تبليغاتX
حیاط خلوت - خاکریز :
 
 

قسمت اول :

جیپ ارتشی عراقی ، در میان گرد و خاکی که به هوا می کرد ، از میان دشت فراخ و بی آب و علف و خشک مقابلم ، مانند یک جانور وحشی ، درنده و گرسنه نفیر می کشید و با سرعت تمام به سمت خاکریز پیش می آمد . وقتی جیپ به فاصله تقریبی ۱۵۰ متری ام رسید ناگهان کمی به راست متمایل شد و توقف کرد . راننده و دو سرباز عراقی دیگر ، به سرعت پیاده شدند . یکی از بعثی ها که در صندلی جلو ، کنار راننده نشسته بود ، پیاده نشد . از دور می دیدم که کلاه نظامی اش را از سر برداشته و خودش را باد می زند . احتمالا درجه دار و مافوق سه سرباز دیگر بود .

سال ۱۳۶۴ بود و من یک بسیجی خط شکن بودم . از مادری اهوازی ، و پدری عراقی از اهالی بصره . فارسی و عربی را به خوبی تکلم می کردم . من مامور شناسایی خطوط ارتباطی بعثی ها ، کمینگاه ها و احتمالا میادین مین بودم . معمولا من قبل شروع عملیات ، به قلب دشمن می زدم . اما گویی این بار دشمن داشت به قلب من می زد .

یکی از سربازها ، آرام و با احتیاط به سمتم می آمد . دو سرباز دیگر به سمت خاکریزهای جپ و راستم رفتند که هر کدام حدود  ۱۰۰ متر با خاکریز من فاصله داشت . عراقی ها ، احتمالا بعد از درگیری هایی که نزدیک سحر با گشت شناسایی آنها داشتم ، برای پاکسازی منطقه اعزام شده بودند .

من در خاکریز گرفتار شده بودم و در حالی که سعی می کردم خودم را بیشتر پنهان کنم ، گیج و خسته به سربازها نگاه می کردم . کمی که جابجا شدم ، فهمیدم که توان حرکت ندارم . به یاد آوردم که زخمی ام و به یاد آوردم که از سحر تا آن موقع چقدر خونریزی داشته ام .

سربازی که به سمت من می آمد ، بلند قد و لاغر اندام بود ، لباس نظامی اش به رنگ سبز پر رنگ بود و کلاه آهنی بر سر داشت و تجهیزات نظامی اش نسبتا کامل بود . صدای پوتین هایش را روی خاک خشک و تشنه به وضوح می شنیدم . ظهر بود و آفتاب درست بر فرق سرم می کوبید . از خون ریزی زیاد داشتم بیهوش می شدم . دیگر یقین داشتم که کارم تمام است . اگر مرا در این وضعیت وخیم ، زخمی  و در حال خونریزی و رو به مرگ می دید ، به احتمال زیاد زحمت اسیر کردن مرا به خود نمی داد و تیر خلاص را می زد . سرباز بعثی به نزدیکی های خاکریزم رسیده بود . اگر چند قدم دیگر برمی داشت حتما مرا می دید . چشمانم را بستم و زیر لب شروع کردم به خواندن اشهد . 

ادامه دارد...

 

  نوشته شده در  چهارم اردیبهشت 1388   توسط رامتین گلبانگ  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM