
بارها با این پرسش درگیر شده ام که آیا انسان تنها موجود این کره خاکی است که بارقه هایی از راز و رمز مرگ را در وجودش احساس می کند ؟ آیا مثلا یک مارمولک می فهمد که روزی خواهد مرد ؟ آیا می فهمد روزی فرا خواهد رسید که تلولو آفتاب ، بر پوست بی جان و خشک شده جنازه اش ، درچشمان بی فروغ یک موش صحرایی خواهد رقصید ؟
آیا ممکن است یک اسب وحشی ، تصور مبهمی داشته باشد از زمانی که اسب های دیگر باشند و او نباشد ؟ اسب های دیگر باشند ، جفت خویش را در بر کشند ، از روی لذت یا خشم شیهه سر دهند ، روی دو پای خود بایستند و دستهایشان را به سوی آسمان بگیرند و یال بلند خود را در هجوم تندبادها آشفته سازند ، اما او دیگر نباشد ؟
***********
دو روز قبل سوار تاکسی بودم ، کنار راننده نشسته بودم و با سرعت کم حرکت می کردیم . ناگهان گوشه خیابان جنازه گربه ای را دیدم . ماشین زیرش گرفته بود . معلوم بود که از مرگش زمان زیادی نگذشته . یک گربه تمیز و خوشگل و سفید رنگ هم آنجا بود . هر دو گربه هم قد و قواره بودند . گربه سفید داشت با بهت و حیرت ، به جنازه نگاه می کرد و ابدا تکان نمی خورد . گویی گربه سفید و بازیگوش احساس کرده بود که یک اتفاق غیرمتعارف رخ داده است .

در ایستگاه هستم . یک ایستگاه متروک . تنهای تنها . در محوطه جلو ایستگاه هستم و در یک صندلی خالی نشسته ام . گرگ و میش است و سپیده دارد نفس نفس می زند . مدتی می گذرد . هوا کمی روشن تر می شود . با کمی زحمت فضای اطرافم را بهتر می بینم . مقابلم ریلهای قطار قرار گرفته که از هر دو سو ، تا بی نهایت امتداد یافته و در افقی نامعلوم گم شده .
سرد است و در خود فرو رفته ام . به صندلی های خالی نگاه می کنم و به راهی که حتما باید به تنهایی طی کنم . سفری کاملا شخصی . کاملا یگانه .
حتی ایستگاه ، حتی قطار بی سرنشین ، حتی مسیر ریل ها ، حتی آن لحظه پر هیبتی که آخرین نفیر قطار در فضا طنین می افکند و حتی صدای قار قار دور کلاغ تنهایی که به گوشم می رسد ، برای من است . برای من و نه هیچ کس دیگر .
صدای دور قطار را می شنوم . نفس هایم به شماره افتاده . می ترسم . در روشنی پگاه ، افق دور را می نگرم و قطاری که نزدیک می شود ، نزدیک می شود و نزدیک می شود . دوباره صدای سوت ممتد آن به گوشم می رسد . هر چه قطار نزدیک تر می آید ، مخوف تر می شود . بسیار بزرگ است و بسیار طویل و بسیار مهیب . سیاه رنگ ترین رنگ سیاهی که تاکنون دیده ام . می ایستد . در واگن مقابلم باز می شود . با ترس پله ها را یکی یکی بالا می روم . قطار خالی است . خالی خالی . روشنی صبح بر شیشه ها افتاده و کمی چشمانم را آزار می دهد . در کوپه سمت چپ می نشینم . کاملا نزدیک پنجره . نفس های ملتهبم به شیشه مقابل صورتم می خورد . سرمای شیشه را روی پوست صورتم حس می کنم . شیشه را بخار می گیرد . صدای نفس نفس زدن قطار به گوشم می رسد . صدا سنگین است . صدا بم است . صدا موحش است . صدا پر ابهت است . صدا ضرباهنگی کاملا متناوب دارد و پس از خاتمه مجددا آغاز می شود . گویی صدا هشدار میدهد که این توقف موقت است ، که این مسیر بی بازگشت است ، که این آخرین فرصت است .
پس از مدتی کوتاه ، نفس نفس زدن قطار با نفس نفس زدن من یکی می شود . دقیقا با همان کیفیت و دقیقا با همان ریتم . آرام گرفته ام . از پشت شیشه بخار گرفته ، ایستگاه متروک را می نگرم . دست و پاهایم کرخ شده . قادر نیستم هیچیک را تکان دهم . حتی یک تکان مختصر . چشمانم را به زحمت باز نگاه داشته ام . دوباره به صدای نفس نفس زدن قطار ، گوش می دهم . دیگر نمی توانم نفس بکشم . نفیر بلند قطار را می شنوم . صدا کم کم برایم محو می شود . آخرین نگاه را به ایستگاه می اندازم . ایستگاه در روشنی صبحگاهی می درخشد . قطار حرکت می کند و مرا با خود می برد . دیگر برای همیشه مرده ام .
برای من ، یک از جنبه های بسیار ارزشمند و ستودنی آندره مالرو ، " مرگ آگاهی " اوست . او متفکری بود که در طول ِ حیاتش ، در پر خطر ترین حوادث روزگار خود شرکت کرد و آنها را آزمود : جنگهای رهایی بخش هند و چین و جنگ داخلی اسپانیا و همچنانکه خود در خاطراتش شرح می دهد ، بارها تا آستانه مرگ پیش میرود و باز می گردد . نظراتی که درباره مرگ دارد نیز تامل برانگیز است :
" مرگ است که زندگی را بصورت سرنوشت در می آورد . "
یا : " هر کس با موضعی که در برابر مرگ می گیرد ، تعریفی از خود بدست می دهد . "
یکی از دفعاتی که او از مرگ حتمی نجات می یابد ، زمانی است که به همراه یکی از دوستانش با هواپیمای یک موتوره ، بر فراز صحرای عربستان ، برای کشف پایتخت کهن ملکه سبا ( بلقیس) پرواز میکند . هنگام بازگشت ، هواپیما دچار گردباد می شود ، و تا آستانه سقوط پیش می رود و مالرو برای نخستین بار با تجربه " بازگشت به زمین " آشنا می شود که به گفته خود او تحولی عمیق در روحیه و جهان بینیش پدید می آورد .
او در متن زیر ، احساسات خود را پس از این "بازگشت " شرح می دهد .
****************
" مردم همچنان زندگی می کردند . در اثنایی که من به دیارِ کور فرو می رفتم ، آنها به زندگیشان ادامه داده بودند . کسانی بودند که با دوستیهای ناتمام و شوقهای ناتمام از بودن با هم لذت برده بودند و چه بسا کسانی نیز بودند که با شکیبایی یا بیتابی می کوشیدند تا از مصاحبشان اندک اعتنای بیشتری نصیب خود سازند ، و بر سطح زمین همه این پاهای خسته و در زیر میزها چند دست با انگشتهای به هم پیوسته . زندگی بود . در تماشاخانه زمین ، نمایش شیرین شامگاهی آغاز می شد : زنها در پیرامون مغازه ها با عطر ولگردیهایشان ...
آیا پس از اینکه واقعا ً کشته شدم دوباره چند لحظه ای باز نخواهم گشت تا تراویدن آرام زندگی انسانها را ببینم مانند بخار یا قطره هایی که رویه شیشه های سرد را می پوشاند ؟ "
( نقل از کتاب ضد خاطرات ، ترجمه ابوالحسن نجفی و رضا سید حسینی )

حس فناپذیری را دوست دارم . این همان حسی است که جذبه های زندگی را برایم پر فروغ می سازد .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|