خوری ؟ "
یادم می آید دستی قوی مرا کشان کشان توی رستوران غرق در نور برد . چیزی نگذشت که عده زیادی دورم حلقه زدند و مرا با کنجکاوی و خنده تماشا می کردند . پشت میزی نشستم و چیز لزج و شوری را که بوی نا و گندیدگی می داد خوردم . بدون اینکه نگاه کنم و ببینم چه چیزی دارم می خورم ، با ولع و بدون اینکه بجوم فرو می دادم . تصور می کردم که اگر چشم هایم را باز کنم چشمان براق ، چنگال ها و دندان های تیز را می بینم .
ناگهان بنا کردم چیز سختی را بجوم ، صدای قروچ قروچ بلند شد . جمعیت خندید : " ها ، ها ، ها ! لاک شو هم می خوره . احمق جون ، فکر می کنی این هم خوردنی یه ! "
یادم می آید بعد از آن ، تشنگی زیادی احساس کردم . توی رختخوابم دراز کشیده بودم و از سوزش سر دل و طعم عجیب روی زبان و لب خشک شده ام خواب به چشمم نمی رسید . پدرم توی اتاق می رفت و می آمد و انگار که با خودش حرف بزند دست هایش را تکان می داد .
زیر لب با خودش حرف می زد : " گمونم سرما خورده باشم . حس می کنم یه نفر داره تو سرم راه می ره ... شاید علتش این باشه که ... بله ... امروز چیزی نخورده ام ... راستی راستی موجود مسخره عجیب و غریبی ام ... اون آقایون راحت ده روبل برای صدف ها پول دادن . چرا نرفتم جلو ازشون خواهش کنم که ... چیزی به من بدن ؟ یه چیزی می تونستم ازشون بگیرم . "
نزدیکی های صبح خوابم برد ، خواب دیدم قورباغه ای توی یک صدف نشسته و چشمهایش را دور می گرداند . ظهر از زور تشنگی بیدار شدم ، نگاه کردم ببینم پدرم کجاست . هنوز توی اتاق راه می رفت و دستهایش را حرکت می داد .
نوشته : آنتوان چخوف – ۱۸۸۴
ترجمه : احمد گلشیری
از کتاب : بهترین داستانهای کوتاه چخوف

قسمت سوم ( و پایانی ) :
رسیده بودیم به خیابان اصلی . باران تندتر شده بود و باد هم شدیدتر . یه چیزی در درونم به من نهیب می زد . دلم می خواست گریه کنم ولی جلو مجتبی نمی تونستم . رفتم به سمت ایستگاه مترو پانزده خرداد . مجتبی پیاده شد و پاکت پول ها را داد به من و خداحافظی کرد . از اینجا می رفت به سمت ایستگاه گلبرگ . مجتبی رفت و قاطی جمعیت گم شد .من هم مثل مجتبی پاکت رو از بالا کردم توی شلوارم . طوری که پاکت رو روی شکمم احساس می کردم .
دوباره توی بارون گاز دادم و رفتم سمت محله جهودها . رفتم تو پیاده رو و یه گوشه ای کنار یه مغازه ایستادم و موتور رو پارک کردم و یه نخ سیگار وینستون خریدم . کنار مغازه ، تو پیاده رو رفتم و یه گوشه ای نشستم و چمباتمه زدم و سیگار رو روشن کردم . زل زدم به پیاده رو . یه مادر و بچه داشتند رد می شدند . پسر بچه ، هفت هشت سال داشت . مادرش دست اون رو گرفته بود . هر دو یه جورایی داشتند می دویدند . مادر تند تند قدم بر می داشت و پسر با هر قدم مادرش مجبور بود دو قدم کوچک بردارد . ترس و نگرانی رو توی چهره مادر می دیدم . پسرک هم به خاطر نگرانی مادرش نگران بود و بالاجبار می دوید . به موهای چتری پسر و جمجمه بزرگش نگاه کردم . نمی دونم چطور شد که یاد بچگی خودم افتادم . پک محکم تری به سیگار زدم . یهو ترسیدم . موبایل زن تو جیبم داشت تکان تکان می خورد و زنگ می زد . نمی دونستم چکار کنم . دست کردم تو جیبم و موبایل نقره ای رو در آوردم و دگمه اش رو زدم . یه نفر پشت خط بود ولی حرف نمی زد . عصبانی بودم . بد چوری قاطی کرده بودم . یهو داد زدم :
" پس چرا خفه خون گرفتی و حرف نمی زنی ! "
یک صدای آرام و متین و با وقار و در عین حال تحکم آمیز زنانه به گوشم خورد :
" پول رو بیار پس بده ! "
داد زدم :
" چی ؟ "
زن با صدای پر صلابت و تحکم آمیز و با وقار و بسیار مهربانش و با همان لحن آرام ، دوباره تکرار کرد :
" پول رو بیار پس بده پسر گلم . "
چیزی نگفتم . یاد اون موقعی افتادم که بهمون درس می داد . تکیه کلامش همین بود : پسر گلم . رفته بودم تو فکر . خانم طاهره قاسم خانی معلم من بود در مدرسه حکمت ، سه راه ضرابخانه . یادم میاد خیلی دوستش داشتم . چند بار می خواستند منو از مدرسه اخراج کنند ، ولی طاهره خانم ( عادت داشتم بهش بگم : طاهره خانم ) هر بار با مدیر مدرسه صحبت می کرد و نمی گذاشت و از جانب خودش تعهد می داد که من از آن به بعد تغییر رویه می دهم . یادم میاد یه روز بعد از کلاس من رو نگه داشت و از من قول گرفت که کاری نکم که اخراج شوم و گفت که دفعه بعد حتی او هم نمی تواند برایم کاری بکند . من هم الکی قول داده بودم . اما ، دفعه بعد واقعا دیگه از او هم کاری برنیامد و اخراجم کردند . صدای مهربان طاهره خانم دوباره در گوشم طنین انداخت :
" می دونم تو پول رو ... "
موبایل رو قطع کردم و پک مجکمتری به سیگار زدم . یه لحظه پاکت پول رو در آوردم و بهش نگاه کردم و دوباره گذاشتمش توی شلوارم . رفتم سمت موتور و روشنش کردم و راه افتادم . بارون داشت کم کم بند می اومد ، ولی نمی دونم چرا گریه ام بند نمی اومد . موبایل ، در تمام طول راه ، در جیبم تکان تکان می خورد و زنگ می زد .
پایان

قسمت دوم :
مجتبی به من نگاه کرد . نمی توانست باور کند این قدر پول گیرمان آمده باشد . من هم نمی توانستم . توی این مدت کوتاهی که با هم کار کرده بودیم ، حداکثر پولی که از کیف قاپی به چنگ آورده بودیم ، سیصد هزار تومان بود . اومدم و کنار مجتبی نشستم و نگاهی به اطراف انداختم . پرنده پر نمی زد . ما توی تاریکی انتهای کوچه فرو رفته بودیم . دست راستمان ساختمان نیمه تمام حالت ترسناکی به کوچه داده بود . مجتبی دسته های پول را دوباره داخل پاکت قرار داد و پاکت را گذاشت کنار پاهایش و کیف را گرفت و سر و ته کرد و هر چی توش بود رو ولو کرد رو زمین .
یه موبایل نقره ای ، دو تا روژ لب ، یک قوطی کرم ، یک کیف بغلی کوچک زنانه ، یه دسته کلید ، یک دفترچه یادداشت ، یک خوکار بیک ، یک جا عینکی و یک دفترچه حساب بانک مسکن . همه روی هم تلنبار شدن . فوری کیف بغلی رو برداشتم و باز کردم . هفت ، هشت هزار تومان توش بود . سه هزار تومان از پول ها رو گذاشتم تو جیبم باقی رو دادم به مجتبی . مجتبی کنار پاکت پول چمباتمه زده بود و داشت من رو نگاه میکرد .
کیف بغلی هنوز سنگین بود ، واسه همین دوباره شروع کردم به وارسی . از اون کیف بغلی ها بود که پنج ، شش تا جای پلاستیکی داشت برای گذاشتن عکس و مدرک و این جور مزخرفات . کیف بغلی رو مثل دفترچه دستم گرفتم و شروع کردم تند تند ورق زدن . امیدوار بودم یه چک مسافرتی ، یا چیزی تو این مایه ها قاطی اون ها پیدا کنم . همین طور داشتم ورق می زدم : یک عکس خانوادگی ، یک کارت شناسایی ملی و چند تا مدرک به درد نخور دیگه . یه لحظه به کارت ملی نگاه کردم . نام : طاهره . نام خانوادگی : قاسم خانی . دوباره برگشتم و به عکس خانوادگی نگاه کردم . به زن . به شوهرش و به دو دختر کوچکشان . نفهمیدم کی باران گرفته بود . ما زیر سقف بودیم اما کمی جلوتر کوچه خیس و گل آلود شده بود . ناگهان صدای رعد را شنیدم و درخشش برق را احساس کردم .
مجتبی گفت :
" ابراهیم ، چه مرگت شده ؟ چرا ماتت برده ؟ "
زیر لب گفتم :
" چیزی نیست . "
کیف بغلی رو پرت کردم رو زمین . باید زودتر بساطمون رو از اینجا جمع می کردیم و می رفتیم پی کارمون . موبایل نقره ای زن رو برداشتم و گذاشتم تو جیبم . مجتبی پاکت پول ها رو برداشت و اون رو از بالا کرد توی شلوارش . طوری که پاکت رو شکمش جا خوش کرد . بعد هم کیف بغلی و روژ لب و قوطی کرم چیزای دیگه رو ریخت توی کیف بزرگ زن و اون رو پرت کرد تو خرابه . موتور رو روشن کردم . مجتبی نشست ترکم . گاز دادم . در حالی که بارون به سر و صورتمون می کوبید ، رفتیم به سمت خیابان اصلی .
ادامه دارد...

