
وقتی ۸ ، ۹ ساله بودم ، یک نقاشی کشیدم با آبرنگ . یک تونل طولانی و تاریک را کشیده بودم که در انتهای آن ، نور خفیفی سوسو می زد .
مردی را از پشت سر کشیده بودم ، با لباس قرمز پررنگ و درخشان و موهای پرپشت سیاه . شانه به شانه مرد و در سمت چپ او ، کسی در یک لباس سراپا سفید حضور داشت . من که خالق اثر نقاشی بودم ، مطمئن بودم که این راهنمای سفید پوش زیاد به انسانها شباهت ندارد . نمی دانستم کیست اما می دانستم که در آن لحظه باید آنجا باشد . طوری کشیده بودمش که حتی از پشت سر هم می شد شکوه و نجابت و پاکی و خیرخواهی اش را تشخیص داد .
تصورم این بود که آن مرد با لباس قرمز تازه مرده است و دارد به سوی جهان پس از مرگ گام برمی دارد . مرد قرمز پوش هنوز باورش نشده بود که مرده و هنوز چشمانش به تاریکی تونل عادت نکرده بود .
راهنمای سفیدپوش با مهربانی بسیار زیاد دست مرد را در دست گرفته بود و او را به آرامی در طول تونل همراهی می کرد و به آرامی به سوی نور پیش می رفتند .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|