امروز کمی در ذهنم قدم زدم . از کوره راه ها گذشتم . دو سه تا گیاه هرز را کندم . به تصویر خودم در یک برکه ساکت خیره شدم . در دوردست ها مناظر شگفتی نمایان بود . کمی مه آلود ، اما زیبا .
دوست دارم مثل فیلمهای ِ علمی – تخیلی ، از تونل فضا - زمان عبور کنم و پرتاب شم به یه گوشه دیگه از عالم ، یه زمان ِ دیگه ، یه مکان ِ دیگه . قاطی ِ اسکیموها بشم ، قاطی سرخ پوستها ، یا شایدم یه خانواده مصری ، یا یه جایی توی ایرلند ، نروژ و یا مراکش . شایدم یک شهرک فضایی در سال 3118 میلادی . منتها با همین فهم و شعور و دانش و مرام ِ الانه خودم ! با همین فرهنگی که الان دارم . ( که معلوم نیست چقدرش حاصل ِ خودسازی ِ خودمه ، و چقدرش نتیجه جبر ناشی از فشارهای جامعه ام ؟ ) با همین تعصبات و همین آسان گیری هایم .
خلاصه همون قدر که اونا برام عجیب و غریبن ، منم براشون ناشناخته و مرموز باشم .بعد کم کم سعی کنیم همدیگه رو بهتر بشناسیم . یه کم اونا سعی کنن ، یه کم من . یه کم اونا علاقه به من نشون بدن ، یه کم من به اونا . و بعد ؟ دلم می خواد روحم صیقل بخوره ! و از روزمره گی رها شم ! دوست دارم لباس ِ اسکیمو ها رو بپوشم و باهاشون برم شکار . سوار ِ سورتمه . فکر می کنم بوی پالتوهاشون باید خیلی خوشایند باشه ! دلم می خواد ، سرخپوستها موهام رو برام ببافن و دو تا گیسوی ِ بافته ام ، بیفته رو شونه هام . بعد صورتم رو رنگی کنن ، ولی رنگش رو خودم انتخاب کنم : قرمز و سفید . غلیظ ِ غلیظ . یکی از دوستای ِ سرخپوستم این رنگها رو بصورت ِ متقارن بکشه روی ِ گونه هام . بعد رو کنم به همشون و کلی بخندم و بوی ِ رنگ ها رو در مشامم احساس کنم . بعد با هم بریم شکار ِ بوفالو . شب در چادرمون ، برای ِ هم لطیفه های ِ سرخ پوستی تعریف کنیم . راستی یه اسم سرخ پوستی هم روم گذاشتن : عقاب سفید .
بعد یه اسب سیاه ِ خوشگل به من بدن و من بگم که دیگه کم کم باید از پیششون برم . چون بازم بوی ِ روزمره گی گرفته ام . بعد از همشون خداحافظی کنم . کلی برای ِ همدیگه گریه کنیم ، طوری که رنگهای سرخ و سفید ِ صورتم ، با اشکام پاک بشن . بعد سوار ِ اسبم بشم و در افق گم شم .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|