قسمت اول :
زن هنوز داشت فریاد می کشید :
" آی دزد ، بگیرینشون ..."
با تمام توانم داشتم گاز می دادم . به تدریج فریادهای زن در شلوغی و ازدحام جمعیت و صدای موتوری که سوارش بودیم ، محو شد . چراغ قرمز را رد کردم . رسیده بودیم سه راه سیروس . کیف نسبتا بزرگ زن ، تو بغل مجتبی بود . ازش خوشم می اومد ، گرچه هنوز تازه کار بود ، اما تو همین دو هفته ای که با هم کیف قاپی رو شروع کرده بودیم ، نشان داده بود که خیلی فرزه و خیلی خوب می تونست موقعیت ها و سوژه های مناسب رو تشخیص بده . مجتبی داد زد :
" بپیچ دست راست ... "
از آیینه بغل نگاه کردم تا ببینم کسی از پشت سر دنبالمون هست یا نه ؟ اما سر چهارراه اونقدر شلوغ بود که نمی تونستم بفهمم . پیچیدم دست راست . مجتبی ترسیده بود و کیف بزرگ زن را همینجور داشت به خودش فشار می داد . خواستم از این حال و هوا درش بیارم . گفتم :
" بابا ، زرتش قمصور شد ، اونقدر فشارش دادی ... "
داد زد :
" خفه شو و گاز بده ... "
گاز دادم . اینجا محله سابق مجتبی بود : سه راه سیروس . خودش با خانواده اش حدود پانزده سال اینجا مستاجر بودن . محله جهودها خونه داشتن . مجتبی سه راه سیروس ، شوش و سرچشمه و تمام کوچه پس کوچه های تنگ و پیچ در پیچ این جا ها رو مثل کف دستش می شناخت . یه مدتی می شد که جابجا شده بودن و رفته بودن سمت نارمک . دوباره داد زد :
" دست راست ، دست راست ... "
پیچیدم سمت راست ، توی یک کوچه باریک و تاریک و دوباره گاز دادم . الان یه هفته ای می شد که این دور و برها کار می کردیم . دو ، سه مورد چند تا موتوری ما رو دنبال کردن ، ولی ما اونقدر توی دل کوچه پس کوچه ها ( که همه رو مجتبی می شناخت ) فرو رفتیم ، تا از دستشون خلاص شدیم . رسیده بودیم ته کوچه . مجتبی گفت :
" برو به راست ، بعد اولین کوچه بپیچ چپ ... "
دوباره گاز دادم و به سمت راست رفتم . زنی که کیفش را قاپیده بودیم به نظر جا افتاده می اومد . این رو از طرز راه رفتنش فهمیدم ، وگرنه صورتش را ندیده بودم . یه لحظه می خواست کیفش رو روی شونه اش جابجا کنه که من گاز دادم و مجتبی هم اون رو توی هوا قاپید .
پیچیدم سمت چپ . یه کوچه تاریک و بن بست بود . آخر کوچه یه ساختمان قدیمی و ویرانه بود . گاز دادم تا ته کوچه . کوچه از یه جایی به بعد مسقف می شد . شبیه سردابه . بالای سرمون یک خانه خیلی قدیمی بود . ایستادم و موتور رو خاموش کردم . مجتبی سریع پیاده شد و کیف را باز کرد . یک پاکت بزرگ توش بود . مجتبی پاکت را از کیف درآورد و بازش کرد . چهار دسته پول بود . اسکناس ها هم ، همه پنج هزار تومانی . حساب کردم : اگه هر دسته ( طبق معمول ) صد تایی باشه ، هر دسته می شه پانصدهزار تومان . به مجتبی گفتم :
" خره ، دو میلیون زدیم به جیب ... "
ادامه دارد...
پانویس : گویا بعضی از دوستان ، بعد از داستان نیمه تمام ساحل آنتالیا از من قطع امید کرده اند .پس ضروری دیدم توضیح بدهم که :
۱- این داستان قطعا به سرانجام خواهد رسید . ( قول می دهم ! )
۲- داستان نیمه تمام ساحل آنتالیا را نیز به پایان خواهم رساند . ( این را هم قول می دهم ! )

104، 103 ، 102 ، ...
مرد به اعداد قرمز خیره شده بود و در انتظار سبز شدن چراغ ، لحظه شماری می کرد نه به این دلیل که دیرش شده باشد ، بلکه به دلیل دود غلیظ سیاه رنگی که وانت جلویی بیرون می داد . اگرچه شیشه های پرایدش را بالا کشیده بود ، اما دود از منافذ مختلف خودرو وارد می شد . نفسش تنگ شده بود .
87 ، 86 ، 85 ، ...
وانت آبی رنگ بود و پشت آن با رنگ قرمز نوشته شده بود : گذشتم از تو . خودرو عقبی بوق کوتاهی زد . ناگهان مرد رویای شب گذشته اش را به یاد آورد .
سوار یک اتوبوس مسافربری قرمز رنگ بود . اتوبوس در جاده ای بی انتها و کویری ، در سکوت پیش می رفت . مرد نمی دانست از کجا می آید و به کجا می رود. مرد هیچیک از مسافران را نمی شناخت . مسافران ( مانند مرد ) آرام بودند و گویی که تسلیم سرنوشتی گریز ناپذیر شده اند . اتوبوس نگه داشت . مرد همراه مسافران برای صرف چای در قهوه خانه ای بین راه پیاده شد .
70 ، 69 ، 68 ، ...
وانت هنوز دود سیاه و کثیفش را به خورد مرد می داد . مرد احساس می کرد که کمربند متصل به صندلی راننده ، او را در خود می فشارد . آن را باز کرد و خود را در آینه مقابلش نگاه کرد و دستی به موهای کم پشتش کشید و به زخم روی شقیقه اش خیره شد و به بخیه های روی آن . چشمانش را بست .
کنار جاده ، پشت یک میز کثیف نشسته بود و چای می نوشید . آفتاب بی امان می تابید . از قهوه خانه خبری نبود . اتوبوس قرمز رنگ را می دید که کنار جاده ایستاده و منتظر مسافران است . مرد از صندلی بلند شد و به اطراف نگاه کرد و به پشت سرش و به جاده بی انتهایی که در دل کویر گم می شد . بقیه چایش را خورد و خواست به سمت اتوبوس برود . اما اتوبوس رفته بود .
45 ، 44 ، 43 ، ...
چرا این چراغ قرمز این قدر طولانی شده بود ؟ باز جای شکرش باقی بود که وانت جلویی دیگر دود نمی داد . شیشه را پایین آورد و نفس عمیقی کشید .
مرد اتوبوس را می دید که دارد دور می شود . داد کشید و دستهایش را بلند کرد و شروع کرد به تکان دادن آنها . اما بی فایده بود و اتوبوس داشت دور می شد و با سرعتی یکنواخت و پیوسته پیش می رفت . تا آنجا که در افق گم شد .
27 ، 26 ، 25 ، ...
رانندگان پشت سر با عصبانیت بوق می زدند . یک زن کولی سیه چرده چادری ، در حالی که داشت اسپند دود می داد ، آمد کنار پنجره و دستش را گرفت مقابل چهره مرد . مرد بی تفاوت به او نگاه می کرد اما دست زن کولی همچنان دراز بود .
نومیدانه در امتداد جاده کویری شروع کرد به راه رفتن . آفتاب همچنان بی امان بود و از ورای موهای کم پشت اش ، بر سرش می تابید .
8 ، 7 ، 6 ، ...
زن کولی رفته بود . وانت جلویی دوباره داشت دود می کرد . مرد شیشه را بالا آورد و دستانش را محکم به فرمان گرفت .
باران گرفت . مرد عاشق باران های کویر بود . برایش حکم یک جور باطلنما را داشت ، یک جور جمع اضداد . باران شدت گرفت . مرد آمد وسط جاده و به خالی بی انتهای مقابلش خیره شد و نفهمید که چطور خورشید رویایش این قدر زود دارد غروب می کند . خوشحال بود که از اتوبوس جا مانده است . احساس سبکی می کرد . دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و نفسی عمیق کشید . دوباره دستانش را بالا آورد و آن را کشید روی موهای کم پشت خیسش . خورشید در امتداد جاده کویری مقابلش داشت غروب می کرد ...
راننده پشت سر داشت با عصبانیت بوق ممتد می زد . چراغ سبز شده بود . مرد پراید را به حرکت در آورد . دیگر وانت را در مقابلش نمی دید .

قسمت دوم :
هنوزچشم به راه بهروز بود که ناگهان باد ، شدت گرفت . لیلا لحظه ای به آسمان نگاه کرد و دید که ابرهای تیره و انبوه و مخوف دارند درآسمان آبی ، جولان می دهند . تند باد دیگری از دریا به سمت ساحل وزیدن گرفت . لیلا کوبش باد را بر چهره اش احساس می کرد . باد تندتر شد و آن چنان قدرت یافت که چتر آفتابی بالای سر لیلا ، بر روی ماسه ها افتاد . ناگهان لیلا با هراس از روی صندلی بلند شد . باد قوطی خالی آبجو را به هوا پرتاب کرد و حتی نزدیک بود که میز پلاستیکی را هم واژگون کند . به ساحل نگاه کرد . اشیاء کوچک و بزرگ کنار ساحل به هوا برخاسته بودند و این سو و آن سو می رفتند. لیلا تکه های بزرگی از خارهای بسیار گردی را در آسمان می دید که داشتند دور خود می چرخیدند ، می رقصیدند ، بالا می رفتند و پایین می آمدند ، از هم دور می گشتند و دوباره کنار هم جمع می شدند . از آن نوع خارهایی بودند ، که لیلا در کودکی ، در بیابان های کرمان دیده بود . با خود گفت : " ساحل آنتالیا و خار مغیلان ؟ "
باد دوباره شدت گرفت . باد بوی ماسه می داد . بوی دریا . بوی موج . بوی بی قراری . بوی سنگریزه . بوی صدف . به یاد صدف زیبایی افتاد که بهروز ، لب ساحل پیدا کرده بود . صدف شبیه صورتک یک پیرمرد بود که تعجب کرده باشد . چشمان صورتک ، از تعجب کوچک و گرد شده و دهانش باز مانده بود . راستی بهروز کجا بود؟
باران گرفت . قطرات درشت باران بر ماسه های داغ می بارید و ساحل را آبله رو می کرد . لیلا صدای نرم و ملایم ریختن قطرات باران را روی ماسه ها می شنید . اگر بهروز در کنارش می بود ، چقدر این صدای هماغوشی باران روی ماسه ها ، می توانست برایش لذت بخش باشد ! ای وای ، پس بهروز کجاست ؟
صدا اوج گرفت . لیلا برای لحظه ای به میز پلاستیکی روبرویش خیره شد که آب از لبه های آن می چکید و به قوطی های خالی آبجو ، که این جا و آنجا مقابل پاهایش ردیف شده بودند ، و زیر بارش تند باران ، صدای دنگ دنگ ملایمی از خود بیرون می دادند .
کاملا خیس شده بود . لباس بلند سفیدی که بر تن داشت ، کاملا به تن اش چسبیده بود . کی لباس شنایش را عوض کرده بود ؟ به سمت بار رفت . خالی بود . خالی خالی . حتی پشت پیشخوان هم هیچکس نبود .
موزیک تند ترکی ای که از بلندگوی بار پخش می شد ، جای خود را به یک صدای خش خش ممتد و آزار دهنده داده بود . بار ، در واقع یک چادر بزرگ صحرایی بود که تشکیل شده بود از یک سری میله های قطور که سرهم شده بودند ، همراه با پارچه برزنتی بزرگ سرمه ای رنگ که روی میله ها کشیده شده بود . درون چادر تاریک بود ، در گوشه سمت راست ، یک یخچال کوچک مملو از قوطی های رنگارنگ آبجو به چشمش خورد که در زیر نور سبز خفیفی خودنمایی می کرد .
باد با شدت به بار می کوفت و سقف برزنتی آن ، در هجوم باد ، پیچ و تاب بر می داشت و نعره می کشید . یک لحظه باد چنان شدت گرفت که لیلا ترسید که نکند چادر بزرگ صحرایی و هر آنچه در آن است ، به آسمان بلند شود . در حالی که نفس نفس می زد ، به سمت در دوید . می ترسید . بی قرار شده بود . میله در ورودی چادر را در دستان خود گرفت و سرش را به آن تکیه داد . موهای بلند و پرپشتش ، جلو چشمانش را گرفته بود . موهایش را از مقبل چشمانش کنار زد . هنوز در آستانه در ورودی چادر بزرگ بود . هنوز باد بر سقف می کوبید و نعره می کشید ، هنوز باران سیل آسا بر ماسه ها می کوفت که ناگهان یک ترانه قدیمی از بلند گوی بار به گوشش رسید . لیلا سعی کرد درست گوش کند . گیج شده بود . ترانه با صدای خش خش بلند گو و نعره های باد در چادرمخلوط شده بود . مدتی گذشت تا توانست آن را تشخیص دهد ، اما نمی توانست آنچه را که می شنود باور کند . اکنون باد کمی آرام شده بود و لیلا راحت تر می شنید . یک ترانه قدیمی بود . ترانه فریدون فروغی!
" تن تو ظهر تابستونو به یادم می یاره رنگ چشمای تو بارونو به یادم می یاره " طاقتش تمام شده بود . دوست داشت جیغ بکشد . یک جیغ بسیار بلند و طولانی . یک جیغ از ته دل .
ادامه دارد

قسمت اول :
بهروز گفت :
- " چیز دیگه ای نمی خواهی عزیزم ؟ "
لیلا سرش را بالا آورد و خیره شد در چشمان درشت و مشکی و غمگین بهروز .
- " بگم باز ؟ "
- " هر چی هنوز میلته بگو ! "
لیلا خندید . به ساحل خیره شد و گفت :
- " یه قوطی آبجوی خنک دیگه ! "
و قوطی آبجوی خالی شده قبلی را در دستش گرفت و خندید . اگرچه سرش کمی گیج می رفت ، اما هنوز برای یک آبجو دیگه جا داشت . سعی کرد قوطی فلزی خالی را در دستش مچاله کند ، اما نتوانست . در عوض به بهروز لبخند زد . حس می کرد که بهروز دارد با نگرانی نگاهش می کند و مطمئن نیست که چه کار کند .
- " نگران نباش عزیزم ، هنوز یکی دیگه جا دارم تا خوب خوب بشم . "
بهروز بلند شد و رفت به سمت پیشخوان بار که لب ساحل بود . لیلا صدای او را می شنید که داشت با فروشنده پشت پیشخوان ترکی صحبت می کرد . مکالمه ترکی آنها با موسیقی جازی که داشت پخش می شد و با همهمه توریست ها ، مخلوط شده بود . لیلا بسته سیگار لایت و بلند مالبرو را از کیفش درآورد و یک نخ از آن بیرون کشید و گذاشت گوشه لبش و آن را روشن کرد و دود سیگار را با ولع فرو داد . کم کم داشت گرمش می شد . اگرچه هنوز خیس بود و باد نسبتا تندی هم از ساحل می وزید . سرش را آرام به صندلی سفید و پلاستیکی که رویش نشسته بود تکیه داد و گذاشت تا باد ، موهایش را پریشان کند . اگرچه یک چتر آفتابی بزرگ بالای سرش بود ، اما می توانست تابش تند آفتاب را ( حتی در پناه سایه چتر آفتابی ) بر پوستش احساس کند . به ساحل خیره شد . به ساحل شنی آنتالیا . ساحلی که بوی رطوبت دلنشینی در هوای آن موج می زد . ساحلی که آسمان آن جلای سرمه ای رنگ زیبایی داشت . ساحلی که کمی جلوتر سنگی می شد ، با سنگهای ریز و درشت و خوش فرم . ساحلی که با دریای مدیترانه هم آغوش بود . با آن آب شفاف و پاکیزه و ماهی های رنگارنگ و عجیب و غریب . ساحلی که او و بهروز در آن بودند ! هنوز نمی توانست باور کند . با بهروز . کسی که لیلا او را می پرستید . آکنده از عشق شده بود . پک عمیق تری به سیگار زد . کمی سردش شده بود . تازه با بهروز از آب در آمده بودند و هر دو هنوز خیس بودند . راستی چرا بهروز این قدر دیر کرد ؟
ادامه دارد

" اکنون اتومبیل سر می خورد و متوقف می شود . پاره ای از سنگفرش روشن شده ، در باز و بسته می شود . مردم می رسند ، حرف نمی زنند ، با شتاب داخل می شوند . صدای هاش هوش افتادن سنگها در سرسرا شنیده می شود . "
مرد در حالی که روی تخت دراز کشیده بود ، سرش را بلند کرد و مدتی به سقف خیره شد . داشت رمان خیزابها را می خواند . تک گفتارهای درونی شخصیت های رمان ، مرد را تحت تاثیر قرار داده بود . از شیوه منحصر بفرد ویرجینیا وولف در داستان پردازی لذت می برد . رسیده بود به اواسط کتاب :
"این پیش در آمد است ، این سر آغاز است . نگاه می کنم ، دزدکی نگاه می کنم ، پودر می زنم . همه چیز درست است ، آماده است . زلفم به یک تاب منظم شده ، لبهایم آنچنان که باید سرخ هستند ...."
برای لحظه ای سرش را از روی کتاب بلند کرد و نگاه کرد به زنش که مقابل آیینه ایستاده بود . زن بی توجه به مرد داشت پودر به صورتش می مالید . مرد به موهای پرپشت و سیاه رنگ همسرش خیره شد که مثل یک بقچه کوچک پشت سرش جمع شده بود . مرد حس کرد که موها ، چرب و کثیف اند . زن نگاه خیره شوهرش را احساس کرد . همانطور که با یک برس کوچک مشغول مالیدن پودر به صورتش بود ، بدون آنکه به مرد نگاه کند ، زیر لب گفت :
" چیزی شده ؟ "
مرد دستپاچه شد و به سرعت جواب داد :
" نه ، هیچی . داشتم فکر می کردم چقدر لباس قرمز بهت میاد ! "
زن داشت چروک های کنار چشمانش را با پودر می پوشاند . مرد دوباره رفت در کتاب :
" آماده ام که به همپایه هایم با مردها و زنها در پله ها بپیوندم ، از ایشان می گذرم ، از برابر چشمان خیره نگرشان ، همچنان که من خود خیره به ایشان می نگرم . "
دوباره سرش را بالا آورد . اکنون همسرش مالیدن سایه چشم خاکستری رنگ به پلک هایش را تمام کرده بود و داشت چشمانش را مثل یک عروسک خیمه شب بازی در کاسه چشم می چرخاند . مرد نمی توانست باور کند این موجود غریبه ای که در اتاق خواب و مقابل آیینه دارد شکلک در می آورد ، براستی همسرش است . بی اختیار از دهنش پرید :
" راست راستی ، تو زن منی ؟ "
زن این بار دست از آرایش کشید و با نگاهی آمیخته به خشم ، تعجب و نفرت به مرد زل زد و گفت :
" بعد از پونزده سال ، هنوز نفهمیدی ؟ "
" چرا ، چرا . خواستم شوخی کنم ! "
زن هنوزبا تعجب به مرد خیره شده بود ، در حالی که مرد سعی می کرد از نگاه آزار دهنده همسرش بگریزد . زنگ در به صدا در آمد . زن زیر لب گفت : " آژانس اومد . " و دوید به سمت درباز کن و گوشی را برداشت :
" بله ...، ممنون ...، اومدم . "
زن آمد به اتاق خواب و مانتو و روسری اش را از داخل کمد برداشت . در حالیکه مانتو اش را می پوشید ، رفت به سمت در خروجی و کفشهای پاشنه بلندش را به پا کرد . گفت :
" دیرم شد . مرجان گفته بود ساعت ۸ اونجا باشم ."
مرد همچنانکه دراز کشیده بود گفت :
" از قول منم تبریک بگو ! "
زن گفت :
" شاید یه خورده دیر بیام . خداحافظ "
مرد خواست خداحافظی کند . اما زن در را پشت سرش بسته و رفته بود . مرد برگشت به کتاب :
" مثل برق نگاه می کنیم . اما نرم نمی شویم و نشانی از شناسایی بروز نمی دهیم ... این دنیای من است . همه چیز مسلم و آماده است ، خدمتگاران ، اینجا و آنجا ایستاده ، نام مرا می پرسند . نام تازه شنیده و ناشناس مرا ، و آن را به صدای بلند به جلو پرتاب می کنند . من وارد می شوم . "

تلق ..................... تلق . صدای پای تو است که می آید . روی کاشی های سرد بیمارستان . اما نمی دانم جرا این قدر فاصله ی میان این دو صدا زیاد است . گویی میان این دو صدا برایم دو دقیقه فاصله می افتد . گویی زمان با این صدا برایم منبسط می شود . می دانم کدام کفشت را به پا کرده ای . کفش سیاه ورنی سگک دار . در فکر چندگوناهای دیفرانسیل پذیر هستم و فضاهای موضعا فشرده . نمی دانم چرا در هذیان شدید چندگوناها به سراغم می آیند و نگاشتهای هموار میان آنها . مادرم می گفت از بچگی مریض که می شدم ، تب می کردم شدید . و بعد شروع می کردم به هذیان گفتن ...
دوباره همان صدای تلق ..................... تلق . با همان فاصله زمانی . اما نزدیک تر . راستی چرا یک اطلس هموار همیشه یک اطلس ماکزیمال دارد که آن را پوشش می دهد ؟ راه حل ساده است . کجا خوانده بودم ؟ در کتاب جان ام لی نبود ؟ همان ریاضیدان معروف دانشگاه واشنگتن ؟
از پنجره مقابلم ، خیره شده ام به شاخه های بید مجنون که در محوطه سبز بیمارستان ، در هجوم باد تکان تکان می خورند . آسمان نیمه ابری است . گاه نور بر چشمانم می تابد و گاه خنکای سایه ابرهای وحشی دیدگانم را نوازش می کند . دیگر صدای پایت نمی آید . ناگهان تو شدی بید مجنون . مقابل پنجره ایستاده ای . ضد نور شده ای . راستی شرایط قضیه تابع ضمنی چیست ؟ دارم جبرچند خطی را در ذهنم مرور می کنم .
- امیر جون ! سلام !
نگاهت می کنم . حس می کنم چشمانم دو دو می زند . صورت زیبایت را هنوز ضد نور می بینم . ناگهان باد ابرها را به یک سو می راند و تللو نور خورشید ، گیسوانت را به آتش می کشد . راستی تو چرا روسری سرت نیست ؟
- امیر جونم !
بوی عطرت مشامم را نوازش می کند . اسم عطر چی بود ؟ خودم برایت خریده بودم ؟ روز تولدت ؟ راستی چرا هیچوقت نتوانستم هندسه جبری را درست تا آخر بخوانم ؟ چون پیش نیازهایش زیاد است ؟ توپولوژی ، جبر ، جبر خطی ، نظریه گالوا ، آنالیز چند متغیره ، جبر پیشرفته ، نظریه مدول ها ، نظریه اعداد ... ؟ راستی همه این ها پیش نیاز هندسه جبری است ؟
دست سردت را روی پیشانی داغم احساس می کنم . نگاهت نمی کنم . اما می دانم که داری گریه می کنی .
- نیگا چی به روز خودت آوردی ...
دستانت آهسته در موهایم می لغزد و مثل قدیمها آهسته مرا ناز می کنی .
- دوستت دارم ... !
صدایت نوازشم می کند . ناگهان صدایت بلند می شود . چیزی شبیه فریاد . اما مملو از عشق .
- لعنت به هر چی درس و کلاس دکتری ریاضیاته .
سعی می کنم با نگاهم آرامت کنم .
- امیر تو رو خدا یه چیزی بگو !
دهانم را باز می کنم . اما صدا در گلویم خفه می شود . صورتت به صورتم نزدیک شده . اشک هایت روی گونه ام می غلتد . دستم را بلند می کنم و مثل قدیمها ، شستم را می گذارم روی ابرویت . بعد آرام شستم را روی ابرویت می لغزانم . شستم رسیده است به انتهای ابرویت . یک حرکت نرم . مثل یک منحنی هموار . یک منحنی مشتق پذیر از هر مرتبه . چقدر این نمودارها را دوست دارم ...

قسمت سوم ( و پایانی ) :
ترسیده بودم . برگشتم و به آرامی در طول راهرو پیش رفتم . دیگر جرات نداشتم برگردم و به پشت سرم نگاه کنم . سعی کردم به خود بقبولانم که حشره بزرگی که دیده ام ، زاییده یک تصور ابلهانه زودگذر بوده است . راهرو نیمه تاریک را به سرعت طی کردم . معدود لامپ های روشن ، فضای نیمه تاریک راهرو را به در هاله ای از سبز فسفری فرو برده بودند . در طول راهرو پیش می رفتم . سایه بلندم را در مقابلم می دیدم . رسیدم به در سوم ، سمت چپ . صدای رئیس را از پشت درمی شنیدم که مشغول مکالمه تلفنی بود . روی نیمکت پشت در نشستم . رئیس صدای نازک و چندش آوری داشت . حرفهایش ، جویده جویده ازدهانش خارج می شد و هر از گاهی هم قهقهه های طولانی و مسخره و تصنعی سر می داد .
عرق کرده بودم . دستمالم را از جیبم در آوردم تا عرقم را خشک کنم . با دیدن لکه مهوع سبز رنگ روی دستمال ، عقیده ام تغییر کرد . دستمال را دوباره در جیبم گذاشتم . رئیس داشت پشت تلفن خداحافظی می کرد . به ساعتم نگاه کردم : پنج و نیم بود . بلند شدم و در زدم . رئیس از پشت در گفت :
- بفرمایید داخل .
در را باز کردم . رئیس داشت به استقبالم می آمد به سمت در . رئیس ، همان حشره سبز رنگی بود که در قطار مترو دیده بودم ! همان حشره بود . با همان شکل و شمایل . همان رنگ سبز فسفری . همان دست و پاهای نحیف . همان کله کوچک و همان چشمان ریز . حشره هم قد خودم بود ! با چشمان ریزش نگاهم می کرد و لبخند موذیانه ای بر لب داشت . با قهقه بلند و چندش آوری گفت :
- خوش آمدید . درست سر وقت !
نگاهش کردم . عجیب این بود که از دیدنش حیرت نکرده بودم . گفتم :
- متشکرم .
حشره روی دو پا ایستاده بود و جمعا سه جفت از دستانش ، آزادانه حرکت می کردند . یکی از شش دستش را جلو آورد . با او دست دادم . دستانش مانند دستان ملخ ، زبر و تیز بود . حشره رفت پشت میز بزرگ ریاست ، روی صندلی چرمی بزرگش نشست و با یکی از شش دستش تعارف کرد تا بنشینم . نشستم . باران با شدت به شیشه های بسیار بزرگ پنجره های بزرگی که سمت چپ دفتر رئیس قرار داشت ، کوبیده می شد . رئیس گفت :
- پرونده تان را کم و بیش مطالعه کردم . شغل های گوناگونی که تا کنون تجربه کرده اید برایم جالب است : تدریس خصوصی ، کارمندی در بانک ، مشاور حقوقی و ... آخرین شغلتان : مترجمی در یک شرکت بزرگ دفع آفات ؟
- بله . دفع حشرات موذی !
برای یک لحظه از آنچه گفته بودم ، به خود لرزیدم . به حشره نگاه کردم . با چشمان ریز و حیله گرش ، مرا نگاه می کرد و لبخند می زد . ناگهان رعد وبرق زد . نور درخشانی بر حشره تابید و پس از مدتی ، آسمان غرید . دیگر داشتم تحملم را از دست می دادم . در این فکر بودم که چطور می توانم خود را زود تر از شر این حشره و این شرکت لعنتی رها سازم ؟ رئیس گفت :
- چقدر چهره تان آشناست ! ممکن است قبلا جایی همدیگر را دیده باشیم ؟
به یاد حشره سبز قطار افتادم . اما ممکن نبود رئیس همان حشره باشد . وقتی من در قطار مترو بودم ، او قاعدتا می بایست همین جا ، در شرکت بوده باشد . گفتم :
- ممکن است . همه چیز ممکن است .
شدت باران کم شده بود . دیگر در آسمان از ابرهای تیره خبری نبود . پرتو های خورشید از لابلای ابرها خودنمایی می کرد. نزدیک غروب بود . رنگین کمان زیبایی از این سرشهر تا آن سر امتدادیافته بود . رئیس از پشت میزش بلند شد . هنوز داشت لبخند می زد . هر از گاهی ، بالهایش را به سرعت تکان می داد و گرد سبز رنگی را در هوا می پراکند . آمد کنار پنجره ، آن را باز کرد . وزش باد خنک و لطیفی را بر چهره ام احساس کردم . حشره گفت :
- چقدر این هوای لطیف بعد از باران را دوست دارم !
ادامه داد :
- هیچ می دانی ما از گونه حشرات نادر هستیم ؟ نیاکان اصلی ما ساکن دشت های حاشیه رود نیل در آفریقا بودند . وقتی که دشتها حاصلخیز می شد ، به محصولات کشاورزان آفریقایی حمله می کردیم . در واقع به نوعی از گونه حشرات موذی هستیم . نام علمی ما این است :
SANTROPHATIC CONTEEN MANIAM
دوباره بالهایش را به سرعت تکان داد و گرد سبز رنگی را پراکند . ادامه داد :
- لائوتسه را می شناسی ؟
با تانی گفتم :
- خیلی کم .
حشره گفت :
- لائوتسه می گوید : " زندگی چیزی بیش از یک کابوس نیست ! یک کابوس دست جمعی ! "
رئیس به آرامی پرید و رفت لبه پنجره ایستاد . برگشت نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت :
- کسی چه می داند ؟ شاید دوباره همدیگر را در یکی از کابوس های مشترکمان ملاقات کردیم ؟
پر کشید و رفت . من یک هاله سبز رنگ درخشان را می دیدم که در فضا حرکت می کند و دور می شود . دور شد و در سرخی آسمان گم شد .
پایان
قسمت دوم :
عجیب بود . اگر چه ساعت حدود پنج بعدازظهر بود ، اما ناگهان هوا تاریک شده بود . ابرهای بسیار تیره و باران زا ، فضای شهر را پوشانده بود . ناگهان قطرات سرد باران را روی گردنم احساس کردم . می دانستم که به زودی باران ، سیل آسا خواهد بارید . ناگهان جمعیتی که با من در پیاده رو بودند ، بی قرار شدند . اکثرا چتر همراه داشتند . چترهای سیاه و بزرگ و ترسناک . چترها ، یکی یکی باز و افراشته می شدند . من از جمعیت فاصله گرفتم و بر سرعت خود افزودم . آدرسی را که پدرم به من داده بود ، از جیب بغل کتم درآوردم . خوشبختانه مقصد ، نزدیک بود . یک شرکت بزرگ تجاری با عنوان پر طمطراق TRANSPORTER . هنوز به درستی نفهمیده بودم در این شرکت کالا را وارد می کنند یا صادر ؟ یا هر دو ؟ عجیب هوا تاریک شده بود . باران شدت گرفته بود . من خیابان ها را یکی پس از دیگری طی می کردم . حسابی خیس شده بودم . وارد یک کوچه بن بست شدم . در تاریکی ، تابلوی تبلیغاتی شرکت را دیدم . با لامپ های نئون سبز رنگ . سبز کم رنگ و فسفری . درشت نوشته شده بود :
TRANSPORTER _ CO
چراغ نئونی ، در تاریکی روشن و خاموش می شد و نور سبز رنگ خوشرنگی را در فضا می پراکند . برای یک لحظه به یاد حشره افتادم . ناگهان آسمان درخشید . رعد و برق بود . مخوف ، موحش و مهیب . بارقه های نور را در آسمان قیرگون می دیدم . خطوطی سفید رنگ و کج و کوله و طولانی بر صفحه ای سیاه رنگ جان گرفتند و خاموش شدند . و بعد رعد غرید . چون جانوری عظیم و خوفناک . ترسیده بودم . با شتاب وارد ساختمان شرکت شدم . تاریک بود . نور سبز رنگی فضای شرکت را آکنده بود . از جنس همان سبز تابلوی تبلیغاتی . به ساعتم نگاه کردم . خوشبختانه ، دیر نکرده بودم . . حتی ده دقیقه هم زود رسیده بودم . به سمت تابلو اطلاعات رفتم . مامور اطلاعات در تاریکی بود و به درستی چهره اش را تشخیص نمی دادم .
- بله ؟
- ببخشید با جناب رئیس قرار ملاقات دارم .
- شما ؟
اسمم را گفتم . متصدی دفتر بزرگی را باز کرد و آن را به دقت بررسی کرد . برای یک لحظه دستان متصدی را دیدم . دستهایی پیر و فرتوت و سبز رنگ ! سبز فسفری . برای یک لحظه از ترس یخ کردم . متصدی هنوز داشت دفتر بزرگش را ورق میزد . سعی کردم آرام باشم . با خود گفتم شاید تابش نور سبز فسفری لامپ نئونی این خطای باصره را در من ایجاد کرده . گویی بالاخره نامم را در دفتر پیدا کرد .
- بله . ساعت پنج و نیم قرار دارید . انتهای همین راهرو . در سوم . سمت چپ .
به راهرو نگاه کردم . راهرویی بود تاریک و بی انتها . در فاصله هایی دور از هم ، لامپ های نئونی سبز رنگ ، کمی از تاریکی راهرو می کاستند .
متصدی گفت :
- لطفا درست سر ساعت وارد اتاق رئیس شوید . رئیس بسیار وقت شناس است . روی نیمکت پشت در اتاق رئیس منتظر بمانید . رئیس در حال حاضر مشغول یک مکالمه تلفنی با مدیر عامل یک شرکت بزرگ آفریقایی هستند .
تشکر کردم . هنوز متصدی اطلاعات در تاریکی بود . داشتم از او دور می شدم و که در یک لحظه ، دوباره حشره را دیدم . داشت از شیشه جلو باجه اطلاعات بالا می رفت . حاضر بودم قسم بخورم که از همان نوع حشره است که مدتی قبل در قطار مترو دیده بودم . بیضی شکل . با پشت مسطح و دست و پاهای نحیف و کله کوچک . اما عجیب بود . حشره ای که در قطار دیده بودم به اندازه یک کفش دوز بود ، اما این یکی به بزرگی کف دست ! به بزرگی کف دست خودم .
ادامه دارد...

قسمت اول :
اولین باری که حشره را دیدم ، در قطار مترو نشسته بودم . قطار در سکوت پیش می رفت و من در فکر ملاقات با رئیس بودم . تنها کت و شلوار رسمی ای را که داشتم ، پوشیده بودم . کت و شلوار سیاه رنگ ، همراه با پیراهن سفید و کفش ورنی مشکی . کفشم را به دقت واکس زده بودم ، و کاملا خود را آراسته بودم . پدرم گفته بود که نباید زیاد نگران باشم و اعتقاد داشت که این ملاقات ، تنها جنبه رسمی و تشریفاتی دارد . رئیس ، باجناق یکی ازدوستان پدرم بود و به او قول مساعدت داده بود . اما با وجود این ، من دلهره داشتم . مدتها بود که بیکار بودم و نیاز مبرمی به پول داشتم . مدتها بود که در آرزوی بازی کردن با یک دسته پول بودم . یک دسته پول تازه ، براق و سبز رنگ .
ناگهان حشره را دیدم . سبز رنگ بود . سبز بسیار روشن و بسیار خوشرنگ . کوچک بود ، به اندازه یک کفش دوز، اما پشتش انحنا نداشت . پشتش تخت بود . ازبالا که نگاهش می کردی ، مثل یک بیضی کوچک سبز بود . حشره داشت از پاچه شلوار سیاه رنگم به آرامی بالا می آمد .
دستم را دراز کردم و به آرامی گرفتمش . شروع کرد به دست و پا زدن . دست و پاهای لاغر و نحیفی داشت و کله ای بسیار کوچک . چشمان ریزش را دیدم و شاخک های کوتاهش را . دست و پاها و تنه و کله اش ، مانند پشتش سبز رنگ بود .
قطار ایستاد . باید پیاده می شدم . جمعیت به طرف در هجوم برد . من با دست چپ کیفم را نگه داشته بودم و با دست راست حشره را . دست راستم را بالا گرفته بودم تا حشره در آن ازدحام له نشود . همراه با جمعیت از قطار خارج شدم و از پله های ایستگاه مترو بالا رفتم ، در حالی که هنوز حشره را بین انگشتانم گرفته بودم . ناگهان باد سرد به چهره ام وزید . آسمان ، گرفته بود . گرفته و دلگیر . ابرهای سیاه بر شهر سایه افکنده بود . وقتی از ازدحام جمعیت رها شدم ، در گوشه ای از پیاده رو ایستادم و حشره را رها کردم . پر کشید و رفت . یک هاله سبز رنگ درخشان را می دیدم که در فضا حرکت می کند و دور می شود . دور شد و در سیاهی ابرهای تیره گم شد . به دستانم نگاه کردم . انگشت سبابه و شستم سبز رنگ شده بود . گویی به آنها پودر مالیده باشند . دستمالم را از جیبم درآوردم . دستم را پاک کردم و لکه سبز رنگ درخشانی روی دستمال بر جای ماند .
ادامه دارد ...

