<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>حیاط خلوت</title>
<link>http://ramtin13.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 16 Dec 2009 20:45:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خنکای خیابان ولی عصر :</title>
<link>http://ramtin13.blogfa.com/post-186.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;قسمت چهارم :&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رفتم بالای سر موتوری . می خواستم مطمئن شوم که سرش بر اثر تصادف آسیب ندیده . وقتی بالای سرش ایستادم با چشمانی گشاد که از فرط استعمال الکل قرمز شده بود ، آرام و معصومانه مرا نگاه کرد . اما حس می کردم که مرا نمی بیند ، گویی با نگاهش سعی داشت از من عبور کند ، از من بگذرد . سعی می کرد نگاهش را بلغزاند به سمت شاخه های دوردست درختان خیابان ولی عصر که پشت سرم بالا رفته بودند ، به سوی آسمان صاف و بی ابری که در پس انبوه درختان نفس می کشید . دوباره باد خنک و بسیار مطبوعی وزیدن گرفت .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ناگهان احمد سیگار مالبرو اش را انداخت روی آسفالت خیابان و با غیظ آن را زیرپا له کرد و فریاد کشید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot; بلند شو ببینم... تنه لش ، عین جنازه افتاده تکونم نمی خوره ! &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و وقتی دید که واقعا موتوری خیال بلند شدن ندارد ، رفت بالای سرش و یقه اش را گرفت و از زمین بلندش کرد . رفتم جلو ، که میلاد خودش را به من رساند و گذاشت تخت سینه ام و با تهدید رو کرد به من و گفت : &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot; ... تو خودتو قاطی نکن ، بی بته ! &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;احمد هنوز یقه موتوری را گرفته بود ، موتوری هم اصلا روی پاهایش بند نبود و مقابل احمد تلو تلو می خورد . احمد باور نمی کرد . رو کرد به دوستش و گفت :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot; میلاد ، این یارو مسته ... &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;میلاد گفت :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot; شاید فیلم بازی می کنه ؟ &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot; نه بابا ، بیا ببین دهنش بو می ده ! &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;میلاد رفت جلو و مدتی خیره شد به موتوری و با تعجب گفت :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot; انگار راست میگی ... ولی با این حال اسیدی چطور می رونده ؟ &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;احمد یقه موتوری را ول کرد . موتوری آهسته  نشست . تازه دقت کردم ، دیدم که شلوارش در قسمت زانوی راست کاملا پاره و زانو یش هم کاملا خراشیده و مجروح شده ، اما خوشبختانه زخم زانویش خیلی عمیق نبود . track   بعدی  ِ ترانه  celine dion  شروع شده بود و در فضا طنین می افکند :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;Every night in my dreams&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;I see you … I feel you&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;That is how I know you go on  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوباره کف خیابان ، روبروی خودرو camery  ، روی آسفالت  دراز کشید . حالا دیگر چهره اش کاملا در سایه روشن درختان بود . نسیم خنکی می وزید . دیگر حائلی میان چشمانش و شاخه های دوردست و آسمان صاف بی ابر نبود .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;Love can touch us one time&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;And last for a lifetime&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;And never let go till we are one&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آرام گریه می کرد و شانه اش می لرزید ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;ادامه دارد...&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 20:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ramtin13&amp;postid=186</comments>
<dc:creator>ramtin13</dc:creator>
<guid>http://ramtin13.blogfa.com/post-186.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خنکای خیابان ولی عصر :</title>
<link>http://ramtin13.blogfa.com/post-185.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;قسمت سوم :&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پارک ساعی را رد کردیم ، راننده موتور دیگر گریه نمی کرد ، ولی شروع کرده بود زیر لب به خواندن آواز مرغ سحر . صدای  ِ بم و سوخته و گوشنوازی داشت و تقریبا داخل می خواند . رسیده بود به اینجا که : &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot; بلبل پر بسته ز کنج قفس در آ ... &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;که نمی دانم چطور شد ، موتور رفت به سمت چپ و مستقیم رفتیم به سمت یک خودرو camery آخرین مدل و سفید رنگ که از روبرو می آمد . شدت ضربه به حدی بود که او به سمت کاپوت خودرو camery پرت شد و من هم از پشت افتادم روی آسفالت و موتور هم افتاد روی من . همانطور که افتاده بودم ، به خودرو camery  نگاه کردم . دو جوان به سرعت از آن پیاده شدند . بعد از چند لحظه ، موتور را به زحمت بلند کردم و کنار گذاشتم و بلند شدم . دوباره به آن دو دقت کردم : هر دو حدودا بیست و پنج ساله بودند ، با موهای پرپشت و آشفته و پیراهن آستین کوتاه و زنجیرهای  نقره ای رنگ کلفتی به گردن . صدای موسیقی بلندی هنوز از خودرو camery در فضا طنین افکنده بود :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;It&apos;s All Coming Back To Me Now&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;Because You Loved Me&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;Falling Into You&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;Make You Happy&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;Seduces Me  ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یکی از ترانه های Celine  Dion بود . راننده خودرو از روی داشبورد ، یک جعبه سیگار مارلبرو سفید بلند برداشت و یک نخ از آن در آورد و آن را آتش زد و پک محکم و عمیقی زد و در حالی که دود را بیرون می داد ، نگاه غضبناکی به فرورفتگی جلو خودرو کرد و نگاه غضبناکتری به راننده موتورکرد . راننده موتور هنوز روی زمین دراز کشیده بود و داشت آسمان را نگاه می کرد . راننده خودرو ، همچنان که داشت به سیگارش پک می زد برگشت و به دوستش گفت :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot; میلاد ، تو رو خدا بیا نیگاش کن ! ... &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;میلاد آمد نزدیک تر ، بالای سر موتوری و گفت :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot; نخیر ، انگار آقا بلند بشو نیست ... &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من به دستم نگاه کردم ، تمام پوست آرنج دست چپم زخم شده بود و انگشت کوچک دست چپم خونریزی داشت . به موتوری نگاه کردم ، حالا دیگر سیاه مست بود و هنوز راحت روی آسفالت دراز کشیده بود و آسمان را نگاه می کرد و بلند بلند می خندید . میلاد داشت با تعجب موتوری را نگاه می کرد . گفت :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot; احمد ، بیا این جا رو باش ... آقا تازه سرحال اومده ... &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;احمد هنوز داشت با کف دست روی کاپوت خودرو camery دست می کشید و سعی می کرد تا خسارت آن را تخمین بزند . همانطور که با گوشه لبش سیگار را گرفته بود ، جواب داد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot;  حالا بیشتر سر حالش میارم ... &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صدای Celine  Dion هنوز به گوش می رسید :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;Dreamin&apos; Of You&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;I Love You&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;If That&apos;s What It Takes&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;ادامه دارد...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Dec 2009 12:26:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ramtin13&amp;postid=185</comments>
<dc:creator>ramtin13</dc:creator>
<guid>http://ramtin13.blogfa.com/post-185.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خنکای خیابان ولی عصر :</title>
