
قسمت دوم :
سایه سرباز را روی خودم احساس می کردم . سرم را بالا آوردم ، او را می دیدم که مانند شبحی سیاه رنگ درست بالای سرم ایستاده . خورشید به سرباز عراقی یک حالت اثیری و ضد نور داده بود . اگرچه می دانستم خشابم خالی است ، اما دستم به طور غریزی به سمت ژ- 3 رفت . سرباز بلافاصله با کلاشینکوف به سمتم نشانه رفت . چشمانم را بستم و منتظر ماندم . هرگز مرگ را این چنین نزدیک احساس نکرده بودم . زمان برایم منبسط شده بود . مرا در خور فرو می برد . مرا ذوب می کرد ، مرا می گداخت . داشتم در لحظه ای به عمق ابدیت دست و پا می زدم و غرق می شدم و فرو می رفتم ، اما نمی توانستم به سطح بیایم . فرو می رفتم . یک جریان سیال و چسبناک مرا با خود به اعماق می برد . منتظر شلیک های خفه و کوتاه کلاشینکوف بودم . یک خشاب کامل . احساس ضعف می کردم . تنها چیزی که در آن لحظه می خواستم ، آرامش مطلق بود ، آرامش بی انتها ، آرامش ابدی ، خواب بی بازگشت .
لحظات غریبی بر من می گذشت . غریب ترین و غیرقابل توضیح ترین لحظات زندگیم . برای مدتی نمی دانستم که بیهوش هستم ، و یا اینکه پس از رگبار مهیب و بی ترحم یک خشاب کامل کلاشینکوف دارم جان می کنم . هلاک یک قطره آب بودم و قمقمه ام از صبح خالی بود . خالی خالی . حس می کردم سرباز عراقی دارد به خاکریز نزدیک تر می شود .
ادامه دارد...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|