آخرین باری که دیدمت ، در کابوسم بودی . پس از آن بود که دیگر برای همیشه با تو وداع کردم . فکر می کنم ، تو مدتها قبل از آن ، مرا از خاطراتت محو کرده بودی . نمی دانم . شاید تو هم در یکی از کابوس هایت با من وداع کرده باشی .
در یک ایستگاه مترو متروک بودم . همراه با یک پله برقی ، در یک راهرو دالان مانند داشتم پایین می رفتم . پله برقی با یک شیب زیاد مرا به سمت اعماق زمین می کشید . نور محیط سفید بود . سفید مثل برف . لحظه ای به مقابلم خیره شدم و از ترس یخ کردم . حس می کردم مدتها ست که سوار این پله برقی هستم و دارم پایین می روم . حس می کردم این پله برقی لعنتی تمام نمی شود و دارد مرا با خود به محاق می برد . مرا در خود دفن می کند . مرا زنده به گور می کند . ناگهان صدای قطار را شنیدم . سهمگین و رعب انگیز و در یک آن ، دیدم که در سکوی ایستگاه مترو ، روی یک صندلی نشسته ام . در کمال تعجب ، می دیدم که ایستگاه مالامال از چمعیت شده است . با صدای مترو ، همه به سمت خط قرمز لبه سکو ، هجوم برده بودند . اما عجیب بود . ناگهان همه چیز مانند فیلم های صامت شده بود . دیگر صدایی از کسی یا چیزی در نمی آمد . مردم در سکوت فریاد می کشیدند و در سکوت همدیگر را هل می دادند و قطار در سکوت بوق می زد . درهای قطار در سکوت باز و بسته می شد .
همراه با ازدحام و هجوم مردم ، به داخل قطار رانده شدم و فشرده شدم به سمت در مقابل . در حالی که صورتم به شیشه در فشرده شده بود ، به سکوی ایستگاه طرف مقابل چشم دوختم . دیدم روی یک پلاکارد نوشته شده : " ایستگاه شهید کاظمی " . داشتم با خودم فکر می کردم که این ایستگاه جدید از کجا پیدا شده ؟ که ناگهان تو را دیدم . زیر پلاکارد ایستاده بودی . نور سفید و کرخ کننده یک مهتابی از بالا بر چهره ات می تابید . هنوز زیبا بودی و مثل همیشه کمی هم موحش . یک روسری زرد رنگ درخشان بر سر و یک مانتو و شلوار سیاه رنگ بر تن داشتی . سیاه به رنگ قیر . تنها بودی و به مقابلت خیره بودی . چهره ات حالت موقعی را داشت که از دست من عصبانی می شدی : لبها و چشمانت تنگ شده بود و می توانستم وجود ذرات ریز و درشت عرق را ، از دور برپیشانی ات حس کنم .
قطار در سکوت راه افتاد . من در سکوت فریاد می کشیدم . تو در سکوت ، بی حرکت ایستاده بودی . از مقابلت گذشتم و مرا ندیدی . حتی فکر می کنم قطار را هم ندیدی . حتی ازدحام جمعیت مقابلت را هم نمی دیدی . من در سکوت برای همیشه از تو دور شدم .

نور ملایم صبحگاهی از پشت پرده زرد رنگ اتاق خواب ، روی صورتم ریخته بود . صبح شده بود . دخترم ، سرش را روی سینه ام گذاشته و هنوز خواب بود . معمولا وقتی خیلی خسته بود ، آهسته خر خر می کرد . مثل الان . از وقتی زنم ( سوسن ) رفته بود ، شبها از تنهایی می ترسید و پیش من می خوابید . هر از گاهی ، سراغ مادرش را می گرفت ، و من سعی می کردم یک جوری قضیه را رفع و رجوع کنم .
آهسته از کنارش بلند شدم . دست و صورتم را شستم و کتری را از آب پر کردم و روی گاز گذاشتم و شعله گاز را تا آخرین درجه بالا کشیدم . عجله داشتم و باید زودتر فرزانه را بیدار می کردم تا صبحانه بخوریم . امروز کارم زیاد بود . ساعت ۹ با ناشر یکی از کتابهایم قرار داشتم .آمدم به سمت کتابخانه ام تا نوشته های تایپ شده آخرین رمانم را از روی میز کارم بردارم . عنوان رمان جدیدم را گذاشته بودم " مغاک " که احتمالا به دستور ناشر باید تغییر می کرد .
دم در اتاق کارم ایستادم و اتاق را نگاه کردم . قاعدتا باید از آنچه می دیدم حیرت می کردم ، اما چنین نبود . آرام به این معجزه کوچک چشم دوختم : کتابهایم از داخل قفسه بیرون آمده و در فضا شناور بودند ! کتابها در ارتفاع های مختلفی بین کف اتاق و سقف در نوسان بودند . نوسانی ملایم . برخی از آنها گشوده شده بودند و ورق می خوردند . برخی به طور عمودی معلق بودند و تعدادی هم به طور افقی .
کلیات سعدی ، قصه یوسف ، باد هرکجا بخواهد می وزد ، مجموعه آثار ناباکف ، ضد خاطرات ، پینوکیو ، قرآن مجید ، دائره المعارف فلسفه ، منطق الطیر ، مقامات حمیدی ، دیدگاههای ویتگنشتاین ، انسان روح است نه جسد و ... و صدها کتاب دیگرم را می دیدم که در هوا پیچ و تاب می خورند . رمان تایپ شده " مغاک " هم لحظه ای از مقابل دیدگانم عبور کرد . نور زرد خفیف صبحگاهی از پرده مقابل پنجره ، به کتابها می تابید و سایه های آنها ، مانند اشباحی تیره و سرزنده و بازیگوش روی سرامیک کف اتاق می رقصیدند .
برای یک لحظه دیدم دخترم کنارم ایستاده . دستش را در دست گرفتم . نترسیده بود . این را حس می کردم . هر وقت فرزانه می ترسید ، کف دستهایش عرق می کرد . اما کف دستهایش عرق نکرده بود . نگاهش کردم . او هم آرام به منظره مقابلش خیره شده بود . فرزانه آهسته پرسید :
" بابایی ! "
" چیه بابا ؟ "
" چرا اینجوری شده ؟ "
" چیزی نیست بابا ، درست می شه . "
" بابا ، نیگا کن ، کتاب پینوکیو ! "
به کتاب معلق پینوکیو نگاه کردم . داشت آهسته در هوا پیج و تاب بر می داشت و صفحاتش ورق می خورد . برای لحظه ای یکی از صفحات مصور کتاب را دیدم . صفحه ای که مربوط به اواخر داستان بود و پری مهربان آمده بود و می خواست پینوکیو را به یک پسر واقعی تبدیل کند . ناگهان در کتری ، از هجوم بخار آب ، با صدای زیاد شروع کرد به تقلا کردن و بالا و پایین پریدن . برای یک لحظه فرزانه ترسید و جیغ کشید . در یک آن ، کتابها شروع کردند به سقوط آزاد روی کف اتاق !
پیرمرد و دریا ، با آخرین نفسهایم ، زمین انسانها ، صد سال تنهایی ، بودا ، آناکارنینا ، رگتایم ، داشتن و نداشتن ، دیوان فروغ فرخزاد ، ماخ اولا ، درباره فیلمهای کوروساوا و...تالاپ ، تالاپ ، تالاپ . به ترتیب و به تدریج افتادند روی هم و کف اتاق تلنبار شدند و پشته ای بزرگ در مقابل دیدگان ما شکل گرفت .
فرزانه دوباره پرسید :
" چی شد بابایی ؟ "
آهسته گفتم :
" چیزی نیست بابا . "
من زل زده بودم به نور زرد رنگی که از پنجره می تابید و به یاد رمان " خورشید همچنان می دمد " بودم . هنوز نمی دانستم که من در رویای خودم هستم ، یا در رویای فرزانه ؟ یا هردو ما در رویای سوسن هستیم ؟ و یا اینکه همه اینها واقعی بوده و ما یک معجزه آرام را به نظاره نشسته بوده ایم ؟ اما در هر حال ، در کتری همچنان با تقلای زیاد ، بالا و پایین می پرید و صدا می داد .