<link>http://ramtin13.blogfa.com/post-184.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;قسمت دوم :&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;باد خنک وسایه های انبوه و عمیق درختانی که سرپناهمان شده بودند ، سر حالم آورد . از بالای شانه راننده ، خیابان ، پیاده روهای چپ و راست و درختان انبوه بالای سرم را نگاه می کردم . راننده همچنان با سرعت می تاخت . نفسی عمیق کشیدم و هوای تازه را فرو دادم . دوباره بوی الکل در فضا پیچید . به راننده نگاه کردم و دیدم که دارد دور دهانش را پاک می کند  و سر یک بطری آب معدنی را می بندد  و بعد ، دیدم که بطری را به آرامی  کنار باک موتور گذاشت . برای یک لحظه ، موتور تعادل خود را از دست داد ، به چپ پیچیدیم و بعد به راست ، اما دوباره به حالت اول بازگشتیم و بعد دوباره سرعت گرفتیم . ناگهان باران گرفت و قطرات باران را بر گونه ام احساس کردم . برای لحظه ای در این خیال فرو رفتم که چقدر خوب می شد اگر باران همینطور نرم نرمک می بارید و من همینطور در طول راه ، بوی برگهای باران خورده را فرو می دادم . اما به یاد آوردم که تا همین چند لحظه قبل ، آسمان آفتابی بوده . به آسفالت خیابان نگاه کردم : خشک ِ خشک . به آسمان نگاه کردم : صاف ِ صاف ، بدون حتی یک لکه ابر . دوباره قطره ای بر گونه ام چکید . سرم را کمی چرخاندم و چهره موتور سوار را از نیمرخ نگاه کردم : داشت گریه می کرد و این ، اشک های او بود که همراه با باد بر چهره ام می نشست . ابتدا فکر کردم باد ِ تند ، چشمهایش را می آزارد و اشکهایش را سرازیر می کند ، اما وقتی دقت کردم ، دیدم که او واقعا دارد گریه می کند . میانسال بود . با نیمرخی مهربان و دوست داشتنی ، بینی و لبهای کوچک ، پوست صاف و روشن و موهایی پرپشت و جوگندمی و کوتاه . پشت فرمان بغض کرده و چهره اش را در هم کشیده بود و اشک می ریخت و گاه ، با یک دست فرمان موتور را می گرفت و با دست دیگرش ، اشک هایش را از چهره اش پاک می کرد . آهسته به شانه اش زدم . گفتم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- آقا ... حالت خوبه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جوابم را نداد . رسیده بودیم نزدیک پارک ساعی . دوباره ترافیک سنگین شد و پشت خودروها توقف کردیم و او ، دوباره بطری آب معدنی اش را باز کرد ، و جرعه ای از آن نوشید . جرعه ای از مشروبی که داخل بطری ریخته بود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;ادامه دارد ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 05:10:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ramtin13&amp;postid=184</comments>
<dc:creator>ramtin13</dc:creator>
<guid>http://ramtin13.blogfa.com/post-184.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خنکای خیابان ولی عصر :</title>
<link>http://ramtin13.blogfa.com/post-183.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;قسمت اول :&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کنار میدان ولی عصر ، میان جمعیت بی قرار ، در انتظار تاکسی ، برای رفتن به میدان ونک ایستاده بودم ، اما تاکسی که از راه می رسید ، مردم مثل مور و ملخ هجوم می بردند و از سر و کول هم بالا می رفتند و به زور خود را جلو می کشیدند تا زودتر سوار شوند . مدتی گذشت . من همینطور ایستاده بودم که یک موتوری از مقابلم گذشت و گفت :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- موتور ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و من هم که طاقتم تمام شده بود ، سرم را تکان دادم . وقتی با او صحبت می کردم ، طور عجیبی حرف می زد ، حوصله نداشت  و درست نمی توانست صحبت کند . فکر کردم خسته است . با این همه  کمی چانه زدیم  و بالاخره سوار شدم . سریع گاز داد و راه افتادیم . خیلی ناشیانه از میان خودروها ویراژ می داد و به زحمت می توانست تعادل موتور را حفظ کند . نزدیک سه راه فاطمی ، ناگهان زد روی ترمز و من پرت شدم جلو و همانطور که از پشت گرفته بودمش ، به او نزدیک تر شدم . او را بغل کرده بودم و وقتی به جلو پرت شدم ، سر و گردن و پشتش ، تمام فضای دیدم را پر کرد . تازه متوجه شدم که چقدر ورزیده و چهارشانه است . پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم ، تابستان بود و هوا گرم بود و باد گرم می وزید . او هم مثل من عرق کرده بود ، اما بدنش بوی نامطبوعی نمی داد . چراغ سبز شد ، گاز داد و برای لحظه ای از او کنده شدم . در سایه ی سایبان درختان خیابان ولیعصر ، خنکای مطبوعی بر من می وزید . ترافیک کمتر شده بود و او هم فارغ البال رانندگی می کرد . دوباره بوی تنش مشامم را پر کرد . اما بوی تنش بوی عرق بدن نبود ، بلکه بوی خفیف و ملایم الکل بود : بوی مشروب .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;ادامه دارد ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 21:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ramtin13&amp;postid=183</comments>
<dc:creator>ramtin13</dc:creator>
<guid>http://ramtin13.blogfa.com/post-183.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بوی علف :</title>
<link>http://ramtin13.blogfa.com/post-182.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 513px; HEIGHT: 281px&quot; height=426 alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://therecord.blogs.com/.a/6a00d8341c465d53ef01156fbe638a970c-800wi&quot; width=743 align=textTop vspace=5 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوست دارم ، وقتی که مهلت چند روزه زندگی ام در این عالم خاک به انتها رسید ، چشم باز کنم و ببینم که تنها هستم ، در یک کلبه چوبی ، کنار ساحلی با زمین ماسه ای نرم ، روی یک صندلی چوبی قدیمی ، کنار پنجره ای .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اتاقی که بوی چوب فرسوده می دهد ، همراه با بوی نم و بوی شن و ماسه . باد پرده سفید رنگ حریر مقابل پنجره را آرام تکان می دهد . و من آن قدر نزدیک پنجره هستم که نوازش رقص حریر پرده را ، بر چهره ام احساس می کنم . به ساحل چشم می دوزم . به صدای امواج گوش می کنم و می گذارم باد ساحلی چهره ام را نوازش کند . مدتی فکر می کنم . مرگ در عالم خاک ، همچون یک رویای شبانه ذهنم را مشغول کرده است . رویای شبانه ام دارد می گریزد و دور می شود . مثل بوی علفی که نمی دانم از کجاست . بوی علفی که  می آید و می رود .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 09:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ramtin13&amp;postid=182</comments>
<dc:creator>ramtin13</dc:creator>
<guid>http://ramtin13.blogfa.com/post-182.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برزخ :</title>
<link>http://ramtin13.blogfa.com/post-180.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 514px; HEIGHT: 341px&quot; height=441 alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://www.deviantart.com/download/81527356/Mr_Invisible_by_surreal_s.jpg&quot; width=793 align=baseline vspace=5 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چهل سالگی سن عجیبی است . حالت برزخی غیر قابل توضیحی را در آدم می دمد ، می دمد و باز دوباره می دمد . و این برزخ ،  بد جوری پدر آدم را در می آورد . حالتی است میان حرکت و سکون ، میان التهاب و آرامش ، میان سرمستی و وقار ، میان جوانی و پیری ، میان اشتیاق و سیری ، میان شهوت و رخوت ، میان کوچ کردن و ماندن ، میان  دل به دریا زدن و سکنی گزیدن ، میان نعره و زمزمه ، میان قهقهه و لبخند ، میان گستاخی و آرامش .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این حالت گاه شیرین و دلپذیر است و گاه خفقان آور . مثل وقتی که در بستر بیماری افتاده ای و تب می آید و می رود ، و تو نمی فهمی که داری خوب می شوی ، یا اینکه اوضاعت دارد وخیم تر می شود ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چیزی درونت گر می گیرد ، و جانت را به آتش می کشد و تو نمی دانی چه مرگت است ؟  نمی دانی که این شعله های حقیری است که رو به اضمحلال می رود و یا ققنوسی است که دارد از زیر خاکستر، بر می آید و روحت را به تلاطم وا می دارد ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 20:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ramtin13&amp;postid=180</comments>
<dc:creator>ramtin13</dc:creator>
<guid>http://ramtin13.blogfa.com/post-180.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لحظاتی با جیم جارموش :</title>
<link>http://ramtin13.blogfa.com/post-179.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 513px; HEIGHT: 362px&quot; height=429 alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://weblogs.amny.com/entertainment/tangent/blog/tildaaa.jpg&quot; width=598 align=textTop vspace=5 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دو هفته پیش چالوس بودم . داشتم کنار دریا قدم می زدم ، هوا مرطوب بود و باد می وزید . آسمان ابری بود . ابرهای خاکستری و بنفش همه جای آسمان انباشته شده بودند . بوی علف می آمد ، بوی شن و ماسه و بوی موج می آمد . ناگهان یک زوج جوان را دیدم که از روبرو به سویم می آمدند . نزدیک تر که شدند ، دیدم رنگ موهای دختر جوان سفید است . سفید ِ سفید ( گویی این رنگ تازه مد شده ) .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمیدانم چطور شد که ناگهان حس کردم او خود ِ خود ِ جیم جارموش است که دارد در چالوس با ترنم و تبختر گام برمی دارد و به سویم می آید . همه چیز برایم محو شده بود . فقط جیم جارموش را می دیدم که سیلان داشت و در هاله ای اثیری فرو رفته بود و در آن غوطه می خورد . جیم جارموشی که نگاهش داشت کرانه ساحل را در می نوردید . جرات کردم و جلو رفتم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به یاد لحظه درخشان فیلم DOWN BY LAW   بودم که اخیرا آن را دیده بودم : سه زندانی بیگناه در سلول خود دارند با هم پوکر بازی می کنند . ناگهان ورق های بازی را به هوا پرتاب می کنند و با هم دم می گیرند :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=justify&gt;I scream, you scream, we all scream, for ice-cream.