همزمان شیر آب سرد و گرم را باز کرد . طبق عادت شیر آب سرد را کمی بیشتر . صبر کرد و دستش را زیر آب گرفت . ولرم بود . زیر دوش رفت و ضامن شیر را به سمت بالا زد . آب با فشار بر پیکرش ریخت . شروع کرد گردنش را به سمت چپ و راست حرکت دادن . کمی صبر کرد و بعد شیر آب سرد را بیشتر باز کرد و شیر آب گرم را بست و سپس نفسش را در سینه حبس کرد . احساس می کرد خستگی و اضطراب و اندوه و دلتنگی و ملال این بعد از ظهر تابستانی دارد از سطح پوستش خارج می شود . موهای پرپشت و بلندش را با دست بلند کرد . فشار آب سرد را بر روی شانه و پشت و سینه هایش بیشتر احساس کرد . مدتی در همین حال باقی ماند و خیره شد به نور خفیفی که از لای در ، به داخل حمام رخنه کرده بود . برق رفته بود و اگر در را کامل می بست ، حمام مانند قبر تاریک می شد . به حدی که هیچ چیز دیده نمی شد .
خستگی اش التیام و اعصابش آرامش یافته بود . شیر آب را بست و حوله روبدوشامبری زرد رنگش را پوشید . هنوز داخل حمام بود که ناگهان صدایی از اتاق خواب آمد . صدایی بود دور و گنگ . گویی کسی به در بسته بکوبد . ناگهان یخ کرد . در طول دو هفته اخیر ، سه بار مجتمع مسکونی شان را دزد زده بود . فرزانه با خود گفت : " شاید وقتی دوش می گرفتم ، کسی آمده تو ؟ " مدتی صبر کرد . یک آن بیاد مرتضی افتاد و اینکه اینجور مواقع چه سر نترسی داشت و اینکه چقدر با او احساس آرامش می کرد . نا گهان ، بی اختیار گفت : " مرتضی ؟ " احساس حماقت می کرد . راستی چرا مرتضی را صدا زده بود ؟ چرا هنوز باور نمی کرد که او مرده ؟ واقعا مرده ؟ مدتی تامل کرد . سعی کرد به یاد بیاورد که دیشب ، شب هفت مرتضی بوده .
دوباره همان صدا . همان صدای گنگ . همان کوبش . فرزانه جرات کرد و گفت : " کی اونجاست ؟ " لای در را بیشتر باز کرد . خورشید داشت غروب می کرد و آخرین پرتوهای طلایی رنگش را بر اتاق خواب می تاباند . هنوز هوا روشن بود . باز هم جرات کرد و از حمام خارج و داخل اتاق خواب شد . کشوی اول میز آرایشش باز و عکس های عروسی شان روی تخت بود . " من کشو را باز کردم ؟ من عکس ها را بیرون آوردم ؟ " هرچه فکر می کرد بیاد نمی آورد . عکسی که روی عکس های دیگر قرار داشت ، همان عکسی بود که مرتضی آن را خیلی دوست داشت . عاشقانه دست در گردن همدیگر انداخته و در چشمان هم خیره شده بودند .
دوباره همان صدا . فرزانه برای یک لحظه دید که پرده تکان می خورد . به سرعت از روی تخت گذشت و به سمت پرده رفت و آن را پس زد . آخرین بارقه های خورشید ، خاموش می شد . شب پره ای ، خود را به شیشه پنجره می کوبید . به یاد آخرین شعری افتاد که مرتضی ، دو روز قبل از آن تصادف مرگبار ، برای فرزانه گفته بود :
"من آن ترانه ام
وقتی که شب پره
مشتاق و بی قرار
از پشت شیشه ها
فریاد می کشد ... "
اشک از چشمان فرزانه باریدن گرفته بود .
نفس هایم به شماره افتاده بود . دور سوم بود . با خودم قرار گذاشته بودم ، پنج دور کامل بدوم . هوا گرم و آسمان صاف صاف بود . بدون حتی یک تکه ابر . عرق از سر و رویم می بارید . کمی سرعتم را کم کردم . ناگهان صدایی از پشت سرم به گوش رسید :
-" Excuse me ! "
کمی به سمت راست متمایل شدم و دونده ای با لباس و کلاه ورزشی از من سبقت گرفت . بار دوم بود که او را می دیدم . کمی به حرکاتش دقت کردم . بسیار منظم و حساب شده می دوید . دقیق مثل یک ساعت . کاملا حرفه ای بود . سرعتم را زیاد کردم . از لابلای سیم توری بلندی که سمت چپم قرار داشت ، به دریاچه مصنوعی نگاه کردم . انعکاس آفتاب بر سطح آب چشمم را می آزرد . دریاچه بسیار بسیار وسیع بود و درست در وسط پارک NY-GARDEN قرار داشت و تقریبا از هر جای پارک می شد بخشی از آن را دید . در حال گذر از یک مسیر باریک بودم که دختر جوانی با موهای خرمایی رنگ را دیدم که جلوی من می دوید . موهای دم اسبی اش ، در حال دویدن مرتب بالا و پایین می رفت . این بار نوبت من بود :
-" Excuse me ! "
دختر به سمت راست متمایل شد و از او جلو زدم . سرم را بالا آوردم . حس کردم دختر در چهره ام دقیق شده است و با کنجکاوی مرا می نگرد . سرعت گرفتم و موقتا از دریاچه دور شدم و وارد محل بسیار وسیعی شدم که درختان تنومند زیادی در قلب آن جای داشت . چرا دور سوم تمام نمی شد ؟ به اطرافم نگاه کردم . شهروندان نیویورکی بیشتری را در گوشه وکنار دیدم . یک زن جوان با بیکینی ، در گوشه ای روی چمن طاقباز ، دراز کشیده بود و حمام آفتاب می گرفت . جلوتر در سایه یک درخت و روی یک نیمکت ، زن و مرد سیاهپوستی با دختر کوچکشان ، می خندیدند . احتمالا مرد در حال تعریف کردن یک لطیفه بود . چشمان زن گشاد شده بود و می گفت :
-" Woow , you are kidding . "
و می خندید . لحظه ای به چشم انداز پارک که در سمت چپم قرار داشت نگاه کردم و از ابعاد آن به حیرت افتادم . این پارک بخش بسیار وسیعی از شرق نیویورک را پوشش می داد . وقتی به نیویورک رسیدم ، اولین چیزی که برایم ضروری جلوه کرد ، خو کردن با تغییرات وحشتناک ابعاد بود . خیابان های بسیار عریض . آسمان خراش های بسیار بلند . خودروهای بسیار عظیم . ساندویچ های بسیار بزرگ . پارک های بسیار وسیع ...
دور سوم تمام شد . خسته شده بودم . از خیر ۲ دور دیگر گذشتم . سرعتم را به تدریج کم کردم و روی نیمکتی ، مقابل دریاچه نشستم . دختری که از او سبقت گرفته بودم خودش را به من رساند و کنار من روی نیمکت نشست . او هم مثل من نفس نفس می زد . مدتی گذشت . دختر در حالی که به دریاچه مقابل نگاه می کرد ، نفس های عمیق می کشید و هر از گاهی هم نیم نگاهی به من می انداخت . پس از مدتی ، ناگهان بدون مقدمه گفت :
- " سلام استاد ! "
یک آن از اینکه فارسی صحبت کرده بود ، یکه خوردم .
دوباره مرا نگاه کرد .
- " مرا بجا نمی آورید استاد ؟ "
این اواخر که ایران بودم ، دیگر واقعا از شنیدن کلمه " استاد " خسته شده بودم . اینجا هم ول کن نبودند . پرسیدم :
- " نه ، دانشجویم بودید ؟ "
- " آره ، دانشگاه آزاد ، واحد تهران شرق "
- " چه سالی ؟ "
- " حدودا چهار سال قبل "
دوباره نگاهش کردم . زیبا بود . چشمان میشی و پوست روشنی داشت با ابروان باریک کمانی و بینی و لب های کوچک . در کل ، حالت بسیار موقر و زنانه ای در او موج می زد . موهای دم اسبی اش را باز کرد . عرق کرده بود . با دست عرق چهره اش را پاک کرد .
- " ترم آخر با شما ریاضی مهندسی داشتم ، خاطرتان هست ؟ "
- " راستش من خیلی به چهره دانشجویانم دقت نمی کنم . اگر هم دقت کرده بودم ، احتمالا شما را با مانتو و روسری دیده بودم ، که قاعدتا با الآنتان خیلی تفاوت داشته . "
- " یادتون هست چقدر التماستون کردم که نمره منو بدین ؟ "
دوباره نفس نفس می زد . دو جوان آمریکایی روی نیمکت مقابل ما نشسته بودند و آب معدنی می نوشیدند . یکی از آنها چشم از ما برنمی داشت . پیرمردی کنار نیمکتی که ما نشسته بودیم ، به درختی تکیه داده و با لذت آبجو می نوشید .
- " یادتون هست استاد ؟ ترم آخر بودم . شما نمره منو ندادین . قبلش دو ترم مشروط شده بودم . وضع معدلم هم خیلی خراب بود . به من ۸ دادین . دوباره اون ترم هم مشروط شدم . سه ترم پشت سر هم مشروط شدم . "
یه چیزایی داشت یادم می اومد . سعی می کردم قیافه دختر را با مانتو و روسری مجسم کنم . دختری خجالتی رو به یاد آوردم که با گریه برای درس ریاضی مهندسی نمره می خواست . یادم می آمد چقدر پشیمان شدم که به او نمره پاسی نداده بودم . جوان آمریکایی ، که مقابل ما نشسته بود ، هنوز خیره به ما نگاه می کرد . گویا فهمیده بود که گفتگوی دوستانه ای بین ما در جریان نیست . پیرمرد کنار دستی ام هم ، پشت سر هم آروغ می زد .
- " واسه همین هم از دانشگاه اخراج شدم . به خاطر بی مبالاتی شما . "
دختر نفس عمیقی کشید . چهره اش برافروخته شده بود . دو جوان ، ما را نگاه می کردند و سرهایشان را به حالت تاسف تکان می دادند .
- " ترم آخر قرار بود بیام اینجا و کارم رو شروع کنم . مدرکم رو هم قبول می کردند . ولی به خاطر حماقت شما ، چهار سال از زندگیم رو از دست دادم و دوباره دارم همون درس های مزخرف رو می خونم . الآنم دوباره ریاضی مهندسی دارم ، که هروقت کتابو باز می کنم ، یاد قیافه نحس شما می افتم . "
آرام نگاهش کردم . نمی دانستم چه بگویم . پیرمردی که کنارم دستم به درخت تکیه داده بود ، مست کرده بود و بلند بلند می خندید .
- " خیلی خوشحالم که توی یه کشور آزاد گیرت آوردم و تونستم راحت حرفامو بهت بزنم . شما استادا همتون از دم عقده ای هستین . عقده حقارت دارین . همتون عین خوک هستین . خوکهایی کثیف و متعفن . "
بلند شد . آرام آرام دور شد در حالی که داشت اشکهایش را پاک می کرد . من آرام نشسته بودم . به نیمکت مقابل نگاه کردم . دو جوان آمریکایی رفته بودند . انعکاس آفتاب بر سطح آب ، چشمم را می آزرد . پیرمرد ، داشت می خندید و آروغ می زد .

مرد وارد کافی شاپ شد و گوشه ای نشست . در منتهی الیه سمت راست . اندکی جابجا شد و به در و دیوار کافی شاپ خیره شد . دیوارها و سقف ، قهوه ای رنگ بود و نور ملایمی از چراغ های دیواری می تابید . مرد ، بوی غلیظ توتون را در هوا استشمام می کرد و همچنین بوی تند قهوه را . به مقابلش نگاه کرد . هنوز فنجان های مشتریان قبلی ، روی میز بود . یک دستمال کاغذی مچاله شده هم کنار زیر سیگاری افتاده بود . درون زیرسیگاری ، دو تا ته سیگار بود . یکی از آنها هنوز دود می کرد . مرد ، به ته سیگارها خیره شد . هر دو ، سیگار دانهیل بود . قهوه ای رنگ . از نوع بسیار باریک و بلند که طعم سردی دارد و پس از کشیدن ، ریه ها را خنک می کند . سیگاری بیرون کشید و آتش زد .
برای لحظه ای ، فنجانی را که مقابلش بود ، در دست گرفت . جای ماتیک پر رنگی روی لبه فنجان خودنمایی می کرد . به رنگ بنفش بسیار خوشرنگ . با حسرت به لبه فنجان نگاه کرد . ناگهان صدای بلند خنده دختر و پسری که در گوشه دیگر کافه نشسته بودند ، او را به خود آورد . مرد سرش را بالا آورد . پیشخدمت داشت روی میز را جمع می کرد . خیلی سریع میز را خلوت کرد و دستمال کاغذی و یکی از فنجان ها را در سینی خود گذاشت و پیشدستی ها را جمع کرد . سپس زیر سیگاری تمیزی را به جای قبلی گذاشت . پیشخدمت به فنجانی که در دستان مرد بود ، خیره شده بود . مرد همچنان آن را به گونه ای نامطمئن در دست داشت . پیشخدمت از خیر فنجان گذشت و گفت :
- " چی براتون بیارم ؟ "
مرد پک محکمی به سیگارش زد و در حالی که دود آن را بیرون می داد با لحنی کشدار گفت :
- " ا .. یه ...فنجان نسکافه ، بیار ...لطفا . "
پیشخدمت بوی الکل شدید را حس کرد که از دهان مرد متصاعد می شد . بوی الکل ، با بوی دود سیگاری که مرد آن را بیرون می داد ، مخلوط شده بود . پیشخدمت رفت . مرد دوباره به لبه فنجان خیره شد . دوباره پک محکمی به سیگارش زد . فنجان را نزدیک صورتش گرفت و جای ماتیک را بو کرد . بوی تند ماتیک ، او را از خود بی خود کرد و شروع کرد به گریستن . آرام و بی اختیار اشک می ریخت . هر از چند گاهی ، دوباره جای ماتیک را روی لبه فنجان بو می کرد و گریه اش را از سر می گرفت .
دختری که آن سوی کافه نشسته بود ، اشاره کوتاهی به پسر همراهش کرد . پیشخدمت دوباره آمده سر میز . فنجان نسکافه را از سینی برداشت و آن را روی میز ، جلوی مرد گذاشت . مرد هنوز گریه می کرد . پیشخدمت زیر لب با نفرت گفت :
- " بازم یه دیوونه دیگه . "
پیشخدمت رفت به سمت دختر و پسر جوان و صورتحساب را درون یک پیشدستی قرار داد و آن را روی میز گذاشت . پسر پرسید :
- " این یارو چه مرگشه ؟ "
پیشخدمت جواب داد :
- " مست لایعقله . اومده اینجا یاد بدهکاری هاش افتاده . هر دو سه روز یه بار ، یه همچین مشتریایی به تورمون می خوره . "
پیشخدمت دور شد . پسر به دختر گفت :
- " می خواهی بریم ؟ "
دختر گفت :
- " آره . بریم . "
پسر صورتحساب را از روی میز برداشت . دختر آخرین جرعه قهوه اش را نوشید . جای ماتیک صورتی رنگ دختر ، روی لبه فنجان حک شده بود .
پانوشت : فکر می کنم در فضا سازی و شخصیت پرداری ، به طور ناخودآگاه تحت تاثیر داستان " یک گوشه پاک و پر نور" اثر همینگوی بوده ام .
البته جایی که پیشخدمت می گوید : " بازم یه دیوونه دیگه " کاملا از آن داستان خودش را به اینجا کشانده ! ممنون از تیزبینی دوست عزیزم آقای مهدی حسینی که این مشابهت را تشخیص دادند و آن را بیان کردند .