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سه زندانی ، به میله های سلول خود چنگ می زنند ، خود را از آن آویزان می کنند و بی مهابا فریاد می کشند و پس از آن همه زندانیان در سلول های خود با آنها هم آواز می شوند و نعره هایشان در فضای زندان طنین می افکند :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=justify&gt;I scream, you scream, we all scream, for ice-cream.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=justify&gt;I scream, you scream, we all scream, for ice-cream.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=justify&gt;I scream, you scream, we all scream, for ice-cream.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حس می کردم جارموش دارد از ورای عینک آفتابی و کاملا تیره خود به من نگاه می کرد . نگاهش را از پشت عینک ، عمیق و مهربان بود . گویی می فهمید چه می گویم ، گویی می دانست که دارم به &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=justify&gt;I scream, you scream, we all scream, for ice-cream.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فکر می کنم . دستش را بر شانه ام گذاشت . نگاهش می کردم ، باد ساحلی در موهای یکدست سپید او، موج می انداخت ... مدتی گذشت ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;داشتم راه می رفتم . دختر سفید مو به من نزدیک تر شده بود . نگاهش کردم . او هم لحظه ای مرا نگریست . هوا مرطوب بود ، باد می وزید ، آسمان ابری بود ، بوی علف می آمد و بوی شن و ماسه و موج . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Oct 2009 11:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ramtin13&amp;postid=179</comments>
<dc:creator>ramtin13</dc:creator>
<guid>http://ramtin13.blogfa.com/post-179.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>موجوداتی غریب در سیاره ای دوردست :</title>
<link>http://ramtin13.blogfa.com/post-178.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://www.honar.ac.ir/Publisher/lett_news/images/46/35l.jpg&quot; align=textTop vspace=5 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این روزها که به مناسبت هفته دفاع مقدس ، فیلم های مستند جنگی قدیمی را از تلویزیون تماشا می کنم ، بدجوری بغض گلویم را می گیرد ، واقعا بدجوری . خیره می شوم به این موجودات عجیب و غریب و اشک در چشمانم حلقه می زند . حس می کنم که دارم به موجوداتی می نگرم که میلیون ها سال قبل از این ، ساکن سیاره ای دوردست بوده اند . سیاره ای که اکنون چندین میلیون سال نوری از من فاصله گرفته است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;موجوداتی که در یک سرزمین بی آب و علف ( به نام جبهه ) ، این سو و آن سو می دویدند ، در خاکریزهای خود پنهان می شدند ، برای لحظاتی سر از خاکریز خود بیرون می آوردند ، به جایی که نمی دانم کجاست شلیک می کردند ، دوباره پنهان می شدند ، سرک می کشیدند ، سینه خیز میرفتند ، راست قامت می ایستادند ، زخمی می شدند ، سرک می کشیدند و ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چه سبکبال بودند این موجودات در این سیاره دوردست . گویی دائم از جاذبه سنگین سیاره شان فرارمی کردند . مثل جیوه پخش می شدند و تمام مرزبندی ها را پس می زدند ، در خود فرو می رفتند و جاری می شدند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گاهی حس می کنم که در این سیاره دوردست ، برای این موجودات عجیب و غریب ، جنگ بهانه ای بود تا فنا ناپذیری خود را به اثبات رسانند ، تا وسعت نگاه خود را به جهان هدیه کنند ، تا افق بی مرز خود را بر سیاره شان بگسترانند . جنگ برایشان بهانه ای بود تا بخندند ، مهر بورزند و عشق ببازند . تا نوحه سر دهند ، گریه کنند ، و به راهی بی بازگشت قدم بگذارند . تا برای آیندگان انقراض موجوداتی از جنس خود را فریاد زنند . تا در گوشه ای از کهکشان جا خوش کنند که دیگر هیچ بنی بشری حتی تصوری از الوهیت آنها را در مخیله اش راه ندهد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 20:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ramtin13&amp;postid=178</comments>
<dc:creator>ramtin13</dc:creator>
<guid>http://ramtin13.blogfa.com/post-178.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تسبیح شاه مقصود :</title>