زن عکس را به طرف مرد گرفت و گفت :
- " این عکس دخترمه ، ترانه . اونم شوهر آمریکاییشه ، دیوید . "
مرد عکس را در دستانش گرفت و مدتی به آن خیره شد .
- " اونا تو کالیفرنیا با هم آشنا شدن . دیوید مهندس راه و ساختمانه . الان دفتر کارش تو نیویورکه . دخترم خیلی ازش تعریف می کنه . راستش ترانه قبل ازاینکه از ایران بره ، اینجا کلی خواستگار داشت . خواستگارهای خوش تیپ ، پولدار و تحصیلکرده ، ولی ترانه همه رو جواب می کرد ."
ناگهان هواپیما افتاد در یک چاه هوایی . زن به طور غریزی جیغ کشید . هواپیما دوباره به حالت عادی برگشت . زن هم همینطور . کمی ناراحت شده بود که چرا جیغ کشیده . کمی تامل کرد و ادامه داد :
- " دخترم همیشه دلش می خواست از ایران بره و همونجا تشکیل خونواده بده . ترانه خیلی شانس آورد ، شوهرش یه پارچه آقاست . "
مرد کنار پنجره نشسته بود و هر از گاهی به آسمان نگاه می کرد . بعد از مدتی مرد عکس را به زن پس داد و به آرامی گفت :
- " چقدر دخترتون شبیه شماست . "
- " آره ، بچه که بود بیشتر شبیه باباش بود . ولی تو ۱۴ ، ۱۵ سالگی یهو قیافه اش عوض شد . الان همه می گن شبیه من شده . ترانه گاهی بامن شوخی می کنه و میگه : مامان خودمونیم ، عجب شانسی آوردم ها ! "
زن داشت می خندید . مرد دوباره از پنجره هواپیما ، خیره شد به ابرهای پنبه ای شکل زیبایی که در مقابل دیدگانش بود . حس می کرد درون ابرها غوطه می خورد . مرد سرش را تکیه داده بود به پنجره و چشمانش را بسته بود . زن می خواست دنباله حرفش را بگیرد . نگاهی به مرد انداخت و منصرف شد . آنها در یک ردیف نشسته بودند : مرد کنار پنجره بود ، زن وسط نشسته بود ، و دختر جوانی هم کنار زن نشسته بود و به یک موزیک تند متال گوش می داد .
مرد از لای پلکهایش به آسمان خیره شد . نزدیک غروب بود . سرعت هواپیما به گونه ای بود که می توانست مدتها ، غروب خورشید را نظاره کند . هواپیما با همان سرعتی که خورشید سعی می کرد خود را در افق پنهان کند ، بسویش پیش می رفت . حدود ۳۰ دقیقه گذشت . در طول این نیم ساعت ، زن یک ریز و بدون لحظه ای توقف ، مشغول صحبت با دختر کنار دستی اش بود . دختر ، دستگاه پخش موزیک را خاموش کرده بود و حرفهای زن را گوش می کرد . مرد صدای زن را می شنید که با دختر صحبت می کرد :
- " آخه باید به کی بگیم . قیمت بلیط هواپیما هم ، که همینجوری داره زیاد میشه . .. "
مرد سردرد گرفته بود . وقتی کمی عصبی می شد سر دردش شدت می گرفت . یادگار جنگ بود : ترکشی که نزدیک شقیقه اش جا خوش کرده بود . دکترها گفته بودند عمل کردن آن خطرناک است ، و عمل ، ممکن است به اعصاب بیناییش آسیب برساند . خورشید ابرها را به آتش کشیده بود . صدای زن به گوش مرد می رسید :
- " این sms جدید برام اومده . ببین چقدر بامزه اس ! یه سوال پرسیده . جوابش رو بخون . من که مردم از خنده وقتی جوابش رو خوندم ... "
دوباره هواپیما افتاد در یک چاه هوایی . زن ساکت شد . ناگهان هواپیما بشدت شروع کرد به لرزیدن . با تکانهای متناوب و بسیار شدید . بچه کوچکی که در ردیف جلو ، در آغوش مادرش خوابیده بود ، بیدار شد و شروع کرد به گریه کردن . تکان های هواپیما ادامه داشت .
زن طاقتش را از دست داد و شروع کرد به جیغ کشیدن . مرد لحظه ای به خانم جوانی که در ردیف جلو نشسته بود نگاه کرد . زن جوان چشمانش را بسته بود و زیر لب آهسته دعا می خواند . هواپیما همچنان به شدت بالا و پایین می رفت . صدای جیغ و فریاد زن ها و بچه ها از چند ردیف جلوتر هم به گوش می رسید . اما مرد ، با تعجب می دید که زنی که پهلویش نشسته بیش از همه بی طاقت شده . جیغ و فریادهایش ، عملا همه فریادها را پوشش داده بود . مرد سعی کرد زن را آرام کند . لحظه ای به او نگاه کرد . صورت زن مثل گچ سفید شده بود و چشمانش در کاسه دو دو می زد . مرد گفت :
- " چیزی نیست ، نترسید . الان تمام می شود . "
مهماندار خود را به زحمت ، به بالای سر زن رساند . با مهربانی دستش را روی شانه زن گذاشت و یک لیوان آب به او داد و گفت :
- " چیز مهمی نیست . یه جبهه هوای طوفانیه ، الان ازش رد میشیم . "
هواپیما هنوز تکان می خورد . دختری که موزیک متال گوش می کرد ، وحشتزده به فضای مقابلش خیره شده بود . زن هنوز بلند جیغ می کشید . صدای بسیار زیر و گوشخراشی داشت . مرد بیاد آورد زمانی را که در عملیات فتح خرمشهر زخمی شده بود . او را با هواپیمای ارتشی C-130 ، همراه مجروحان دیگر به شیراز منتقل می کردند که ناگهان سه میگ عراقی ، به دنبال آنها گذاشتند . بیاد آورد که خلبان C-130 چطور بی مهابا هواپیما را پیش می راند و آنها نزدیک ۲۰ دقیقه تکانهای وحشتناک تر از این را تحمل کرده بودند . مرد به خاطر آورد که همه زخمی ها داشتند اشهد خود را می گفتند .
ناگهان هواپیما آرام گرفت . زن ساکت شد . مدتی گذشت . واقعا زن آرام شده بود . جرعه ای آب نوشید و با دستمال ، اشک را از گوشه چشمانش زدود . صدای مهماندار در بلندگو به گوش می رسید :
- " مسافرین محترم . با عرض معذرت از تکانهای هواپیما که ناشی از برخورد ناخواسته با یک جبهه هوای پرفشار بود ، به اطلاع می رسانیم که حدود ۲۰ دقیقه دیگر در فرودگاه فرانکفورت به زمین خواهیم نشست ..."
زن در طول راه دیگر با کسی سخن نگفت .

زن گفت : " در بست " . راننده تاکسی سمند ناگهان زد روی ترمز و شیشه مقابلش را پایین آورد . زن با عجله آمد کنار تاکسی و گفت : " می رم خیابان کریمخان ، خردمند جنوبی ، داخل یه کوچه " . راننده خودرو عقبی شروع کرده بود به بوق زدن اما راننده تاکسی اصلا به او اعتنایی نداشت . کمی با هم سر کرایه چانه زدند و بالاخره زن از در عقب سوار شد و نشست . زن به سرعت موبایلش را از کیفش درآورد و شروع کرد به شماره گرفتن . خودرو عقبی آمد جلو و به موازات تاکسی ایستاد . راننده اش با فریاد و عصبانیت داد می زد : " برو اون گوشه نگه دار ، گوسفند ! "
راننده تاکسی دستش را بالا آورد و گفت : " برو پی کارت آشغال " .
زن موبایلش را به گوشش چسبانده بود و حرف می زد . بالاخره تاکسی راه افتاد . راننده هنوز داشت زیر لب فحش می داد : " مرتیکه عوضی " . تاکسی وارد خیابان خرمشهر شد . کمی ترافیک بود . راننده ، تاکسی را کشید سمت چپ و با سرعت گاز داد به سمت خودروهایی که از روبرو می آمدند . زن داشت می گفت : " باور کن داریوش من اومده بودم ...می دونم ، می دونم . بذار حرفمو بزنم ... ا...دیوونه ... نمی ذاره حرف بزنم..." راننده هنوز داشت با سرعت گاز می داد به سمت خودرو های مقابل . اکثر خودروها از ترس ، می کشیدند کنار و نور بالا می زدند . زن داشت می گفت : " اومدم ...به خدا ... به قرآن ، اون روز اومدم سر قرار ... ولی دیر رسیدم " . ناگهان راننده زد روی ترمز و زن پرت شد به سمت جلو . یک خودرو درست مقابل تاکسی وسط خیابان نگه داشته بود . راننده خودرو مقابل داد می زد : " مرتیکه نفهم ، داری عین الاغ ، میای تو شیکم من ؟ " . راننده تاکسی داشت سعی می کرد تاکسی را دوباره به سمت راست بیاورد . " تو رو خدا ... بذار ببینمت همه چی رو توضیح میدم ...دارم میام اونجا پیشت ... " صدای زن می لرزید : " چی ؟ ... چرا نه ؟ ... الو ...الو ..."
رسیده بودند میدان تختی . زن با خشم گفت : " همین بغلا پیاده میشم "
- " پس چی شد کریمخان ؟ "
- " هیچی ، همینجا پیاده میشم . "
-" کرایه همونه ها ... "
زن کرایه را داد و پیاده شد . نزدیک ایستگاه مترو بهشتی بود . چمعیت با شتاب از ایستگاه خارج می شدند. زن روی یک نیمکت نشست و عینک دودی بزرگش را بر چشم گذاشت . آرام گریه می کرد . در آن هیاهو توجه کسی را جلب نمی کرد .

دستم خورد به پارچ آب و پارچ واژگون شد . آب ریخت روی میز و پخش و پلا شد . زل زدم به آب . یه توده قلنبه . منو یاد تالاب انزلی می انداخت ... یاد یکی از عکس هامون افتادم . اوایل ازدواجمون بود . هفت سال پیش . ماه عسل رفته بودیم بندر انزلی . سوار یک قایق دراز و باریک بودیم . رفتیم تالاب انزلی . توی عکس درختای تالاب پیدا بود . ریشه های درختها از آب بیرون مانده بود . هر دو به دوربین لبخند زده بودیم ...راستی آخرین باری که به من لبخند زدی کی بود ؟ ۵ ماه پیش ؟ ۶ ماه ؟ اومده بودین مرکز ترک اعتیاد ملاقاتم . تو و اون برادر قلدرت با هم اومده بودین . یه لبخند مصنوعی هم گوشه لبهایت بود . ازت پرسیدم : " چرا فرزانه رو نیاوردین ؟ " گفتی : " تولد یکی از دوستاش بود . " دروغ می گفتی . هر احمقی اینو می فهمید . دلت نمی خواست بچه منو تو اون حال و روز ببینه . حالم از همه چی به هم می خورد . حتی از تو . با اون لبخند و اون سکوت سردت . مخصوصا از دکترای عوضی اونجا و پرستارای بی تربیت و بی شعورش . از رژیم غذایی کثافتشون . از ورزشهای صبحگاهی احمقانه شون و جملات قصاری که هر روز به بند ناف ما می بستن : " چشماتونو ببندین و بگین ما خیلی خوشبختیم و نفس عمیق بکشین . " ...نفس عمیق . الان خیلی خوشبختم . خیلی . با خوشبختی مدام خیلی فاصله ندارم . خیلی کم . شاید حتی یه وجب . چی می گم . ذهنم قر و قاطی شده . هنوز مزه گس اون قرصای اکس تو دهنمه .مردی که تو پارک بود ، خیلی تعجب کرده بود . با قهقهه گفت " ایشااله که خوش میگذره . " ایشااله . نزدیک ۵ دقیقه است که محتویات لیوان رو یک جا سرکشیدم ...
دوباره زل زده ام به تالاب انزلی که پخش شده روی میز . چقدر قورباغه توی این تالاب وول می خوره ! صدای غور غور قورباغه ها ، اذیتم می کنه . همیشه از قورباغه ها بدم می اومده ... خدایا ! باورم نمیشه . هیچوقت فکر نمی کردم یه روزی اینقدر ازت متنفر بشم . دو ماه بود که از اونجا مرخص شده بودم . یهو دیدم مثل اجل معلق بالای سرم وایسادی و با اون چشمهای وق زده ات ، با نفرت منو نگاه می کنی . لبهایت از خشم می لرزید . با اون صدای گوشخراشت جیغ می زدی : " تو قول داده بودی . اسماعیل ! تو قول داده بودی دیگه نری سراغ این کثافتا ! " نمی دونم چی شد . چطور شد که دستم روت بلند شد ...آخ خدا . چقدر دستم درد می کنه . دست راست . وقتی تو مرکز ترک اعتیاد بودم ، آروم و قرار ندشتم به خاطر این دست درد لعنتی . هی داد می زدم : " لامصبا ! یه خورده مورفین بیشتر بزنین ! " و اون پرستار لندهور احمق مدام می گفت : " به اندازه کافی مورفین زدیم جناب خاکباز ، کمی تحمل کنین . " من گریه می کردم و دستم را محکم می کوبیدم به لبه آهنی تخت . بعد از یه مدت دستم را به تخت می بستند . .. دستم را به لبه قایق موتوری گرفته بودم . پهلویم نشسته بودی . قایق خیز برمی داشت و تو از شادی جیغ می زدی و یواشکی پایت را به پایم می فشردی . جوری که راننده قایق نبینه . سرت را آوردی نزدیک و آروم ازم پرسیدی : " چند تا دوستم داری ؟ "...آخرین باری که دیدمت پای چشمات کبود شده بود . دست فرزانه را گرفته بودی و دنبال خودت می کشیدی . بچه زبون بسته گریه می کرد . ترس رو تو چشماش می دیدم . از من می ترسید . دوست داشت با تو بیاد . گفتم : " نمی گذارم بچه رو ببری ! " ...
هم چیز برام بی معنی شده بود . اونقدر میکشیدم که گذشت زمان رو احساس نکنم . دوری تو رو . دوری فرزانه رو . نه ، چی می گم . شاید همه اینها بهانه است . من هیچکس را به اندازه خودم دوست نداشته ام . هر چی رو که داشتم و نداشتم فروختم و خرج سور و ساتم کردم . یکی بود که هر روز برام جنس می آورد . دیگه نمیاد . از بس از او نسیه گرفتم . فهمید که چیزی از ما نمی ماسه . دستم درد می کرد . اونقدر دستم را به در و دیوار کوبیده بودم که کبود شده بود . اما بالا خره تصمیمم را گرفتم . دو ساعت پیش بود . مردی که تو پارک بود گفت : " چند تا ؟ " گفتم : " چند تا داری ؟ " گفت : " نزدیک پنجاه تا " . گفتم : " همه رو می خوام " . کلی التماس کردم تا حلقه ازدواج رو جای پول قبول کرد . وقتی قانعش کردم که جواهرهای روی حلقه اصله ، بالاخره قبول کرد . خیلی تعجب کرده بود . با قهقهه گفت " ایشااله که خوش میگذره . "...
دیگه دستم درد نمی کنه . چقدر تالاب انزلی روی میز قشنگ شده ...

ناگهان جیغ کشید و وحشتزده عقب رفت . ماهی از دستش رها شد و زمین افتاد . کارد بزرگ آشپزخانه هم همینطور . پایش را سریع پس کشیده بود ، وگرنه کارد ، روی پای راستش فرود می آمد . نمی توانست باور کند .
دستهایش را مقابل صورتش گرفته بود و به دستکش های صورتی رنگش زل زده بود. ماهی را با ترس و به آرامی از زمین بلند کرد . هنوز ذرات ریز و درشت یخ ، روی فلس ماهی می درخشید . ماهی با چشمان درشت و بی حالتش ، خیره به او نگاه می کرد . هنوز یخزده بود . سفت و شق و رق . پس چطور ممکن بود ؟ وقتی کارد را روی فلس ماهی گذاشته بود تا آن را بتراشد ، ناگهان در دستانش حرکت کرده بود ! خیلی آرام . خیلی ملایم و نرم . اما حرکت کرده بود . می توانست قسم بخورد که دمش را تکان داده بود ! هر چند می دانست امکان ندارد . زن دوباره ماهی را به آرامی در دستانش گرفت و به کله اش خیره شد . ناگهان ماهی در دستانش جان گرفت . در حالی که بشدت دمش را تکان می داد ، از دست زن بیرون پرید و خود را دوباره روی زمین انداخت .
ماهی شروع کرد به تقلا کردن و بالا و پایین پریدن . دمش را با شدت تمام به زمین می کوفت .نفس زن بند آمده بود . دوباره جیغ کشید .
از خواب بیدار شد . در رختخوابش بود . صدای تند ضربان قلبش را می شنید . در آن گیجی ، صدای دیگری هم به گوشش رسید : صدای خر خر شوهرش بود . ساعت دیواری را نگاه کرد . ۲ بعد از ظهر بود . زن همچنانکه دراز کشیده بود ، نفس عمیقی کشید . کمی آرام شده بود . شوهرش هنوز خر خر می کرد . صدای خر خر شوهرش ، او را آرام می کرد . زن دوباره رفت زیر ملافه . پس از مدتی کوتاه ، زن رویش را به سمت شوهرش برگرداند . شوهرش را دید که به هیبت یک ماهی عظیم الجثه ، با چشمانی گرد و بی حالت او را می نگرد . ماهی عظیم الجثه ، زبان باز کرد . زن می دید که لبهای ماهی درشتی که کنارش دراز کشیده ، به آرامی باز و بسته می شود .
ماهی عظیم ، با مهربانی زیاد به زن گفت :" چی شده عزیزم ؟ خواب بد دیدی ؟ "
زن به آرامی ملافه را روی سرش کشید و گفت : " نه عزیزم ، چیز مهمی نیست ! " زن زیر لب گفت : " خدایا ، به من رحم کن ! " و چشمانش را بر هم گذاشت و سعی کرد بیدار شود .

شب است و اکنون که این چند خط را می نویسم ، شامم را تمام کرده ام . خوشبختانه هوا کمی آرام شده است و توانستم به راحتی آتش را مهیا کنم . کمی گرم شده ام ، اما هنوز سوزش پوست صورت و دستهایم التیام نیافته .
تا نزدیک ظهر، هوا کاملاً ساکن بود و ابر ِ یکدست ِ تیره ای تمام آسمان را پوشانده بود . به سمت شمال حرکت می کردم و از روی دریاچه یخزده مادال ، پیش می رفتم . خوشبختانه قطر یخ در این فصل از سال بسیار زیاد است و خطری ما را تهدید نمی کرد . سگها ( بعد از گذشت ِ پنج روز) خیلی خسته بنظر نمی رسیدند . تاکنون آلیگا به خوبی از عهده فرماندهی سگها و هدایت ِ سورتمه ، برآمده است . اعتمادم به او خیلی زیاد شده . گویی کوچکترین واکنش های ِ مرا احساس می کند . مثلاً وقتی از دور منطقه ناامنی را در سمت ِ راست تشخیص می دهم ، قبل از اینکه مسیر سورتمه را تغییر دهم ، آلیگا به چپ می پیچد و شش سگ دیگر را نیز به تبعیت از خود وا می دارد . واقعاً یک سگ قوی ، جسور و استثنایی است . سونیا و سانی کمی بد قلق اند . همدیگر را خیلی دوست دارند ( خواهر و برادرند ) و اگر آنها را به موازات ِ هم به سورتمه ببندم ، فوراً به سمت ِ هم حرکت می کنند و مسیر ِ سورتمه را تغییر می دهند . چند وقت است که آنها را پشت ِ سر ِ هم به سورتمه می بندم .
بعد از ظهر بود که باد ِ آرامی از سمت شمال وزیدن گرفت . اما همانطور که انتظار داشتم ، پس از مدتی کوتاه ، طوفان به پا شد . سورتمه را متوقف و سگها را باز کردم . سونیا و سانی به سر وکول ِ هم می پریدند و در برف غلت می زدند . سگها را دو به دو به هم بستم و مطابق معمول سونیا و سانی را در یک گروه قرار دادم ، در حالی که آلیگا تنها بود . طوفان شدیدتر شد . دیگر هیچ چیز را بدرستی تشخیص نمی دادم . به زحمت می توانستم چشمهایم را باز نگه دارم . باد به شدت دانه های ِ ریز و درشت ِ برف را به صورتم می کوبید . باید می جنبیدم ، وگرنه در سرمای ۳۶ درجه زیر ِ صفر، از سرما یخ می زدم . خوشبختانه چادرم به سرعت آماده شد . قبل از اینکه درون ِ چادر بروم ، به سگها سر زدم . هر جفتی ، سر ِ خود را روی شانه دیگری گذاشته بود . آلیگا هم پوزه اش را روی ِ دستانش قرار داده و آرام گرفته بود . همگی چشمان خود را بسته بودند . گویی آنها هم فهمیده بودند که چاره ای ندارند ، جز آنکه برای ِ چند ساعت ، سرما را تحمل کنند .
نزدیک پنج ساعت در چادر بودم . در هیاهوی ِ نفیر ِ باد که با شدت به چادرم می کوبید ، صدای ناله سانی را می شنیدم . سه ماه ِ پیش دست چپش شکسته بود ، و سرما ی ِ زیاد ، آزارش می داد . بالای ِ سرش رفتم و دیدم که دست ِ چپش را می لیسد . آن را آرام در دستم گرفتم و با مقداری پارچه بستم . در ادامه سفر باید او را از سگهای دیگر جدا و در سورتمه حمل کنم.
بعد از چند ساعت هوا آرام شد . از چادر بیرون آمدم . افق های اطرافم ، از هر حیث ، کاملاً مشابه بودند : هنوز ابر ِ تیره یکدست ، آسمان را پوشانده بود و خورشید شامگاهی ِ قطب ، از پشت ِ آن ، تلالو خفیفی داشت . یک جهان ِ خاکستری و بدون ِ انتها .
سگها هنوز خواب بودند . آتش را مهیا کردم . دود و گرسنگی ، سگها را بیدار کرد . هنوز به خاطر پالتو پوستم سگها کمی از من می ترسند . خرس را دو هفته قبل شکار کرده ام و به همین دلیل هنوز پالتوام ، بوی خرس ِ زنده می دهد .
شام دو قطعه بزرگ گوشت ِ ماهی ِ آزاد داشتم . به سگها هم روده ماهی دادم که آن را با لذت زیاد خوردند . قصد دارم نیم ساعت ِ دیگر حرکت کنم . دلم برای ِ خانه ام تنگ شده .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|