<link>http://ramtin13.blogfa.com/post-177.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 272px; HEIGHT: 387px&quot; height=668 alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://magicblog.persiangig.com/Safar/%D8%AA%D8%B3%D8%A8%D9%8A%D8%AD---%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3.jpg&quot; width=272 align=textTop vspace=5 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وارد قهوه خانه که شدم ، حس غریبی به جانم افتاد . قهوه خانه جایی بود شبیه زیرزمین ، کم نور با یک ته مایه سبز تیره اما نمی فهمیدم این ته مایه سبز تیره رنگ ، از کجا می آید . دودی که با غل غل غلیان ها آمیخته شده بود ، در هوا موج می زد و در باریکه های نور که از پنجره های مشبک بیرون زده بود ، می رقصید . هنوز همان حس غریب آشنای ابتدایی همراهم بود . حس می کردم قبلا این جا بوده ام ، در حالی که یقین داشتم که برای اولین بار است این قهوه خانه را می بینم . حس مرموزی بود ، مثل وقتی که کسی را برای اولین بار می بینی ، اما چیزی درونت نهیب می زند ، غنج می رود ، ذوق ذوق می کند و منکر می شود که این دیدار ، دیدار نخستین است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شاید شبیه این قهوه خانه را در یکی از کابوس هایم دیده بودم ؟ و یا شاید در حال غوطه خوردن در یکی از کابوس هایم بودم ؟ کابوسی  با طعم دود و غلیان ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رفتم و گوشه ای دنج پیدا کردم . کفش هایم را با دقت درآوردم و روی تخت چوبی ای که یک فرش ضخیم پوشانده بودش ، به آرامی نشستم . سفارش یک غلیان دادم با طعم لیمو . طعم مورد علاقه ام . دست کردم در جیبم و تسبیح سبزم را از جیبم بیرون کشیدم . تسبیح زیاد بدرد بخوری نبود : پلاستیکی و درب و داغان ، اما با این همه خوشدست بود . دانه ها را دوتا دوتا در دستانم می گرفتم و قل می دادم و می سراندم و جلو می رفتم تا به انتها می رسید و دوباره دانه ها را در دستانم از طرف دیگر می سراندم و جلو می رفتم . به یاد تسبیح یادگاری پدربزرگم افتادم که شاه مقصود بود ، با دانه های سبز خوش رنگ و درخشان مانند حبه های انگور ، که وقتی دانه های آن به هم می خورد ، صدای ریز ، خفه ، ملایم و دلنشینی از خود بیرون می داد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;غلیان آماده شد ، آن را مقابلم گذاشتند ، همراه با یک سینی فلزی محتوی یک قوری بزرگ و یک استکان کوچک . دوباره به فضای سبز و دودآلود مقابلم خیره شدم و شروع کردم به پک زدن به غلیان . مدتی گذشت . سرخوشی کیفوری یه سراغم آمده بود . برای خودم چای ریختم و دوباره محکم پک زدم . دود آمیخته با طعم لیمو درونم را آکنده بود . چشمانم را بستم و شروع کردم به گرداندن تسبیح .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هیکل درشت و سیاهی ، آمد و مقابلم ایستاد ، کفش هایش را در آورد و روی تخت نشست .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- خوب جا افتاده ، مگه نه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صدای عجیبی داشت : بم ، یکنواخت ، زنگ دار و خسته . طنین صدایش در هوا موج می انداخت و با غل غل غلیان ها در هم می آمیخت . یک صدای غیر انسانی ، مهربان و وحشی . نفهمیدم منظورش چای است یا غلیان  که جا افتاده ؟ در هر حال گفتم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- بله ، ... جا افتاده .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- دفعه اوله که این جا تشریف میارین ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- بله ... فکر می کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جرات نمی کردم نگاهش کنم . از هیکل بزرگ و صدای بم و زنگ دار و یکنواخت اش می ترسیدم . دوباره پک محکمتری به غلیان زدم و دود را فرو دادم . چشمانم را بستم و گفتم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- اما مثل اینکه شما کاملا با اینجا آشنایید ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک لحظه جرات کردم و سرم را بالا آوردم و به چهره اش خیره شدم ، اما در چهره اش در سایه روشن فرو رفته بود و تنها تصویر کوچکی از چشمهایش را می دیدم . چشمهایی درخشان و وحشی . گفت :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- آره ، من هر روز اینجا هستم ، آخه اینجا مال منه !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ناگهان صدای ریز و خفه و ملایم و دلنشینی به گوشم خورد . اشتباه نمی کردم . هیکل مقابلم داشت تسبیح می گرداند . به تسبیحی که در دستانش چرخ می خورد نگاه کردم : سبز بود ، با سنگهای درخشان ، شبیه حبه های انگور . گویی اشتیاق مرا فهمیده بود . تسبیح را به طرفم گرفت و با همان صدای بم و زنگ دارش گفت :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- بیا بگیر ، یه دور برو !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تسبیح را گرفتم و شروع کردم به سر دادن و قل دادن دانه های آن . باورم نمی شد ! حاضر بودم قسم بخورم که تسبیح شاه مقصود یادگاری پدر بزرگم را در دست دارم . تسبیحی که پنج سال همیشه همراهم بود ، اما دو ماه قبل آن را گم کرده بودم . آن را موقع خواب گذاشته بودم بالای سرم ، روی میز ، کنار ساعت قدیمی شماطه دار ، اما صبح آن روز غیبش زده بود . همه جای خانه را برای یافتنش زیر و زبر کرده بودم ، اما گویی آب شده بود و به زمین رفته بود . هیکل مقابلم ، گویی افکارم را می خواند ، چشم در چشم من دوخت ، هنوز صورتش در سایه روشن ها موج می زد . چشمان وحشی اش را به من دوخت :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- مال توئه ، مگه نه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با تردید گفتم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- آره ! ... ولی چطور ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با همان صدای زنگ دارش ادامه داد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- دو ماه پیش پیدایش کردم ، صبح که اومدم اینجا بود ، درست همین جایی که الان تو نشسته ای !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;باورم نمیشد . چطور حاضر بود تسبیح شاه مقصود را بی هیچ دلیلی به من بدهد ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- آخه چطور ممکنه ... من که تا به حال اینجا نیومده بودم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بلند شد که برود . این بار در صدای زنگ دارش ، اطمینان موج میزد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- مال خودته ، خیلی هم قدیمیه ، شاه مقصود اصل .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کفش هایش را پوشید و رفت و در تاریکی قهوه خانه گم شد . تسبیح را در دستم فشردم و چشمانم را بستم و پک محکمتری به غلیان زدم و دود آغشته به طعم لیمو را تا جایی که می توانستم در سینه ام حبس کردم .  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Jul 2009 21:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ramtin13&amp;postid=177</comments>
<dc:creator>ramtin13</dc:creator>
<guid>http://ramtin13.blogfa.com/post-177.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پل راه آهن :</title>
<link>http://ramtin13.blogfa.com/post-176.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;پل راه آهن &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                یه آوازه غمناکه تو هوا &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پل راه آهن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                 یه آوازه غمناکه تو هوا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر وقت یه قطار از روش رد می شه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;          دلم می گه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                   سر بزارم به یه جایی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفتم به ایستگاه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دل تو دلم نبود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفتم به ایستگاه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دل تو دلم نبود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دنبال یه واگن باری می گشتم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که قلم بده ببردم یه جایی تو جنوب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آی خدا جونم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آوازهای غمناک داشتن چیز وحشتناکیه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آوازهای غمناک داشتن چیز وحشتناکیه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;واسه نریختن اشکهامه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که اینجور&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نیشم رو وا می کنم و می خندم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;شعر از لنگستن هیوز&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;ترجمه از احمد شاملو&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 24 Jul 2009 21:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ramtin13&amp;postid=176</comments>
<dc:creator>ramtin13</dc:creator>
<guid>http://ramtin13.blogfa.com/post-176.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
